‏نمایش پست‌ها با برچسب دهه شصت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دهه شصت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

پردیس کتاب مشهد یکساله شد


یکی از بهترین پاتوق های دانشجویی دهه 60 در مشهد و بخصوص برای دانشجویان  دانشکده ادبیات دکتر شریعتی و احیانا دانشکده علوم و دانشکده پزشکی  انتشارات امام بود. با تنوع کتابهایش، و قفسه بندی موضوعی و قفسه ای برای کتابهای تازه منتشر شده، چون چشمه گوارایی تشنگی همه دانشجویان و اساتید را برطرف مینمود. در آنجا مثل هر کتابخانه و نه کتابفروشی ای، شما میتوانستید بی هراس از نگاههای شماتت بار مسئول کتابفروشی در لا به لای قفسه ها کتابها را جستجو کنید، آنها را بردارید و ورق بزنید، حتی در گوشه ای بنشینید و چند ورقی از هر کتاب را بخوانید بی آنکه نگران آن مرد مهربانی باشید که با چهره ای آرام و دوست داشتنی که انگار همیشه او را می شناخته ای، پشت میزش به مطالعه مشغول بود... در آن روزهای جوانی نمیدانستم که در میان چه گنجینه ای پرسه میزنم و چه انسان شریفی را ملاقات میکنم... زمان گذشت تا دریافتم آقای رجب زاده مدیر انتشارات امام، یک کتابفروش معمولی نیست. انسانی است با کاریزمایی ویژه خودش، انسانی است عاشق آن که کتابهایش خوانده شوند...
سخن گفتن از آقای رجب زاده دشوار است، باید او را ملاقات کرد، با او سخن گفت، باید در کتابفروشی ماند، به کتابهایش دست زد، خواند، خرید تا بدانی او چه تفاوت عمبقی با دیگران دارد... در دوره ای که سلبریتی ها میخواهند به هر بهانه ای دیده شوند، آقای رجب زاده روی نهان کرده است و نمیخواهد دیده شود. برای نسل جدید سخت است درک این که چرا او نمیخواهد دیده شود، چرا نمیخواهد مورد تعریف و تمجید و تقدیر قرار گیرد... اما او خودش حتما میداند. او سالهای سال است از سال 57 تا کنون به بهترین نحو این کتابفروشی را اداره کرده و کتابفروشی اش عرصه ای فرهنگی است که صاحبان اندیشه، اساتید، دانشجویان، اهل قلم، نویسندگان، مترجمان، هنرمندان و سینماگران همدیگر را ملاقات کرده اند... غلو نمیکنم اگر بگویم انتشارات امام و نیز پردیس کتاب مانند تابلویی نقاشی است که میتوان همه ی زیباییهای هنری و فرهنگی و علمی و ادبی شهر مشهد را در آن دید. با انتشارات امام و حضور پررنگ جناب رجب زاده ی عزیز در عرصه کتاب است که میتوان نام و یاد فرهیختگان گذشته و حال شهر مشهد را در یادها زنده نگه داشت. بی گمان و بی هیچ تردیدی در شهر مشهد کسی نیست که بویی از ادب و هنر و علم برده باشد و حتی یک بار هم که شده به دیدار ایشان نائل نشده باشد.
افتتاح پردیس کتاب مشهد با سرمایه گذاری شخصی آقای رضا رجب زاده و پسرانش؛ نیز به درستی پردیسی بود که از دل چشمه انتشارات امام جوشید. پردیسی که به شهر مشهد و فرهیختگانش قدر و ارج ویژه ای بخشید. پردیس کتاب با نوآوری در مدیریت و ارزش و احترام به خوانندگان و خریداران کتاب و عرضه جدیدترین کتابهای روز و کتابهای ناشرانی که تاکنون در مشهد توزیع نمیشده است، بهشتی است که مشهدی ها باید به آن ببالند. در گوشه گوشه پردیس کتاب صندلی هایی گذاشته شده است تا کسانی که به آنجا مراجعه میکنند بتوانند کتاب را بردارند و مطالعه کنند...برایم جالب بود وقتی دانستم  تنها توصیه آقای رجب زاده به پسرهایشان برای دکوراسیون پردیس کتاب گذاشتن این صندلی ها بوده است.

