۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه
ما خنیاگران غمگین
۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه
این روزنه سرد عبوس
۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سهشنبه
شبانه ی زن و سکه
روند رو به رشد و متورم سکه بسیاری را به صفهای طولانی نیمه شبانه می کشاند صفهایی که در میان آنها زنان و کودکان هم دیده می شوند. کودکانی که از سوی خانواده به اجبار به صفها آورده می شوند یا کودکانی که در قبال دستمزدی بسیار اندک به صف می شوند و کسی را سودای سلامت روانی و اجتماعی و حتی جسمانی آۀنها نیست چرا که برق سکه همه را گرفته است. علاوه بر کودکانی که برای سوددهی به خانواده به صف می شوند کودکانی نیز هستند که به همراه مادران آورده می شوند . کودکان شیرخواری که تا پاسی از شب در آغوش مادرانشان بیدارند و در پیاده رو یا داخل اتومبیل شب را به صبح می رسانند و صبحگاه نیز در آغوش مادر یا پدر به صف می شوند.
علاوه بر کودکان که نه به اختیار خود به صف می آیند زنانی هم هستنئد که نقش گسترده ای در برپایی صفها دارند. زنانی که به دلالی طلا و سکه مشغولند ،زنانی که به همراه شوهران دلالشان امده اند و زنانی که از سر تفنن اولین بار است که پا به این عرصه گذاشته اند و به آن اعتیاد هم پیدا کرده اند. در میان زنان ، دختران جوانی هستد که به همراه خانواده یا تنها در صف ایستاده اند ... وجود هرکدام از این زنان و دختران به جز کودکان ( که باید از دید آسیب شناسی بررسی شود) بنوعی ساختار شکنی آن دسته ازسنتهای اجتماعی است که حکم می کند زنان باید در خانه بمانند. در شهرهایی که عبور و مرور زنان بعد از نیمه شب در خیابانها تقریبا غیرممکن است حضور آنها در صفهای شبانگاهی بدون حضور نیروهای انتظامی همیشه حاضر و ناظر اتفاق نادری است که زنان بسیاری از آن سود جسته اند . گرچه ممکن است حضور این زنان بدون خانواده آنها را درگیربرخی مزاحمتهای اجتماعی کند اما همه این سنت شکنی ها به مدد حضور اجتماعی و ارزش فی نفسه طلا و سکه است که می تواند مناسبات اجتماعی و قواعد فرهنگی اجتماعی روزانه را در هم بریزد و وارد مناسبات اجتماعی شود بی آنکه کسی را سودای آن باشد چرا که همه در صف ایستادگان را فقط سودای سکه است ولی سکه را سودای دیگر است او میخواهد در روابط انسانی جایی داشته باشد.
۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه
چه کسی متجاوز است؟
حوادث تجاوز در اصفهان و کاشمر و استخر امیرآباد خیلی ذهن و روانم را به هم ریخت و مدتی طول کشید تا بتوانم از این آشفتگی خارج شوم و موضوع را مورد تحلیل قرار دهم.
نگاه خرد به این پدیده:
- دیوار نوشته هایی که معمولن در ورودی شهرها به چشم می خورد؛ دیوار نوشته های مدرسه ها ی دخترانه، پارکها و تفریحگاهها در این سالها حکم متجاوزی را داشته اند که گاه با تمسخر و گاه با اندوه و نفرت با آن روبرو شده ایم. دیوارنوشته هایی که در ذهن همه ما حک شده و به شخصیت همه ما اعم از زن و مرد توهین و تجاوز روا داشته است؛ «زنان کوچه نشین عروس شیطانند»، «بی حجابی زنان از بی غیرتی مردان است» و... این ذهنیت را در بسیاری تقویت کرده است که زنانی که بی حجاب تلقی می شوند ، آرایش می کنند، در مهمانی های مختلط شرکت می کنند و یا حتی قیافه های شادی دارند، محتاج نگاههای هوس الودند و فاسدند.
- آموزه های دینی و اجتماعی مدارس از دوران ابتدایی تا دانشگاه که تاکید بر برتری زنان بر مردان دارد و زنان را ضعیف، شکننده، جنس لطیف و جنس پست و جنس دوم می شمارند و جای آنها را در خانه و آشپزخانه و شغل آنها را زاییدن و بچه داری معرفی می کنند و مردان را جنس قوی و نیرومند و برتر می شمارند و اگرچه وجودش برای صیانت از خانواده لازم است اما او به کار ساختن جهان مشغول است و اوست که از دامن زن به معراج می رود و نه زن... این آموزه ها که در اثر تکرار سالیان ملکه ذهن زنان و مردان جامعه می شود، در کنار آن دیوار نوشته ها ، چیزی به جز بی هویت کردن و ترس او از دنیای خارج را بدنبال ندارد.
- قوانین حقوقی که بر همگان آشکار است چقدر برای حیات زیستی و سلامت اجتماعی و روانی زن ارزش قائل است . این قوانین رسما زن را نصف یک انسان (مرد) در نظر می گیرد و عملن هویت انسانی را از او سلب می کند. نگاه حقوقی به زن نگاهی ابزاری است چرا که زن را ابزاری در خدمت مرد می داند در نتیجه برای او ارزش و اهمیتی معادل یک انسان قائل نیست و ان چه را هم که برای او در نظر گرفته نه برای حفظ شخصیت انسانی او بلکه به خاطر منافع خانواده و اجتماع است.
- ممنوعیت روابط دختر و پسر از جزئی ترین و کم اهمیت ترین روابط گرفته تا غیرمعمول ترین شکل آن ! که دختران و پسران پس از آشنایی با هم مجبورند کوچکترین ارتباط( مثل دست دادن ) را پنهان انجام دهند، در نتیجه این روابط یا درهمان ابتدا قطع می شود و آنها مجبور می شوند به شیوه های سنتی ازدواج کنند در حالی که ساختارهای اجتماعی روابط مدرن تری را می طلبیده و یا این روابط را بصورت مخفیانه و «زیرزمینی» گسترش دهند که هرکدام بلاها و آفتهای خاص خود را دارد . گرایش به هم جنس گرایی (درحالی که آنها واقعا هم جنس گرا نبوده اند) یکی از این روابط غیرمعمول است.
- نبود نهادهای حمایتی از زنان و دخترانی که خانه را ترک می کنند و سیستم پدرسالارکه درمقابل این تجاوزها سکوت می کند و گاه حق را به متجاوز میدهد ولو بطور ضمنی ،در تجاوز و ربودن زنان بی تاثیر نیست. - شکست خانواده در کنترل زنان و دختران با روشهای سنتی - عدم آموزش درست به دخترانی که خانه را ترک می کنند از سوی نهادهای آموزشی و تکیه کردن صرف به نهی کردن و گاه تلاش برای برگرداندن آنان به خانوده هایی که در آن احساس نا امنی می کرده اند و برای همین انجا را ترک کرده اند. همه اینها به یکنوع رفتار خاص دامن زده است که من نام آن را «گرسنگی جنسی» می نامم که ناشی از ذهنهای به شدت سکسی شده است. فروید در تحلیل مسائل روانی از خود و نهاد و ناخودآگاه استفاده می کند در نظر او وقتی غرایز(نهاد) بوسیله خود مورد بی مهری قرار می گیرد( سرکوب می شود) در ناخودآگاه مسکن می گزیند و در موقع مناسب خود را نشان می دهد اگر این سرکوبی مداوم باشد و غرایز نتوانند به خواسته شان برسند در رفتارهای بیمارگون خود را نشان می دهند و فرد دچار بیماری های روانی از جمله وسواس می شود. حال اگر این سرکوبی در باره افراد یک جامعه اتفاق بیفتد یعنی افراد جامعه بصورت دسته جمعی مجبور شوند غرایز خود را سرکوب کنند چه می شود؟
بنظر می رسد علاوه بر ابتلا به انواع بیماری های روانی و وسواس، حساس شدن بیش از حد افراد روی مسائل جنسی نیز از عوارض آن است و نشانه های این سرکوبی در فرمهای دیگری خود را نشان می دهد؛ به عنوان یک بیماری همه گیر؛ در ادبیات ( طنزهایی که من به آن عنوان طنز زیرزمینی می دهم، مثل جک ها و اس ام اس ها و متلک های جنسی) در معماری(بعضی بناها شبیه برخی اعضای بدن ساخته می شوند، نه عمدی بلکه کاملن غیر عمدی و ناخوداگاه) و در روابط جنسی زن و مرد که شکلهای انحرافی به خود می گیرد(مازوخیستی و سادیستی) و افرادی که در معرض این روابط جنسی هستند به خاطر تابو بودن آن در جامعه (ترس ازآبرو) هرگز به هیچ مشاوره یا وکیلی مراجعه نمی کنند. در علاقه به روابط جنسی خارج از قاعده مانند علاقه به رابطه جنسی از طریق اینترنت و ماهواره، رابطه جنسی با محارم ، با کودکان، تجاوز و شدیدترین نوع آن تجاوزگروهی.
نگاه کلان:
آنچه که پس از انقلاب بنام انقلاب پابرهنگان مرسوم شد، رواج نوعی خود برتربینی در قشرحاشیه نشین جامعه به خصوص در بین مردان این قشر، تشدید تضادهای طبقاتی و در مقابل هم قرار گرفتن طبقات بالا و پایین و حذف تدریجی طبقه متوسط، در مقابل هم قرار گرفتن قومیتها ، نژادها، مذاهب، و افکار متفاوت، در مقابل هم قرار گرفتن گروههای اجتماعی و ایجاد و گسترش این تفکر که زنان به لحاظ اجتماعی گروهی جدا از مردان هستند و کهتر از آنان، جریان اجتماعی شدن مبتنی بر مردسالاری در همه رسانه ها، فقر سواد و فقراشتغال به ویژه در بین زنان، گرایش به تبعیت بی چون و چرا به جای رشد تفکر خلاق، درز کردن اخبار مربوط به شکنجه ها و تجاوزات جنسی از زندان به بیرون، که آرام آرام بر بدنه ی اخلاقی جامعه خدشه وارد می کرد و کسی آن را جدی نمی گرفت و جامعه را به سمت فقراخلاقی؛ تجاوز، در بدترین حالت آن تجاوزهای گروهی و زنجیره ای سوق داد. برخی آمارهای تجاوز در یکسال اخیر را می توان در اینجا دید.
۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه
زنان در سفر
سیما پزشک میان سالی است با انبوهی از خاطرات. پایش در اثر تصادف شکسته و با عصا راه می رود، یک کوله پشتی خیلی کوچک با خودش دارد که شامل یک دست لباس و لوازم شخصی است. او علاوه بر فرزندان خودش دو پسرخوانده و یک دختر هم دارد. آنها همه به جز یکی از پسرها تحصیلات عالی دارند. یکی از پسر خوانده هایش را در کودکی از خیابان به منزل آورده، جستجوی والدینش فایده ای نداشته، برایش پرستاری می گیرد و او را بزرگ می کند. نهادهای دولتی مثل بهزیستی فرزند خواندگی او را قبول نمی کنند اما او همچنان او را نگه می دارد، برای این که شناسنامه نداشته، در خانه به درس داده اند و بعد که بزرگ شده سرمایه ای به او داده اند و رفته دنبال کاسبی. او این پسر را خیلی دوست دارد و دارد به دیدن او، عروس و نوه هایش می رود. پسر خوانده دیگر را در بحبوحه سالهای شصت وقتی بیست سالش بوده به خانه می آورد و برای بی تاثیر کردن پرونده سیاسی او در سنین نوجوانی اش سخت تلاش می کند، این پسر که بعدها نقش معلم پسر اول را به عهده گرفته، در دو رشته بطور هم زمان ادامه تحصیل می دهد و اکنون پزشکی ماهر و ... است. سیما پس از سالها می فهمد که همسرش از زن دیگری که قبل از ازدواج با او رابطه داشته صاحب دختری است و مادرش بدلیل بیماری قادر به نگهداری او نیست. او دختر را نیز چون فرزند خودش می پذیرد. دختر که دلباخته مردی است که عازم اروپاست، شرایط فرستادن او به آنجا و ازدواج با او را فراهم می کند. وقتی از لحظه جدایی اش از دخترش حرف می زند همه ما را به گریه واداشت. زن دوست داشتنی که عقیده دارد اگر این بچه ها را زیر پر و بال خود نمی گرفت زندگیش معنایی نداشت....
مهرنوش زنی که ده سال پیش توسط راننده ای و همدستش، به همراه دو دختر کوچکش ربوده می شوند اما جان سالم به در می برند. خودش می گوید التماس نکردم چون صدایی از دهانم خارج نمی شد، لال شده بودم، اما پس از مدتی بی انکه به جای خاصی رسیده باشیم ،راننده زد روی ترمز و گفت «برو فقط برو که به بچه هایت رحم کردم... » به گمان من نگاههای جدی و مصممش مهرنوش او را نجات می دهد... اما خودش می گوید او بیمار روانی بوده که می خواسته فقط من و بچه ها را بترساند و موفق هم شده است. او پس از این ماجرا دختر بزرگش را به محض دیپلم گرفتن به خارج از کشور می فرستد و منتظر دیپلم گرفتن دومی است...خودش تحصیلات عالی ندارد اما راننده ای عالیست و در کار خرید و فروش خانه و اپارتمان و زمین است. زنی مهربان و پرشور و بسیار امیدوار.
زهرا دختری آبادانی و مجرد که با خانواده اش سفر می کند، یکی از 5 فرزند خانواده است. تا اول راهنمایی درس خوانده و درس را برای همیشه رها کرده... می گوید زن عرب درس خواندن و درس نخواندنش یکی است آنها نمی گذارند من به دانشگاه بروم یا شغلی داشته باشم یا همسرم را خودم انتخاب کنم ... برادرانش را می گوید... اگر هم آنها مانعی ایجاد نکنند، آنقدر در خانه کار دارد که هرگز فرصت درس خواندن باقی نمی ماند، آنها همه با هم زندگی می کنند و زهرا تا زمان ازدواج مراقبت از بچه های خواهر و برادر را به عهده دارد... او انقدر نا امید است که راهی برای بازکردن سر صحبت و امید دادن باقی نمی گذارد..
مینا معلم رقص و موسیقی، زن جوان و زیبایی که یکبار اسیر یکی از شبکه های ادم ربایی می شود که پلیس در تعقیبشان بوده، او و قتی سوار ماشین می شود و آنها فورا سرش را زیر صندلی خم می کنند متوجه گوشی موبایلش نمی شوند که روشن بوده و در حال مکالمه با خانوده اش سوار ماشین شده است و خانوده اش سروصداها را می شنوند و به پلیس خبر می دهند. ... پلیس کاری از پیش نمی برد، تلفن او خاموش است اما خانه اش را زیر نظر می گیرند ... آنها او را به باغی می برند، به آنها التماس می کند که به اوتعرض نکنند و او را نکشند ( زنان قبلی همه کشته شده بودند) در عوض به انها پول کلانی می دهد.. وقتی او را به خانه برمی گردانند، پلیسها در منزلشان بوده اند و با همکاری مینا آدم رباها دستگیر می شوند... در دادگاه شاکی خصوصی دیگری به جز مینا و خانوده اش حضور نداشته اند!! هرکدام از آدم رباها به چند سال زندان و یا اعدام محکوم می گردند... مردان زندانی او را تهدید می کنند که پس از خلاصی از زندان به حساب او خواهند رسید و او نگران تهدیدها و وحشتی است که برایش روز شب نگذاشته است....
سهیلا زن میان سالی که دستها و گردنش پوشیده از طلا ست . همسر اولش به او خیانت کرده و با زن دیگری ازدواج کرده است او طلاق می گیرد در حالی که نه سوادی داشته و نه تجربه ای برای کار کردن و نه خانوده ای که از او حمایت کند. پس از مدتی با مردی آشنا می شود که در کار ساخت و ساز و فروش خانه است سهیلا که کمابیش به مرد علاقه مند شده با اندک پولی که دارد با او در این کار شریک می شود و کار را از او یاد می گیرد، مرد با او ازدواج نمی کند بلکه از او می خواهد که با هم رابطه ای موقتی داشته باشند ... بعدها از هم جدا می شوند و زن که اموالش مورد دزدی واقع می شود، پلیس رد پای مرد را پیدا می کند و سهیلا ی نا امید همه دارایی خود را تبدیل به طلا کرده و عزم سفر به مشهد را دارد می خواهد مجاور شود!!!
۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سهشنبه
زنان بر علیه زنان
چند روز پیش در خبرها خواندم که « خانم دیلی میل "سلوا المطیری"،سیاستمدار زن کویتی خواستار به راه افتادن مجدد بازار کنیزفروشی شده، به نظر او به راه افتادن چنین بازاری مانع رواج فحشا در بین مردان کویتی و جانشینی مناسب برای ازدواج است ویپیشنهاد کرده است که این کنیزها با خرید اسرای زن جنگی از دیگر کشورها به کویت وارد شوند، اوخواستار آن شده است که مراکزی برای خرید و فروش کنیز در کشور به راه افتد و پیشنهاد کرده زنان چچنی توسط دولت کویت از روسها به عنوان اسیر جنگی خریداری شده و در کویت به فروش برسند»!
این البته ضمن آن که حکایت از یک نوع بدویت عمیق تاریخی دارد برای ما که در جامعه ای سنتی زندگی می کنیم که هنوز دست به گریبان بسیاری از قوانین و رسوم بدوی و سنتی است و تلاش های سنت گرایان نیز در کشورها ی مجاور هنوز ادامه دارد(از برقع پوشیدن، ختنه دختران، ازدواج کودکان تا سنگسار و....) حرف خیلی تازه ای نبود، اما تلنگری بود بر ذهن من که می خواستم بحثی پیرامون وضعیت آسیب پذیر روابط جنسی درایران را بازکنم....
نگاه جوامع سنتی به زنان نگاهی ابزاری است. نگاهی که خانواده را وامی دارد دختران خود را طوری تربیت کنند که در خدمت هوس های جنسی مردان و فرزند آوری به کار گرفته شود .. ا زکودکی پروسه جامعه پذیری این نوع نگاه و این نوع تربیت شروع می شود... عضو جنسی دخترانه در دوران نوزادی و خردسالی در مقایسه با پسران، مورد توجه والدین قرار نمی گیرد.. او باید همواره پوشیده و از دسترس پنهان باشد، حتی به هنگام تعویض پوشک .... زنان با بدن و اندام خود بیگانه بزرگ می شوند کسی به آن ها نمی گوید باید اندام زیبایشان را دوست داشته باشند، چون متعلق به آن هاست، بلکه به آن ها می گویند باید مراقب بدن و اندام زیبایشان باشند تا بتوانند همسر مناسبی پیدا کنند و بعدا در اختیار او قرار دهند.. بدن زنان جایگاه شیطان معرفی می شود آن ها باید بدن خود را از چشم و نگاه و دسترس نامحرمان دور نگه دارند، او حتی باید از بسیاری بازی ها و ورزش ها چشم بپوشد که مبادا به زیبایی و تحریک کنندگی اش در آینده لطمه بخورد ... مساله بکارت در برخی مناطق آنقدر مهم است که کوچکترین تحرک را از دختران می گیرد ... این روش ها ی تربیتی با انواع داستان ها و افسانه های کهنی درمی آمیزد که دختران باور می کنند هدف از آفرینش آن ها، این است که در خدمت هوس های مردان باشند. وآن ها همچنین باید خود را پاک و پاکیزه نگه دارند تا روز موعود یعنی ازدواج فرا رسد . تن و جسم آن ها متعلق به مردی است که همسر آن هاست یا خواهد شد....به همین دلیل گاه دختران نوجوان و جوان برای ازدواج کردن لحظه شماری می کنند و ازدواج برایشان لحظه ای شکوهمند قلمداد می شود که قرار است زندگی جدیدی را شروع کند و خوشبخت شدن در این زندگی جدید خیلی اهمیت دارد.( ما این فرم تربیت را در رابطه با پسران نداریم)
او ظرافت های زنانه و عشوه گری یاد می گیرد، و حتی نسبت به مردان و خواسته های آن ها کماکان آگاهی هایی دارد اما از خود و خواسته های خود هیچ نمی داند، چرا که خیلی زود یاد می گیرد باید از خواسته هایش چشم پوشی کند( به عبارت فروید سرکوب کند). او حتی وقتی ازدواج می کند همچنان با بدنش و خواهشهای آن بیگانه است و این وضعیت خود نیز آسیبهای خاصی را به جا می گذارد...
و اگر به این ها قوانین صلب و سختی را اضافه کنیم که کتاب های درسی مدارس را جنسیتی کرده و همواره کوشیده زنان را موجوداتی منفعل نشان دهد و در رشته های دانشگاهی و مشاغل نیز تقسیم بندی های جنسیتی رعایت می شود، به اضافه قوانینی که رسما زنان را جنس دوم می شمارد ( قانون ارث و دیه و طلاق و...) به این نتیجه می رسیم که زنان طی این پروسه به نوعی ازخودبیگانگی جنسیتی دچار می شوند که در روابط اجتماعی و خانوادگی و حتی روابط جنسی با همسرشان بازتولید می شود...
