‏نمایش پست‌ها با برچسب زنان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زنان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه

زنان خدمتکار

یکی از ضعیف ترین (و شاید یکی را هم برداریم و بهتر باشد بگوییم ضعیف ترین) کارگران در ایران، زنان کارگری اند که به صورت روزمزد و بصورت کار سیاه در خانه های قشر متوسط و بالا به کار مشغولند...معمولا کارفرمایان این زنان هم زنانی هستند که خودشان شاغلند و با واگذاری کارهای خانه به این گونه زنان باری از دوششان در کارهای خانه و بیرون از خانه برمی دارد، زنانی که اغلبشان براساس توان مالیشان به آنها دستمزد روزانه می دهند ( این دستمزدها بطور عجیبی متغیر است و هیچ قاعده کلی ندارد) در بهترین حالت این است که این زنان دستمزدشان را بعد از اتمام کار دریافت کنند و هیچکونه آسیب ظاهری به بدنشان وارد نشود و در بدترین حالت این است که در حین کار دچار آسیبهای جدی بدنی شوند که بنا به میل کارفرما هزینه های درمان پذیرفته می شود یا پذیرفته نمی شود.
از انواع خشونتهای خانگی به ویژه خشونتهای جنسی هیچ آماری در دست نیست... و از آمار مرگ و میر در حین کار مثل برق گرفتگی، پرتاب شدن از لبه پنجرهای ساختمانهای مرتفع، گازگرفتگی، مسمومیت با مواد شوینده و نیز فرایند قانونی آن اطلاعی در دست نیست.
اما از همه اینها غم انگیزتر زمانی است که این زنان ازکار افتاده می شوند... گاهی آنها چهل سال بیشتر ندارند و حداکثر سنی که می توانند به کار کردن ادامه دهند، پنجاه سالگی است که بدون هیچگونه درآمدی یا حتی پس اندازی، با تنی فرسوده و ناتوان رها می شوند...
یکی از بدترین ستمها ستمی است که از قشری تحت سلطه برقشری تحت سلطه تر وارد می شود... حکایت این زنان از این دست است...
هیچوقت سکانسی از فیلم «خدمتکار» (the help) ، بانوی سیاه پوستی که بعد از سالها کارکردن اخراج می شود را از یاد نمی برم... حکایت زنان کارگر جامعه ما نیز کم از آن ندارد.
‫#‏روز_کارگر‬ ‫#‏زنان_خدمتکار‬

