۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

تمنای عبور از گذشته







یر صندلی مخملی سینما نشسته ام برای دیدن فیلمی فرانسوی که یک ایرانی آنرا کارگردانی کرده است؛ گذشته   
علی مصفا از پشت شیشه فرودگاه با همسر سابقش- بریس بژو- مشغول ایما و اشاره است... او از ایران آمده است و با رگبار تند بارانهای پاریس با معشوقه – همسر سابقش- می دود؛ با نام و ظاهری پیامبروار- موی آشفته و ریش و پیراهنی روی شلوار- روشنفکرانه شاید!
از همان ابتدا رسالت آغاز می شود؛ عوض کردن دنده برای زن که دستش درد می کند، بیرون آوردن اتوموبیل از مخمصه پلیس و ترافیک، نگاه قضاوت آلود به عکس و مدارک ماشین، تعمیر (فیکس کردن) دوچرخه بچه ها، درخواست زن از او برای حرف زدن با دخترش که در سن بلوغ است و مشکلات خاص خودش را دارد و...
و بعدها نگاه  پیامبرگونه او بر درهم برهمی زندگی زن، بر روابطش با پسر سمیر، بر روابطش با دختر نوجوانش که سخت آشفته است، بر روابطش با سمیر( که بصورت درهم برهمی باعث خودکشی همسرش شده) از او دانای کلی در ذهن و نگاه من می سازد که نمی توانم از آن فرار کنم.
انسان جهان سومی که کسی نمی خواهد از گذشته اش بداند در لحظه ظاهر شده و به نظاره انسان جهان اولی می نشیند که اتاقهای درهم برهم و آشفته دارد، خانه ای درحال نقاشی و رنگهای جدید و وسایل جدیدی که برجای وسایل و رنگهای قدیمی می نشیند (در مقایسه با خانه شهریار با دکوری ایرانی و خلوت و ساده) در تمنای عبور از گذشته است ..
احمد که برای طلاق آمده است  اما برجای دانای کل می نشیند تا انچه را درحال از هم گسیختن است درجای درستش قرار دهد... شاید گمان کنید او اشتباهات بزرگی مرتکب می شود، اما اینطور نیست. او درست وقتی همه از گذشته شان می گریزند،آنها را به راهی می برد که گذشته را مرور کنند تا بتواند هرچیز را به جای خود برگرداند، ودر پس همه آن تنشهای پنهان شده و خاموش جای خود را بیابند و بدانند در میانه میدان چه نقشی را قرار است بازی کنند یا بازی کرده اند و پس از آن چمدان خود را برمی دارد و در میان مه گم می شود.
احمد از گذشته می آید بی آنکه از گذشته اش بدانیم. شاید او نادر است که به همراه سیمین به فرنگ رفته  اما نتوانسته « یک پایش اینجا و یک پایش آنجا باشد» و بالاخره «یک جایی لبه های جوی از هم فاصله گرفته و او تصمیم گرفته کدام طرف باشد» اما این نگاه هم سبب نمی شود این موضوع را نادیده بگیریم ه احمد آن ور جوی را انتخاب کرده است؛ شرق را، سنت را، بازی در نقش دانای کل را؛ همان که از گذشته می آید و تلاش می کند بی دشواری از آن عبور کند...

۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

گزارش یک آدم ربایی / رونویسی


نگهبانان می دانستند که در جوانی خواهند مرد، بنابراین هرلحظه زندگی را غنیمت می شمردند و کارهای غیرانسانی خود را چنین توجیه می کردند که باید معاش خانواده را تامین کنند، لباسهای خوب بخرند، متورسیکلت داشته باشند و موجب خوشبختی مادرشان شوند که بیشتر از هرچیزی در دنیا برایش احترام قائل بودند و حاضر بودند به خاطرش بمیرند. آنها هم مانند گروگانها به عیسی مسیح و مریم مقدس متوسل می شدن، هرروز دعا می خواندند و حمایت و امرزش می طلبیدند، نذر می کردند و صدقه می دادند تا قدیسان، آنها را در انجام هر نوع جنایتی، موفق گرداند. بلافاصله پس از دعا نیز از قرصهای آرامبخش روهیپنول استفاده می کردند تا بتوانند در زندگی واقعی از عهده عملیاتی قهرمانانه برآیند که اغلب شباهت به کارهای انجام شده در فیلمهای سینمایی داشت. یکی از نگهبانان می گفت: قرص را باید همراه با یک لیوان آبجو خورد،چون انسان را از جا میکند. یک سلاح مناسب در دست می گیری و برای تفریح می توانی اتوموبیلی را به هوا بفرستی. مشاهده چهره کسی که از ترس، سوئیچ اتوموبیل را تحویل می دهد و دچار تشنج و اضطراب می شود، بسیار لذت دارد. نگهبانان هم مشابه گروگانها زندگی می کردند و اجازه نداشتند به سایر اتاقها یا سالنهای خانه بروند. آنها در اوقات فراغت در یکی از اتاقها که آن هم دارای چفت و بست و قفل بود، می خوابیدند. قفل برای جلوگیری از احتمال فرار بود. همگی از انتیکیها به شمار می آمدند و به درستی بوگوتا و اطراف آن را نمی شناختند. یکی از نگهبانان می گفت برای رفتن به مرخصی بیست یا سی روزه، چشمانشان را می بندند، یا در صندوق عقب اتوموبیل می گذارند و از محل دور می کنند تا نفهمند در کجا هستند. نگهبان دیگری از این می ترسید که اگر دیگر نیازی به آنها نداشته باشند، همگی را خواهند کشت تا همه اسرار را با خود به گور ببرند. در زمانهایی که اغلب مشخص نبود، فرماندهانی با لباسهای مرتب، در حالی که نقاب بر چهره داشتند، به آنجا می آمدند، گزارشهای لازم را می گرفتند، و فرامین تازه می دادند و می رفتند. تصمیمات انها قابل پیش بینی نبود و گروگانها و نگهبانان چاره ای جز تسلیم نداشتند. گزارش یک آدم ربایی. گابریل گارسیامارکز. ترجمه کیومرث پارسای. ص 102 و106

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

از ام کلثوم تا هیلدا



اسم ها بخشی از هویت ما را می سازند، ساده ترین راه آشنایی ما با خودمان و دیگران.؛ همه ما برای معرفی خودمان از اسممان شروع می کنیم و سپس بقیه مشخصات به ترتیب اهمیت به دنبال آن می آیند. حالا تصور کنید از اسمتان خوشتان نیاید یا فکر می کنید این اسم به شما نمی آید!
 «مگر قرار است اسم به آدم بیاید؟» بله، اسمها هم انگار جان دارند ، آنها در چارچوبهای زمانی، مکانی، ملی، قومی، جنسیتی  و مذهبی معنا می یابند و به شخص دارنده آن نام نیز هویت می بخشند.
بعضی نامها رواج عام می یابند و بعضی اصلا رایج نمی شوند، بعضی زود از مد می افتند، بعضی اصلا کهنه نمی شوند و بعضی نمایانگر سن فرد، کودک یا پیر هستند . بعضی در زبان فارسی خوش آهنگند و بعضی نه! یک لحظه بیندیشید اسم یک نوزاد سه روزه را هوخشتره بگذارند چه احساسی دارید؟!