ونمونه های آن را در روابط اجتماعی و در پیرامون خود آشکارا می بینیم: زنانی که با نگرانی از حفظ بکارت خود بزرگ می شوند، دخترانی که در ورود به یک رابطه جنسی بیش از آنکه از بارداری ناخواسته یا ایدز و هپاتیت وحشت داشته باشند برای از دست دادن بکارت خود نگرانند ، زنانی که پس از ازدواج از لذت رابطه جنسی هیچ نمی دانند و تصورشان این است که رضایت همسرشان از این رابطه کافی است و خود هرگز به اورگاسم نمی رسند،.... آمارها نشان می دهد بسیاری از زنان در شب زفاف کتک می خورند ... این آمار عجیبی است! یک دلیل اصلی اش می تواند ناکامی زنان و مردان در ایجاد رابطه جنسی موفق باشد، رابطه ای که با تابوهای تنیده شده بر پیرامونشان در شب زفاف تبدیل به یک کابوس می شود... و زنانی که به همسرانشان خیانت می کنند.
و این پروسه ی برخاسته از نابرابریهای جنسیتی ناشی از جریان جامعه پذیری و قوانین تبعیض آمیزبه از خودبیگانگی جنسیتی منجر می شود و از خودبیگانگی جنسیتی زنان را وامی دارد برای همسرانشان به خواستگاری زن دیگری بروند، از اینکه باردار نمی شوند احساس گناه کنند، از این که همسرشان به فکر ازدواج های مجدد و ارتباط با زنان دیگر است احساس گناه و شرمساری کنند و در مجالس قانونگذاری قوانین تبعیض گرا بر علیه زنان تصویب کنند، زن ستیزتر از مردان باشند و ... و به فکر بازار کنیز فروشی باشند و...
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه
نگاهی به پدیده خیانت در بین مردان و زنان در جامعه ایران،قسمت دوم
اگر به مواردی که در مورد مردان گفته شد از زاویه دیگری نگاه کنیم می توانیم خیانت زنان به همسرانشان را نیز مورد بررسی قرار دهیم.
ساختارهای سنتی و مردسالارانه جامعه ایرانی با ایجاد محدودیت هایی که برای زنان در ازدواج، تحصیل و اشتغال ایجاد می کند آنها را تبدیل به افرادی می کند که استقلال حیات اجتماعی خود را از دست می دهند. آنها برای ازدواج کردن، آموزش دیدن، کسب درآمد و... نیاز به اجازه پدر و همسر دارند. کالبد شکافی ازدواج سنتی که هنوز عرصه های زیادی از حیات اجتماعی ما درگیر آن است، ساختار بیمارگونه ای است که آسیبهای زیادی از آن برمی خیزد. بوجود امدن ناراحتی های روانی و جسمانی ، خودسوزی زنان، افزایش طلاق، فرار از خانه و خیانت به همسر.
ازدواج در سنینی که از نظر کنوانسیون حقوق کودک، ازدواج کودکان نام می گیرد یکی از ویژگی های ازدواج های سنتی است که هنوز در بیشتر جاها رایج است . حتی اگر عقد ازدواج در سنین کودکی( زیر هجده سال) بسته نشود از سنین یازده دوازده سالگی موضوع ازدواج و خواستگاری و تغییر رفتارهای دختران از رفتارهای کودکانه به زنانه با الگوهای سنتی شروع می شود. زنانی که در سنین کودکی ازدواج می کنند معمولن با مردانی ازدواج می کنند که هیچ نقشی در انتخابشان نداشته اند. آنها با مردانی ازدواج می کنند که چندین سال از انها بزرگترند و گاهی دارای همسر و فرزندانی هستند یا بوده اند. این اختلاف سنی به اضافه اختلاف در وضع اجتماعی و گاه اقتصادی آسیبهای بسیار جدی به جای می گذارد . خیانت می تواند یکی از مواردی باشد که به وضوح قابل بررسی نیست اما خوسوزی و فرار از خانه و ابتلا به انواع بیماری های جسمی و روانی از نتایجی است که به راحتی می توان بررسی کرد.
ارزشمندی بچه دارشدن، بیماری تلقی شدن نازایی و ضد ارزش بودن آن تا بدان جا که بچه دارشدن پس از ازدواج تبدیل به یک وظیفه مقدس ومقدر زناشویی می شود ومسایلی که در صورت بچه دارنشدن زن بوجود می آید چه در بعد روانی و چه در بعد اجتماعی و حقوقی از عواملی است که می تواند زنان را درمعرض انواع آسیبها از جمله خیانت قرار دهد.
قرار گرفتن این عوامل در ظرف ساختارهای مردسالارانه ای که به مرد اجازه ی همسران متعدد و روابط جنسی خارج از چارچوب خانواده بنام صیغه را می دهد کماکان عرصه را برای خیانت زنان به همسرانشان باز می گذارد. نداشتن اشتغال و آموزش و درآمد و درگیر شدن در روزمرگی های یک زندگی بدون جذابیت و تکراری می تواند از عوامل تشدید کننده باشد.
نکته بعدی ساختارهای اجتماعی است که فاقد نهادهای پشتیبان و حمایت کننده از زنان است. غیاب این نهادها که باید امنیت و حمایت اجتماعی و روانی لازم از زنان را درمقابل خشونتها، بی اعتمادی ها، بیماری ها، گرفتاری های مالی و شغلی و... فراهم آورند به اضافه قوانین تبعیض آمیز چه در سطح قوانین مدنی و چه در سطح قوانین مربوط به خانواده که قائل به شکاف عمیقی بین زنان و مردان است و تبعیض های جنسیتی برخاسته از این قوانین که زنان را گاه در حد کالا تنزل می دهد و ارزش انسانی برای آنها قائل نمی شود، نه تنها زنان را از حمایت نهادهای اجتماعی و مدنی محروم می سازد که آنها را تبدیل به طعمه هایی برای خواسته های سیستم مردسالارانه می کند.
۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه
نگاهی به پدیده خیانت در بین زنان و مردان در جامعه ایران،قسمت اول:
مساله خیانت در زندگی زناشویی را می توان از دو منظر روانی اجتماعی مورد بررسی قرار داد، در این نوشتار خیانت از منظر اجتماعی بررسی می شود، ضمن آنکه نگاه به آن در مورد زنان و مردان با هم متفاوت است .
اگر نگاهی کوتاه به وضعیت خانواده در دوران گذشته داشته باشیم ،الگوی عام خانواده ایرانی خانواده مبتنی بر مردسالاری و چند همسری بوده است. مردان با حقوق و اختیارات و امتیازاتی که از سوی نظام اجتماعی( قوانین و عرف) کسب می کرده اند می توانسته اند چند همسر دائم داشته باشند. ضمن ان که در میان اهل تشیع، صیغه های متعدد نیز به آن اضافه می شده است که محدودیتی نداشته است. دئر واقع نظام مردسالاری به مرد اجازه می داده که بدون توجه به خواسته ها ، عواطف و نیازهای همسرش به سراغ زن دیگری برود او این را یک قاعده کلی، عام و حق خود می دانسته است. جامعه نیز بر آن کماکان صحه می گذاشته است. بنابراین مردان در چنین جامعه ای کمتر به پنهانکاری های خائنانه روی می اورده اند چون به ان نیازی نداشته اند و جامعه به آنها این حق را عطا کرده بوده است که بدون احساس شرم یا گناه به سراغ زنان متعدد بروند و آنها را در کنار هم در خانه مشترک یا خانه های جدا جای دهند. فقط می ماند بحث صیغه ها و کنیزان که علیرغم داشتن مجوز شرعی و نه عرفی در جامعه از پرستیژ چندانی برخوردار نبوده است.
در جامعه مدرن ساختارهای سنتی در حال فرو ریختن است و هنوز بقایای سنتها باقی مانده است. سیستم چند همسری جای خود را به تک همسری داده است ( علیرغم خواسته ها و تلاشهای سنت گرایان و متشرعان) و کماکان مردان پذیرفته اند که با یک زن عقد ازدواج ببندند. اما همچنان نظام مردسالاری به مردان این حق را می دهد که خود را برتر از زنان بشمارند و جامعه را از منظر جنسیت و حقوق خود نگاه کنند و زنان را کالاهایی بپندارند که برای لذت جویی و راحتی آنها خلق شده اند. این نگاه که همچنان سخت جانی می کند به مردان این اجازه را می دهد که بدنبال چندهمسری از نوع دیگری باشند؛ زنانی که گاه به شکل مشروع (صیغه) و گاه غیرمشروع تمتعات جنسی این مردان را برآورده می سازند و از دید خانواده و آشنایان پنهان می ماند. این پنهانکاری های جنسی ،عاطفی امروزه خیانت نام می گیرند. ( که گاه از روابط پیچیده ای شامل روابط مالی و جنسی و عاطفی و اجتماعی برخوردارند ، مرد و زن را درگیر روابطی خاص می کنند که می توان به آن عنوان «خانواده ای در سایه» داد. که باید در جای دیگر به آن پرداخته شود. خانواده ای با اسیبهای خاص خودش) .
در سیستم مردسالاری مردان دارای قوه جنسی بالا و نیاز جنسی فراوان و غیرقابل کنترل تلقی می شوند و بنابراین جامعه حتی رابطه ی خارج از محدوده خانواده و نامشروع را نیز تا حدودی برای مردان برمی تابد و با این عنوان که همسرش قادر به براوردن نیازهای مرد نبوده است و دلایلی از این دست که « تقصیر » را به گردن زن می گذارد، او را پشتیبانی می کند و همین نگرش به زنان ، به زنانی که شریک جنسی او هستند برچسب های فاحشه، زن خیابانی ، زن صیغه ای می زند و مرد را تبرئه می کند، بدون هیچ برچسب ناروایی.
از منظر دیگری هم می توان پدیده مردسالاری و خیانت را مورد بررسی قرار داد. در جامعه مردسالار مرد برای انتخاب همسر دست به انتخاب می زند و نه زن . معیارهای او هم معیارهای ناشی از مردسالاری و نگرشهای جنسیتی خودش است. در جوامع سنتی تر این به شکل عریان تری خود را نشان می دهد مادر پسر، عروس را باید بپسندد ؛ دوشیزه بودن به عنوان مهمترین ملاک و بعد شرایط خانوادگی و اقتصادی و تحصیلی و ....این البته یک طیف از خیلی کم تا خیلی زیاد را شامل می شود (شدت و ضعف دارد)
حال اگر به این قواعد نانوشته (سنت) قواعد نوشته شده ( قانون) را اضافه کنیم، سیستم خاصی بوجود می آ ید که بر روابط خانوادگی جامعه ما سایه افکنده است؛ مرد علوه بر این که ، با معیارهای سنتی اجتماعی همسر خود را برمی گزیند، قوانینی هم که از پشتوانه شرعی و سنتی برخوردارند این معیارها را تکمیل و تقویت می کنند. پس از ازدواج نیز اوست که می تواند اجازه ادامه تحصیل و اشتغال و شرکت در مجامع اجتماعی را بدهد یا خیر. در نتیجه زن با این شرایط وارد پروسه زندگی یکنواخت روزمره ای می شود که کارش خانه داری و بچه داری است و حضور در عرصه های اجتماعی را به سرعت از دست می دهد و این برایش نقصانی به بار می آورد که او را در دایره « ضعیفه انگاری» جامعه سنتی حفظ می کند. نقصانی که ناشی از حضور قوانین سنتی و مردسالاری ناشی از آن است.