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

ما خنیاگران غمگین

همه چی ساده شروع شد...در کلاس پنجم درس می خواندم و مث همیشه لباس فرم مدرسه را به تن داشتم با یقه ای سفید که خواهر بافته بود و تلی سفید که به موهایم زده بودم. ا زپله ها که بالا آمدم سرایدار جدید مدرسه که مرد میانسالی بود جلویم رو گرفت و گفت دخترجان حیا کن. چرا روسری سرت نمی ذاری شماها دارین منو به گناه می اندازین که مجبورم این همه دختر بالغ را سربرهنه ببینم! تمام بدنم می لرزید، وحشتزده شده بودم، کلمات بار سنگینی داشتند که نمی توانستم تحمل کنم: گناه، بالغ... اشک می ریختم تا به درس کلاس رسیدم که گفت: به معلمت بگو دوره شما داره تموم میشه! سال 57 بود ومن هیچ نمی دانستم چند ماه بعد هم که مدرسه تعطیل شد با ذهن کودکانه ام گمان می کردم زیر سر سرایدار مدرسه است... مدرسه برایم تبدیل به کابوسی شده بود که آرزو می کردم هرگز باز نشود... همان مدرسه ابتدایی با همان سرایدار ارتقا درجه یافتند و راهنمایی شدند! هرروز در سر صف صداهای خشماگین و عصبانی بود که بر سر ما فرو می بارید...یکی از پیروزی خلق مسلمان، دیگری از پیروزی کارگران و آن دیگری از پیروزی مستضعفان و نابودی مستکبران همراه با قرائت قران دم می زدند... و سرایدار هرروزه در جلوی دیدگان کودکانه ما چیزی را به آتش می کشید؛ پرچم بعضی کشورها، آدمک بعضی آدمها، صفحه ها و مهره های شطرنج، صفحه و وسایل دارت، منچ، عکسهای به جا مانده از شاه و خانواده اش و... و معلم تاریخ و جغرافیا و ادبیات و اجتماعی ما که خانمی بود با کت و دامن بسیار مرتب صورتی یا سبز پسته ای و موهای مجعد کوتاه، آهی می کشید و می گفت: « همه این هیاهوها بگذرد....» اما نمی گذشت و در همان هیاهوها او و بسیاری از معلمان چون او محو شدند. و ما در سر صفها شعارهای مردانه را تکرار می کردیم و به کلاسها می رفتیم و حرفهای مردانه می شنیدیم، از صدام از کارتر از آمریکا.. با آنچه که در ذهن من مردانه می نمود؛ جنگ، انقلاب، شهادت، خون!! ودر تلویزیون حسرت یک صحنه ی چند ثانیه ای از تصویر یک زن یا کاری زنانه!! ما گم شده بودیم رنگها، شادی ها و زیبایی ها را گم کرده بودیم ... واژه بلوغ هرروز تکرار می شد اما از عشق خبری نبود... یادم می آید معلم ادبیاتمان روزی درآمد که هیچ می دانید چقدر زیبا شده اید شما مثل غنچه های تازه شکفته اید!!! آیا کسی تا حالا عاشق شده؟؟ و ما مبهوت واژه ها بودیم تا فردایش برایمان رمانهایی آورد که ممنوعه بود و گفت بخوانید تا بدانید عشق چیست و من آنا کارنینا را خواندم. در زمانه ای که بلوغ و عشق مترادف گناه تلقی می شد... و این بلوغ بود و گناه در پی آن که مقنعه ها را آرام آرام بر سر نهاد و اندام باریک و لاغرو را کیسه ای به نام مانتو پوشاند و شلوارهایی که هرروز صبح در سر صف با خط کش اندازه گرفته می شد و ابروها و مژه ها و لبها که به دقت وارسی می شدند! و کیفها ... که گاه از حد تحملم می گذشت... و مادر که هر روز نگران بلوغ فراموش شده ام لباس زمخت آمریت پدرسالاری را بر تنم می آویخت...این ما بودیم که هنوز از نگاه به آن عکسها شرم داریم ، که هنوز در میان آن عکسها خود را از هم کلاسی هایمان تشخیص نمی دهیم!! و مردان ... آرام آرام به سوی مدرسه های دخترانه روانه بودند.. متلکی، تنه ای، تعقیبی، ربایشی و... و در زیر مانتوهای گشاد وبلندمان می لرزیدیم و وحشت داشتیم از بلوغمان، از به گناه انداختنمان. ما بار گناه خود و بار گناه آنها را با هم بر دوش می کشیدیم... مردانی که گاه و بیگاه چنان وحشتی در ما ایجاد می کردند که روزنامه ها از آن باخبر می شدند... و باز آرام و بی صدا پلیسها به مدارس نزدیک می شدند و قرار بود امنیت ما را تامین کنند ... قوانین پشت سر هم و فوریتی تصویب می شدند تا جامعه در امنیت باشد. ما را به خانه ها می فرستادند؛ از سن تئاتر، از پیست اسکی، از میدانهای ورزشی، از هنرستانهای موسیقی، از خوانندگی،از قضاوت، از سیاست، از زیبایی، از شادابی و بلوغ و... تا از دامن ما مردان به اوج برسند. ما هیچ بودیم، فاطمه فاطمه بود و زینب مردی که در روزهای اربعین و شام غریبان چادر بر سر می کرد! ما فاحشگان بی آبرو( یادم می آید یکی از همکلاسی هایم در دانشگاه گفته بود الگوی زندگی من سیمون دوبوار است و شنیده بود که آن زن فاحشه ای بی آبرو بوده است، تو فکر برای خودت بردار!) با پیکره ای که خاستگاه شیطان خوانده می شد و عقلی که ناقص و تدبیری که باید عکس آن عمل کرد؛ خنیاگران غمگینی بودیم که آواز خود را ازدست ندادیم.

