۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

مارتا گراهام آفریننده رقص نوین

به مناسبت یکصد و هفدهمین سال تولدش
در تاریخ هر مرحله ی نوینی از خلاقیت با عصیان و سرپیچی ار سنتها آغاز می شود. تاریخ رقص نوین نیز نمونه روشنی از این تضاد متحول است.
مارتا گراهام با طرد اصول رقص کلاسیک و تئاتر فردگرا موجودیت هنری خویش را در مقابله با ایزادورا دانکن و روت تثبیت کرد.
او برخلاف مشی ایزادورا دانکن نمی خواهد خود را با ضربان و نبض طبیعت یکسان سازد« نمی خواهم یک گل باشم یا یک درخت یک موج یا یک ابر. ما نیز باید به سان تماشاگر به عنوان رقصنده بر وجود خویش آگاهی داشته باشیم. ما نباید درصدد تقلید اعمال روزمره، پدیده های طبیعی و یا مخلوقات غریب سیارات دیگر باشیم. بلکه باید به جستجوی همان معجزه ای برآییم که می توان نام وجود انسان برآن نهاد. وجودی سرشار از انگیزه ، از نظم و تمرکز.»
مارتا گراهام می گفت:« هیچ چیز گویاتر از حرکت نیست. آدمی با اعمال خود به بیان خویشتن می پردازد.» و نیز این رقص تنها بیان وجود فرد نیست، بیان موجودیت کشور و عصری خاص است. آثار گراهام نمونه شایسته هنری است در جهت بیان روح کشوری که خود درآن ریشه گرفته.
اثرش تحت عنوان مرزها شاید بهتر از هرکار دیگر وی بیان کننده ی روح زادگاه مارتا گراهام باشد. با تکیه ی خاص بر مفهوم «مرز»، مرزی که دایم در تغییر و جابجایی است و اراده ی ملتی به فتح این مرزها. در فیلمی که از این نمایش تهیه شده می بینیم که دکور تنها دیواره ای از مخمل مشکی است و دونرده ی ساده شبیه نرده های که در اطراف میدانهای تربیت اسب نصب می کنند. به این دو نرده دو رشته طناب متصل است که مانند دو خط آهن در دوردست،روی زمینه ی مخملی دکور به هم می پیوندد. در این نمایش، رقصنده ی سولو با حرکاتی بلیغ و پرشهای مواج به بیان این فضای بی انتها می پردازد. قلمرو وسیعی که به انتظار خودنمایی و شهامت و جسارت انسان گسترده است.
در اثر دیگری به نام بهار کوه های آپالاش که در سال 1944 به صحنه اورد، مارتا گراهام برعکس مرزها به بیان فکر و اراده ی تنگ و محدود ملت خویش می پردازد: زمانی که آن دختر پیشگام به اتفاق دختران و پسران جوان و ان کشیش دوره گرد- که او نیز در قلمرو مذهب به جستجوی ایمان نوینی است- در برابر آن خانه ی روستایی جشنی برپا می کنند، آرزوهای آنان و هیجان استقبال از سعادتی قریب الوقوع با حرکاتی شور انگیز بیان می شود، حرکاتی پرجنبش که در تصادم با دیواره های قفس مانند محدود و محصور می شود. قفسی ساخته شده از جبر و سرنوشت و اعتقاد به مقاومت ناپذیری آن. در این صحنه پردازی مارتا با طرح حرکات انفجارآمیز و شادمانه، توفقهای ناگهانی متناوب و لرزشهای پی در پی به بیان آرزوی انسان عصر خویش می پردازد، آرزوی رهایی از زندان تعصب قشری و بردگی صنعتی.
مارتا گراهام نسبت به جهان دیدی شامل و همه جانبه است: او در عصر اضطراب زبان تازه ای در رقص ابداع کرد.
گاهی آثارش حکایت کننده ی حوادث تاریخی است مانند نمایش نغمه ی عمیق که در 1937 اجرا کرد. مارتا در این نمایش به بیان انقلاب پرتشنج اسپانیا پرداخت. بعدا نیز در زمینه ی جنگهای داخلی اسپانیا کورگرافی تراژدی بی واسطه را ساخت، درست در همان زمانی که پیکاسو اثر مشهور خود گرنیکا را آفرید. همچنین مارتا به هنگام وقوع جنگ جهانی دوم با کورگرافی نامه ای به جهانیان به تجلیل و ستایش دو جنبه ی فضیلت و سبعیت آدمی پرداخت.
در جای دیگر می گوید:« رقص برخلاف اعتقاد متعصبان قشری ماجرایی است، شکلی از گسترش وجود آدمی، شکلی هنری که مستلزم درکی دقیق و والا است تا بتوان جلوه های حیات را با حرمت و فضیلت درخور آن به نحو موثری به نمایش درآورد.
بدین ترتیب مارتا با زبانی که قادر به تاثیر در احساس مردم زمانه است اسطوره های گویای بشری را در طول حیات هنری خویش از نو زنده می سازد.
مارتا از آن جهت نیز دنیای اساطیر را برمی گزیند که از لابلای آن می تواند با حداکثر شدت و قوت درام دنیای طبقه ی خویش را، دنیای زنان را ترسیم کند: او نقش یهودیت، مده، ژان دارک، کلیتمنستر یا ژوکاست را بازی می کند. و در یکی از آثارش با عنوان اولین مصیبت خوانیها که در 1931 به صحنه آمد مارتا اسطوره ی باکره ی مقدس، مصلوب شدن مسیح و رستاخیز را به مثابه ی لحظاتی دهشتناک و در عین حال پر هیجان از حیات مستمر آدمی بیان می کند و تاثیر آن را در وجود یک زن باز می نماید.

