۱۳۹۳ آبان ۱, پنجشنبه

لی‌لا چه می گوید؟ (نگاهی به فیلم lila says)




یکی از جسورانه‌ترین فیلم‌هایی که تاکنون دیده‌ام بی تردید فیلم «لی‌لا می‌گوید»، است. این فیلم با نگاه انسان‌مدارانه و صحنه‌های جسورانه‌ای که زیاد دوئیری (کارگردان) از مکالمات لی‌لا خلق می‌کند، ما را به فانتزی‌های جنسی دختر نوجوانی می‌کشاند که جامعه شنیدنش را برنمی‌تابد. زیاد دوئیری در این فیلم، ما را از نقش یک مخاطب فراتر می برد و به ایفای نقش در فیلم دعوت می‌کند. ما نقش خودمان را می‌توانیم انتخاب کنیم اما به ندرت ممکن است نقش لی‌لا را برداریم و کارگردان هم همین را می‌خواهد. بعد او با نگاه موشکافانه و فیلمنامه عالی‌اش ما را از محله مهاجران عرب فلسطینی و لبنانی تبار شهر مارسی از جایی که نومیدی و بی‌آیندگی موج می‌زند برمی‌دارد و در نگاه دختری می‌نشاند که با سماجت و صمیمیت شازده کوچولوی سنت اگزوپری (که از گل سرخ سیاره‌اش تعریف می‌کند) از بدنش و از فانتزی‌های جنسی‌اش سخن می‌گوید. ما با چیمو ( پسر عرب لبنانی تبار) (اگر نقش او را برداشته باشیم)عاشق لی‌لا می‌شویم، فانتزی‌های او را گوش می‌کنیم و از صمیمیت و زیبایی و جسارتش لذت می‌بریم. اما نگاه شرقی قضاوت‌آلودمان ما را رها نمی‌کند، ما را رها نمی‌کند تا دخترک را و رویاهایش را باور کنیم.
کارگردان ما را به بازی خطرناکی دعوت کرده است، او ما را همه جا با چیمو می‌برد و می‌نشاندمان تا به آن چه لی لا می‌گوید گوش دهیم. اما آن چه را او می‌خواهد بگوید نمی‌شنویم...  چون همه ما به تعبیر شازده کوچولو تبدیل به آدم بزرگ‌های  جدی شده‌ایم که درونمان ار قضاوت‌های تعصب آلودمان انباشته است. یکی از زیباترین صحنه‌های این فیلم به نظرم صحنه‌ای است که لی‌لا با دوچرخه دور چیمو می‌چرخد و محله و خانه‌های گتو همه در چشم دوربین می‌نشیند و لی‌لا از خوابی می‌گوید که چیمو را شگفت‌زده بر جا می‌گذارد...
لی‌لا دختر بلوند چشم آبی و آرام، در بطن جامعه‌ای که سیاهی و تباهی از سرورویش می‌بارد و لبالب از تنش و ذهن‌های حاشیه نشینان بیمار و متعصبی که یا در سر سودای جهاد می‌پزند و یا رها شده و تنها و سرگردانند؛ در رویاهای خود سیر می‌کند و از آن‌ها با چیمو سخن می‌گویدو کارگردان قرار است ما را مرزی بکشاند که این جمله چیمو را در نخستین رویارویی‌اش با لی‌لا درک کنیم: «اگر بین آزادی فلسطین و نگاه کردن به این دختر انتخاب داشتم من نگاه کردن را انتخاب می‌کردم»!
دختری که با معصومیت و پاکی ورای تصور ما می‌تواند چیمو را از آن جامعه سراسر نکبت برکشاند و در جایی بنشاند که قرار است، باشد؛ لی‌لا «می‌گوید» تا چیمو «بتواند بنویسد». چیمو سرگذشتی را می‌نویسد که بغض قضاوت آلودش در بستر لی‌لا می‌ترکد. ما به همراه چیمو خیلی تلخ بر معصومیت لی‌لا و شاید ذهن آلوده به قضاوت خود می‌گرییم.
اما لی لا «چه می گوید؟» نکته ای که در لابلای همه مکالمات لی‌لا گم شده است، چیست؟! به نظر می‌رسد آن چه لی‌لا می‌گوید جمله‌ای است که از پشت سیم‌های تلفن در دفتر پلیس به جان چیمو می‌ریزد و او را به حرکت وامی‌دارد.

۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

یک زن



«یک مرد» اوریانا فالاچی رو تموم کردم... کتاب درباره یک مرد است. اما زنی را که گاهی در لابلای سطور نمایان می‌شود، دوست‌تر دارم... او قهرمان نیست، زنی عاشق است که ماجرای قهرمانانه‌ی یک قهرمان تنها رو روایت می‌کنه. او تاریخ‌ساز نیست، انقلابی نیست و مبارز هم نیست! زنی است که به قهرمان و مبارزه‌اش جان می‌بخشه. حتا نمی‌توان گفت او پشت قهرمان قرار گرفته و اونو حمایت می‌کنه، نه این هم نیست! او زن عاشقی است که با قدرت احساسات و عاشق پیشگی‌اش وترس‌ها و ناامیدی‌هایش داستان یک مبارز رو روایت می‌کنه و من «راوی» را، اوریانا را دوست دارم. از لابلای خطوط کتاب او را می‌فهمم، با او احساساتی می‌شوم، با او می‌ترسم، با او قهر می‌کنم، با او ناامید می‌شوم و با او نگران می‌شوم.. و با او این جملات را زیر لب می‌گویم: «تو خوب می‌دونستی ماجرات این جوری تموم می‌شه! اگه مشکوک بودی هم تو دم آخر شکت برطرف شد! وقتی آخرین نفس رو کشیدی و تو اون چاه مکیده شدی! چاهی که تا حالا خیلی از مردا و زنایی که خیال عوض کردن دنیا رو داشتن رو توش انداختن! کسایی که می خوان به اون گله که شبیه رودخونه‌ی پشمه یه کم غرور و یه کم حیثیت بدن!
شاعرا، قهرمانای قصه‌های بی سروتهی‌ان که زندگی بدون اونا معنی‌شو از دست می‌ده ! اونا می‌دونن شکست می‌خورن ولی بازم می‌جنگن و خسته نمی شن
تمام این کارا واسه رسیدن به اون روز بزرگه! همون روز که آزادی رو با خودش می‌آره! همون روزی که خیلیا دیگه به رسیدنش امیدوار نیستن ولی بالاخره از راه می‌رسه....»

۱۳۹۳ خرداد ۳۰, جمعه

رونویسی از شعر احمدرضا احمدی

حقیقت دارد تو را دوست دارم
 در این باران
می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
 باشی
 من عبور كنم
 سلام كنم
 لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را كه می دانم برای تو
 به دریا بریزم
 دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
 رنگ كاج را ندانم
 نامم را فراموش كنم
دوباره در آینه نگاه كنم
 ندانم پیراهن دارم
 كلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده كنم
برای تو یك چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید كنم
 لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم
 احمدرضا احمدی