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

این روزنه سرد عبوس

به دنیا آمدنش شوری برنیانگیخت، نه این که والدینش دوستش نداشته باشند یا انتظار فرزند پسر داشته باشند، نه هیچکدام از اینها نبود... کودکی او در غباری از شادی و اضطراب و اندوه گم می شد و او بی تابانه دست و پا می زد تا از این فضای غبار آلودی که پیرامونش را در برگرفته بود رها شود. فضای غبارآلودی به رنگ صورتی با صورتکهای همواره نگران از دیده شدن پاهای برهنه اش، گستاخی هایش و کلماتی که بر زبان می آورد. او اما اکسیژن می خاست، بازی در هوای آزاد، بلند و بدون عشوه حرف زدن ، گستاخی، پررویی و به انتظار می ماند تا بزرگ شود همانطور که همه عجله داشتند او زود بزرگ شود خیلی زود... او بزرگ می شد و در نگاهها آشفتگی و نگرانی از فردای او موج می زد. او داشت وارد دالانی می شد که با نه سالگی او شروع میشد.. حالا دیگر باید برای آنچه که خطا به حساب می آمد حساب و کتاب پس می داد. او آرام و بی صدا از دنیای کودکی به دنیای ناشناخته بزرگسالی پرتاب شده بود. رنگها، لباسها، اسباب بازی ها، کتابها، حرفها، نگاهها او را در دنیای دیگری شناور می کرد. دنیایی که نزدیکانش نیز با او بیگانه می شدند. او بعدها به مدد کتابهای درسی و معلمان و رسانه های کهنه اندیش در پروسه ای از اندوه و سکوت پذیرفت که به آمدنش به این دنیا نه برای لذت بردن که برای لذت دادن به مردانی است که «جنس مخالف» خوانده می شدند. او نمی توانست نامهربان، گلایه مند یا متوقع باشد. زندگی در دالان شروع شده بود و سایه ای داس بدست با او رشد می کرد، سایه ای که نمی شناختش اما چون همزادی در کنارش بود و داسش بر او فرود می آمد با نپوشاندن موهایش، نمایان بودن برجستگی های بدنش و پیچ و تاب اندام زنانه اش، خندیدنهای بلند و بی محابایش، رقصیدن در میان جمع؛ دویدن در خیابان، حرف زدن درباره لذتها و نفرتهایش، تنها قدم زدن در زیر باران، نشستن بر روی صندلی پارکها، آواز خواندن در کوچه های پاییزی، پیاده روی های شبانه و ... او آرام آرام در این دالان بی انتها حل می شد و سایه ها شکل های روشنی می یافتند. نامحرم آن دراکولایی بود که همه جا در اطرافش می چرخید و او همواره باید نقش دخترکی محجوب، سربراه ، سر به زیر، باکره و بعدها همسری وفادار و مهربان و برای همیشه ی عمر مادری فداکار و از خودگذشته را بازی کند. دالانی گسترده در همه عمر بی روزنه ای در انتهایش، دالانی که فقط وادارش می کند چگونه باشد. او درس می خواند، ورزشکار است، نویسنده است، شاغل است، نابغه است؛ اما در این دالان است با حفره ای سیاه در انتهایش با آدمکهایی سنگ بدست که انتظار او را می کشند..

