‏نمایش پست‌ها با برچسب خشونت ، داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خشونت ، داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

زبان مشترک؛ نگاهی به رمان سکوتها نوشته محبوبه موسوی



سکوتها را می خوانم . نسبتا به سرعت پیش می روم. سطورش مثل سطرهای زندگی است، درهم بافته، ساده، معماگونه و گذرا... زمانی که می گذرد... و حسی از سنگینی سکوتهایش که ترا هم گرفتار می کند، تو هم با سکوتی سنگین آن را می خوانی، در پی کشف معماها هم نیستی... همانطور که زندگی لزوما کشف سکوتها و کشف معماها نیست..

«سکوتها» دو روایت متفاوت را در درون خود دارد: روایتی که در پیرامونمان به سنگینی حرکت می کند و روایتی که با نثری فاخر و قدرت روایی بالا به شخصیت هایش زندگی بخشیده ... آدمهایی که آنها را نمی شناسیم، از افکارشان، زشتی یا زیبایی ظاهری شان، درآمدشان، شغلشان، ... خبر نداریم اما از احساساتشان کاملا آگاهیم. آنها را، همگی را ( از پیرمرد گرفته تا آن کودک راوی؛ سیروس) کاملا می فهمیم . به کنه احساسات متناقض شان پی می بریم، دلهره هایشان، نگرانی هایشان، شادی های گذاریشان و از همه مهمتر سکوتهایشان ... و آنگاه که حتی احساساتشان را فرومی خورند و آن را پنهان می کنند... زیرا سکوت زبانی همگانی و مشترک بین همه انسانها و در همه دوران زندگی انسانهاست.
میشل فوکو قدرت را مهمترین عاملی می شناسد که در همه روابط انسانها پنهان شده است و روابط بین انسانها را شکل می دهد. او در رابطه بین بیمار و پزشک، در روابط جنسی، در زندانها، و در همه جا ردپای قدرت را که همیشه آشکارا خود را نمایان نمی کند نشان می دهد... این حضور همواره قدرت در همه شکلهای رابطه، رابطه بین انسانها را خط خطی و کج و معوج می کند و آن چنان در آن رخنه می کند که انسانها را به سکوت وامیدارد. انسانهایی که از ترس، چه ترسهای ناخودآگاه و چه ترسهای آگاهانه) سکوت می کنند و احساساتشان و افکارشان را به انتهای «پستوهای» قلب و ذهنشان می سپارند...
 روایت«سکوتها» روایت قدرت پنهانی است که راوی «نمی خواهد» یا « نباید» از آن پرده بردارد. زیرا چنان قدرت در همه احوال شخصی آنها حضور دارد و تاثیر گذار است که گاه آنها را به خشونت و «پدرکشی» می کشاند. خشونتی کور و ناخودآگاه، خشونتی که تا سالهای آزگار آنها را به سکوت وامیدارد. سکوت پشت سکوت... انگار دالان درازی است که تمامی ندارد. پدر را زمین می زند اما باید شاهد تولد موجودی ناقص الخلقه باشد که خلف اوست.
روایت «سکوتها» روایت سالهای پرتب و تاب زندگی نسلی است که در بازی قدرت و خشونت، جنگ و انقلاب، زیر و رو می شود. روایت سالهایی که راویانش یا در خاک خفته اند یا لب از لب نمی گشایند. زنانی که دل به عشق باختند ولی در آن سالها عشق را رنگی نبود جز سیاهی و سرخی! زنی چون پری با تپشهای پراشتیاق قلب جوانش، که می خواهد از دل عشق موجودی نو به دنیا آورد؛ بزاید، اما نمی داند از این پدری که دستش آلوده به خون پدر است، جز کودکی نا بهنجار و بدقواره به دنیا نخواهد آمد، زاده ای که بوی تعفن اش در همه جا می پراکند. «سکوتها» راوی سکوتهایی است که اگر بشکند همه روایت به هم می ریزد و دیگر هیچکس برجای خود بند نمی شود.
پ. ن:  سکوتها ابتدا در سوئد چاپ شد و حالا هم به همت نشر مرکز در ایران چاپ شده.

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

زنی که بودم (1)

زن در میان مه غلیظی گام برمی داشت. انقدر غلیظ که اگر موهایش از رطوبت خیس نشده بود باورش نبود که وهم نیست...
اما مه بود و هیچ نبود و او بود. او که با گامهای لرزان به جلو می رفت و در اعماق مه هیچ چیز واقعی نمی نمود جز اندام باریک خودش که مه را می شکافت...
کسی ازتولد او چیزی به یاد نداشت، مثلا مادرش چیزکی گفته باشد از وقتی که او را باردار بوده، اما او انگار از امامزاده برداشته شده باشد ، سئوالی نمی پرسید... بچه تر که بود مثلا شش ساله از مادرش خیلی کلی، پرسیده بود که بچه ها از کجا می آیند و مادر جریان امامزاده را بازگو کرده بود ... هرچند باورش نداشت اما مبدا برایش اهمیتی نداشت از کجا امدن و چطور امدن پرسش او نبود ، حتی چرایی امدنش هم ماجرای مهمی نبود... اینکه در دیگران چه احساسی را برانگیخته، دیگران با او چه جوری بوده اند، دوستش داشته اند؟ مهربان بوده اند ؟ یا حتی او چه جور بچه ای بوده ؛ شلوغ و پرسر وصدا؟ آرام؟ مهربان؟ بد اخلاق... اینها بود که برایش اهمیت داشت اما سکوت بود و کسی از بچگی های او چیزی نمی گفت ... سکوت بود و گاهی این پاسخ سرد ؛« ما اینقدر بچه داشتیم که بچگی اونا رو یادمون رفته» اما او که سومین بود و والدینش سن زیادی نداشتند وقتی او بچه بود...
مه بود و جز او کسی نبود
اما پدر بارها خاطره ای را گفته بو از بیماری او...بی آنکه از سن او حرفی باشد اما هرچه بود او این خاطره را از نگاه پدر به یاد داشت و وقتی او تعریف می کرد مثل صحنه ای از یک فیلم قدیمی از میان مه بیرون می امد...
زمستان بود و برف سنگینی باریده بود از روستا تا درمانگاهی که در مرکز بخش واقع بود دو سه ساعتی راه بود که با الاغ می رفتند... غروب بود که او تب کرده بود و پدر راه افتاده بود الاغ از راه رفتن در میان برف وامانده بود و تب او شدید و شدیدتر می شد... شب بود و کم کم صدای ززوه شغالهای شنیده می شد پدر نه راه برگشت داشت و نه راه رفت ... او از دست می رفت... وقتی پدر تعریف می کرد انقدر شرمنده می شد که ماجرای رسیدن به درمانگاه را نمی شنید... او به عفونت ادراری دچار شده بود همیشه ماجرا که به اینجا می رسید وپای عضو ممنوعه اش به میان می آمد انقدر شرمسار می شد که خود را تب الود پیچیده در انبوه لباس و پتو بر روی الاغی که در برف مانده بود می دید ... میدید که دارد جان می دهد... اه ایکاش او جان داده بود.. آیا جان نداده بود؟... نه اولین امپول عمرش به او تزریق شده بود... پدر می خندید با چشمان روشن مهربانش و لایه ای از مه کنار می رفت...
ادامه دارد