در نتیجه عدم حضور اجتماعی و اقتصادی زن در جامعه، او امتیازات اجتماعی و پرستیز اجتماعی را ازدست می دهد. طبقه اجتماعی و پایگاه اجتماعی او بنا به پایگاه اجتماعی و طبقه اجتماعی مردان وابسته اش ( پدر و همسر) تعریف می شود.
این وضعیت شاید در جامعه شدیدن سنتی چالش عمده ای را به بار نیاورد اما در جامعه ای که رو به مدرنیسم دارد چالش بس عمده ای است.
با نگاهی خردتر، micro ، نیز می توان خیانت در بین مردان را بررسی نمود در ارتباط با طبقه اجتماعی، تحصیلات،پ ایگاه اجتماعی، نگرشهای مذهبی، و ...
۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه
دنیای ارتباط
۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه
این بغض سالیان
۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سهشنبه
من خواب دیده ام...آسیب شناسی پدیده ی خواب دیدن
۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه
ما که هستیم؟
مناجات .... با خدا: خدایا ما کسی رو نداریم خواهشا موظب خودت باش.
نمونه چک نوشتن یک .... 231000 ریال معادل دوسه هزار تومان.
... موز می خوره پوستش رومی چسبونه به دفتر خاطراتش.
تهرانیه میره ..... پولش می افته روی زمین، جرات نمی کنه برش داره.
ما هر روزدر موبایل یا در گفتگوهای روزمره با این نوع نوشتار و گفتار مواجه ایم. به همین دلیل به راحتی میتوانیم جاهای خالی را با قوم مورد نظر پرکنیم!!
چند روز پیش در یک مهمانی بین چند تن از دوستان اختلاف نظری پیش آمد بر سر اینکه آیا ما مردم با فرهنگ و ادبی هستیم یا خیر؟ دسته اول هنر را نزد ایرانیان می دانست و بس و دیگر ملل را دزدانی که فرهنگ و ادب را از ما یاد گرفته بودند و دستاوردهای مادی آن را هم به یغما برده بودند و ما صادر کننده فرهنگ و ادب به دنیا که هستیم بماند آنها هرگز ستاره های درخشانی چون فردوسی و حافظ نداشته و ندارند...
دسته دوم ما را عقب ماندگان فرهنگ و ادبی می دانست که در پیشگاه سایر ملل متمدن و با فرهنگ شرمسار است. دستاورد این ملت ریاکاری و دروغ و جاسوسی و چاپلوسی و دغلبازی بوده و هست... و تصور کنید این جنگ مغلوبه را و صدایی که به صدا نمی رسید... علی لاخصوص که یک طرف بحث زن باشد و طرف دیگر مرد. علاوه بر جنگ و مغلوبه فرهنگی، جنگ و مغلوبه جنسیتی هم می شود و...
فردای آن روز از طرف فرد دسته اولی اس ام اسی مانند یک از اس های بالا آمد. طبق معمول فورا پاک کردم. اما فکری به ذهنم چسبید و رهایش نکرد. ما چه می کنیم و ما که هستیم؟
دکتر شریعتی در هویت ایرانی – اسلامی ایرانیان را قومی می داند که توانسته با فرهنگ غنی که دارد اقوام دیگر را مغلوب فرهنگ خود سازد . مغولها وقتی از ایران رفتند که عرفای بنامی تحت تاثیر عرفان ایرانی داشتند.. عربها از ایرانیان آداب حکومت داری یاد گرفتند و ترکهای سلجوقی و غزنوی ووو... و آقای خاتمی در سخنرانی خود در دوره ریاست جمهوریش گفت: ایرانی مسلمان شد اما عرب نشد. ... و دیگرانی که به ستایش ایران و فرهنگ ایرانی لب به سخن گشوده اند.
اکنون اما زمانه ی سرعت و خلاقیت و جهانی شدن است و در جهان باید نشان داد که چه در آستین داری؟ جهان را امروزه آن صبوری نیست که به گذشته دور تو چشم بدوزد و تو را ارزیابی کند او به امروز تو به دیده ناباوری و شگفتی می نگرد. او از گذشته تو می داند. او اما تو را اینگونه می بیند که هستی، نه آنچه بوده ای. اگر احترامی هست به گذشتگان توست و نه به تو. تو که فضلی نیندوخته ای هیچ، کمر به نابودی فضل گذشتگانت بسته ای. کو آن نغمه های دلنشین موسیقی که عارف و میرزا عبدالله و دیگران خلق کردند هنوز که خیلی دیر نگذشته است؟ کو مینیاتورهای بهزاد؛ یک قرن از آن دوره شده است که بگذرد؟ کدام دانشجوی دانشگاه نام اینها را می داند؟ کو آن قصه ها و افسانه های باستانی؟ زبانی که دارد تبدیل به یک فارسی مجهول الهویه فرهنگسرای ادب فارسی می شودهمان زبانی است که جمال زاده گفت شکر است؟!!
گیرم پاسخ این باشد که سیستم رسمی دارد اینها را تحمیل می کند و ادبیات فاخر ما از آن ها جداست و ما شاعران و نویسندگان گران مایه داریم... و می دانیم که با چه محنتی دارند کوله بار ادب کشور را بر دوش می کشند. اگر بیم جانشان نباشد، غم نانشان نباشد که هست.
فرهنگ و ادب عامیانه (فولکلورها) کجاست؟ این بخش فرهنگ در چه حال و احوالی است؟ در جایگاه امن تخریب فرهنگ و ادب ایستاده ایم وبر تنور بی فرهنگی می دمیم. لرها، ترکها ، اصفهانی ها، رشتی ها، قزوینی ها و.... همه را به حد مشکئز کننده ای تحقیر می کنیم و این تحقیر تا آن حد پیش رفته است که به یک باور تبعیض آلود تبدیل شده است. بی آن که یک لحظه فکر کنیم ایرانی بدون موسیقی، بدون مینیاتور، بدون رقص، بدون نجوم، بدون جامعه شناسی، بدون فلسفه ، بدون تاریخ و بدون این اقوام که چون حاشیه زیبای قالی دور تا دورش را گرفته اند نامش چیست و در کجای جغرافیاست؟
۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه
غلامعباس توسلی، استاد برجسته جامعه شناسی ممنوع التدريس شد.

غلامعباس توسلی با نیم قرن تجربه تدریس، به یکباره و طی یک نامه اداری از ادامه تدریس در دانشگاه آزاد منع شد. وی پیش تر در سال 86 به بهانه های سیاسی از دانشگاه تهران اخراج شده و واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد تنها کرسی ای بود که برای این استاد قدیمی جامعه شناسی ایران مانده بود که آن هم به این ترتیب از او گرفته شد.
دولت احمدی نژاد از همان ابتدا و سال 84 در اولین اقدامات دست به پاکسازی دانشگاهها از اساتید قدیمی و به زعم وزارت علوم دگر اندیش زد. حکایت دانشجویان ستاره دار و حذف نخبگان علمی دانشجویی به بهانه های سیاسی آنقدر ادامه یافت که اساتید هم ستاره دار شدندو دانشگاه تهران به عنوان دانشگاه مادر، اساتید اصلی اش را از دست داد. وزارت علوم دوران مهدی زاهدی آنچنان عرصه رابر اساتید تنگ کرد که برخی مانند استاد بشیریه و استاد شفیعی کدکنی جلای وطن کردند و از ایران رفتند بقیه مطلب را از اینجا بخوانید..
۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه
دکتر عبداللهی استاد جامعه شناسی درگذشت
دکتر عبداللهی استاد دانشکده علوم اجتماعی علامه طباطبایی صبح روز جمعه 3/10/89 در سن 66 سالگی بر اثر سکته قلبی درگذشتند.
خبر را امروز شنیدم و ناباورانه باور کردم، که خبر مرگ از قدیم گفته اند دروغ نیست!
دیده بودمش در جلسات انجمن جامعه شناسی ، دوست داشتنی، آرام و بسیار مهربان ...
بی شک از بهترین ها بود در علوم اجتماعی اما می خواهم بگویم از نادره ها نیز بود در روابط اجتماعی و ارتباط با همکاران و دانشجوها که امروزه در همه کس یافت نمی شود.
می دانست چگونه رشته های علوم اجتماعی را در جای جای کشور در میان دانشکده های مختلف و در بین گروه ها چگونه به هم پیوند دهد. ایجاد گروه های علمی که هنوز هم این سنت پابرجاست از اساسی ترین کارهایی بود که پایه اش را ریخت. و جامعه شناسان را چون خانواده ای بزرگ هویت داد و گرد هم آورد تا از هر گزندی در امان باشند. به آنان یاد داد الفبای ماندن، در کار علمی کردن است و بس. و الفبای قدر جامعه شناسی و جامعه شناسان را دانستن نیز در آن است که آنان از هم نگسلند و ....
باور کردنبی نبود که در روزهای نخستین تاسیس این گروه ها با چه جدیت و آرامش و مهربانی ویژه خودش در همه جلسات حضور می یافت، گویی خود می دانست چه کار سترگی را شروع می کند. کاری که جامعه شناسی را از گزند زمان و زمان حفظ کند.
بی شک رفتنش زود بود اما جایش همواره در دل های ما و در تفکر ما خواهد بود؛ وقتی جامعه شناسانه می اندیشیم وعقلانیت را توشه ی تفکرمان می نماییم، وقتی بر این باوریم که یکی از مهم ترین راه های رسیدن به دموکراسی از انجمن های علمی غیر وابسته به دولت ها می گذرد. یادش گرامی .
گرامیداشت یاد دکتر عبداللهی در کنفرانس پژوهش اجتماعی و فرهنگی
۱۳۸۹ آذر ۲۳, سهشنبه
اتاقی از آن خود
نمی خواهم با جملاتم به ذهن شما نسبت به کتاب «اتاقی از آن خود» نوشته خانم ویرجینیا ولف جهت بدهم .فقط خلاصه ای از آن را در اینجا می آورم و داوری را به خودتان وامی گذارم. اما نمی توانم از گفتن این جمله خودداری کنم که کتابی است دوست داشتنی و تاثیرگذار .
ویرجینیا می گوید:زني كه مي خواهد داستان بنويسد بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد. ويرجينيا در اين كتاب نشان مي دهد كه چگونه و از كجا به اين عقيده درباره اتاق و پول رسيده است.