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

شبانه ی زن و سکه

زیمل در نظریه معروفش، فلسفه ی پول،می گوید پول می تواند جانشین روابط انسانی شود، و پیوندهای شخصی را تبدیل به پیوندهای غیر شخصی کند. هویت ویژه ای که پول در دوران جدید پیدا کرده است که به او استقلال بخشیده و فی ذاته دارای ارزش شده است در ارزش سکه ای که هر روز متورم تر می شود بیشتر نمایان می شود. سکه ای که مستقل از ارزشهای انسانی است جای خود را در کنش و واکنش های اجتماعی باز می کند.
روند رو به رشد و متورم سکه بسیاری را به صفهای طولانی نیمه شبانه می کشاند صفهایی که در میان آنها زنان و کودکان هم دیده می شوند. کودکانی که از سوی خانواده به اجبار به صفها آورده می شوند یا کودکانی که در قبال دستمزدی بسیار اندک به صف می شوند و کسی را سودای سلامت روانی و اجتماعی و حتی جسمانی آۀنها نیست چرا که برق سکه همه را گرفته است. علاوه بر کودکانی که برای سوددهی به خانواده به صف می شوند کودکانی نیز هستند که به همراه مادران آورده می شوند . کودکان شیرخواری که تا پاسی از شب در آغوش مادرانشان بیدارند و در پیاده رو یا داخل اتومبیل شب را به صبح می رسانند و صبحگاه نیز در آغوش مادر یا پدر به صف می شوند.
علاوه بر کودکان که نه به اختیار خود به صف می آیند زنانی هم هستنئد که نقش گسترده ای در برپایی صفها دارند. زنانی که به دلالی طلا و سکه مشغولند ،زنانی که به همراه شوهران دلالشان امده اند و زنانی که از سر تفنن اولین بار است که پا به این عرصه گذاشته اند و به آن اعتیاد هم پیدا کرده اند. در میان زنان ، دختران جوانی هستد که به همراه خانواده یا تنها در صف ایستاده اند ... وجود هرکدام از این زنان و دختران به جز کودکان ( که باید از دید آسیب شناسی بررسی شود) بنوعی ساختار شکنی آن دسته ازسنتهای اجتماعی است که حکم می کند زنان باید در خانه بمانند. در شهرهایی که عبور و مرور زنان بعد از نیمه شب در خیابانها تقریبا غیرممکن است حضور آنها در صفهای شبانگاهی بدون حضور نیروهای انتظامی همیشه حاضر و ناظر اتفاق نادری است که زنان بسیاری از آن سود جسته اند . گرچه ممکن است حضور این زنان بدون خانواده آنها را درگیربرخی مزاحمتهای اجتماعی کند اما همه این سنت شکنی ها به مدد حضور اجتماعی و ارزش فی نفسه طلا و سکه است که می تواند مناسبات اجتماعی و قواعد فرهنگی اجتماعی روزانه را در هم بریزد و وارد مناسبات اجتماعی شود بی آنکه کسی را سودای آن باشد چرا که همه در صف ایستادگان را فقط سودای سکه است ولی سکه را سودای دیگر است او میخواهد در روابط انسانی جایی داشته باشد.