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

ما خنیاگران غمگین

همه چی ساده شروع شد...در کلاس پنجم درس می خواندم و مث همیشه لباس فرم مدرسه را به تن داشتم با یقه ای سفید که خواهر بافته بود و تلی سفید که به موهایم زده بودم. ا زپله ها که بالا آمدم سرایدار جدید مدرسه که مرد میانسالی بود جلویم رو گرفت و گفت دخترجان حیا کن. چرا روسری سرت نمی ذاری شماها دارین منو به گناه می اندازین که مجبورم این همه دختر بالغ را سربرهنه ببینم! تمام بدنم می لرزید، وحشتزده شده بودم، کلمات بار سنگینی داشتند که نمی توانستم تحمل کنم: گناه، بالغ... اشک می ریختم تا به درس کلاس رسیدم که گفت: به معلمت بگو دوره شما داره تموم میشه! سال 57 بود ومن هیچ نمی دانستم چند ماه بعد هم که مدرسه تعطیل شد با ذهن کودکانه ام گمان می کردم زیر سر سرایدار مدرسه است... مدرسه برایم تبدیل به کابوسی شده بود که آرزو می کردم هرگز باز نشود... همان مدرسه ابتدایی با همان سرایدار ارتقا درجه یافتند و راهنمایی شدند! هرروز در سر صف صداهای خشماگین و عصبانی بود که بر سر ما فرو می بارید...یکی از پیروزی خلق مسلمان، دیگری از پیروزی کارگران و آن دیگری از پیروزی مستضعفان و نابودی مستکبران همراه با قرائت قران دم می زدند... و سرایدار هرروزه در جلوی دیدگان کودکانه ما چیزی را به آتش می کشید؛ پرچم بعضی کشورها، آدمک بعضی آدمها، صفحه ها و مهره های شطرنج، صفحه و وسایل دارت، منچ، عکسهای به جا مانده از شاه و خانواده اش و... و معلم تاریخ و جغرافیا و ادبیات و اجتماعی ما که خانمی بود با کت و دامن بسیار مرتب صورتی یا سبز پسته ای و موهای مجعد کوتاه، آهی می کشید و می گفت: « همه این هیاهوها بگذرد....» اما نمی گذشت و در همان هیاهوها او و بسیاری از معلمان چون او محو شدند. و ما در سر صفها شعارهای مردانه را تکرار می کردیم و به کلاسها می رفتیم و حرفهای مردانه می شنیدیم، از صدام از کارتر از آمریکا.. با آنچه که در ذهن من مردانه می نمود؛ جنگ، انقلاب، شهادت، خون!! ودر تلویزیون حسرت یک صحنه ی چند ثانیه ای از تصویر یک زن یا کاری زنانه!! ما گم شده بودیم رنگها، شادی ها و زیبایی ها را گم کرده بودیم ... واژه بلوغ هرروز تکرار می شد اما از عشق خبری نبود... یادم می آید معلم ادبیاتمان روزی درآمد که هیچ می دانید چقدر زیبا شده اید شما مثل غنچه های تازه شکفته اید!!! آیا کسی تا حالا عاشق شده؟؟ و ما مبهوت واژه ها بودیم تا فردایش برایمان رمانهایی آورد که ممنوعه بود و گفت بخوانید تا بدانید عشق چیست و من آنا کارنینا را خواندم. در زمانه ای که بلوغ و عشق مترادف گناه تلقی می شد... و این بلوغ بود و گناه در پی آن که مقنعه ها را آرام آرام بر سر نهاد و اندام باریک و لاغرو را کیسه ای به نام مانتو پوشاند و شلوارهایی که هرروز صبح در سر صف با خط کش اندازه گرفته می شد و ابروها و مژه ها و لبها که به دقت وارسی می شدند! و کیفها ... که گاه از حد تحملم می گذشت... و مادر که هر روز نگران بلوغ فراموش شده ام لباس زمخت آمریت پدرسالاری را بر تنم می آویخت...این ما بودیم که هنوز از نگاه به آن عکسها شرم داریم ، که هنوز در میان آن عکسها خود را از هم کلاسی هایمان تشخیص نمی دهیم!! و مردان ... آرام آرام به سوی مدرسه های دخترانه روانه بودند.. متلکی، تنه ای، تعقیبی، ربایشی و... و در زیر مانتوهای گشاد وبلندمان می لرزیدیم و وحشت داشتیم از بلوغمان، از به گناه انداختنمان. ما بار گناه خود و بار گناه آنها را با هم بر دوش می کشیدیم... مردانی که گاه و بیگاه چنان وحشتی در ما ایجاد می کردند که روزنامه ها از آن باخبر می شدند... و باز آرام و بی صدا پلیسها به مدارس نزدیک می شدند و قرار بود امنیت ما را تامین کنند ... قوانین پشت سر هم و فوریتی تصویب می شدند تا جامعه در امنیت باشد. ما را به خانه ها می فرستادند؛ از سن تئاتر، از پیست اسکی، از میدانهای ورزشی، از هنرستانهای موسیقی، از خوانندگی،از قضاوت، از سیاست، از زیبایی، از شادابی و بلوغ و... تا از دامن ما مردان به اوج برسند. ما هیچ بودیم، فاطمه فاطمه بود و زینب مردی که در روزهای اربعین و شام غریبان چادر بر سر می کرد! ما فاحشگان بی آبرو( یادم می آید یکی از همکلاسی هایم در دانشگاه گفته بود الگوی زندگی من سیمون دوبوار است و شنیده بود که آن زن فاحشه ای بی آبرو بوده است، تو فکر برای خودت بردار!) با پیکره ای که خاستگاه شیطان خوانده می شد و عقلی که ناقص و تدبیری که باید عکس آن عمل کرد؛ خنیاگران غمگینی بودیم که آواز خود را ازدست ندادیم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