....داستان از اينجا آغاز مي شود كه به ما گفته اند بايد دست كم سي هزار پوند جمع آوري كنيم براي ساختن دانشكده براي دختران- جمع آوري مبالغ هنگفت براي مدارس پسرانه كار بسيار آساني است، اين مبلغ پول زيادي نيست اما با توجه به اينكه عده كمي واقعاً علاقه دارند زنان تحصيل كنند، پول زيادي است.
از فكر آن همه زن كه سال ها كار مي كردند و برايشان دشوار بود كه دو هزار پوند روي هم بگذارند و نهايت تلاششان را مي كردند تا سي هزار پوند جمع آوري كنند، سخت برآشفتم و فقر شرم آور جنسيت خود را تحقير كردم. پس مادران ما چه مي كردند كه هيچ ثروتي نداشتند تا براي ما بگذارند؟
اصولاً همه اين زنان بچه هاي بسياري را به دنيا آورده بودند ده، يازده يا حتي سيزده و چهارده بچه.اول نه ماه طول مي كشد تا بچه به دنيا بيايد. بعد بچه متولد مي شود. پس از آن، سه يا چهار ماه به شير دادن سپري مي شود. بعد از شير دادن بي ترديد پنج سال صرف بازي كردن با بچه مي شود...
آيا اگر آنها وقتشان را صرف به دست آوردن پول و كسب درآمد مي كردند امروز جمع آوري سي هزار پوند برايشان دشوار بود.هر چند كه اگر اين مادران و مادربزرگها ثروت هنگفتي به هم مي زند در وهله نخست، كسب درآمد براي آنها غير ممكن بود، و در وهله دوم، اگر هم ممكن بود، قانون آنها را از حق تملك پولي كه به دست مي آوردند محروم كرده بود.
و بعد می پرسد؟چرا مردان شراب مي نوشند و زنان آب؟ چرا يك جنسيت آنقدر غني بود و ديگري آن قدر فقير؟ فقر چه اثري بر داستان دارد؟ چه شرايطي براي خلق آثار هنري لازم است؟ چند كتاب در سال درباره زنان نوشته مي شود؟ چند تاي آن را مردان مي نويسند؟ چرا زنان آن گونه كه فهرست نشان مي دهد اين قدر براي مردان جالب اند تا مردان براي زنان؟ آيا زنان قابليت تحصيل كردن دارند؟به نظر ناپلئون نداشتند و به نظر دكتر جانسون عكس اين بود. آيا زنان روح دارند؟ بعضي از قبايل بدوي معتقدند كه ندارند. ديگران، برعكس، معتقدند كه زنان نيمه خدا هستند و از اين رو آنها را مي پرستند. برخي از خردمندان، بر اين عقيده اند كه زنان از نظر ذهني سطحي ترند، برخي ديگر مي گويند از نظر آگاهي عميق ترند. گوته به زنان احترام مي گذاشت و موسوليني از آنها متنفر است. چرا در قلم مردان نسبت به زنان خشم وجود دارد؟ براي مثال، آدمهاي ثروتمند اغلب خشمگين اند زيرا گمان مي كنند آدمهاي فقير مي خواهند ثروتشان را تصاحب كنند.بنابراين ممكن است زماني كه پروفسوري بيش از حد و مؤكداً بر حقارت زنان اصرار ورزيده، نه به حقارت زنان كه به برتري خود فكر مي كرده، اين چيزي بود كه با عصبانيت و تأكيد بسيار از آن دفاع مي كرد، زيرا برايش جواهري بود با ارزش استثنايي.
زماني كه مردان بسيار شريف و متواضع، كتابي را از يك نويسنده زن مثلاً ربكا وبست به دست مي گرفتند،قسمتي از آنرا خوانده و با تعصب فرياد مي زدند« فمينيست بي شرم! مي گويد مردها خودپسندند!» اين فرياد بسيار شگفت آور بود چرا هرگاه زني به دليل آنكه واقعيتي درست ،هرچندناخوشايند را درباره جنسيت مخالف بيان مي كند يك فمينيست بي شرم باشد؟ فرياد يك غرورجريحه دارشده نبود، فرياد اعتراضي بود در برابر تجاوزي كه به حريم اعتماد به نفس او شده بود. طي همه اين قرنها، زنان چون آينه هايي عمل كرده اند كه قدرتي جادويي و خوشايند دارند و مي توانند قامت مرد را دو برابر اندازه واقعي اش نشان بدهند. آينه هر استفاده اي هم كه در جوامع متمدن داشته باشد، باز هم لازمه همه اعمال قهرمانه و قاهرانه است. به همين دليل است كه ناپلئون و موسوليني هر دو مؤكداً بر حقارت زنان اصرار مي ورزيدند، زيرا اگر زنان حقير نبودند، آنها نمي توانستند بزرگ باشند اين امر تا حدودي نياز مردان را به زنان توضيح مي دهد. و همين طور بي شكيبي مردان را در برابر انتقاد زنان. اگر زن زبان به گفتن حقيقت باز كند، قامت درون آينه كوچك مي شود. تصوير درون آينه اهميت بسزايي دارد، زيرا نيروي حمايت را بر مي انگيزد، و دستگاه عصبي را تحريك مي كند. آن را از مرد بگيريد ممكن است بميرد.
اين معمايي است ابدي كه چرا هيچ زني كلمه اي از آن ادبيات خارق العاده ننوشته در حالي كه ظاهراً بيشتر مردان مي توانستند شعر و غزلي بسرايند.( از خود پرسيدم زنان در چه شرايطي زندگي مي كردند)، زيرا داستان و اصولاً هر كار خلاق و ذهني، مثل سنگريزه از آسمان نمي افتد- هر چند امكان دارد اين امر در مورد علم صادق باشد.
(مي پرسم چرا زنان در عصر اليزابت شعر نمي سرودند در حالي كه نمي دانم چه تحصيلاتي داشتند! آيا نوشتن مي دانستند؟).
( آيا اتاق نشيمني از آن خود داشتند؟) چه تعداد از زنان قبل از بيست و يك سالگي بچه دار مي شوند. در يك كلام، از هشت صبح تا هشت شب چه مي كردند. از قرار معلوم، پولي نداشتند، به گفته پروفسور تروليان، چه دوست داشتند و چه نداشتند. پيش از آنكه كودكي را پشت سر بگذارند، احتمالاً در پانزده يا شانزده سالگي ازدواج مي كردند. بر اساس همين اطلاعات اندك، به اين نتيجه رسيديم كه بسيار عجيب بود اگر يكي از آنها نمايشنامه هاي شكسپير را مي نوشت. تصورش هم محال است كه زني در زمان شكسپير نبوغ شكسپير را داشته باشد. زيرا نبوغي نظير نبوغ شكسپير در ميان كارگران و بي سوادان و خدمتكاران به وجود نمي آيد. امروز اين نبوغ در ميان طبقات كارگر به وجود نمي آيد. پس چگونه ممكن بود در ميان زناني پديدار شود كه، به گفته پروفسور تروليان، كارشان قبل از پايان نوجواني شروع مي شد و اجبار والدين و قدرت قانون و سنت اجتماعي آنها را وا مي داشت تا به آن تن دهند؟
هر زني كه در قرن شانزده با استعدادي شگفت به دنيا مي آمد قطعاً ديوانه مي شد، خود را مي كشت، يا عمر خود را در كلبه اي بيرون دهكده در انزوا مي گذراند، و مردم او را نيمه ساحر يا نيمه جادوگر مي پنداشتند، و از او مي ترسيدند و مسخره اش مي كردند زيرا با اندكي مهارت در روان شناسي مي توان دريافت كه دختر بسيار با استعدادي كه تلاش مي كرد تا استعدادش را در عرصه شعر بكار گيرد، آن قدر با مانع روبه رو مي شد . آن قدر غرايز متضاد خودش او را عذاب مي داد و از درون مي خورد كه سلامتي و عقلش حتماً زايل مي شد.
در وهله نخست، حتي تا اوايل قرن نوزدهم داشتن اتاقي از آن خود، چه رسد به اتاقي ساكت و بدن سروصدا، براي زن غير ممكن بود، مگر آنكه والدين او بسيار متمول يا از اشراف والا مقام بودند. ار آنجا كه پول توجيبي او، كه به بزرگواري پدرش بستگي داشت، تنها براي هزينه رخت و لباسش كفايت مي كرد، از امكاناتي كه حتي مردان فقير داشتند محروم بود. مشكلات مادي هولناك بوده اما مشكلات معنوي به مراتب از آنها بدتر بود. در اين مورد ديگر بي اعتنايي نبود. خصومت و عناد بود. بديهي است كه حتي در قرن نوزدهم زني ترغيب نمي شد كه هنرمند شود. به عكس، تحقير مي شد، كتك مي خورد، موعظه مي شنيد و تهديد مي شد. حتماً ذهنش به دليل لزوم اعتراض به اين و مخالفت با آن فرسوده مي شد و نشاط و سرزندگي اش كاهش مي يافت. زيرا در اينجا باز هم در شعاع همان عقده مردانگي بسيار جالب و مبهمي قرار مي گيريم كه تأثير زيادي بر جنبش زنان داشته است. همان ميل و آرزوي ريشه دار نه اينكه زن حقير و فرودست باشد، اينكه مرد بدتر باشد، و اين موضوع مرد را در همه عرصه ها در مقابل ما قرار مي دهد، نه تنها در حوزه هنر، بلكه در حوزه سياست هم راه را سد مي كند.
در اواخر قرن هيجدهم، صدها زن از راه ترجمه يا نوشتن تعداد بي شماري رمان بد كه حتي در كتايهاي درسي هم ديگر اسمي از آنها نيست به كسب درآمد پرداختند تا بر مبلغ كمك درسي خود بيفزايد يا خانواده هايشان را نجات دهند.فعاليت ذهني شديد زنان در اواخر قرن هيجدهم، گفتگو، گردهمايي، نوشتن مقاله درباره شكسپير، ترجمه كتابهاي كلاسيك، بر اين واقعيت استوار بود كه زنان مي توانستند از راه نوشتن درآمد كسب كنند. سالهاي پاياني قرن هيجدهم تغييري رخ داد. زن طبقه متوسط نوشتن را آغاز كرد.
اكنون به اوايل قرن نوزدهم مي رسيم زنان شروع به نوشتن كردند اما چرا همه اين كتابها، به استثناء تعداد كمي، رمان هستند؟ اگر زني مي نوشت، مي بايست در اتاق نشيمن عمومي بنويسد. زنان هرگز نيم ساعت هم ندارند كه بتوانند آن را از آن خود بدانند. هميشه مزاحم كارش مي شدند. با وجود اين، نوشتن نثر و داستان در آن اتاق نشيمن آسانتر بود تا سرودن شعر يا نوشتن نمايشنامه، زيرا تمركز كمتري لازم داشت.