در گفتگوی فرشتگان در 1955 که شاید بتوان آن را یکی از مذهبی ترین نمایش های قرن به حساب آورد، مارتا در نقش ژاندارک ظاهر می شود و به بیان این حقیقت می پردازد که: آدمی تا زمانی که حیات خویش را وسیله ی ابزار قدرتی برتر از ظرفیت ظاهری خویش نسازد هیچ گاه نقش خود را به تمام و کمال ننمایانده است .
د ر1958 نیز مارتا در نمایش کلیتمنستر تمام چهره های شخصیت زن را باز می نمایاند: در نقش ملکه ای که با قدرت مردانه حکم می راند،... مادری که دیوانه وار به فرزندش ایفیژنی مهر می ورزد و در مرحله ی حفظ جان و ی به ببری انتقام جو بدل می شود، مادری که خود عاقبت به دست فرزند جان می سپارد.
در اثر دیگرش به نام بندبازان قلمرو خداوند که در 1960ئبه نمایش در آمد نمایشی در قالب آثار مذهبی و مصیبت نامه های قرون وسطی، مارتا از خویشتن به عنوان زن و به عنوان هنرمند فصیحترین چهره ممکن را ارائه می دهد. می گوید:می خواهم نشان دهم که رقصندگان زیباترین مخلوقات خداوند هستند. منتها این اعتقاد خویش را به صورت نقشهای دیوانه واری به نمایش می گذارم.»
تکنیک مارتا گراهام که از همان نقطه ی آغاز بر حرکت ساده ی نبض و تنفس استوار است تنها یک قاعده ی هنری نیست بلکه اصلی است حیاتی: بشر باید بیاموزد که هماهنگ با ریتم جهان تنفس کند.
دومیتن تکنیک جوابگوی این ضرورت است: اصل « تشدید دینامیسم عمل». حرکت انقباض و انبساط که به صورت جنبشهای ناگهانی و متشنج و بازتاب های شدید بدن آدمی به ظهور می رسند... به عقیده وی نه با حرکات متقارن و تصنعی بلکه تنها با حرکات ناگهانی، توقفها و تغییر جهت های غیرمنتظره، پیچ و تابهای مهاجمانه است که عواطف و طغیانهای روحی را می توان به منصه ظهور رساند.
اصل سوم اصل رابطه با زمین، با زمین زنده و واقعی. مارتا همیشه می گفت: راه بروید آن چنان که گویی برای اولین بار است که قدم برمی دارید. برمبنای این اصل است که مارتا برخلاف قواعد باله کلاسیک که سعی دارد هرچه بیشتر از زمین بپرد با قدرت تمام پاهای خود را بر زمین تکیه می دهد.
اصل تمامیت و جامعیت چهارمین اصل تکنیک کار مارتا است به نظرش بدن یک واحد کلی است با نظم و جهت گیری و بیان خاص خود. بالاتنه، شانه ها، پاها، دستها، شکم و تهیگاه، همه اجزای تشکیل دهنده ی این کل، پرمعنا است . این نظر تنها یک درس رقص نیست بلکه درسی است در اخلاق و رفتار، بدین معنی که آدمی به تمام و کمال آنچه را که واقعیت وجودی او است در حرکات خویش بازگوید.
اگرچه اثر وجودی مارتا گراهام به صورت مادی برجا نیست بلکه جایگاه جاودانی خویش را در حیات ما بنیاد نهاده است. جوانان عصر ما بیش از پیش از دم وی تنفس خواهند کرد، همگام با او قدم برمی دارند و هماهنگ با او زندگی خواهند کرد. اگرچه هنر سینما توانسته است حرکات پرشکوه مارتا گراهام را در سفر شبانه و بعضی دیگر از آثار او برای ما ضبط و حفظ کند اما حضور واقعی او در عصر ما تنها فیلم های او نیست. او در ضربان تمامی لحظات زندگی ما حضور دارد و ای کاش بتوانیم این حضور را درک کنیم، با آن زیست کنیم و این آتش فروزان را به آیندگان نیز هدیه کنیم.
بخشی از کتاب رقص زندگی نوشته روژه گارودی. ترجمه افضل وثوقی
برای دیدن مجموعه ای از عکسهای مارتا گراهام به اینجا بروید.
و برای دیدن ویدئویی در این رابطه به این جا