محسن نامجو


«همش دلم می گیره...»
دلم برای شنیدن آواز جدیدی از او تنگ شده. وقتی آهنگاشو می شنوم حس خوبی از تازگی بهم میده؛ با خودم میگم:اینا اون حرفاییه که منم دلم می خواسته بگم اما زبان گفتنش رو پیدا نکردم! شروع مدرسه ها، شاید، منو یاد آهنگ «دهه شصت» انداخت:

روزی که خرید مادر/کیف مدرسه؛ قرمز،چمدانی، کلاس اول با کلید./ روزی که سخت حل می شد/ اصل هندسه/ دبیر همدانی /صد کاروان شهید./ روزی که مرد خواهد جان بچگی/ روزی که حسرت واجب است بر تو.

روزی که رفت از یاد/ روزی که داد بر باد / شهر کلان که روزی علی آباد.../ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ تا باد چنین باد/ دادوبیداد/ که تا باد چنین باد

روزی که خط کش تصویری شکست/ میانه ی تنبیه/ روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود./ روز درک تضاد، تبعیض/ تفاخر، ترجیح/ روزلکه ی آب شور چشمت،/ بر غلط دیکته..../ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو/ روز حسرت یک یارفیکس بودن در تیم مدرسه/ روز اشاعه سخنان نوآموخته/ روز تعریف پرهیجان فیلم هندی/ روزی که رید بر تو دختر همسایه / روزی که درید پدرت را کشور همسایه/ روزی که مرد از در بسته، ز پنجره تو آمد.

روزی که دو کانال بود/ یک به جنگ می رفت،/ از دو واتو واتو آمد./ روزی که رفت از یاد / روزی که ماند در یاد / شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود/ روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود/ روزی که ریش/ روزی که زیر بغل پاره/ روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود/ روزی که دادرس هنوز مایکل نبود، کرک بود/ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روزی که چمران در پارک وی آرام خسبید/ روزی که فوزیه در کربلا شد شهید/ روزی که شاه رفت، جمهوری اجرانده شد/
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود/ روزی که مهتاب بود/ سراب ناب بود/ آن نوشابه که هشت ساله کنار / حضرت معصومه خوردمش/ مادر خریده بود/ سبز بود/ سون آپ بود....

روزی که شهوت هنوز در نیمه شهر بود/ روزی که در استعاره ی فلک/ قطره، بحر بود/ روزی که دنیا تمام می شد/ هر هفته/ جمعه ها، غروب/ روزی که آخرین لذت گزارش هفتگی بود/ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روزی که سرد بود/ حرام شطرنج و تخته نرد بود/ تنها حلال باری/ این رنگ و روی زرد/ تنها حلال/ افیون و گرد بود/ روزی که یاد بزرگان/ دیدارها/ قلب درد بود.

روزی که پایان بود/ پادگان بود/ تهران نبود/ خیابان بود/ دشت آزادگان بود/......*/ خشم شدید برف روب فقیر/ روح جهان کارگری/ پله ی عبور/ انگشت یخ زده ی پسرک روزنامه فروش/ یخ شکسته با اشاره ی انگشت/ عقده به تیراژ پنج هزارتا/ از آسمان میکروفن می بارید/ جبرا"/ گوساله هم یکی را بلعید/ سهوا"

دختر به نام نل/ در هیاهوی شهر بود/ در جستجوی عدن ابد/ پارادایس بود/ در پشت موهای ریخته بر چشم/ برادرش یابوهای منفصل/ از گردن پدربزرگ/ در لای چرخ کالسکه/ در لای عین چرخ کالسکه/ در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه/ در لای چرخ چرخش/ اینهمه بازی روزگار:

بسی رنج بردیم در این سال سی
که فقط رنج برده باشیم... مرسی... مرسی....