شگفت آور است كه چگونه زنان مي توانستند همه اين كارها را انجام دهند. زيرا اتاق كار جداگانه اي كه نداشتند كه به آن پناه ببرند و بيشتر كارشان مي بايست در اتاق نشيمن عمومي، با انواع واقسام مزاحمتهاي غير منتظره، انجام مي شد. مراقب بودند كه خدمتكاران يا مهمانان يا هيچ شخص ديگري جز اعضاي خانواده خودش بو نبرند كه مشغول نوشتن است. از طرف ديگر، تنها آموزش ادبي يك زن در اوايل قرن نوزدهم مشاهده شخصيت و تحليل احساسات بود. حساسيت او قرنها از طريق تأثيرات اتاق نشيمن عمومي پرورش يافته بود. احساسات مردم بر او تأثير گذاشته بود، روابط افراد همواره پيش چشمانش بود. بنابراين، هنگامي كه زن طبقه متوسط به نوشتن پرداخت، طبيعتاً رمان نوشت.
از آنجا كه رمان اين تناسب را با زندگي واقعي دارد، ارزشهاي آن كم و بيش همان ارزشهاي زندگي واقعي است. اما آشكار است كه ارزشهاي زنان اغلب با ارزشهايي كه به دست جنسيت ديگر وضع شده متفاوت است، طبيعتاً چنين است. با اين حال، اين ارزشهاي مردانه است كه غالب مي شود. مثال پيش پا افتاده اش اين است كه فوتبال و ورزش« مهم» هستند، و مد پرستي و خريدن لباس« بي ارزش». و اين ارزشهاي ناگزير از زندگي به داستان منتقل مي شوند. منتقد مي پندارد و فلان كتاب مهم است چون درباره جنگ است، و بهمان كتاب بي اهميت است زيرا با احساسات زنان در اتاق نشيمن مي پردازد. بنابراين، كل ساختار رمان اوايل قرن نوزده، در صورتي كه رمان نويس زن بود، ساخته و پرداخته ذهني بود كه قدري از مسير مستقيم خود منحرف شده، و مجبور شده بود ديد واضح و روشن خود را به نفع قدرتي بيرون از خود تغيير دهد.
زنان رمان نويس قرن 19 با مشکلاتی روبرو بودند. در آن جامعه كاملاً پدر سالار، زن نويسنده ارزشهاي خود را در جهت نظر ديگران تغيير داده بود. از آن هزار زني كه در آن عصر رمان نوشتند، تنها جين آستن و اميلي برونته هشدارهاي پي در پي معلم سختگير را به كلي ناديده گرفتند- اين طور بنويس، آنطور فكر كن. تنها اين دونفر آن صداي سمج و مداوم را نمي شنيدند كه گاهي غر مي زد، گاهي از سر بزرگواري تشويق مي كرد، گاهي تحكم مي كرد، گاهي اندوهگين بود، گاهي شگفت زده، گاهي خشمگين، گاهي مهربان، همان صدايي كه نمي تواند زنان را به حال خود بگذارد، بلكه بايد مانند معلمي با وجدان مدام به آنها تذكر بدهد.
زنان مورد توهين و سرزنش قرار می گرفتند.و برخی انتقادات آنها را دلسرد می کرد.اما مهم تر از همه؛
زنان رمان نويس هنگامي كه مي خواستند افكارشان را روي كاغذ بياورند، هيچ سنتي پشت سر خود نداشتند، يا اين سنت آن قدر مختصر و ناچيز بود كه كمك چنداني به آنها نمي كرد. زيرا ما اگر زن هستيم، از طريق مادرانمان فكر مي كنيم. بي فايده است كه براي كمك گرفتن به سراغ نويسندگان بزرگ مرد برويم، هر قدر هم از خواندن آثارشان لذت ببريم . وزن، شتاب و گام ذهن مرد به قدري با خصوصيات ذهني زن متفاوت است كه زن نمي تواند چيز زيادي از او بياموزد. احتمالاً هنگامي كه زن نويسنده قلم بر كاغذ گذاشت، نخسين چيزي كه فهميد اين بود كه جمله مشتركي براي استفاده او وجود ندارد.
اما با تمام مشكلات زنان قلم بر صفحه گذاشتن و نوشتن، هر آنچه را كه سالها در قلبهاي آنها انباشته شده بود و به اين ترتيب كتابخانه ها امروز مملو از كتابهايي است كه زنان آنها را خلق كرده اند.
شايد سادگي طبيعي، و دوران حماسه آفريني در نوشته هاي زنان به پايان رسيده باشد. شايد خواندن و نقد قلمرو وسيعتر و ظرافت بيشتري به او بخشيده باشد. شايد ميل به نوشتن زندگينامه شخصي پايان گرفته است. شايد زنان نوشتن را به عنوان هنر، و نه به عنوان شيوه اي براي بيان خود آغاز كرده باشند. شايد بتوان پاسخ بسياري از اين سئوالات را در ميان همين رمانهاي جديد يافت.
مردان در ادبيات تنها به عنوان معشوق زنان تصوير مي شدند . فضاي جامعه بعد از قرن 19 عوض شد، اكنون در نوشته ها نيز اين موضوع هويدا بود، كه زن و مرد در كنار هم به عنوان دو دوست و همكار كار مي كردند و ديگر معشوقه هم به حساب نمي آمدند آنها با هم و در كنار هم با روش مسالمت آميز به همكاري مي پرداختند. نوع نوشته ها عوض شد، مردان ديگر براي زنان جناح مخالف نبودند و لازم نبود وقتشان را با پرخاش كردن به آنها هدر بدهند. زن آزادانه مي توانست درباره مرد انتقاد كند بجاي اينكه بخواهد يا مجبور باشد در مورد او مبالغه كند.
وكلام آخر اینکه : جاي بسي تأسف است اگر زنان مانند مردان بنويسند، يا مانند مردان زندگي كنند، يا ظاهرشان شبيه مردان باشد، زيرا اگر اين دو جنسيت- با توجه به وسعت و تنوع دنيا- تا اين حد بي كفايت اند، چگونه مي خواهيم تنها با يك جنسيت سر كنيم؟
دو جنسيت بايد با هم تشريك مساعي كنند. در انسان غريزه اي عميق، اگرچه غير منطقي، به نفع اين نظريه وجود دارد كه اتحاد زن و مرد بالاترين رضايت و كاملترين شادماني را پديد مي آورد.
بر هر يك از زن و مرد دو نيرو حاكم است، يكي مذكر و ديگري مؤنث، در مغز مرد، مرد بر زن حاكم است؛ و در مغز زن، زن بر مرد. وضعيت عادي و آسايش خاطر زماني برقرار مي شود كه اين دو در هماهنگي با يكديگر زندگي مي كنند و از نظر روحي تشريك مساعي داشته باشند. اگر مرد باشيد، قسمت زنانه مغز بايد همچنان تأثير گذار باشد، زن نيز بايد با مرد درون خويش در ارتباط باشد.
كولريج مي گويد: ذهن بزرگ دو جنسي است. مسلماً منظور او اين نبوده كه چنين ذهني همدلي خاصي با زنان دارد، و مدافع حقوق آنهاست، يا خود را وقف تفسير آنها از جهان مي كند. شايد ذهن دو جنس كمتر از ذهن تك جنسي به چنين تمايزاتي قائل باشد. شايد منظور او اين بود كه ذهن دو جنسي صدا را تشديد مي كند و نفوذپذير است. احساسات را بدون مانع منتقل مي كند؛ طبيعتاً خلاق، با نشاط و منسجم است.
يكي از نشانه هاي ذهن كاملاً پخته اين است كه به صورت خاص يا جداگانه درباره جنسيت فكر نمي كند، فراهم كردن چنين وضعيتي در حال حاضر به مراتب از هر زمان ديگري دشوارتر است.
فكر كردن درباره جنسيت خود مخرب است. زن بودن يا مرد بودن به صورت خالص و مطلق مخرب است، بايد زنانه- مردانه يا مردانه- زنانه بود. كوچكترين تأكيد بر هر ظلم و جوري براي زن مخرب است، حتي نبايد از روي انصاف و عدالت از آرماني دفاع كند، يا به هر شكلي آگاهانه به عنوان زن سخن بگويد. منظور من از به كار بردن كلمه« مخرب» بازي با كلمات نيست، هر آنچه با آن تعصب آگاهانه نوشته شود محكوم به مرگ است. اگر قرار است احساس كنيم تجربه خود را به تمامي به ما منتقل مي كند، كل ذهن بايد كاملاً باز باشد. بايد آزادي وجود داشته باشد و همين طور آرامش.
گمان مي كنم انتقاد شود كه در سراسر اين صحبتها براي مسائل مادي بيش از حد اهميت قائل شده ايم. اما واقعيت ناخوشايند اين است كه نظريه اي كه مي گويد نبوغ شاعرانه هر جا بخواهد، به يك ميزان در ميان فقير و غني، پديدار مي شود، چندان به حقيقت نزديك نيست. شاعر فقير نه در اين روزها و نه در دويست سال اخير كوچكترين شانسي نداشته....استقلال فكري به عوامل مادي وابسته است. شعر به استقلال فكري وابسته است. وزنان هميشه فقير بوده اند، نه فقط در دويست سال اخير، بلكه از آغاز تاريخ پس زنان كوچكترين شانسي براي سرودن شعر نداشتند. به همين دليل است كه ويرجينيا وولف اين اندازه روي پول و اتاقي از آن خود تأكيد مي كند.
«پس وقتي از شما مي خواهم پول در بياوريد و اتاقي از آن خود داشته باشيد، در واقع از شما مي خواهم در حضور واقعيت زندگي كنيد، به نظر مي رسد زندگي پر تحركي باشد، چه بتوانيم آن را منتقل كنيم و چه نتوانيم. بايد از شما تمنا كنم مسئوليتهاي خود را يادآوريد، والاتر و معنويتر باشيد، بايد به شما يادآوري كنم كه مسئوليت سنگيني بر دوش داريد، و مي توانيد تأثير عمده اي بر آينده بگذاريد. مي خواهم به اختصار و بدون تكلف بگويم بسيار مهم است كه خودمان باشيم و نه هيچ چيز ديگري. به شما مي گويم رؤياي تأثير گذاشتن بر ديگران را از سر بيرون كنيد. درباره خود مسائل فكر كنيد.
در سال 1866 در انگلستان دست كم دو كالج براي زنان وجود داشته، و از سال 1880 زن متأهل قانوناً حق مالكيت داشته، و در 1919، به او حق رأي داده شده- امروزه ورود به بيشتر مشاغل به روي شما باز شده، وقتي درباره اين امتيازات بزرگ و مدت زماني كه زنان از آنها بهره برده اند تأمل كنيد، و اين واقعيت را در نظر بگيريد كه در حال حاضر تقريباً دو هزار زن قادرند از راههاي مختلف بيش از پانصد پوند در سال درآمد داشته باشند، مي پذيرند كه بهانه نداشتن فرصت، آموزش، تشويق، فراغت و پول ديگر پذيرفته نيست.»