نمرات دانش آموزان را از روی ورقه های امتحانی وارد دفتر نمره می کنم به چند برگه برمی خورم که نام آن با نام دفتر نمره فرق دارد، مینا... ام کلثوم، شقایق...تکتم، مهشید....نعیمه، ... وقتی علت را می پرسم پاسخهایی می شنوم که برایم جالب است. مینا( ام کلثوم) از اسم شناسنامه ای اش آنقدر نفرت دارد که حتی نمی خواهد آن را بر زبان آورد؛ ام کلثوم اسم مادر بزرگش بوده وخانوده اش برای زنده نگهداشتن نام و احترام مادربزرگ اسم او را برای مینا انتخاب کرده اند. او وقتی بچه بوده خیلی از اسمش خجالت می کشیده و حتی بارها و بارها گریه کرده است اما با شروع دبیرستان به پیشنهاد دوستانش اسمش را عوض می کند. دانش آموزان دیگر هم دلایل دیگری دارند.  نعیمه (نوشا) می گوید «بیشتر بچه های کلاس اسمشونوعوض کردن، بعضی ها خونواده شون خبر دارن وازاسم تغییر یافته استفاده می کنن اما بعضی فقط در میان دوستاشون به این اسم خوانده می شن و ممکنه خونواده شون خبر داشته باشه یا نداشته باشه.»
ظاهرا بحث تغییر نام در بین نوجوانان و جوانان از حد شوخی گذشته و جدی شده است. به دنبال موارد دیگری می گردم . موارد بسیار زیادند با دلایل گوناگون، میتر( هنگامه) بیست ساله دانشجو، ماه گل(هاله) بیست و دو ساله، فهیمه (فریبا) بیست ساله، از آن جهت به دو نام خوانده می شوند که از ابتدای تولدشان برای نامگذاری بین خانواده اختلاف نظر بوده است و معمولا به نام انتخابی پدر( یا اقوام پدری) شناسنامه گرفته شده و به نام انتخابی مادر خوانده می شوند. جالبتر وقتی است که برخی به هردو نام خوانده می شوند.نجمه (هدی) می گوید پدر و اقوام پدری او را نجمه صدا می زنند و مادر و اقوام مادری، هدی! اما خودش هیچکدام را دوست ندارد دوستانش به او آتوسا می گویند. به من می گوید:« شما هم هرچه دوست دارید بگید، دوست دارین اسم من چی باشه؟!»
برای بعضی ها مثل سروناز(مریم) سروش(مهدی) هم  یک بیماری خطرناک و نذر برای تغییر اسم و زنده ماندن منجر به تغییر اسم شده است. سروناز(مریم) بعد از تهیه شناسنامه در حدود شش ماهگی به شدت بیمار می شود که با نذر و نیاز و تغییر نام به نامی مذهبی بهبود می یابد. حالا هم از اسم سروناز خوشش می آید اما می ترسد خدا قهرش بیاید و دوباره مریض شود. او روی دفتر و کتابش خود را سروناز می نامد اما دیگران مریم صدایش می زنند.
تعداد بیشتری از تغییر نامها هم بدان دلیل است که اسم یک شخص فوت شده( برای یادبود، احترام،...) انتخاب شده است و اینها هویت خود را گویی مدیون هویت شخص متوفی هستند! و هنگام توضیح دادن برای دلیل تغییر نام خود، ابتدا تاریخچه ای از زندگی یا مرگ فردی را که نام او را یدک می کشند تعریف می کنند و در پی هویت تازه ای برای خود نام تازه ای برای خود برمی گزینند. نامی که معمولا در خانواده پذیرش ندارد و فقط در بین دوستان به کار می رود. مرضیه(منیره) شانزده ساله می گوید « خواهرم در شانزده سالگی فوت کرده و به خاطر یاد اواسم منو مرضیه گذاشتن، اما مادرم با شنیدن نام مرضیه به یاد دختر متوفی می افتاد و حالا منو منیره صدا می زنند». محدثه(مژگان) بیست و پنج ساله، شاغل، برای اینکه زودتر به مدرسه برود شناسنامه عمه اش محدثه را که دو سال قبل از تولد او فوت کرده بود برای او نگه می دارند و او در واقع شناسنامه ای ندارد:«نامم رو عوض کردم با همه اینا ایکاش شناسنامه م مال خودم بود»
 فرامرز(احسان) پانزده ساله نیز نام پدربزرگ را در شناسنامه دارد اما احسان خوانده می شود و برایش تفاوت زیادی ندارد. علی اصغر( افشین) بیست و سه ساله دانشجوی حسابداری که اصلا دوست ندارد کسی از اسم شناسنامه اش اطلاعی داشته باشد به نام پدربزرگ نامگذاری شده اما خانواده و دوستان او را افشین می نامند. او اعتقاد دارد« آدم پدر و مادر و فرزند و عزیزش رو فراموش نمی کنه که بخواد با اسمش اونو به یاد بیاره، چه دلیلی داره که من اسم کسی رو که چند نسل زودتر از من به دنیا اومده و اسمش زیبنده ی دوره ی خودشه ( تازه اگه اونم اسم پدربزرگش نباشه) رو با خودم داشته باشم و ازش خوشم نیاد؟!»
اما دلایل دیگری هم هست؛ رقیه( سمیه)  بیست و نه ساله خانه دار، خانواده اش می خواسته اند که فرزندشان یک اسم مذهبی داشته باشد و این اسم را برایش انتخاب کرده اند اما بعدها هنگام ازدواج اسم خود را تغییر داده است و اسم مذهبی دیگری برای خود برگزیده و دیگر کسی او را به نام قدیمی نمی خواند و اگر هم کسی این کار را بکند او طوری برخورد می کند که انگار با او نیستند. صغری(شهلا) سی و یک ساله ، معلم می گوید« از این اسم نفرت دارم و اصلا نمی خوام تصور کنم این اسم روزی متعلق به من بوده فکر می کنم نام کس دیگه ای بوده، البته من شرایط زندگی و فکری ام رو اونقدر تغییر دادم که هیچکس باور نمی کنه لسم من صغری باشه» او هم  پس از ازدواج تغییر نام داده است.
احمد(هوشنگ) سی و دو ساله کارمند، نیز بعد از سالها نامی را که خانواده اش برایش انتخاب کرده بودند به هنگام ازدواج رها می کند و یک اسم «مدروز» انتخاب می کند. محمد اسماعیل(پرهام) بیست و دو ساله، دانشجو، نیز عقیده دارد که «اسم باید مطابق روز باشه، ربطی به اعتقادات مذهبی و قلبی کسی نداره، کسی با نداشتن اسم مذهبی، بی مذهب نمی شه. مهم اینه که من از اسمم لذت ببرم». ابراهیم (نکیسا) بیست و چهار ساله، دانشجو نیز اضافه می کند «غیرازنو بودن و زیبا و خوش آهنگ بودن، اسم باید ملیت و حتی قومیت رو هم نشان بده»
با وجود آنکه اغلب خانواده ها پس از تغییر نام فرزندانشان، با آن موافقت می کنند و او را به نام جدید می خوانند، اما در ته دلشان این تغییر نام را نوعی توهین به اعتقادات و افکار و سلیقه خود می دانند. مادر آمنه(آرمینا) می گوید، آمنه یا آرمینا چه فرقی می کند؟! دخترم ده سال است که اسمش را عوض کرده و ما را مجبور می کند او را آرمینا صدا بزنیم و بیشتر وقتها سر این اسم جدید دعوایمان می شود!
ام کلثوم( هیلدا) هفده ساله با خنده می گوید « اسمها باید جوان بودن فرد رو نشان بدن، اینکه متعلق به چه روزگاریه. من با اسمهای کهنه و قدیمی نمی تونم ارتباط برقرار کنم و گرنه هیچ اسمی بد نیست، وقتی تصمیم گرفتم اسمم رو عوض کنم پدرم عصبانی شد و هیلدا رو مناسب ندونست. حالا هم فقط دوستام منو به این اسم می شناسن.»
بهروز (رضا) چهارده ساله که بعد از یک سریال تلویزیونی بچه ها به او بهروز خالی بند می گفتند با کمک دوستان اسمش رو به رضا تغییر داد و بعد هم عضو بسیج مدرسه و محله شد « اسممو عوض کردم مرامم رو هم عوض کردم! اما خونواده م زیر بار نرفتن. پدرم حتی به کتک متوسل شده، که از این ادابازی ها خوشش نمی آد و بچه باید دنبال درس باشد و نه ادا و اصول!!»
اسمها گاهی جنبه های خلافکارانه ای نیز به خود می گیرند؛ مثل کسانی که برای خرید و فروش مواد مخدر از اسمهای مستعار متعدد استفاده می کنند، دختران فراری، یا آنهایی که تن فروشی می کنند.
اسمها تا زمانی که از پذیرش نسبی خانواده برخوردار باشند خیلی دردسر ساز نیستند، اما در غیر این صورت با پنهان کاری، اسمهای متعدد مستعاررواج می یابد که مشکل ساز می شود؛ مشکل« من کیستم؟!»

۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

دلهره ی ویرانی

بعد از سکته دوم همسرش بود که دوباره ترس تنهایی به جانش افتاد. تنهایی البته شاید واژه ای بود که بر زبان می اورد اما آنچه او را می ترساند بی خانمانی بود... سالها طول کشید تا از یاد برد اندوه بی خانمانی را ، اما باز آمده بود.! مرد دخترها و پسرها را فرخواند ...پدر از بچه ها می خواست پس از مرگش «خانه» را از مادر نستانند و تا زنده است در آن خانه بماند... و اگر می توانند « تنها»یش نگذارند. اولی را به تعهد قانونی می خواست و دومی را به خواسته قلبی.. اما پسرها برآشفتند، واژه مادر را برای او نمی خواستند که نامادری شان بود و خانه را می خواستند که حقشان بود...و زن با قلبی که مانند سینه زمین به هنگام زلزله در تپش بود به امید ایجاد آرامشی اندک درآمد که: آقا نگران نباشید چهارتا بچه دارم که در خانه شان به روی من باز است ! اما دختر بزرگتر دویده بود توی حرفش:«... این فکر و خیالها را بگذاری کنار بهتر است» و ناگهان همه چیز فرو ریخت....
صدا مهیب بود و همه صداها را در خود فرو می خورد ، کوتاه و هولناک، مثل کابوسهایی که به ناگهان از خواب می پراندمان! همه چیز فرو ریخته بود و در پس غبار غلیظ اشیا و آدمها از هم می گریختند. چند سالش بود نمی دانست اما بعدها شناسنامه ای هفت ساله برایش گرفتند... چند روز طول کشید که باور کرد همه خانواده اش مرده اند نمی دانست، آنقدر در لابلای جنازه ها پرسه زده بود که فرق جنازه و آدم زنده از یادش رفته بود. جنازه ها دیگر ترسناک نبودند اما هر شب به خوابش می آمدند. زمین آرام شده بود مثل هیولایی که به یکباره از خواب بیدار می شود و باز به خواب می رود، اما او سرشار از اضطراب و ناآرامی بود؛ روزی که آن زن و مرد میانسال آمدند که او را ببرند... او باور کرد که زمین زیر پای او آنقدرها هم با او رو راست و مهربان نبوده است! او همه خانواده اش حتی فامیل درجه دومش را بلعیده بود.
او از آنجا خیلی دور شده بود اما خاطره شبهایی را که با غریبه ها زیر سقف آسمان به سرآورده بود هرگز از یاد نبرد... حتی وقتی با آن زن و مرد میانسال به خانه شان رفت و آنها را عمو و خاله نامید احساس نکرد در خانه خودش است، او نه فرزند خوانده انها که خدمتکارشان بود و هرگز به مدرسه فرستاده نشد... وقتی هم به توصیه عمو و خاله با مرد مسنی ازدواج کرد که همسرش از دنیا رفته بود و چهار فرزند سیزده تا چهار ساله داشت دریافت که باز هم به خانه خود نمی رود. او برای پرستاری بچه ها به همسری آن مرد درآمده بود. وقتی بچه ها بزرگ شدند، اتاق کوچکی را در آن خانه بسیار محقر به خود اختصاص داد تا گاهی بیاساید اما درها همیشه به گوش او می رساندند که آن زن نباید اتاقی داشته باشد و گرنه صاحبخانه خواهد شد!!

۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

روزگار نو


دخترک در خیال خودش همیشه از بهار واهمه داشت.... خودش نمی دانست چرا؟!
تلویزیون از اواخر اسفند پر بود از واژه های بهار و سرزندگی ، بهار و بازگشت دوباره ، بهار و جوانی، بهار و از سرگرفتن زندگی طبیعت، شادابی، آشتی، خوشبختی، آرزوهای خوب،... اما او در گوشه های پنهان دلش و لایه های خاکستری مغزش سرشار از واهمه بود.... با پدر که به  بازار می رفت؛ برای خرید لباس عید دستپاچه می شد . پدر بداخلاق نبود ... اما او دستپاچه می شد... خیلی زود انتخاب می کرد برای او از کم پولی حرفی نزده بود اما او همیشه این موضوع را مدنظر داشت. دلیلش شاید این بود که انها- مادر و پدر – هرگز برای خود لباس عید نمی خریدند... و عید از صبح اول وقت تا ساعات سرشب خانه آنها انباشته از مهمانانی می شد که می آمدند و می رفتند و در لابلای این همه رفت و آمد او تقریبا فراموش می شد. حتی نمی توانست به خوبی برنامه های تلاویزیون را تماشا کند . گاهی مهمانان کانالها را عوض را می کردند یا آنقدر بلند حرف می زدند که او صدایی نمی شنید. چند روز اول عید که می گذشت عید دیدنی های آنها شروع می شد رفتن به خانه کسانی که می گفتند فامیل هستند و او آنها را خیلی نمی شناخت. عیدی گرفتن هم برایش جذابیتی نداشت ... دلش یه چیز نو می خواست از انها که همه جا شنیده میشد: سرزندگی، شادابی ... اما او پیدا نمی کرد...
و بدتر از همه سئوال همیشگی معلمها: تعطیلات نوروزی خود را چگونه گذراندید؟ ... چگونه می توانست روزهای ملال اور آمد و رفت مهمانها و مهمانی ها را بنویسد گاهی هم مسافرتی بود که به خانه مادربزرگ ختم می شد!
بعدها که کمی بزرگتر شد خانه تکانی و خستگی بیکران غبار روبی از اشیای ساکت خانه هم به آن اضافه شد... و بالخره دریافت کهانگار نیاکان او این جشن را بپاداشته اند برای روزی نو و روزگاری نو یا شاید فرار از گردونه سامسارا! و آن را نوروز نامیده اند و به انواع مناسک آراسته اند که تازگی یابد... و بنا به سنتی نانوشته همان نیاکان خدابیامرز سنت این جابجایی کهنگی به تازگی را هم به دوش زنان گذاشته اند. زنانی که از اول اسفند شروع به تکاندن هرآنچه می کنند که غبار ایام به خود گرفته و گاه خود در میان این غبار گم می شوند.        


۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

بهانه های عصر جمعه

انسان جهان سومی انسانی بی خاطره است. او نه تنها هر روز که از خواب بیدار می شود صدای کلنگ را می شنود که بر فرق سر خانه های قدیمی فرو می آیند (خانه هایی که معمولا بین سی تا سی و پنج سال سن دارند و قدیمی خوانده می شوند) که هرگاه به خیابان می رود ، ااتوبانهای در حال گسترش را می بیند که بر روی خیابانهای قدیمی نشسته اند؛ کوچه و خیابانهایی که از آنها یادگارها داشت؛ شاید شبی با کسی که خواهانش بود دست در دست دور از چشم شحنه ها قدم زده بود شاید اوازی خوانده بود یا شعری زیر لب زمزمه کرده بود....
دانشگاهی که در ان درس می خوانده تخریب و در مکانی دور از شهر ساخته می شود، مدرسه ها زود به زود تخریب می شوند و جای آنها را ساختمانی دیگر می گیرد... و خاطرات او را انقدر به دور دستها می برند که از آن چیزی نمی ماند
و پول! پول انقدر سریع ارزش خود را ازدست می دهد که وقتی خاطره ای را به یاد می آورد و به فکر اختلاف سطح ارزش پول می افتد احساس خاصی از پیری و فرسودگی به او دست می دهد...انگار همه اینها دست به دست هم داده اند که به او این حس را ببخشند که همه چیز جایشان را به دیگری دادند اما تو مانده ای!! نگاههای کودکانه کودکان را به یاد بیاوریم وقتی از ارزش پول در زمان خودمان حرف می زنیم طوری به ما نگاه می کنند انگار از عهد قاجار به جا مانده ایمو دن کیشوت وار داریم بلوف می زنیم!!
انسان جهان سوم انسانی مهاجر است. مهاجری که ته مانده خاطرات را در چمدانی می گذارد و همه یادگارهای سالیان را به سمسماری می بخشد و خود عریانش را برمی دارد و می برد به جایی در دوردستها....
اما خاطراتی هم هست که به دست خودش دور می ریزد... کتابها ، نوارها، فیلمهایی که باید سوزانده و مدفون شوند. عکسها و یادگاری ها. هیچوقت از یاد نمی برم خویشاوندی را که پس از ازدواج همه عکسهای بی حجاب قبل از انقلابش را دور ریخت زیرا همسرش گفته بود نمی خواهد ببیند که او در آن زمان و در دوره مجردی چگونه بوده است ومبادا در گزینش شغلی دچار دردسر شود.
اما انچه وحشتناک است آن خاطراتی است که می توانست خلق شود، آن ذهنیاتی که می توانست آفریده شود اما در پس ذهن ، در هزار توی ذهن ماند، آن احساساتی که در
 هزار توی قلب جاخوش کرد و اجازه بروز پیدا نکرد...