اگه تا حالا نشنیدین برین گوش کنین..

*جای خالی را نتونستم خوب بشنوم اگه برام بفرستید ممنون میشم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

آن زن

امروز سالگرد بازگشت اولین دسته ی اسرای ایرانی بود... این خبر مرا به سالهای دوری برد که هنوز جنگ جریان داشت و چشمهایی براه تا آنرا که انتظارش را می کشیدند بیاید، و دلهایی همیشه نگران و مضطرب. او را به یاد آوردم. سال 66 بود از دانشگاه تهران انتقالی گرفته بود یا انتقالش داده بودند؛ براحتی. در زمانی که انتقال گرفتن از یک دانشگاه به دانشگاه دیگر نشدنی بود تقریبا". اما او آمده بود و در حالیکه خودش را صبور و آرام نشان میداد توضیح می داد که «همسرم اسیر شده ... ما شش ماه بود که با هم ازدواج کرده بودیم . او هم دانشجو بود، رفت جبهه... » خوب چطور تازه عروسش را گذاشت؟ « نه دیگه خیلی هم تازه عروس نبودم شش ماه زندگی کرده بودیم» و طوری شش ماه را می گفت که انگار زمان زیادی بوده... « برمی گرده. زود... خودم خوابشو دیدم. هرشب خوابش رو می بینم. از اسیری حرفی نمی زنه انگار یه سفری رفته که زود برمی گرده...» و بعد به هم نزدیکتر شدیم به خانه اش رفتم که طبقه بالای منزل پدری اش بود و در ودیوار اتاقها پر از عکسهای او. جوانکی خوش چهره. برایم گفت که بنیاد شهید مفقود الجسد اعلام کرده اما او قبول نکرده و زمانی گذشت تا گفت که خانواده شوهرش حتی مراسم ختم گرفته اند، حتی قبری دارد در بهشت رضا ... « اما من نه رفته ام و نه می روم و نه می خواهم قبول کنم. او برمی گرده. وقت خداحافظی خودش گفت منتظرش باشم میاد» ... و ما هم به امیدهای او امید بسته بودیم و به خوابهای خوش او خوش بودیم. باور راسخی داشتیم که بر می گردد ... می دیدیم که کفشها و لباسهای مجلسی اش را گداشته بود که او بیاد تا بپوشد ولی نمی دانستیم از گریه هایی که در تنهایی داشت . گریه هایی که چشمان نازنینش را خیلی ضعیف کرد و کیسه اشکش را خشکاند و در آن سالها دوبار چشمش را عمل کرد تا فهمیدیم این چهره به ظاهر آرام و صبور درچه رنج جانکاهی است... اما او همچنان با سماجت انتظار می کشید. جنگ تمام شد. اسرا آمدند تا آخرین دسته، تا آخرین نفر ... و گمشده ی او نبود... حالا دیگر همه ما درگیر ماجرا شده بودیم به خانه هر اسیر تازه از راه رسیده ای رفت تا نشانه ای از او بیابد و نیافت اما مرگش را باور نکرد ... روزی به من گفت «گمان می کنم او رفته کویت شاید هم در عراق عاشق زن دیگری شده و ماندگار شده ... شاید دچار فراموشی شده و خانواده اش را از یاد برده...» و ما جرات نداشتیم بگوییم بنیاد شهید او را شهید اعلام کرده باورش کن... چند سالی از او دور بودم هشت سال و و قتی دوباره برگشتم و دیدمش ازدواج کرده بود با مردی که دوستش نداشت ... برایم گفت که با خانوده اش به عراق رفته اند و همه جا سراغش را گرفته اند اما خجالت کشیده به پدر ش بگوید به کویت هم بروند... به مناطق جنگی رفته و آنجایی را که او در آن جنگیده، پیدا کرده اند، برایش کنده اند با بیل، با بلدوزر... اما دریغ از کوچکترین اثر ... و با اندوهی آرام بدون آنکه اشکی بریزد گفت « ازدواج کردم شاید بیاید... می گویند وقتی به اوج نا امیدی برسی درهای امید باز می شود .. دوستش ندارم نه در حد او زیباست و نه در حد او مهربان و دوست داشنتی. فقط در یک جبهه می جنگیده اند... راستی اگر اثری از او دیدی یا شنیدی خبرم کن اسمش را که یادت هست ؟» ....