« فقط به فكر پريدن باش!»
۱۳۸۹ آذر ۲, سهشنبه
بازداشت و محرومیت جامعه شناسان
لیست دانش آموختگان جامعه شناسی که بازداشت بودند و یا اکنون در بازداشت بسر میبرند و همچنین دانش آموختگانی که برای چند ترم از تحصیل محروم گشته اند
عماد الدین باقی کارشناس ارشد جامعه شناسی و عضو انجمن جامعه شناسی ایران و دریافت جوایز از (بنیاد جوایزمطبوعاتی بریتانیا – شجاعت مدنی از بنیاد پارکینسون –کمیسیون ملی حقوق بشر فرانسه )
حسام سعادت دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران بازداشت 30 خرداد (3 سال حبس تعزیری و اکنون با قرار وثیقه آزاد می باشد
جعفر ابراهیمی فارغ التحصیل رشته جامعه شناسی معلم دارای بیماری گوارش و دیسک گردن و عضو شورای عمومی دفتر تحکیم وحدت
فرزاد کلبعلی دانشجوی ترم آخردکتری جامعه شناسی سیاسی دانشگاه تهران بازداشت 16 آذر
محمد رضایی جلایی پور دانشجوی جامعه شناسی در ستاد میر حسن موسوی فعالیت داشته است
سمیه توحید لو دانشجوی دکتری جامعه شناسی دانشگاه تهران در ستاد میر حسن موسوی فعالیت داشته است
جلوه جواهری دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه شیراز بازداشت 30آبان و یک ترم نیز از تحصل محروم گشته بود.
زهرا پور عزیزی دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران بازداشت در روز عاشورا
محسن امانی دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه پیام نور محل بازداشت میدان ونک
ابراهیم خلیلی مقدم لیسانس جامعه شناسی بازداشت 27 شهریور و محل بازداشت میدان انقلاب
سعید خسرو آبادی دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه شیراز بازداشت 16 آذر اکنون با قرار وثیقه 50 میلیون تومان آزاد می باشد و یک ترم محروم از تحصیل
محسن فاتحی دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران دانشجوی ستاره دار
حسین حیدری دانشجوی ارشد جامعه شناسی بازداشت
زینب پیغمبر زاده دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه تهران 2 سال حبس تعلیقی و 2 ترم محروم از تحصیل
یاشار دارالشفا، دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران، پنجشنبه شب در هجوم ماموران امنیتی به خانه اش بازداشت شد
سمیه رشیدی بازداشت در آذرماه 1388 فارغ التحصیل کارشناسی جامعه شناسی (ایشان در رشته کارشناسی ارشد مطالعات زنان قبول شدند اما به جهت ستاره دار بودن از ادامه تحصل باز ماندند. ایشان فعال در دفاع از حقوق زنان هستند.
علی رفاهی بازداشت دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
محسن جعفری مقدم بازداشت دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
سمیه آشنایی دانشجوی جامعه شناسی که پس از سه ترم تحصیل به اتهام بهایی بودن از دانشگاه اخراج شدند
سعید خسروآبادی دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی نیز از تحصیل محروم شد
حسام سلامت” شاگرد اول کنکوردکترای جامعه شناسی که جامعه شناسی دانشگاه تهران قبول شده بود، از 30 خرداد گذشته درزندان است و به دوسال حبس تعزیری محکوم شده است
دانشجویان محروم از تحصیل دانشجوی علوم اجتماعی
مجتبی بیات 2ترم
فرید هاشمی 2ترم
جولان فرهادی 2ترم
شاهو رستگاری 1ترم
مصطفی احمد زاده 1ترم
فرهاد قربان زاده 1ترم
سحر رضازاده 1ترم
پگاه حمزه ای 1ترم
فاطمه هزار خانی 1ترم
سارا اسمی زاده 1ترم
الهه علی پور 1ترم
احسان جوانمرد 1ترم
سایر ارفیعی 1ترم
زهرا کمالی 2 ترم
مهدی حمیدی شفیق
همچنین دانشجویانی که به آشوب و بلوا متهم شده اند.
لقمان قدیری دانشجوی کارشناس ارشد جامعه شناسی دانشگاه شیراز
سجاد فتاحی دانشجوی کارشناس ارشد جامعه شناسی دانشگاه شیراز
نسیم دالوند کارشناس جامعه شناسی
ندا ضغیمی کارشناس جامعه شناسی
نقل از سایت اندیشکده جامعه شناسی
۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه
تکیه زدن برجای استالین
از ابتدای انقلاب پنجاه وهفت تاکنون جامعه شناسی رشته ای مسئله ساز بوده است. وشریعتی که زمانی نماد روشنفکری و ایستادگی در مقابل سنتهای نادرست بود و درصدد تفسیر نوینی از مذهب اسلام، جوانان بسیاری راجذب جامعه شناسی می کرد. نامی ممنوع که کتابهایش نیز کمابیش پنهانی دست به دست می گشت. و ناگفته همراهی جامعه شناسی با نام او ورود به عرصه ای ممنوع بود.
زمان می گذشت و شریعتی رنگ می باخت اما جامعه شناسی خود را می یافت . رها از غبار ایدئولوژی ها و بازی های سیاسی ای که بلد نبود.
جامعه شناسی راه خود می رفت و می رود؛ آکادمیک و علمی، اما گویی دیگران آن گونه می خواهندش که «باید»...
در تمام مدتی که در دانشگاه جامعه شناسی خواندم و درس دادم و پژوهش کردم نه به من آموختند و نه من به کسی آموختم که جامعه شناسی باید در ید قدرت باشد یا برعلیه آن. جامعه شناسی، جامعه شناسی است، مانند هر علم دیگری. مانند فیزیک و شیمی. فقط حوزه مطالعه شان فرق می کند و آرزوی بنیانگذار جامعه شناسی نیز جز این نبوده است.
و حال پرونده جدیدی برای جامعه شناسی باز شده است که در عمر نسبتا کوتاه جامعه شناسی بی سابقه است. آنان جامعه شناسی را اسلامی می خواهند! و این استالین و هم حزبی هایش را به یاد می آورد که جامعه شناسی را مارکسیسیتی می خواستند! بماند که داستان استالین به پایان نرسید و پرونده ی مارکسیست گرایی اش(که با مارکسیسم فاصله ها داشت)بسته شد و فقط از آن جامعه ای با انواع مشکلات علمی وعقب ماندگی های علمی... برجای ماند. بماند که جامعه شناسی مارکسیستی تکیه گاهی بنام مارکس و آرا و نوشته هایش داشت، آرایی که بهر حال متعلق به دوره مدرن است و اگر بعد ایدئولوژیک آن را کنار بگذاریم خدمتها به جامعه شناسی کرده است، جایگاه جامعه شناسی اسلامی و تکیه گاهش در کجاست؟!( نهایتا ابن خلدون و فارابی و ابن سینا؛ اندیشمندان ماقبل مدرنی که این واژه برایشان نامانوس است چه رسد به محتوای مدرن آن)
دیروز در دفترچه ثبت نام رشته های کارشناسی ارشد دیدم رشته جدیدی بنام جامعه شناسی انقلاب اسلامی نشانده اند(مجموعه پژوهش اجتماعی با دو گرایش جامعه شناسی انقلاب اسلامی و پژوهش اجتماعی)!
وقتی دکتر حسابی که دکترای فیزیک هسته ای داشته است به ایران می آید و از شاه وقت می خواهد که بودجه ای در اختیارش قرار دهد که دانشگاهی برای آموزش علم فیزیک تاسیس کند از او می پرسند فیزیک دیگر چیست؟ وقتی توضیحات دکتر حسابی فایده نمی بخشد می گوید همان شیمی است و وقتی شاه از شیمی هم چیزی نمی داند، می گوید زیست شناسی است و دست آخر شاه نتیجه می گیرد که شما می خواهید کیمیاگری را آموزش دهید!! و به او بودجه ای برای ساخت دانشگاه پلی تکنیک می دهد... به قول فلاسفه البته این قیاس مع الفارق است اما آن ها که پسوند انقلاب اسلامی را به جامعه شناسی چسبانده اند احتمالا گمان می کنند جامعه شناسی همان تاریخ است که باید در چارچوب یک زمان مشخص قرار گیرد ( آن هم نه تاریخ مدرن که تاریخ به روایتی که میرزابنویس های دربار می نوشتند)
این تکیه زدن بر جایگاه استالینی است که دیگر نه جایگاهی دارد و نه آبرویی. و جامعه شناسی دارد هم پای دیگر علوم در همه دانشگاه های دنیا گام به گام با فرضیه هایش و نظریه هایش و روش های علمی اش به پیش می رود. گالیله را به توبه وادار کردن آیا زمین را از چرخیدن به دور خورشید بازداشت؟!
۱۳۸۹ آبان ۱۱, سهشنبه
دفاع از جامعه شناسی
واقعیت اجتماعی امر اخلاقی نیست که بخواهیم نصیحتش کنیم، فلسفه نیست که بتوانیم مدتی به فراموشی بسپریمش یا به گونه دیگری تاویلش کنیم. او خودش را با واقعیت های اجتماعی دیگر می نمایاند و در ارتباط متقابل با انها وارد عمل می شود. « پدیده اجتماعی با پدیده اجتماعی بررسی می شود و شناخته می شود»
هر پدیده اجتماعی کارکردی دارد که به مدد آن در جامعه حضور دارد و کسی نمی تواند آن را با بخشنامه و اساس نامه حذف کند . کارکردها، دژ کارکرد می شوند ، پنهان می شوند، اما نابود نمی شوند. آن ها مثل سلول های حیاتی زنده اند ولو کسی آن ها را نبیند. .. آن ها در رگ و پی ساختارهای اجتماعی حضور دارند تا زمانی که ساختارها به آن ها نیازداشته باشند.
تضاد ویژگی دیگر پدیده اجتماعی است. تضاد در جامعه و با جامعه است. نه نابود می شود و نه جامعه را نابود می کند. تضادها نیزبرای جامعه کارکرد دارند و.....
و بسیاری ویژگی های دیگر که هرکدام از جامعه شناسان آن را کشف کرده اند و به علم جامعه شناسی افزوده اند.
جامعه شناسی ایدئولوژی نیست، اساسنامه سیاسی نیست، دستورالعمل اخلاقی نیست، راه رستگاری هم نیست.