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

چراغ رابطه خاموش است! چرا مردان سکوت می کنند؟



در مقالاتی که به مناسبت های مختلف درباره زنان ، خشونت، قوانین مردسالار و تبعیض جنسیتی نوشته می شود کمتر می توان ردپایی از مردان را یافت. در جنبش اجتماعی زنان در ایران نیز برعلیه تبعیض جنسیتی کمتر می توان از مردان اندیشمند و روشنفکر سراغی گرفت، گویا هنوز بخشی از جامعه نمی خواهد قبول کند که ساختارهای بیمارگون و آسیب دیده اجتماعی به مدد تغییرات بنیادین در وصع زنان تغییرات اساسی پیدا خواهد کرد. به عبارت بهتر در تلاش برای توسعه اجتماعی و بهبود وضع زنان ما با غیبت نخبگان اجتماعی مرد مواجه ایم که بتوانند فارغ از چارچوبهای جنسیتی بی آنکه مشکلات را زنانه ببینند و یا متعلق به زنان بدانند به این درک اجتماعی رسیده باشند که این مشکلات برخاسته از ساختارهای اجتماعی اند که در گوشت و خون جامعه تنیده شده اند. در واقع ان حضور به معنی تلاش برای برطرف کردن نارسایی ها و مشکلات بخش عظیمی از ساختارهای اجتماعی است که زنانه هستند اما لزوما ماهیت زنانه ندارند.
 از سوی دیگر غیبت نخبگان اجتماعی در حوزه های مطالعات زنان نه تنها باعث پیچیده تر شدن این مشکلات و گسترش آن می شود این نگاه را نیز در بین این دسته از نخبگان تقویت می کند که مشکلات زنان راه حلهای زنانه دارد و نخبگان زن باید در این راه پیشگام باشند!  حضور مردان در گسترش مباحث فمینیستی در ایران به قدر بطئئ و اندک است که باعث شاخص شدن انهایی می شود که به مباحث اصطلاحا زنانه وارد می شوند. گوئیا تفکیک های جنسیتی انقدر نیرومند بوده اند که به حوزه مطالعات اجتماعی و بررسی ساختارهای اجتماعی نیز نفوذ کرده و آنها را زنانه و مردانه کرده است!
بعد دیگر ماجرا نادیده گرفتن مردان در برخی از مطالعات مربوط به زنان است؛ مردانی که مجریان یا فاعلین خشونت ها و تبعیض ها بر علیه زنان هستند. این دسته از مردان لزوما در زمره نخبگان اجتماعی یا در زمره نخبگان سیاسی نیستند اما همانهایی اند که اعمال خشونت می کنند  واز تبعیض های جنسیتی رایج در جامعه ظاهرا بهره مند می شوند. اما در مطالعات و برنامه ریزی ها نادیده گرفته می شوند و جنبه انفعالی به خود می گیرند. به زبان دیگر خشونت هایی که در جامعه برعلیه زنان رواج دارد مطابق پژوهشها ماهیتی مردانه دارند؛ مردانی که به دلیل نداشتن آموزشهای لازم و جامعه پذیری های جنسیتی فاقد شناخت لازم از ایجاد رابطه هنجارمند و سالم با زنان درخانواده، در اجتماع، در محیطهای آموزشی و در محیطهای شغلی هستند. بسیاری از آنان هنوز قائل به تفکیک ها و تبعیض های اساسی بین زن و مرد هستند  وحق خود می دانند که تصمیم گیری های اساسی در باره زنان را خود عهده دار شوند.
در این جا می خواهم نگاهی داشته باشم به آسیبهای اجتماعی که زنانه تلقی می شوند و روی دیگر آنها (مردان) به فراموشی سپرده شده اند. مردانی که اگر نگوییم محور این اسیبها هستند عامل گسترش آن هستند:
کاهش سن روسپیگری( زیر 18 سال).
افزایش فرار دختران از خانه و کاهش سن فرار از خانه. امارها نشان می دهد که دختران فراری بعد از 24 ساعت مورد تجاوز قرار می گیرند.
تنها 13 درصد زنان در سن اشتغال به کار مشغولند. مردان خانواده با توسل به سنتها و قوانین ازعمده ترین موانع اشتغال زنان به شمار می روند.
افزایش طلاق و نارضایتی های زناشویی
 ازدواج کودکان( ازدواج دختران خردسال با مردان گاه مسن و یا نوجوان)
چند همسری مردان
زنان صیغه ای
چرا مردان سکوت می کنند؟ چراغ رابطه خاموش است!
در مقالاتی که به مناسبت های مختلف درباره زنان ، خشونت، قوانین مردسالار و تبعیض جنسیتی نوشته می شود کمتر می توان ردپایی از مردان را یافت. در جنبش اجتماعی زنان در ایران نیز برعلیه تبعیض جنسیتی کمتر می توان از مردان اندیشمند و روشنفکر سراغی گرفت، گویا هنوز بخشی از جامعه نمی خواهد قبول کند که ساختارهای بیمارگون و آسیب دیده اجتماعی به مدد تغییرات بنیادین در وصع زنان تغییرات اساسی پیدا خواهد کرد. به عبارت بهتر در تلاش برای توسعه اجتماعی و بهبود وضع زنان ما با غیبت نخبگان اجتماعی مرد مواجه ایم که بتوانند فارغ از چارچوبهای جنسیتی بی آنکه مشکلات را زنانه ببینند و یا متعلق به زنان بدانند به این درک اجتماعی رسیده باشند که این مشکلات برخاسته از ساختارهای اجتماعی اند که در گوشت و خون جامعه تنیده شده اند. در واقع ان حضور به معنی تلاش برای برطرف کردن نارسایی ها و مشکلات بخش عظیمی از ساختارهای اجتماعی است که زنانه هستند اما لزوما ماهیت زنانه ندارند.
 از سوی دیگر غیبت نخبگان اجتماعی در حوزه های مطالعات زنان نه تنها باعث پیچیده تر شدن این مشکلات و گسترش آن می شود این نگاه را نیز در بین این دسته از نخبگان تقویت می کند که مشکلات زنان راه حلهای زنانه دارد و نخبگان زن باید در این راه پیشگام باشند!  حضور مردان در گسترش مباحث فمینیستی در ایران به قدر بطئئ و اندک است که باعث شاخص شدن انهایی می شود که به مباحث اصطلاحا زنانه وارد می شوند. گوئیا تفکیک های جنسیتی انقدر نیرومند بوده اند که به حوزه مطالعات اجتماعی و بررسی ساختارهای اجتماعی نیز نفوذ کرده و آنها را زنانه و مردانه کرده است!
بعد دیگر ماجرا نادیده گرفتن مردان در برخی از مطالعات مربوط به زنان است؛ مردانی که مجریان یا فاعلین خشونت ها و تبعیض ها بر علیه زنان هستند. این دسته از مردان لزوما در زمره نخبگان اجتماعی یا در زمره نخبگان سیاسی نیستند اما همانهایی اند که اعمال خشونت می کنند  واز تبعیض های جنسیتی رایج در جامعه ظاهرا بهره مند می شوند. اما در مطالعات و برنامه ریزی ها نادیده گرفته می شوند و جنبه انفعالی به خود می گیرند. به زبان دیگر خشونت هایی که در جامعه برعلیه زنان رواج دارد مطابق پژوهشها ماهیتی مردانه دارند؛ مردانی که به دلیل نداشتن آموزشهای لازم و جامعه پذیری های جنسیتی فاقد شناخت لازم از ایجاد رابطه هنجارمند و سالم با زنان درخانواده، در اجتماع، در محیطهای آموزشی و در محیطهای شغلی هستند. بسیاری از آنان هنوز قائل به تفکیک ها و تبعیض های اساسی بین زن و مرد هستند  وحق خود می دانند که تصمیم گیری های اساسی در باره زنان را خود عهده دار شوند.
در این جا می خواهم نگاهی داشته باشم به آسیبهای اجتماعی که زنانه تلقی می شوند و روی دیگر آنها (مردان) به فراموشی سپرده شده اند. مردانی که اگر نگوییم محور این اسیبها هستند عامل گسترش آن هستند:
کاهش سن روسپیگری( زیر 18 سال).
افزایش فرار دختران از خانه و کاهش سن فرار از خانه. امارها نشان می دهد که دختران فراری بعد از 24 ساعت مورد تجاوز قرار می گیرند.
تنها 13 درصد زنان در سن اشتغال به کار مشغولند. مردان خانواده با توسل به سنتها و قوانین ازعمده ترین موانع اشتغال زنان به شمار می روند.
افزایش طلاق و نارضایتی های زناشویی
 ازدواج کودکان( ازدواج دختران خردسال با مردان گاه مسن و یا نوجوان)
چند همسری مردان
زنان صیغه ای
قاچاق دختران به کشورهای دیگر
ترک تحصیل زنان و یا ایجاد موانع برای ادامه تحصیل آنها در مقاطع بالاتر.
مزاحمت های خیابانی
و...
چراغ رابطه بین نخبگان اجتماعی زن و مرد اگر نگوییم خاموش است کم سو است. برطرف کردن مشکلات ساختاری ناشی از تبعیضهای جنسیتی  هم سویی و هم آوایی نخبگان مرد و زن را می طلبد. تغییر در روندهای جامعه پذیری و آموزشها از یک سو  از سوی دیگر پررنگ شدن نقش نخبگان مرد در پژوهشهای فمینیستی با این رویکرد که این اسیبها ناشی از ماهیت مردانه خشونت برعلیه زنان است و مهمتر از ان تلاش برای تغییر نگرشهای مردانی که رویکردهای تبعیض امیز و خشونت امیز نسبت به زنان  دارند می تواند در بهبود این مسائل بسیار موثر باشد.
در پایان باید اضافه کنم که نباید نقش نخبگان سیاسی را در حوزه های قانونگزاری، قضاوت و اجرای قانون و نقش ساختارهای سنتی مبتنی بر مردسالاری را از یاد برد. آنها نقش مهم و فراگیری در ایجاد و از بین بردن تبعیض های جنسیتی و رفع آسیبهای اجتماعی برعهده دارند اما در اینجا روی ما با آنها نبود.
*این تصویر مربوط به کمپین روبان سفید، کمپین مبارزه مردان با خشونت برعلیه زنان است. 
برای اطلاعات بیشتر درباره این کمپین می توانید به این سایت بروید:www.whiteribboncampaign.co.ukwww.whiteribboncampaign.co.uk