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

چه کسی متجاوز است؟

مدتی این مثنوی تاخیر شد...
حوادث تجاوز در اصفهان و کاشمر و استخر امیرآباد خیلی ذهن و روانم را به هم ریخت و مدتی طول کشید تا بتوانم از این آشفتگی خارج شوم و موضوع را مورد تحلیل قرار دهم.
نگاه خرد به این پدیده:
- دیوار نوشته هایی که معمولن در ورودی شهرها به چشم می خورد؛ دیوار نوشته های مدرسه ها ی دخترانه، پارکها و تفریحگاهها در این سالها حکم متجاوزی را داشته اند که گاه با تمسخر و گاه با اندوه و نفرت با آن روبرو شده ایم. دیوارنوشته هایی که در ذهن همه ما حک شده و به شخصیت همه ما اعم از زن و مرد توهین و تجاوز روا داشته است؛ «زنان کوچه نشین عروس شیطانند»، «بی حجابی زنان از بی غیرتی مردان است» و... این ذهنیت را در بسیاری تقویت کرده است که زنانی که بی حجاب تلقی می شوند ، آرایش می کنند، در مهمانی های مختلط شرکت می کنند و یا حتی قیافه های شادی دارند، محتاج نگاههای هوس الودند و فاسدند.
- آموزه های دینی و اجتماعی مدارس از دوران ابتدایی تا دانشگاه که تاکید بر برتری زنان بر مردان دارد و زنان را ضعیف، شکننده، جنس لطیف و جنس پست و جنس دوم می شمارند و جای آنها را در خانه و آشپزخانه و شغل آنها را زاییدن و بچه داری معرفی می کنند و مردان را جنس قوی و نیرومند و برتر می شمارند و اگرچه وجودش برای صیانت از خانواده لازم است اما او به کار ساختن جهان مشغول است و اوست که از دامن زن به معراج می رود و نه زن... این آموزه ها که در اثر تکرار سالیان ملکه ذهن زنان و مردان جامعه می شود، در کنار آن دیوار نوشته ها ، چیزی به جز بی هویت کردن و ترس او از دنیای خارج را بدنبال ندارد.
- قوانین حقوقی که بر همگان آشکار است چقدر برای حیات زیستی و سلامت اجتماعی و روانی زن ارزش قائل است . این قوانین رسما زن را نصف یک انسان (مرد) در نظر می گیرد و عملن هویت انسانی را از او سلب می کند. نگاه حقوقی به زن نگاهی ابزاری است چرا که زن را ابزاری در خدمت مرد می داند در نتیجه برای او ارزش و اهمیتی معادل یک انسان قائل نیست و ان چه را هم که برای او در نظر گرفته نه برای حفظ شخصیت انسانی او بلکه به خاطر منافع خانواده و اجتماع است.
- ممنوعیت روابط دختر و پسر از جزئی ترین و کم اهمیت ترین روابط گرفته تا غیرمعمول ترین شکل آن ! که دختران و پسران پس از آشنایی با هم مجبورند کوچکترین ارتباط( مثل دست دادن ) را پنهان انجام دهند، در نتیجه این روابط یا درهمان ابتدا قطع می شود و آنها مجبور می شوند به شیوه های سنتی ازدواج کنند در حالی که ساختارهای اجتماعی روابط مدرن تری را می طلبیده و یا این روابط را بصورت مخفیانه و «زیرزمینی» گسترش دهند که هرکدام بلاها و آفتهای خاص خود را دارد . گرایش به هم جنس گرایی (درحالی که آنها واقعا هم جنس گرا نبوده اند) یکی از این روابط غیرمعمول است.
- نبود نهادهای حمایتی از زنان و دخترانی که خانه را ترک می کنند و سیستم پدرسالارکه درمقابل این تجاوزها سکوت می کند و گاه حق را به متجاوز میدهد ولو بطور ضمنی ،در تجاوز و ربودن زنان بی تاثیر نیست. - شکست خانواده در کنترل زنان و دختران با روشهای سنتی - عدم آموزش درست به دخترانی که خانه را ترک می کنند از سوی نهادهای آموزشی و تکیه کردن صرف به نهی کردن و گاه تلاش برای برگرداندن آنان به خانوده هایی که در آن احساس نا امنی می کرده اند و برای همین انجا را ترک کرده اند. همه اینها به یکنوع رفتار خاص دامن زده است که من نام آن را «گرسنگی جنسی» می نامم که ناشی