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

نگاهی به پدیده خیانت در بین مردان و زنان در جامعه ایران،قسمت دوم

 
خیانت زنان به مردان :
اگر به مواردی که در مورد مردان گفته شد از زاویه دیگری نگاه کنیم می توانیم خیانت زنان به همسرانشان را نیز مورد بررسی قرار دهیم.
ساختارهای سنتی و مردسالارانه جامعه ایرانی با ایجاد محدودیت هایی که برای زنان در ازدواج، تحصیل و اشتغال ایجاد می کند آنها را تبدیل به افرادی می کند که استقلال حیات اجتماعی خود را از دست می دهند. آنها برای ازدواج کردن، آموزش دیدن، کسب درآمد و... نیاز به اجازه پدر و همسر دارند. کالبد شکافی ازدواج سنتی که هنوز عرصه های زیادی از حیات اجتماعی ما درگیر آن است، ساختار بیمارگونه ای است که آسیبهای زیادی از آن برمی خیزد. بوجود امدن ناراحتی های روانی و جسمانی ، خودسوزی زنان، افزایش طلاق، فرار از خانه و خیانت به همسر.
ازدواج در سنینی که از نظر کنوانسیون حقوق کودک، ازدواج کودکان نام می گیرد یکی از ویژگی های ازدواج های سنتی است که هنوز در بیشتر جاها رایج است . حتی اگر عقد ازدواج در سنین کودکی( زیر هجده سال) بسته نشود از سنین یازده دوازده سالگی موضوع ازدواج و خواستگاری و تغییر رفتارهای دختران از رفتارهای کودکانه به زنانه با الگوهای سنتی شروع می شود. زنانی که در سنین کودکی ازدواج می کنند معمولن با مردانی ازدواج می کنند که هیچ نقشی در انتخابشان نداشته اند. آنها با مردانی ازدواج می کنند که چندین سال از انها بزرگترند و گاهی دارای همسر و فرزندانی هستند یا بوده اند. این اختلاف سنی به اضافه اختلاف در وضع اجتماعی و گاه اقتصادی آسیبهای بسیار جدی به جای می گذارد . خیانت می تواند یکی از مواردی باشد که به وضوح قابل بررسی نیست اما خوسوزی و فرار از خانه و ابتلا به انواع بیماری های جسمی و روانی از نتایجی است که به راحتی می توان بررسی کرد.
ارزشمندی بچه دارشدن، بیماری تلقی شدن نازایی و ضد ارزش بودن آن تا بدان جا که بچه دارشدن پس از ازدواج تبدیل به یک وظیفه مقدس ومقدر زناشویی می شود ومسایلی که در صورت بچه دارنشدن زن بوجود می آید چه در بعد روانی و چه در بعد اجتماعی و حقوقی از عواملی است که می تواند زنان را درمعرض انواع آسیبها از جمله خیانت قرار دهد.
قرار گرفتن این عوامل در ظرف ساختارهای مردسالارانه ای که به مرد اجازه ی همسران متعدد و روابط جنسی خارج از چارچوب خانواده بنام صیغه را می دهد کماکان عرصه را برای خیانت زنان به همسرانشان باز می گذارد. نداشتن اشتغال و آموزش و درآمد و درگیر شدن در روزمرگی های یک زندگی بدون جذابیت و تکراری می تواند از عوامل تشدید کننده باشد.
نکته بعدی ساختارهای اجتماعی است که فاقد نهادهای پشتیبان و حمایت کننده از زنان است. غیاب این نهادها که باید امنیت و حمایت اجتماعی و روانی لازم از زنان را درمقابل خشونتها، بی اعتمادی ها، بیماری ها، گرفتاری های مالی و شغلی و... فراهم آورند به اضافه قوانین تبعیض آمیز چه در سطح قوانین مدنی و چه در سطح قوانین مربوط به خانواده که قائل به شکاف عمیقی بین زنان و مردان است و تبعیض های جنسیتی برخاسته از این قوانین که زنان را گاه در حد کالا تنزل می دهد و ارزش انسانی برای آنها قائل نمی شود، نه تنها زنان را از حمایت نهادهای اجتماعی و مدنی محروم می سازد که آنها را تبدیل به طعمه هایی برای خواسته های سیستم مردسالارانه می کند.

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

نگاهی به پدیده خیانت در بین زنان و مردان در جامعه ایران،قسمت اول:

خیانت مردان به زنان :

مساله خیانت در زندگی زناشویی را می توان از دو منظر روانی اجتماعی مورد بررسی قرار داد، در این نوشتار خیانت از منظر اجتماعی بررسی می شود، ضمن آنکه نگاه به آن در مورد زنان و مردان با هم متفاوت است .
اگر نگاهی کوتاه به وضعیت خانواده در دوران گذشته داشته باشیم ،الگوی عام خانواده ایرانی خانواده مبتنی بر مردسالاری و چند همسری بوده است. مردان با حقوق و اختیارات و امتیازاتی که از سوی نظام اجتماعی( قوانین و عرف) کسب می کرده اند می توانسته اند چند همسر دائم داشته باشند. ضمن ان که در میان اهل تشیع، صیغه های متعدد نیز به آن اضافه می شده است که محدودیتی نداشته است. دئر واقع نظام مردسالاری به مرد اجازه می داده که بدون توجه به خواسته ها ، عواطف و نیازهای همسرش به سراغ زن دیگری برود او این را یک قاعده کلی، عام و حق خود می دانسته است. جامعه نیز بر آن کماکان صحه می گذاشته است. بنابراین مردان در چنین جامعه ای کمتر به پنهانکاری های خائنانه روی می اورده اند چون به ان نیازی نداشته اند و جامعه به آنها این حق را عطا کرده بوده است که بدون احساس شرم یا گناه به سراغ زنان متعدد بروند و آنها را در کنار هم در خانه مشترک یا خانه های جدا جای دهند. فقط می ماند بحث صیغه ها و کنیزان که علیرغم داشتن مجوز شرعی و نه عرفی در جامعه از پرستیژ چندانی برخوردار نبوده است.
در جامعه مدرن ساختارهای سنتی در حال فرو ریختن است و هنوز بقایای سنتها باقی مانده است. سیستم چند همسری جای خود را به تک همسری داده است ( علیرغم خواسته ها و تلاشهای سنت گرایان و متشرعان) و کماکان مردان پذیرفته اند که با یک زن عقد ازدواج ببندند. اما همچنان نظام مردسالاری به مردان این حق را می دهد که خود را برتر از زنان بشمارند و جامعه را از منظر جنسیت و حقوق خود نگاه کنند و زنان را کالاهایی بپندارند که برای لذت جویی و راحتی آنها خلق شده اند. این نگاه که همچنان سخت جانی می کند به مردان این اجازه را می دهد که بدنبال چندهمسری از نوع دیگری باشند؛ زنانی که گاه به شکل مشروع (صیغه) و گاه غیرمشروع تمتعات جنسی این مردان را برآورده می سازند و از دید خانواده و آشنایان پنهان می ماند. این پنهانکاری های جنسی ،عاطفی امروزه خیانت نام می گیرند. ( که گاه از روابط پیچیده ای شامل روابط مالی و جنسی و عاطفی و اجتماعی برخوردارند ، مرد و زن را درگیر روابطی خاص می کنند که می توان به آن عنوان «خانواده ای در سایه» داد. که باید در جای دیگر به آن پرداخته شود. خانواده ای با اسیبهای خاص خودش) .
در سیستم مردسالاری مردان دارای قوه جنسی بالا و نیاز جنسی فراوان و غیرقابل کنترل تلقی می شوند و بنابراین جامعه حتی رابطه ی خارج از محدوده خانواده و نامشروع را نیز تا حدودی برای مردان برمی تابد و با این عنوان که همسرش قادر به براوردن نیازهای مرد نبوده است و دلایلی از این دست که « تقصیر » را به گردن زن می گذارد، او را پشتیبانی می کند و همین نگرش به زنان ، به زنانی که شریک جنسی او هستند برچسب های فاحشه، زن خیابانی ، زن صیغه ای می زند و مرد را تبرئه می کند، بدون هیچ برچسب ناروایی.
از منظر دیگری هم می توان پدیده مردسالاری و خیانت را مورد بررسی قرار داد. در جامعه مردسالار مرد برای انتخاب همسر دست به انتخاب می زند و نه زن . معیارهای او هم معیارهای ناشی از مردسالاری و نگرشهای جنسیتی خودش است. در جوامع سنتی تر این به شکل عریان تری خود را نشان می دهد مادر پسر، عروس را باید بپسندد ؛ دوشیزه بودن به عنوان مهمترین ملاک و بعد شرایط خانوادگی و اقتصادی و تحصیلی و ....این البته یک طیف از خیلی کم تا خیلی زیاد را شامل می شود (شدت و ضعف دارد)
حال اگر به این قواعد نانوشته (سنت) قواعد نوشته شده ( قانون) را اضافه کنیم، سیستم خاصی بوجود می آ ید که بر روابط خانوادگی جامعه ما سایه افکنده است؛ مرد علوه بر این که ، با معیارهای سنتی اجتماعی همسر خود را برمی گزیند، قوانینی هم که از پشتوانه شرعی و سنتی برخوردارند این معیارها را تکمیل و تقویت می کنند. پس از ازدواج نیز اوست که می تواند اجازه ادامه تحصیل و اشتغال و شرکت در مجامع اجتماعی را بدهد یا خیر. در نتیجه زن با این شرایط وارد پروسه زندگی یکنواخت روزمره ای می شود که کارش خانه داری و بچه داری است و حضور در عرصه های اجتماعی را به سرعت از دست می دهد و این برایش نقصانی به بار می آورد که او را در دایره « ضعیفه انگاری» جامعه سنتی حفظ می کند. نقصانی که ناشی از حضور قوانین سنتی و مردسالاری ناشی از آن است.
در نتیجه عدم حضور اجتماعی و اقتصادی زن در جامعه، او امتیازات اجتماعی و پرستیز اجتماعی را ازدست می دهد. طبقه اجتماعی و پایگاه اجتماعی او بنا به پایگاه اجتماعی و طبقه اجتماعی مردان وابسته اش ( پدر و همسر) تعریف می شود.
این وضعیت شاید در جامعه شدیدن سنتی چالش عمده ای را به بار نیاورد اما در جامعه ای که رو به مدرنیسم دارد چالش بس عمده ای است.
با نگاهی خردتر، micro ، نیز می توان خیانت در بین مردان را بررسی نمود در ارتباط با طبقه اجتماعی، تحصیلات،پ ایگاه اجتماعی، نگرشهای مذهبی، و ...



۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

سونامی ژاپن

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنهاتر از تو نیست؟


تراژدی ژاپن لحظه ای از ذهنم نمی رود. زمین لرزه ای به قدرت نه ریشتر با پس لرزه های پنج و شش ریشتری بعدی اش...

و فاجعه ای که شروع می شود...

ذهنم می رود سراغ مردمی سختکوش که با تولید علم و تکنولوژی به بهترین کیفیت چقدر به بهبود زندگی همه انسانها کمک کرده اند، مردمی که بیشتر سود رسانده اند تا زیان...

فکر می کنم به چیزی به نام عدالت- که خیلی وقت است باورم به آن را از دست داده ام- و این که واقعن این سزایشان نبود...

زنان و مردانی که یاد گرفته اند در مقابل فاجعه سرخم نکنند و در مواقع سختی به جای اشک ریختن لبخند بزنند...

اما اکنون فاجعه ای دیگر در راه است، فاجعه ای که وحشت و اشک را نه فقط به جان زاپنی ها که به جان همه مردم جهان می نشاند... اگر اشک را به چهره انها هم نیاورده دل همگان را از وحشت لرزانده است...

فاجعه رادیواکتیو... فاجعه ای که نه یک بلای طبیعی در اثر جابجا شدن پوسته زمین، فاجعه ای دست ساز بشر که انسان را با همه احساس تنهایی اش در زمین، تنهاتر از همیشه می سازد..

و گوییا مقدر شده که این مردم ریز نقش صبور و بسیار هوشمند بار این فاجعه را برای دومین بار بر دوش بگیرند... یک بار در فاجعه اتمی ناکازاکی و بار دیگر در فاجعه انفجار راکتورهای اتمی در سونامی اخیر با دادن تلفات فراوان پیام رسان خطرات اتم در جهان باشند... قربانیانی که ندای امن سازی جهان را در سکوت فریاد می زنند.... «زمین و انسان ها در خطرند»...

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

نوروز مبارک باد


ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
فریدون مشیری

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

آزادی زن

فردا روز جهانی زن است و من که همواره یکی از مهمترین دغدغه هایم دغدغه ی آزادی زنان کشورم بوده است دارم سخت به آن فکر می کنم به همه موضوعاتی که با شنیدن نام آزادی زن به ذهنمان می رسد. برخی از به کار بردن واژه آزادی زن ابا دارند زیرا هنوز در لایه های زیرین ذهننشان از آزادی به ویژه ازادی زن وحشت دارند آنها ازادی را معادل بی بند وباری می دانند و بلافاصله آن را نکوهش می کنند. اما من می خواهم این واژه را با همه تداعی های منفی و مثبتش و همه موضوعاتی که در اطراف آن تنیده شده است به کار ببرم:

آزادی زن از ترس؛ ترسهای نهادینه شده ای که جامعه ی پدر سالار بر ذهن و زبان و روان او دوخته است. ترس از دیده شدن، که جامعه مردسالار به آن خودنمایی می گوید. ترس از خشونت ( جسمی، روانی، اجتماعی) ترس ازدست دادن موقعیت ولو بسیار نامطلوب( مثلن زندگی خانوادگی، کار و درامد، تحصیل) ترس از نازایی، ترس از دست دادن فرزند در صورت طلاق، ترس از پلیس، ترس از تهمت، ترس از سنگسار، ترس از قانون چندهمسری و ترس از بیان ازادانه خواسته هایش، ترس از این که بگوید ازادی می خواهد.

