نمایش پستها با برچسب هویت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب هویت. نمایش همه پستها
۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه
گزارش یک آدم ربایی / رونویسی
برچسبها:
ادبیات، رونویسی ها، مارکز،,
خشونت،,
هویت
۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه
بهانه های عصر جمعه
انسان جهان سومی انسانی بی خاطره است. او نه تنها هر روز که
از خواب بیدار می شود صدای کلنگ را می شنود که بر فرق سر خانه های قدیمی فرو می
آیند (خانه هایی که معمولا بین سی تا سی و پنج سال سن دارند و قدیمی خوانده می
شوند) که هرگاه به خیابان می رود ، ااتوبانهای در حال گسترش را می بیند که بر روی
خیابانهای قدیمی نشسته اند؛ کوچه و خیابانهایی که از آنها یادگارها داشت؛ شاید شبی
با کسی که خواهانش بود دست در دست دور از چشم شحنه ها قدم زده بود شاید اوازی
خوانده بود یا شعری زیر لب زمزمه کرده بود....
دانشگاهی که در ان درس می خوانده تخریب و در مکانی دور از
شهر ساخته می شود، مدرسه ها زود به زود تخریب می شوند و جای آنها را ساختمانی دیگر
می گیرد... و خاطرات او را انقدر به دور دستها می برند که از آن چیزی نمی ماند
و پول! پول انقدر سریع ارزش خود را ازدست می دهد که وقتی
خاطره ای را به یاد می آورد و به فکر اختلاف سطح ارزش پول می افتد احساس خاصی از
پیری و فرسودگی به او دست می دهد...انگار همه اینها دست به دست هم داده اند که به
او این حس را ببخشند که همه چیز جایشان را به دیگری دادند اما تو مانده ای!!
نگاههای کودکانه کودکان را به یاد بیاوریم وقتی از ارزش پول در زمان خودمان حرف می
زنیم طوری به ما نگاه می کنند انگار از عهد قاجار به جا مانده ایمو دن کیشوت وار
داریم بلوف می زنیم!!
انسان جهان سوم انسانی مهاجر است. مهاجری که ته مانده خاطرات
را در چمدانی می گذارد و همه یادگارهای سالیان را به سمسماری می بخشد و خود عریانش
را برمی دارد و می برد به جایی در دوردستها....
اما خاطراتی هم هست که به دست خودش دور می ریزد... کتابها ،
نوارها، فیلمهایی که باید سوزانده و مدفون شوند. عکسها و یادگاری ها. هیچوقت از
یاد نمی برم خویشاوندی را که پس از ازدواج همه عکسهای بی حجاب قبل از انقلابش را
دور ریخت زیرا همسرش گفته بود نمی خواهد ببیند که او در آن زمان و در دوره مجردی
چگونه بوده است ومبادا در گزینش شغلی دچار دردسر شود.
اما انچه وحشتناک است آن خاطراتی است که می توانست خلق شود،
آن ذهنیاتی که می توانست آفریده شود اما در پس ذهن ، در هزار توی ذهن ماند، آن
احساساتی که در
هزار توی قلب جاخوش
کرد و اجازه بروز پیدا نکرد...
برچسبها:
جامعه شناسی،,
جهان سوم،خاطرات، مهاجرت، سانسور,
هویت
۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه
جشن تولد
بنا به گزارش مرکز آمار ایران در سال 85، از مجموع 13 میلیون و 253 هزار کودک رده سنی 10 تا 18 سال، سه میلیون و 600 هزار کودک، خارج از چرخه تحصیل و یک میلیون و 700 هزار کودک به صورت مستقیم درگیر کار بودهاند.
از این تعداد یک میلیون و 670 هزار نفر، «کودکان کار» نامیده میشوند که یک میلیون و 300 هزار نفر آنها پسر و 370 هزار نفر را دختران 10 تا 18 سال تشکیل دادهاند.
همچنین آمارهای اعلام شده از سوی خبرگزاریهای دولتی نشان میدهد که 915 هزار کودک با عنوان «کودک خانهدار» توسط مرکز آمار ایران ثبت شده است که حدود 904 هزار نفر از آنها را دختران و مابقی را پسران تشکیل میدهند.
وقتی به دنیا آمد بیش از همه جنسیتش برای دیگران اهمیت داشت، او دختر بود... وقتی به دنیا آمد نامی برایش پیش بینی نشده بود، چرا که انتظار پسر بود... لباس نیز... کوچک و زیبا بود ... اما اینها اهمیتی نداشت او ضامن تداوم نسل پدرش نبود.. آیینه ی جاودانگی پدر نبود... سکوت بود و کسی را سودای انتخاب نام برایش نبود. اگر هم نامی نهاده می شد سودای شناسنامه گرفتن و ثبت حیات او نبود...اما گره از کار گشوده شد... دخترکی مرده بود و کسی را سودای ابطال شناسنامه اش نبود!، نام و شناسنامه دخترک به کودک تازه تولدیافته سپرده شد.. و مادر با اضطرابی مبهم از «دخترزا» بودنش رنج می کشید؛ از بی نامی خود و از بی نشانی کودکش... آه که اگر کودک را پسر بود نام مادر با افتخار به نام خطاب می شد؛ مادر حسن یا شاید خود حسن! بی وجود فرزند ذکوراو گمنامی بیش نبود که از سحر تا شام در سکوتی مظلومانه «زندگی» می کرد. زندگی زندانی بود برایش که گاه میله هایش را مه می گرفت و آن را از یاد می برد.
دخترک با نام دیگری، با شناسنامه دیگری و با سنی بزرگتر از خود قد می کشید و هیچ نمی دانست که سایه ای- سایه دخترکی خفته در آرامگاه – همواره وهمه جا با اوست. آیا او بود که در هفت سالگی به مدرسه می رفت یا سایه اش؟! هزچه بود هماره از ریزاندامی اش در مدرسه رنج می کشید و هیچکس نمی دانست چرا؟ او آنقدر بی اهمیت بود که کسی تاریخ واقعی تولدش را به یاد نداشت و کسی سودای آن را نبود که او را دلداری دهد و حقیقت را فاش کند... مادرش به او گفته بود که هنگام تولدش برف سختی می بارید و تا آمدن قابله درد فراوان کشیده بود؛ اما در شناسنامه اش فصل تولد حرفی از سرما و برف نداشت...
او قد می کشید در بی هویتی، قد می کشید در لباسهای کهنه ی به جا مانده از دیگران د رکفشهایی که به پایش اغلب بزرگ بود... او با انگشتان کوچکش روزها را می شمرد تا فصل مدرسه تا بی خیالی روزهای کودکی و در سرش همواره سودای برادری بود که مادر انتظارش را می کشید و برایش لباس می دوخت و نامها انتخاب می کرد و قصه های شیرین به هم می بافت و او هرگز نمی آمد... و دخترک یاد می گرفت آرام و بی صدا که شیرین زبانی هایش را بگذارد برای خواب عروسکهای کهنه اش که همگی دختربچه هایی تنها بودند ولی هر روز برایشان اسمهای تازه ای انتخاب می کرد... آنها هیچکدام صبیه ی ...، والده ی...، همسر ...، ضعیفه یا آبجی نبودند، آنها خودشان بودند، با یک نام واقعی......
امار و اطلاعاتی درباره کودکان بی هویت را اینجا می توانید ببینید
اشتراک در:
پستها (Atom)