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

خاطرات دهه شصت



یکی از وبلاگهای مورد علاقه ام که بیشتر اوقات بهش سر می زدم وبلاگ خاطرات دهه شصت بود که متاسفانه بسته شد. خوانندگان این وبلاگ می تونستن خاطراتشون رو در این رابطه به ایمیل مدیرش بفرستند. چندتا مطلب نوشته بودم برای فرستادن، که وبلاگ بسته شد... آرزو می کنم بزودی این وبلاگ از طریق شبکه دیگری به کارش ادامه بده.
دهه شصت و ورزش:
برنامه های تلویزیون بقدری محدود و کسل کننده بود که برنامه های ورزشی جذابیت پیدا کرده بودند. آن وقتها نمایش مسابقات کشتی، وزنه برداری، ژیمناستیک، پرش با نیزه و دو میدانی از مهمترین برنامه های ورزشی بود. شاید یکی از دلایل جذابیتش هیجانی بود که در کلام گزارشگران ورزشی وجود داشت. آنهم زمانی که گویندگان اخبار و سایر گزارشگران و خبرنگاران با بی حالی و اندوه حرف می زدند و قیافه هایی بق کرده و ناراحت داشتند. بماند که عده ای ایراد می گرفتند که پخش این مسابقات از تلویزیون اشکال دارد چرا که زنان بدن نیمه برهنه مردان را تماشا می کنند. نمیدانم شاید دلیل دیگر جذابیت این برنامه ها به صورت ناخودآگاه این بوده. به دلیل جایگاهی که هنوز تختی در دلها و ذهنها داشت، کشتی پر ارجترین ورزش بود.

مردان وزنان در تلویزیون دهه شصت:
سلطه مردان بر برنامه های تلویزیون و کمابیش رادیو بی نظیر بود. فضای فیلمها بقدری مردانه بود که فیلم های هندی و ژاپنی به خاطر وجود چند زن مورد اقبال زیادی قرار می گرفت هرچند باید از اول تا آخر فیلم اشک می ریختی. فیلم «دوستی» و «دو چشم و دوازده دست» و «شنل قرمز»از این دسته فیلمها بود که با سانسور پخش می شد. در غیر این صورت بیشترین زمان به فیلمهای پارتیزانی و جنگی اختصاص داشت.
برنامه های ورزشی ، نمایشهای تلویزیونی، گزارش های ورزشی و گزارشهای مستند، قصه گویی و موعظه به طور دربست در اختیار مردان بود و کمابیش در گویندگی اخبار از زنان استفاده می شد و البته مجری برنامه کودک زن بود!

کنکور
پس از بازگشایی دانشگاهها ابتدا سئوالات کنکور تشریحی بود و هیچ ضابطه مشخصی نداشت و قبولی الله بختکی بود چون خیلی نیازی به تخصص احساس نمی شد بعد کم کم آزمون تستی و تاحدی ضابطه مند شد. تنها تستهای کنکوری که به شکل مرتب و طبقه بندی شده چاپ شده بود کتابهای تست معروف به تستهای رزمندگان بود که فقط در اختیار رزمندگان قرار می گرفت و خیلی زود وارد بازار شد؛ اول به شکل قاچاق و بعد به صورت آزاد در کلاسهای کنکور ارائه گردید و بعدها کتابفروشی ها آنرا عرضه کردند. در میان سئوالات کنکور برای همه رشته ها تست هوش هم گنجانده شده بود که بعدها بر چیده شد. چون اصلا تنوعی نداشت و برخی دانش آموزان بسیار باهوش پاسخ آنها را حفظ می کردند( به حافظه می سپردند).

موسیقی:
«دیشب خواب بابامو دیدوم دوباره ... مادر برام قصه بگو.... از ایمونش بگو .... » این ترانه و آوازش با صدای یک پسر بچه (؟) یکی از پرآوازه ترین و پرشنونده ترین آهنگهای این دوره بود که روزی چندین بار از رادیو پخش میشد. صدایی کودکانه، فارغ از سختی های جنگ و صدایی که بزرگترهای درگیر در جنگ را به نوعی وادار به پاسخ می کرد و احساساتشان را غلغلک می داد. اگر مضمون این آهنگ را اجتماعی بدانیم آهنگ دیگری هم بود که از برد نسبتا" بالایی برخوردار بود اما با مضمون عرفانی که در برخی از سطوح طبقاتی جامعه رواج پیدا کرده بود؛ آهنگ « مردان خدا پرده ی پندار دریدند، یعنی همه جا عکس رخ یار رخ یار بدیدند....» با صدای محمدی.