آزادی زن از پنهانکاری؛ پنهانکاری هایی که جامعه مردسالار از او طلب می کند. آزادی از پنهان کردن روابط جنسی و بارداری های نامشروع( که مجبور نباشد به مردان مجوز هرنوع استفاده نامشروع از او را بدهد یا مجبور باشد برای این پنهان کاری هزینه های گزاف بپردازد)

آزادی زن برای انتخاب همسر،شغل، محل زندگی، ادامه تحصیل، نوع رشته تحصیلی، تعداد فرزندان، جدا شدن از خانواده و...

آزادی زن از سنتهای دست و پاگیری که در جامعه امروزی جایی ندارد و همچنان جان سختی می کند؛ سنت حفظ بکارت، سنت بارداری اجباری پس از ازدواج، سنت ارزشمندی باروری، سنت ارزشمندی پسرزا بودن ، سنت ارزشمندی زن خانه دار و مهمترین سنت؛ تعریف شدنش به عنوان «مادر» و محدود شدنش در این واژه که بسیار هم مقدس قلمداد می شود.

و آزادی از مرواریدی درون صدف بودن...



۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

بامداد

این پسرم بامداد است . هشت سال دارد و مشق پیانو می کند حدود سه سالی هست. امروز یه دفعه گفت شعری به ذهنم رسیده و نوشتمش ، دوست داری ببینی؟ وقتی خوندم خیلی هیجانی شدم این اولین شعرش بود . براش آرزوی بهترین ها رو در زندگی اش دارم:

باد سیب ها را تکان می داد

                         و تو هم در باد راه می رفتی     

و یک دفعه باد تو را با خود برد

                         و وقتی من آمدم تا تو را بگیرم

سیب های زیادی به پشتم می خورد

                         انگار به من می گفتند: « تو نباید او را بگیری» 



۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

دنیای ارتباط



به بهانه ی محدودیت های ارتباطی این روزها!
در دنیای سیبرنتیک با آن همه پیچیدگی اش و گستردگی اش دم از بستن و قطع کردن زدن واقعن یعنی چه؟ یه جوری که انگار ارابه ران اریکه این دنیا آنهایند و همانها باید تعیین تکلیف کنند که چه کسانی از این دنیای پر تنعم بهره ببرند و چه کسانی از آن محروم باشند. تا همین چندی پیش دم از تهاجم فرهنگی زدن و ناپاک شمردن آنچه مربوط به فرهنگ غربی است و ... سکه رایج بود که؟ آیا باید گفت شعورشان سطحش بالا رفته و حالا نیم نگاهی به دنیای مدرن هم دارند  یا این هم بخشی از همان فقدان شعور لازم برای ارتباط با دنیای مدرن است که گوشه های پنهان و آشکاری دارد. در سریال قهوه تلخ نیما می خواهد برود به زمان خودش و آن دو پیرمرد ابرسالخورده به او می گویند که می توانند برای سفر در زمان کمکش کنند. ابتدا ناباورانه گوش می دهد و بعد پیروزمندانه می گوید: شماها که نمی دونید من می خوام به کدوم زمان سفر کنم . اما آنها خوب می دانند که او در زمانی می زیسته که کالسکه ها بدون اسب بوده اند و یا پرواز می کرده اند حتی از آن جلوتر را هم می دانند اما بازهم ....( بقیه ماجرا را که می دانید)
من فکر می کنم این نشان از ستیز دیرینه ی سنت و مدرنیسمی دارد که سالهاست در جامعه ما به دوئل مشغول است و تا می رود که مدرنیسم پیروز میدان شود سنت رنگ مدرن به خود می گیرد و از ابزار او استفاده می کند و باز ستیز دوباره آغاز می شود. مدرنیسم جز گاهگاهی هرگز به حریم سنت که پوششی از تقدس دور خود تنیده نزدیک نشده  و حتی از ابزار سنت به شیوه ماکیاولی بر علیه آن استفاده نکرده است. اما سنت هماره چنین کرده است. برای همین سنت در جامعه ما چونان دن کیشوتی است که هم می توان به سخره اش گرفت و هم می توان از آن ترسید . ( بازهم آن دو پیرمرد قهوه تلخ را در ذهن تداعی کنید)
اما حالا دنیای سیبرنتیک دنیای چاپ و نشر کتاب نیست . دنیای فیلم و سریال هم نیست که خوبهایش را چید و بدهایش را دور ریخت . مرز چید و قانون تعیین کرد. و دستور العمل ارشادی نوشت. دنیای سیبرنتیک دنیای پیچیده ای است که درست در همان زمان که به بازی اش می گیری و می خواهی بر او لباس سنت بپوشانی بازنده شده ای . و همان زمان که برایش دستورالعمل صادر می کنی می بینی به رنگ دیگری درآمده که آن دستورالعمل به کارت نمی آید . هفت اورنگی است این دنیا . سنت مسحورش می شود اما سیبر به او راهی نمی جوید و راه خود می رود. حتی اگر سنت به همه فوت و فن هایی که برادران چینی در اختیارش می گذارند برای غلبه بر او مجهز باشد. موضوع همین است دنیای مدرن با ابزار سیبرنتیک که تازه ما جرعه ای از آن را به کف آورده ایم دنیای دعوا و ستیز و غلبه نیست. دنیای ارتباط است. کیست که این بداند. کیه؟ ... کیه؟... 