باز«دید»


یه چیزایی هست که همیشه منو سرحال می اره یه جور نشاط جادویی یه جور حس خاص؛ مث وقتی عاشق شدیم و اولین بار تونستیم با هاش قدم بزنیم، انگار داریم روی ابرها راه میریم. این حس وقتی سراغ من میاد که یه ادم ویژه رو ملاقات می کنم . این آدم ویژه یه آدم معروف نیست یه آدمیه که در تار و پود جامعه مث خیلیای دیگه تنیده شده یه آدم ناشناسه یه آدم غیرمهمه! اما ویژه س. از اونایی که من بعد از دیدنشون انگار دارم رو ابرا راه میرم و هی با خودم لبخند میزنم و شاید زیر لب یه چیزی هم نجوا می کنم... امروز با دوست نازنینی رفتیم بهزیستی برای دیدن یکی از دانشجوای نابینا. اونجا اون داره مروارید بافی یاد می گیره جالا این که چه جوری اینا اون دونه های ریز مونجوق و مروارید رو به هم می بافن خودش اعجاب اوره! اون مارو برد سرکلاسشون که ما بچه ها رو «ببینیم». کلاس یه زیرزمین نیمه تاریک بود. تا حالا فکر نکرده بودم که کلاس نابینا ها تاریک روشنش زیاد فرقی نداره اما دیدن اون دخترای نابینا توی فضای نیمه تاریک زیرزمین خیلی سینمایی بود... با دستورالعملهایی از روی خط بریل داشتند کارشون رو انجام می دادند گلدون، گردن بند،تاج عروس، شونه های تزیینی و ... می بافتند.. اما این طرف کلاس اون چیزی بود که توجهم رو جلب کرد! دختر جوان و زیبایی که داشت در فضای نیمه تاریک با چند نفر مکالمه انگلیسی کار می کرد او اونقدر خوش لهجه بود که توجه ما رو جلب کرد... دختر کم بینایی که دانشجوی فوق لیسانس زبان انگلیسی یکی از دانشگاههای دولتیه، گاهی به عنوان مترجم شفاهی کار می کنه، اما بیشتر وقتشو رو به اموختن زیان به نابینایان می گذرونه... کتابهای اموزشی زبان رو برای شاگرداش تایپ بریل می کنه و بعد با سی دی و مکالمه با اونا کار می کنه... اون می خواد آموزش زبان انگلیسی به نابینایان رو به عنوان موضوع پایان نامه ش انتخاب کنه... اینترنت بلده و از کتابهای صوتی و کتابخونه های صوتی برا معلوماتش بهره می بره او با شادابی حرف می زنه. شیرین زبان و خوش مشربه ... ازش درباره کم بینایی اش و اینکه ایا پی گیر یافته های جدید پزشکی در این باره هست می پرسم، بدون تغییری در چهره یا صدا میگه آره پی گیرم اما پیوند شبکیه فعلا محاله... بهش میگم ممکنه چشمت ضعیف تر هم بشه؟ با همون خونسردی میگه اره الانم خیلی ضعیفه ... قدیسی را تاکنون ندیده ام و تمایلی هم به دیدن قدیسان نداشته ام اما از پله ها که بالا می آیم انگار ازمعبدی برمیگردم که ...

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

گوژپشت نتردام


چندسال پیش که دانشجو بودم معمولا یه پسر ژنده پوش و گوژپشت دور و بر دانشکده می پلکید کهگاهی هم زیرلب متلکی نثار دخترها و پسرها می کرد اما آزاری به کسی نمی رسوند اون روزا کتاب گوژپشت نتردام رو خونده بودم و فیلمشو دیده بودم که انتونی کویین نقش گوژپشت رو بازی می کرد و عجیب اینها با هم درآمیخته بودندو خود به خود اسم پسر گوژپشت نتردام شد... همون روزا کس دیگه ای هم بود در دانشکده که یه جورایی سرپرست کارهای خدماتی دانشکده بود، در اردوهای دانشجویی معمولا همراه ما بود و خدمات ارایه می داد. مردی بسیارشریف، مهربان و باسواد. همو بود که گاهی از گوژپشت می خواست که به دانشکده بیاد و توی کارهای باغبونی به باغبونا کمک کنه و این جوری پولی هم به او می رساند... و بعدها او بود یا رییس دانشکده (که در مهربانی و شرافت بی نظیر بود،دکتر خواجویان) یا هردو (چرا که این دو یارانی صمیمی بودند!) پای گوژپشت را به دانشکده باز کردند. او در گوشه ای از حیاط می نشست و کفش واکس می زد و زیر لب هم متلکی نثار کسانی می کرد که کفش کتانی می پوشیدند... و امروز پس از سالها اونو دیدم ... وارد دانشکده ادبیات شدم و گوژپشت رو دیدم باورم نمی شد.. بی سیم بدست با لباس فرم جلوی نگهبانی ایستاده بود.. خشکم زده بود می خواستم برم و باهاش حرف بزنم و بگم که ... چه بگم؟؟! از دوست جوونم می پرسم این آقا این جا چه کاره س؟ میگه یه خورده خل وضعه، میکروسفاله... معمولا توی نگهبانیه یا کارهای خدماتی دانشکده رو انجام میده گاهی هم به بچه ها متلکی می پرونه... دکتر خیلی وقته روی در نقاب خاک کشیده، اون مرد مهربان هم نمی دونم کجاست شاید بازنشسته شده اما گوژپشت دانشکده ادبیات جاودانه بار همه اون خاطرات رو به دوش می کشه...