کارت عروسی:

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

آن روزها؛ دانشگاه فردوسی

چند روز پیش گذرم افتاد به دانشکده ی سابق ادبیات و علوم انسانی دکتر شریعتی در مشهد که حالا شده جهاددانشگاهی. خوب حالا طبیعتا” تغییرات زیادی کرده؛ یکی از ساختمان های قدیمی که در وسط حیاط بود و اتاق برخی اساتید و دیوارهایش پوشیده از گل ها و گیاهان، کاملا” برچیده شده و بقیه ساختمان ها نیز کارکرد جدیدی پیدا کرده اند. محوطه هم تغییرات عمده¬ای کرده است، اما دوتا از ساختمان های خیلی قدیمی هنوز پابرجاست با همان فرم و دکوراسیوران قبلی و رنگ در و دیوار و… وقتی به سالن یکی از ساختمان ها قدم گذاشتم سعی کردم به یاد بیاورم جنب و جوش گذشته ی این ساختمان را؛ دکتر حائری عزیز را با دانشجویانی که مثل پروانه دور و برش بودند با نگاه هایی سرشار از ستایش و لب هایی لبریز از پرسش. اما آن ها در بیست سال پیش با آن بزرگ¬مرد تنها بودند؛ آن ها انقلابی نبودند و به مسائل، سطحی نگاه نمی کردند، با یادگرفتن جمله ای برنمی آشفتند و با آموختن نظریه ای نمی خواستند نظم جهان به هم ریزند و جهانی نو به جایش نشانند. آن ها آرام، متواضع و بسیار کنجکاو در یادگرفتن و به کاربردن آموخته ها بودند، چندجانبه و با تسامح و بردباری به تاریخ می نگریستند….آینده برایشان آرمانی دورافتاده و اتوپیایی نبود، آینده از لحظاتی و افکاری ساخته می شد که هم اینک در آن شناور بودند اما این صدا در میان هیاهوی شریعتی زدگان و راهپویان استوار بر تغییر انقلابی و یک جانبه نگری تاریخ و جامعه گم می شد و غریبانه می¬نمود و باید زمانی می گذشت تا آن بذرها که دکتر حائری و همانند او در اندیشه ها کاشتند به ثمر نشیند.
به اتاقی سرک می کشم دکتر خواجویان را نشسته بر مسند استادی، بسیار آرام و شکیبا چون علی، خاری در چشم و استخوانی در گلو . از او پرسیدم دکتر چه باید بکنیم با این ارتجاع فراگیر؟- آرام باشید. همین. هیاهو نکنید. بخوانید. مگر نگفته ام علی بیست و پنج سال سکوت کرد؟ این انقلابی گری ها، هیاهوها که به جانتان افتاده، اندیشه تان را می سوزاند… عقاید مخالف را تاب بیاورید…
از دریچه مثلثی شکل کلاس عزیز دیگری را می بینم با صدای پرشوری که از اگزیستانسیالیسم، سوسیالیسم، شب انقلاب پرولتاریا، کرکگارد، هایدگر، سارتر، هگل، مارکس…. می گوید و هیچ آن دریچه را دوست ندارد.
در اتاق دیگر پرچم فمنیست به اهتزاز درآمده و آزادی زنان و حقوق مدنی شان. و تلخی نگاه و تلخی خنده ها؛ که اندیشه ها همه هنوز بوی مردسالاری مزمن می دهد و استاد که دارد ازضریب پایین آموزش زنان در آن زمان سخن می گوید؛ دانشجویی به تمسخر زبان بگشاید که « زنان به لحاظ هوشی کشش نداشته اند، نه که جامعه نخواهد»! واستاد به تلخی و اندوه پاسخش گوید:« تو به لحاظ هوشی کشش نداری که این بفهمی!» و نمی دانم اکنون که سال به سال بر ظرفیت قبولی دخترها در دانشگاه افزوده می شود آن دانشجو چگونه می اندیشد؟…
از پله ها بالا می روم؛ خشم ها، شادی ها، عشق ها، حرمان ها و…