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

این بغض سالیان


ما ملت پرکینه ای نیستیم. با دشمنانمان همواره به صلح  زیسته ایم... آری ما کینه ای نداریم اما ملت پر بغضی هستیم. بغضی به درازای سالیان و قرنها. بغضی که حسرت بر دلمان می نشاند. حسرتی که تمامی ندارد و بغضی که فرو نشانده نمی شود... از آن زمان که فردوسی سرود:


زیان کسان از پی سود خویش/ بجویند و دین اندر آرند پیش
 نباشد بهار از زمستان پدید/ نیارند هنگام رامش نبید
چو بسیار از این داستان بگذرد/ کسی سوی آزادگان ننگرد
بریزند خون از پی خواسته/ شود روزگار مهان کاسته
دل من پر از خون شد و روی زرد/ دهان خشک و لبها شده لاژورد

 تا این زمان که مهدی اخوان:
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم،
 ز سیلی زن، ز سیلی خور،
و زین تصویر بر دیوار ترسانم.
درین تصویر،
عمر با سوط بی رحم خشایارشا، زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا؛
به « گرده ی من » به رگ های فسرده ی من،
به زنده ی تو ، به مرده ی من.

ما با آنها کنار آمده ایم و آنها با ما کنار نیامده اند....
این بغض سالیان سرباز کرده است . خواه باور کنیم ، خواه باور نکنیم ... با بستن و بریدن و ترس و وحشت هم خاموش نمی شود. چرکین می شود اما مداوا نمی شود.
قرنهاست که این نفرت در ناخودآگاه ما کمین گرفته است، سالهاست که این نفرت به تعبیر فروید واپس زده شده و حالا دیگر بی هراس از هیچ چیز( مگر چه دارد که از دست بدهد) فقط آزادی می خواهد و تا آن را بدست نیاورد آن بغض فرو خورده آرامش نمی گذارد.... 

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

زن


ارتباط ما با هر سوژه ای به تعریف و برداشتی که از آن در ذهن داریم بستگی دارد. مدتی است دارم به این فکر می کنم که افرادی که در پیرامون ما هستند یا انها که از ما دورند زن را چگونه تعریف می کنند. چون فکر می کنم این اساسی تریت اصل برای ارتباط زنان بامردان و برعکس و زنان با زنان و حتی مردان بامردان است...
لطفا به این  سوال جواب دهید و در قسمت نظرات پاسخی بگذارید:
شما زن را چگونه تعریف می کنید؟

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

من خواب دیده ام...آسیب شناسی پدیده ی خواب دیدن

خواب و خواب دیدن از قدیم ذهن مردم را به خود مشغول کرده و رویا دیدن به هنگام شب برایشان شگفتی آور بوده است. دیدن مکانهایی که گویا هرگز به آن پا نگذاشته ایم ، دیدن افرادی که هرگز با انها ملاقات نداشته ایم، رفتارهایی که در بیداری از توان ما خارج است مثل پریدن و... و طبیعتا دانشمندان درصدد حل این معماها بوده اند. و آنچه در بین مردم شیوع یافته بحث تعبیر خواب و تقسیم رویاها به صادقه و کاذبه و چیزهایی از این قبیل است. و افرادی (معبرین) با نوعی نمادگرایی خوابها را تعبیر می کنند. . ویژگی مشترکی که همه تعبیر خوابها از آن برخوردارند، عطف و توجه معبرین در تعبیر خواب به آینده است. مثلا می گویند اگر فلان خواب را ببینی فلان اتفاق برایت خواهد افتاد. این نوع نگاه و برداشت از خواب آسیب های خاص خود را دارد؛ 1- ایجاد نگرانی و اضطراب از حادثه بدی که در راه است. 2- ایجاد دلخوشی و امیدواری کاذب از حادثه خوبی که در راه است یا قرار است اتفاق بیفتد. 3- بهره برداری های سودجویانه اقتصادی براساس خوابی که قابل اثبات و مرور آن توسط دیگران وجود ندارد.( مانند خوابهایی که در آن یک فرد متوفی مال یا پول خاصی را برای فردی که خواب دیده یا یکی از نزدیکانش سفارش می کند) 4- بهره برداری های سیاسی( مانند خوابهایی که در آن فردی خواب می بیند باید برعلیه حکومت وقت بشورد و طرحی نو دراندازد، یا باید فرد خاصی را به جانشینی برگزیند، یا باید فرد خاصی از کار برکنار کند، یا بکشد یا تبعید کند ...اینها معمولا به سفارش یک فرد با اقتدار کاریزمایی یا سنتی صورت می گیرد که در قید حیات نیست. به تاریخ نگاه کنید انباشته از این نوع خوابهاست)
اما فروید نگاه دیگری به خواب دارد و نظریه اش در این باره واقعا تحولی عمده در نگرش ما به خواب ایجاد می کند فروید در کتاب تفسیر خواب دقیقا به این موضوع اشاره می کند که خوابها تفسیرکردنی اند و نه تعبیر کردنی! و این تفسیرها براساس نمادهایی که معبر در دست دارد و براساس آن خواب همگان را تعبیر می کند نیست بلکه به نظر فروید هرانسانی جزیره خاصی از ویژگیهای منحصر به فرد است که این ویژگی ها در طول عمرش از کودکی تا مرگ شکل می گیرد. روان ما مانند جسم ما علیرغم شباهتهایش با دیگران ویژگی های خاصی دارد که براساس تجربیات ما شکل گرفته است. بنابراین خوابهای ما برخاسته از تجربیات ماست خوابهای ما بیان اضطرابهای دوران کودکی و پس از ان، بیان شادمانی ها، حرمانها، رنجها و آرزوهای ماست. و و فقط کسی می تواند آنها را تفسیر کند و معانی ان را درک کند که روانکاو باشد. روانکاوی که از سابقه روانی زندگی ما و از تجربیات ما آگاهی داشته باشد. بنابراین خوابهای ما نه معطوف به آینده که معطوف به گذشته و حال است. ما از خوابهای یک فرد در می یابیم که او به لحاظ روحی و روانی در چه وضعیتی به سر می برد. و حتی خوابها نشان می دهد که فرد دچار چه نوع بیماری روانی است؛ مالخولیا، پارانوییا، وسواس و...
بنابراین این نگاه به خواب که متاسفانه در جامعه ما جایی ندارد به خواب یه عنوان پدیده ای می نگرد که به شیوه ای علمی قابل بررسی است و نه تنها آسیب زا نیست که در حل بسیاری از مسائل روانی افراد که معمولا نادیده گرفته می شود کاربرد دارد.