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

عشق ها و سرگذشت ها، بازگشت


پسر شانزده سال بیشتر نداشت، آن شبی که رودروری پدر ایستاد و اول با تمنا و بعد با پرخاش از او خواست رضایت دهد به جنگ برود... به «جبهه جنگ»! پدر مقاومت کرد... اما او هم از مدرسه باز نیامد... مادر به تکاپو افتاد، مسجد محل، و بعد هم مسجد محله ها را زیر پا گذاشت. تا شب نشده دریافت که مرغ از قفس پریده است! به او نامه ای را نشان داده بودند که خودش به جای پدر امضا کرده بود؛ او رضایت داده بود که پسرش به نبرد حق علیه باطل برود! صدای پدر به گوش کسی نمی رسید که: «چرا مرجعی نیست که صحت و سقم امضای یک پسربچه را تشخیص دهد؟» مادر اما دریافته بود که در همان روز، آنها عازم شده اند و او دیگر نمی تواند به پسرش دسترسی داشته باشد... آنها شب زنده داری کردند و تا صبح سحر نقشه کشیدند... تا بتوانند به صراحت به همه آنها که پسرشان را اعزام کرده بودند بگویند او باید برگردانده شود! نصیحت پشت نصیحت بود که به گوششان خوانده می شد: «برو به خانه ات و برای سلامتی اش دعا کن، قسمت هرچه باشد همان می شود اگر قسمت به مردن باشد در خانه هم مرگ سراغ آدم می آید»، «به پسرت افتخار کن که شیر حلال خورده است و قدم در چنین راهی گذاشته اگر الان معتاد و ولگرد بود و اثری ازش نبود چه می کردی؟»، «اگر او به افتخار شهادت نائل شود در روز قیامت دست تو را خواهد گرفت و تو را نزد اولیاء شفاعت خواهد کرد»، و... وعده و وعیدها اما آنها را مجاب نمی کرد. آنها خواسته بزرگی نداشتند، فرزند نابالغ شان را می خواستند که با امضای تقلبی به جبهه نبرد حق علیه باطل اعزام شده بود! زن به نصایح گوش سپرده بود اما کو گوش شنوایی که او را دریابد که: «من پسرم را می خواهم»، «نمی خواهم روز قیامت با پسرم معامله کنم، گناهی نکرده ام که بخواهم مرا شفاعت کند…» . او هرگز با کسی بلند حرف نزده بود اما بی پروا بود، فقط پروای کسی را داشت که از دستش لغزیده بود و حالا با قاطعیت ایستاده بود. از کسی شکایتی نداشت اما اگر به دادش نمی رسیدند به شیوه خودش تا آنجا هم می رفت! آنقدر در آن جا مانده بود که به او نام گردان پسرش را گفته بودند!... همان روز با قطار به هر ترتیبی بود خود را به اهواز رسانده بودند، به آن امید که هنوز به جبهه اعزام نشده باشد: «فکر می کردم همه این ثانیه ها و دقیقه هایی که از دست می روند می توانند به قیمت جان پسرم تمام شوند». به پادگانها و همه مراکز اعزام نیرو سرکشیده بودند و هرجا که گفته بودند زن نباید وارد شود همان بیرون ایستاده بود و شوهر را به داخل فرستاده بود. گاه فرماندهان می آمدند، در بیرون از دفتر نظامی با او گفتگو می کردند... گاهی سخن از بی اطلاعی بود و گاهی هم بهانه های شلوغی کار، اما او صبور بود و پُرحوصله و تا هر وقت می خواستند، می ماند تا به نتیجه برسد و ایستاده بود روی دوپا تا شب بیرون پادگان در میان هیاهوی رفت و آمد نظامیان!... تا بالاخره خبر فرود آمد: او به خط مقدم اعزام شده بود... «او که تعلیمات ندیده»! صدای پدر بود که به سختی از گلو بیرون می جهید. «خط مقدم کجاست من می خواهم به همان جا بروم»، صدای مادر بود؛ مصمم. «اگر به من جواب ندهید خودم راهی می یابم که او را پیدا کنم. اگر او را برنگردانید خودم او را بر می گردانم!» خبر مخابره می شد و فرماندهان را در بهت فرو می برد. دیگر کسی نمانده بود که او را جدی نگیرد. او تمام روز و شب را پشت در پادگانی در اهواز همان جا که نیروها را به جبهه اعزام می کردند سپری کرده بود. نیمه های شب بود که به همسرش گفتند فردا بیا تا تو را به منطقه خط مقدم ببریم! «خط مقدم» در آن شب غریب اهواز کابوسی بود که زن را در برگرفته بود؛ صبح از شوهرش خواست که بی او برنگردد! بی او برنگشته بود؛ پسر را از خط مقدم فراخوانده بودند... سرباز رایان بازگشته بود، با ماجراهایی تلخ و به یاد ماندنی! او در تمام مسیر اهواز - تهران گریسته بود.

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

عشق ها و سرگذشتها


■ او را گوییا در تشییع جنازه دیده بود با لباس سیاه و ریش سپید... از آن روزهای سرد سالها گذشته بود اما باز هوا سرد بود و کسی از نزدیکان را به خاک می سپردند.. گورکن خاک می ریخت واو به یاد می آورد: ■ متولد سی وپنج بود، در سن مدرسه رفتن او اگرچه دخترها خیلی از سنتها را پشت سر گذاشته بودند و می توانستند پشت میزهای مدرسه بنشینند اما در آن روستای دورافتاده وضعیت کمی بغرنج تر بود. او تنها دختری بود که در میان پسرهای روستایی هم سن و سال به مدرسه می رفت و درس می آموخت و این البته به اصرار پدر و برادر و فداکاری همه جانبه مادر بود... تا بعدها که دبستان را تمام کرد و قرار شد برای ادامه درس به مرکز بخش و بعد به شهرستان مهاجرت کنند، وضعیت کمی تغییر کرد... روستاییان جواب سلام پدری را که کشاورزی رها می کرد و زمینها را بدست دیگران می سپرد و بدنبال سرنوشت دخترش راهی شهر شده بود به سختی می دادند و اگر کسی زیر لب جواب سلامش می گفت نه از سر لطف و صفا که به فرموده « جواب سلام از خود سلام لازمتر و واجب تر بود» .... دختر پس از اتمام دوره دانشسرا به سپاه دانش پیوسته بود ، حجاب از سر برگرفته و به آموزش کودکان در روستایی که در آن بالیده بود مشغول بود! پسر هم در میان همکلاسیهایش بود از همان دوران دانشسرا... و مشغول کار معلمی بود که عاشق او شد.. آنها به نوعی خویشاوند هم بودند اما خانواده دختر گام در راه تجدد نهاده بود و خانواده او فقط پسران را به مدرسه می فرستاد... دختر با خانواده اش به آداب روز در شهر زندگی می کرد و پسر دور از خانواده در شهر سکنی گزیده بود و هراز گاهی به سراغ خانوده دختر می رفت که دل در گروش داشت ... اما وضع به قرار همیشه نبود... خیابانها هر روز مملو از جمعیتی می شد که فریاد می زدند خواهان تغییر حکومتند ... کسی از آنها اما گوشش بدهکار نبود و باور نداشت که این فریادها معنای دیگری هم دارد، فریاد مرگ بر شاه مرگ بر تجدد هم بود، مرگ بر او هم که گام در این راه گذاشته بود شاید...! آن روزها آن دو کبوتر عاشق قرار ازدواج را گذاشته بودند تا در نوروز خطبه عقد خوانده شود و جشنی برپا گردد ... اما هرچه روزهای زمستان کوتاه تر می شد فریادها بلندتر می شد، فریادها بلند بود و پسر را در خود غرق می کرد... او هر شب با بسته ای اعلامیه به خانه می آمد که دختر را نگران می کرد اما به برادر هیچ نمی گفت ... انقلاب فریادها پیروز شد و دختر روزی از او شنید که « ما از هم فاصله داریم» و فاصله زیاد شد او به موج انقلابیون پیوست و نوروزش بهار آزادی نام گرفت ، دختر اما در طبقه بالای خانه اش، مشرف به میدانی که بعدها میدان شهدایش خواندند می نشست و خاطرات آن روزها و لحظات عاشقانه را مرور می کرد و سعی می کرد معنی آن «فاصله» را بفهمد. او رفته رفته یاد گرفت آن خط فاصله را بردارد، نه از پسر که از همه کس، همه عکسها و یادگاری ها و تقدیرهای آن روزگار، همه لباسها و کفشها را به انباری بسپارد... چادر به سر بگذارد ، در کلاسهای روخوانی قران شرکت کند و کتابهای توضیح المسائل و احکام را از بر کند ... او هرروز به مصاحبه های طولانی و آزمونهای طولانی تر دعوت می شد ... در پرونده او هیچ نبود به جز سالها آموختن و آموزش دادن. اما «او» که مسئول گزینش معلمان بود، گفته بود «سپاه دانشی» بودن هم دلیل خوبی برای اخراج می تواند باشد... اما دختر آنقدر با گذشته فاصله گرفته بود که دیگر نه «او» را به یاد می آورد و نه «سپاه دانش» را....

۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

آن یار مهربان


این عکس را از فیس بوک آقای اسدالله امرایی برداشتم با عنوان: «کتابخانه ای متروک در روسیه» اما مرا برد به سالها قبل که در یکی از شهرهای استان خراسان مشغول به کار بودم. اکثر بعد از ظهرها را به کتابخانه اداره ارشاد می رفتم و کتابی به امانت می گرفتم، تا خانم کتابدار آنجا از سر دوستی و محبت به من خبر داد که در پشت این کتابخانه رسمی کتابخانه ای غیر رسمی هم هست که کتابهای ممنوعه را نگهداری می کنند و دریایی از کتابهایی که ارزوی دیدنشان را داشتم به روی من گشود و این شد که من هربار یک کتاب مجوز دار و دوکتاب غیرمجاز به امانت می گرفتم و آن خانم کتابدار عزیز دقت خاصی در حفظ ان کتابها داشت و بعدها فهمیدم این از سر تاکید و هوشیاری خاص و ستودنی رییس کتابخانه بوده است ... تابستان را در مشهد بودم و وقتی برگشتم آن شده بود که نباید میشد...رییس کتابخانه دوره خدمت مورد تعهدش به پایان رسیده و به شهرش بازگشته بود. رییس جدید آمده بود و در همان ابتدای کار کمر به قتل «آن» کتابها بسته بود؛ با مرغداری قرارداد بسته بود که کتابها را ببرند!!... وقتی وارد کتابخانه شدم انگار خاک مرگ بر قفسه های کتابهای مجوزدار نشسته بود: « ما خیلی منتظر شما بودیم که بیایید و هرچه می توانید از این کتابها ببرید» این صدای خانم کتابدار بود که هنوز در گوشم می پیچد. او استعفا داد و سرایدار پیرش که سواد نداشت اما کتابخاته برایش مثل معبدی بود سکته مغزی کرد و خانه نشین شد...

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

واکمن


این واکمن منه ! زمانی که دانشجو بودم برای ثبت گزارشها و مصاحبه ها همسرم برایم خریده بود... اون وقتا که کتاب کندوکاوها و پنداشته ها رو می خوندم دکتر رفیع پور نوشته بود که وقتی در فرنگ بوده دستگاههای بسیار کوچکی به اندازه ساعت مچی دیده که گزارشگر می تونسته به گردنش بیاویزه یا مث ساعت مچی به دستش ببنده و بدون اینکه کسی بفهمه گزارشش رو تهیه کنه...با این که دسترسی به چنین چیزی برایم ناممکن بود اونوقتها، از این پنهانی ثبت کردن گزارشها احساس خوبی نداشتم! من قرار بود جامعه شناس باشم و جامعه شناس نیاز به ثبت گزارشاتی از این قبیل ندارد. او باید با هنر ارتباط برقرار کردن با افرادی که می خواهد درباره شان مطالعه کند این اطلاعات را بدست اورد... به نظرم جامعه شناس مثل یک بازجو یا حتی خبرنگار رفتار نمی کند ضمن انکه خیلی بیشتر از آنها به عمق واقعیت نزدیک می شود او می تواند حتی به زوایای پنهان ذهنی افراد موردمطالعه اش نزدیک شود اما با مشارکت دادن آنها در بحث! و واکمن رودروی مصاحبه شونده می نشیند و گزارشها را اگر او اجازه بدهد ثبت می کند . با این واکمن در سال 78 روزهای هراس و تعقیب و قتل روشنفکران برای پایان نامه ام با خیلی از آنها به گفتکو نشسته ام ؛ هوشنگ گلشیری، شیرین عبادی، یوسفی اشکوری، فریبرزرئیس دانا، ناصر زرافشان، و.... و از هرکدام یادگارها و همواره سپاسگزار آن همه اعتماد و خلوصشان... ... چندسالی می گذرد که سراغ واکمن نرفته ام وآن را به عنوان یه یادگاری ایام دانشجویی نگه داشته ام اما دیروز بامداد اونو از میان وسایلم برداشت و بعد از چند پرسش ساده درباره نحوه استفاده به سراغ نوارها رفت! نوارها در بالاترین قفسه کتابخانه جای دارند، او از قفسه ها بالا رفت و نوار روزگار من جواد معروفی رو بیرون کشید... پیانوی معروفی منو برد به روزایی که تازه این نوار رو با زری خریده بودیم و رفتیم به اتاق دانشجویی او در میدان شهدای مشهد، خونه ای با معماری نوستالژیک دهه چهل شاید!! و در مدت 60 دقیقه ای که نوار تموم بشه پلک هم نزدیم... یکی از یادگارهای من از زری در اون روزا شنیدن موسیقی بدون کلام بود... بعدها با قدسی ایت تجربه تکرار شد ... نوار عاشورای معروفی رو شنیده بودم و گذاشتم قدسی هم بشنوه ..اون روزا قدسی از من مذهبی تر بود و خیل تحت تاثیر قرار گرفت ... درسکوت گوش دادیم و قدسی شروع به نوشتن کرد...