جامعه شناسی یک پدیده اجتماعی است با جامعه متولد شده و در جامعه رشد می کند و پدیده های اجتماعی ( نه توصیه های اخلاقی یا قوانین سیاسی یا بخشنامه های اداری) دلیل ایجاد وبقای آن هستند. مدرنیسم یکی از این پدیده های اجتماعی است که منجر به زاده شدن این علم شد اگر با مدرنیسم توانستیم خداحافظی کنیم با جامعه شناسی هم خواهیم توانست . این تازه فقط یکی از آن پدیده های اجتماعی است که در رشد و نمو جامعه شناسی دخالت داشته است.
این روزها سخن بر سر محدود کردن، خانه نشین کردن و حذف دوازده رشته علوم انسانی بر سر زبان است. جامعه شناسان، اندیشمندان حوزه علوم سیاسی، روانشناسان، حقوقدانان و دانشجویان این رشته ها ظاهرن آرامند اما وقتی سخن آغاز می کنی آن لایه پنهانی خود را آشکار می کند. نگرانی، اضطراب و ناامنی.... امروز دانشجویی با نگرانی از چرایی این حذف پرسید و من شروع کردم به دفاع از جامعه شناسی و در پایان دریافتم که جامعه شناسی نیازی به دفاع هم ندارد او همه لوازم کارکردی را برای حضور در جامعه دارد...
۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه
روزی روزگاری خرافات
خب کمابیش دوران این نوع نوشته ها گذشته و لااقل در بین افراد باسواد از رونق افتاده و کسی از ننوشتن این مطالب و عدم انتشار آن هراسی به دل راه نمی دهد.اما به مطلب زیر توجه کنید:
« یک استثنا در اکتبر 2010 : پنج جمعه، پنج شنبه و پنج یکشنبه همه در یک ماه وجود دارد. فقط 823 سال این اتفاق می افتد که با خبردادن تبدیل به کیسه های پول می شود به هشت نفر از دوستانتان خبر دهید و برکت در چهار روز بدستتان می رسد. براساس فنگ شویی»
این متن اس ام اسی بود که چند روز پیش بدستم رسید در این باره نظرتون چیه؟
۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه
چالشهای زنان هنرمند ایرانی
دیروز با دوستی صحبت می کردم درباره آموزشهای هنری و معضلاتش در ایران... تا به اینجا رسیدیم که چندین ساله اموزش دختران به اجازه والدین –پدر- وابسته شده. از فرستادن آنها به مدرسه بگیر تا دانشگاه و اموزشگاههای هنری ... و حالا که بالاخره به هر دلیلی راه برای آموزشهای عمومی نسبتن هموار شده آموزشهای هنری همچنان درگیر پیچ و تابهای تعصبات و باورهای عرفی و دینی و... باقی مونده. وقتی سرگذشت زنان آواز یا موسیقی یا سینما و تئاتر را در ایران می شنویم حس عجیبی پیدا می کنیم از مبارزه انها برای یک خواسته ی خیلی ساده مثلن خواندن یا بازی کردن روی صحنه یا .. و اندوهی که وجودمان را فرا می گیرد از رنج ومحنتهایی که آنها نسبت به همگنان مردشان در همان رشته متحمل شده اند کسی مثل پوران با آن صدای اسمانی و زلال که آخرش هم سرطان امانش را می گیرد یا هایده و دلکش و ... یا هنرمندانی مانند سوسن تسلیمی و شهلا ریاحی و ... ولی اینها هرچند به دشواری بالاخره توانسته اند به پایگاه خود دست یابند. اما در زمانه ی کنونی راه هنر و آموزشهای هنری آنچنان ناهموار است که می بیبنیم در این سی ساله در عرصه آواز، ستاره ای ندرخشیده است و در عرصه موسیقی و تئاتر و سینما هم هرکسی هنری نشان داده است، خیلی زود به حاشیه رفته که ستاره سازی ممنوع بوده است و..
ما در بررسی ممنوعیتها برای آموزشهای هنری دختران با سه عرصه روبروییم: عرصه خصوصی و عرصه عمومی و عرصه دولتی.
در عرصه دولتی از ابتدای انقلاب تاکنون تلاش بر محدودیت و ممنوعیت زنان در هنر بوده است . از موسیقی و رقص و آواز و بازیگری بگیر تا مجسمه سازی و نقاشی و ... و تلاش شده است که خلاقیتهای هنری زنان یا کاملن نادیده گرفته شود یا با وضع قوانینی محدود کننده به خاموشی گراید و یا به عرصه های دیگری که به نظر آنها کم خطرتر!!! قلمداد می شده سوق داده شود مثل عکاسی و نقاشی و بویژه صنایع دستی... قوانینی که در بطن خود اشاعه دهنده ی انواع توهینها به زنان هنرمند بود . وقتی قانون به صراحت دلیل محدودیت زنان در عرصه بازیگری یا آواز را و دلیل ممنوعیت رقص را اشاعه فحشا اعلام می کند آیا راه برای این تصوربازنخواهد شد که زنان بازیگر یا خواننده در معرض فسادند و رقصنده ها هم که کلن فاسدند؟! و کدام زنی هرچند مقتدر می تواند در مقابل چنین تندبادی بایستد؟ که در جامعه ما ایستاده اند!
برای مقایسه بهتر خواننده ای مثل هایده را در نظر بگیریم . او فقط با مخالفت پدرش و همسرش روبرو بوده است و وقتی از سلطه آنها خود را رها می کند دیگر با موانع قانونی و عرفی که قانون به آن دامن می زند روبرو نیست.
بنابراین این عرصه بررسی قوانینی را دربرمی گیرد که بنایش محدودیت زنان است و از بازگویی آن نیز هیچ ابایی نداشته اند. این قوانین به همه عرصه های هنری و حتی ادبیات و داستان و شعر نیز هجوم آورد؛ خلق هر اثر هنری برای زنان، توسط زنان و درباره زنان باید تابع قوانینی خاص می شد؛ سانسور.
بنابراین قوانین :
زنان در برخی عرصه ها مطلقن نباید فعالیت کنند؛ آواز، رقص
زنان در برخی عرصه ها با رعایت قوانین که به مراتب سخت تراز قوانین مربوط به مردان در همان زمینه است می توانند فعالیت کنند مثل بازیگری سینما و تئاتر و موسیقی ( موسیقی با محدودیت بیشتری)
زنان می توانند به فعالیت هنری خود با رعایت بسیاری از شرایط و نه صرفن قوانین ادامه دهند. هنرهایی مثل عکاسی و صنایع دستی و خطاطی( ین شرایط نانوشته به حداقل رساندن روابط و برخورد زنان با مردان است)
حضور زنان در سوژه های هنری باید با رعایت اخلاق و تقوایی باشد که سفارش شده . آنها باید عفیف، نجیب، آرام، متین، محجبه باشند طوری که گویی در اجتماع زنی برخلاف اینها وجود ندارد. حتی سخن گفت از اشیا با صفاتی که ممکن است یادآور زنانگی باشد ممنوع است . سخن گفتن در ادبیات داستانی از سینه کوه و اتاق لخت و...
باری برعرصه دولتی حرجی نیست که آنها به قصد قربه الی الله آمده اند و می خواهند خلایق را راهی بهشت کنند آنهم فقط از راه خودشان و باور ندارند که راههای رسیدن به خدا به اندازه خلایق است.
در عرصه عمومی اما داستان چیزی دیگری است مردم چه مرد و چه زن دوست دارند آواز زیبای زنی را بشنوند یا حتی به حرکات موزون و طناز او نگاه کنند و گاهی از او تقلیدی هم بکنند یا فیلمهایی را ببینند که زنان هنرپیشه بدون حجاب در آن باز ی می کنند مثل فیلمهای قبل از انقلاب اما دوست دارند اینها مربوط به گذشته باشد. آنها از هنرمندی که امروزه آنهم در ایران این کار را بکند خشنود نیستند. آنها بهتر می دانند هنرمندان در همان لس انجلس به کار خود مشغول باشند یا فیلمها همان فیلمهای قدیمی فردین و بیک و بهروز و ... باشد. حالا اگه خیلی دلشان خواست اجرای زنده ای هم ببینند میروند دوبی یا ارمنستان و برمی گردند.در ته ذهن اینها هنرمندان فاسدند و دامن خانواده شان را آلوده می کنند!
انها عادت دارند درباره زندگی شخصی هنرمندان پچ پچ کنند و حتی آن را وارونه نشان دهند. برخورد عرصه عمومی به خصوص در مردان معطوف به دخترانشان است؛ مبادا ورود آن ها یا ارج گذاریشان باعث کشش دخترشان به این نوع هنر شود ! بازگشایی مدارس هنری دخترانه شاید یکی از نگرانی های عمده عرصه عمومی است که عرصه دولتی آن را پوشش می دهد. (وقتی قوانین با قید رواج فحشا و فساد از هنر یاد می کند) جامعه طالب زیبایی از هر نوعی هست اما نمی خواهد در خلق آن شراکتی یا دخالتی داشته باشد. تغییر این عرصه به زمان و اموزش نیاز دارد.
و اما عرصه خصوصی که فاصله ظریفی با عرصه عمومی دارد و روابط خانواده و اعضایش را دربر می گیرد. در جامعه ی ما همواره مردان تصمیم گیرنده اند بنابراین سرنوشت هنری دختران نیز در ید مردان خانوده اعم از پدر و برادر و همسر است. که طبیعتن با توجه دو عرصه عمومی و دولتی و نگاه غضب آلود آنها به هنر کمتر پدر یا برادری یا همسری این عرصه را برای زنان هنرمند باز می گذارد. اگرهمسر شهلا ریاحی پای او را به عرصه هنر باز کرد که این هنرمند از او سپاسگزاری می کند، به این دلیل بود که سایر عرصه ها ممانعتی نداشتند. اما اکنون زنان و مردانی می توانند دخترانشان را در این عرصه یاری دهند که باورهایی را که در عرصه عمومی و دولتی رایج است باور نداشته باشند و بتوانند در دخترانشان این مقاومت را ایجاد کنند که بدون هراس به خلاقیتهای هنری شان ادامه دهند.
اما متاسفانه مردانی را می شناسم ، به وفور، از یادگاران دهه شصت که همنوا با عرصه دولتی و عمومی به تحقیر و ممنوعیت و محدودیت دخترانشان در فعالیتهای هنری مشغولند و استعدادها را می سوزانند و اگر دوره هایی از کتاب سوزی در حافظه تاریخ مانده باشد اینهم دوره ای است از سوختن استعدادها...
و خوشبختانه زنان و دخترانی را می شناسم من ، به وفور، که علیرغم همه موانع و محدودیت های نفس گیر به آموزشهای هنری مشغولند. سازهایی که در خفا نواخته می شود، صداهایی که در خفا به آواز بلند می شود و بومهایی که در خفا رنگ می گیرد.... زنانی که حتی از پشتوانه ی یاری مردانی چون همسر اسماعیل ریاحی، قوامی، خالقی،... محرومند.