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

ما که هستیم؟

به این نوشته ها نگاه کنید:

مناجات .... با خدا: خدایا ما کسی رو نداریم خواهشا موظب خودت باش.

نمونه چک نوشتن یک .... 231000 ریال معادل دوسه هزار تومان.

... موز می خوره پوستش رومی چسبونه به دفتر خاطراتش.

تهرانیه میره ..... پولش می افته روی زمین، جرات نمی کنه برش داره.

ما هر روزدر موبایل یا در گفتگوهای روزمره با این نوع نوشتار و گفتار مواجه ایم. به همین دلیل به راحتی میتوانیم جاهای خالی را با قوم مورد نظر پرکنیم!!

چند روز پیش در یک مهمانی بین چند تن از دوستان اختلاف نظری پیش آمد بر سر اینکه آیا ما مردم با فرهنگ و ادبی هستیم یا خیر؟ دسته اول هنر را نزد ایرانیان می دانست و بس و دیگر ملل را دزدانی که فرهنگ و ادب را از ما یاد گرفته بودند و دستاوردهای مادی آن را هم به یغما برده بودند و ما صادر کننده فرهنگ و ادب به دنیا که هستیم بماند آنها هرگز ستاره های درخشانی چون فردوسی و حافظ نداشته و ندارند...

دسته دوم ما را عقب ماندگان فرهنگ و ادبی می دانست که در پیشگاه سایر ملل متمدن و با فرهنگ شرمسار است. دستاورد این ملت ریاکاری و دروغ و جاسوسی و چاپلوسی و دغلبازی بوده و هست... و تصور کنید این جنگ مغلوبه را و صدایی که به صدا نمی رسید... علی لاخصوص که یک طرف بحث زن باشد و طرف دیگر مرد. علاوه بر جنگ و مغلوبه فرهنگی، جنگ و مغلوبه جنسیتی هم می شود و...

فردای آن روز از طرف فرد دسته اولی اس ام اسی مانند یک از اس های بالا آمد. طبق معمول فورا پاک کردم. اما فکری به ذهنم چسبید و رهایش نکرد. ما چه می کنیم و ما که هستیم؟

دکتر شریعتی در هویت ایرانی – اسلامی ایرانیان را قومی می داند که توانسته با فرهنگ غنی که دارد اقوام دیگر را مغلوب فرهنگ خود سازد . مغولها وقتی از ایران رفتند که عرفای بنامی تحت تاثیر عرفان ایرانی داشتند.. عربها از ایرانیان آداب حکومت داری یاد گرفتند و ترکهای سلجوقی و غزنوی ووو... و آقای خاتمی در سخنرانی خود در دوره ریاست جمهوریش گفت: ایرانی مسلمان شد اما عرب نشد. ... و دیگرانی که به ستایش ایران و فرهنگ ایرانی لب به سخن گشوده اند.

اکنون اما زمانه ی سرعت و خلاقیت و جهانی شدن است و در جهان باید نشان داد که چه در آستین داری؟ جهان را امروزه آن صبوری نیست که به گذشته دور تو چشم بدوزد و تو را ارزیابی کند او به امروز تو به دیده ناباوری و شگفتی می نگرد. او از گذشته تو می داند. او اما تو را اینگونه می بیند که هستی، نه آنچه بوده ای. اگر احترامی هست به گذشتگان توست و نه به تو. تو که فضلی نیندوخته ای هیچ، کمر به نابودی فضل گذشتگانت بسته ای. کو آن نغمه های دلنشین موسیقی که عارف و میرزا عبدالله و دیگران خلق کردند هنوز که خیلی دیر نگذشته است؟ کو مینیاتورهای بهزاد؛ یک قرن از آن دوره شده است که بگذرد؟ کدام دانشجوی دانشگاه نام اینها را می داند؟ کو آن قصه ها و افسانه های باستانی؟ زبانی که دارد تبدیل به یک فارسی مجهول الهویه فرهنگسرای ادب فارسی می شودهمان زبانی است که جمال زاده گفت شکر است؟!!

گیرم پاسخ این باشد که سیستم رسمی دارد اینها را تحمیل می کند و ادبیات فاخر ما از آن ها جداست و ما شاعران و نویسندگان گران مایه داریم... و می دانیم که با چه محنتی دارند کوله بار ادب کشور را بر دوش می کشند. اگر بیم جانشان نباشد، غم نانشان نباشد که هست.

فرهنگ و ادب عامیانه (فولکلورها) کجاست؟ این بخش فرهنگ در چه حال و احوالی است؟ در جایگاه امن تخریب فرهنگ و ادب ایستاده ایم وبر تنور بی فرهنگی می دمیم. لرها، ترکها ، اصفهانی ها، رشتی ها، قزوینی ها و.... همه را به حد مشکئز کننده ای تحقیر می کنیم و این تحقیر تا آن حد پیش رفته است که به یک باور تبعیض آلود تبدیل شده است. بی آن که یک لحظه فکر کنیم ایرانی بدون موسیقی، بدون مینیاتور، بدون رقص، بدون نجوم، بدون جامعه شناسی، بدون فلسفه ، بدون تاریخ و بدون این اقوام که چون حاشیه زیبای قالی دور تا دورش را گرفته اند نامش چیست و در کجای جغرافیاست؟

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

یک اتفاق ساده...

دلم برایشان تنگ می شود
برای آنها که تشنه دانستن اند و تعدادشان زیاد نیست
برای آنها که شیطنت می کنند و می خواهند اذیت کنند وتعدادشان زیاد است اما رفته رفته کم می شوند
برای آنها که می خواهند خودی نشان دهند و شیطنت های مودبانه دارند
برای آنها که اظهار نظرهای فاضلانه می کنند
برای آنها که نقد می کنند
برای آنها که دوستم دارند
برای آنها که دوستشان دارم
خوشبخت بودم وقتی آنجا بودم، حس تنهایی بیرنگ می شد و شخصیت و هویت تازه ای می یافتم که به آن انس گرفته بودم اما از من گرفتند. مودبانه، نرم، خونسرد ... ومن هم آرام، نرم و مودبانه ... پذیرفتم و کسی صدای شکستن چیزی را نشنید. صدایش خیلی بلند بود شاید کسی دوست نداشت بشنود و من در تنهایی به تکه تکه هایش زل زدم. تکه تکه هایی که داشت از هم می گسسست. به خود می گویم دوباره آغاز می کنم. اصلن تمام نشده که شروع کنم . از جای دیگری شروع می کنم ... باید این کار را بکنم این یک اتفاق ساده است در جامعه ای که هیچ چیز ساده نیست....

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

غلامعباس توسلی، استاد برجسته جامعه شناسی ممنوع التدريس شد.



انشگاه آزاد هم با دکتر غلامعباس توسلی خداحافظی کرد. نامه تشکر آمیزی که روز 15 آذر ماه بر میز کار دکتر توسلی گذاشته شده بود با یک تشکر ساده، پایان همکاری دانشگاه با وی را اعلام کرد؛ آن هم در حالیکه تنها دو هفته به پایان ترم اول تحصیلی باقی مانده بود.

غلامعباس توسلی با نیم قرن تجربه تدریس، به یکباره و طی یک نامه اداری از ادامه تدریس در دانشگاه آزاد منع شد. وی پیش تر در سال 86 به بهانه های سیاسی از دانشگاه تهران اخراج شده و واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد تنها کرسی ای بود که برای این استاد قدیمی جامعه شناسی ایران مانده بود که آن هم به این ترتیب از او گرفته شد.

دولت احمدی نژاد از همان ابتدا و سال 84 در اولین اقدامات دست به پاکسازی دانشگاهها از اساتید قدیمی و به زعم وزارت علوم دگر اندیش زد. حکایت دانشجویان ستاره دار و حذف نخبگان علمی دانشجویی به بهانه های سیاسی آنقدر ادامه یافت که اساتید هم ستاره دار شدندو دانشگاه تهران به عنوان دانشگاه مادر، اساتید اصلی اش را از دست داد. وزارت علوم دوران مهدی زاهدی آنچنان عرصه رابر اساتید تنگ کرد که برخی مانند استاد بشیریه و استاد شفیعی کدکنی جلای وطن کردند و از ایران رفتند بقیه مطلب را از اینجا بخوانید..

زنان در زندان: حقوق نابرابر، مجازات نابرابرتر

.

این عنوان حکایت از چند موضوع دارد:
زنان در زندان قوانین تبعیض آمیز؟
زنان در زندان تعصبات قومی و مذهبی و سنتی؟
زنان در زندان نه به معنای نمادین بلکه به معنای واقعی؟
و منظور از این نوشته زنان در زندان به معنای واقعی می باشد. دو سال اخیر سالهایی خبرساز در رابطه با زنان زندانی بوده است . زنانی که به جوخه اعدام سپرده شدند( شهلا جاهد،شیرین علم هولی، ... ) زنانی که در انتظار سنگسار به سر می برند( سکینه محمدی آشتیانی و..) زنانی که به اعدام محکوم شدند( فرح واضحان،زینب جلالیان، زهرا بهرامی و..) زنانی که به حبسهای بلند مدت و گاه نامعلوم محکوم شدند( بهاره هدایت، منصوره بهرامی حقیقی، هنگامه شهیدی، فاطمه رهنما،معصومه یاوری و ... ) زنانی که اعتصاب غذا کردند و تا پای مرگ به انتخابی بزرگ دست زدند( نسرین ستوده، بهاره هدایت، زینب جلالیان و هفده زن زندانی سیاسی دیگر) زنانی که از ترس زندان و شکنجه واز دست دادن جانشان از کشور خارج شدند تا مبارزاتشان را درانجا پی بگیرند( شادی صدر، آسیه امینی، محبوبه عباسقلی زاده و...) و زنی آمریکایی با اتهام جاسوسی ( سارا شورد) ... این زنان بی شک با هم تفاوتهای زیادی دارند اما دو دجه مشترک دارند: زن بودن و زندانی بودن.
در جامعه ای که زنان اتاقی از آن خود ندارند، درهای زندان به آسانی به روی آنها گشوده است . آنان از بسیاری از امکانات و حمایت های قانونی و عرفی که مردان از آن ها برخوردارند؛ محرومند، در ادبیات مذهبی موجودی حساس نامیده می شوند و قوانین تبعیض آمیز فراوانی برعلیه انها وضع شده است، اما در محاکمه و مجازات نه تنها از کوچکترین تخفیفی برخوردار نیست که در برخی موارد به دلیل زن بودن و این که پای خود را از گلیم قوانین تبعیض آمیز درازتر کرده است، با مجازات بیشتری محاکمه می شود..
جالب است بدانیم که با شروع نغمه های آزادی خواهی در عصر قاجار زنی اعدام می شود که از آزادی و برابری زنان دم می زند و حجاب از سر برمی دارد و نمی خواهد عروسک دست دربار ناصرالدین شاه شود. او را با روسری اش خفه می کنند و در چاه می اندازند، جلاد نمی دانست که با مرگ او و نوع کشتنش او را به نمادی از آزادیخواهی و برابری طلبی تبدیل کرده است. و جالب تر آن که نخستین زنی که بعد از پیروزی انقلاب 57 به جوخه اعدام سپرده می شود ، زنی است با افکار آزادیخواهانه؛ فرخ رو پارسا وزیر پیشین آموزش و پرورش در کابینه هویدا....

و،
این پرآزار
گند جهان نیست
تعفن بیداد است

زنان در زندان چه می کنند، ازخانم سیمین بهبهانی را اینجا ببینید