از ذهنهای به شدت سکسی شده است. فروید در تحلیل مسائل روانی از خود و نهاد و ناخودآگاه استفاده می کند در نظر او وقتی غرایز(نهاد) بوسیله خود مورد بی مهری قرار می گیرد( سرکوب می شود) در ناخودآگاه مسکن می گزیند و در موقع مناسب خود را نشان می دهد اگر این سرکوبی مداوم باشد و غرایز نتوانند به خواسته شان برسند در رفتارهای بیمارگون خود را نشان می دهند و فرد دچار بیماری های روانی از جمله وسواس می شود. حال اگر این سرکوبی در باره افراد یک جامعه اتفاق بیفتد یعنی افراد جامعه بصورت دسته جمعی مجبور شوند غرایز خود را سرکوب کنند چه می شود؟
بنظر می رسد علاوه بر ابتلا به انواع بیماری های روانی و وسواس، حساس شدن بیش از حد افراد روی مسائل جنسی نیز از عوارض آن است و نشانه های این سرکوبی در فرمهای دیگری خود را نشان می دهد؛ به عنوان یک بیماری همه گیر؛ در ادبیات ( طنزهایی که من به آن عنوان طنز زیرزمینی می دهم، مثل جک ها و اس ام اس ها و متلک های جنسی) در معماری(بعضی بناها شبیه برخی اعضای بدن ساخته می شوند، نه عمدی بلکه کاملن غیر عمدی و ناخوداگاه) و در روابط جنسی زن و مرد که شکلهای انحرافی به خود می گیرد(مازوخیستی و سادیستی) و افرادی که در معرض این روابط جنسی هستند به خاطر تابو بودن آن در جامعه (ترس ازآبرو) هرگز به هیچ مشاوره یا وکیلی مراجعه نمی کنند. در علاقه به روابط جنسی خارج از قاعده مانند علاقه به رابطه جنسی از طریق اینترنت و ماهواره، رابطه جنسی با محارم ، با کودکان، تجاوز و شدیدترین نوع آن تجاوزگروهی.
نگاه کلان:
آنچه که پس از انقلاب بنام انقلاب پابرهنگان مرسوم شد، رواج نوعی خود برتربینی در قشرحاشیه نشین جامعه به خصوص در بین مردان این قشر، تشدید تضادهای طبقاتی و در مقابل هم قرار گرفتن طبقات بالا و پایین و حذف تدریجی طبقه متوسط، در مقابل هم قرار گرفتن قومیتها ، نژادها، مذاهب، و افکار متفاوت، در مقابل هم قرار گرفتن گروههای اجتماعی و ایجاد و گسترش این تفکر که زنان به لحاظ اجتماعی گروهی جدا از مردان هستند و کهتر از آنان، جریان اجتماعی شدن مبتنی بر مردسالاری در همه رسانه ها، فقر سواد و فقراشتغال به ویژه در بین زنان، گرایش به تبعیت بی چون و چرا به جای رشد تفکر خلاق، درز کردن اخبار مربوط به شکنجه ها و تجاوزات جنسی از زندان به بیرون، که آرام آرام بر بدنه ی اخلاقی جامعه خدشه وارد می کرد و کسی آن را جدی نمی گرفت و جامعه را به سمت فقراخلاقی؛ تجاوز، در بدترین حالت آن تجاوزهای گروهی و زنجیره ای سوق داد. برخی آمارهای تجاوز در یکسال اخیر را می توان در اینجا دید.

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

زنان در سفر

سفر کردن با قطار در کوپه ویژه زنان امتیازهایی هم دارد. یکی از این امتیازها برای من هم صحبت شدن با زنان گوناگونی است که تنها سفر می کنند. این زنان معمولا از نظر سن و تحصیل و شغل و اعتقادات مذهبی با هم یکسان نیستند و در هر سفری می توان دوستی یافت.
سیما پزشک میان سالی است با انبوهی از خاطرات. پایش در اثر تصادف شکسته و با عصا راه می رود، یک کوله پشتی خیلی کوچک با خودش دارد که شامل یک دست لباس و لوازم شخصی است. او علاوه بر فرزندان خودش دو پسرخوانده و یک دختر هم دارد. آنها همه به جز یکی از پسرها تحصیلات عالی دارند. یکی از پسر خوانده هایش را در کودکی از خیابان به منزل آورده، جستجوی والدینش فایده ای نداشته، برایش پرستاری می گیرد و او را بزرگ می کند. نهادهای دولتی مثل بهزیستی فرزند خواندگی او را قبول نمی کنند اما او همچنان او را نگه می دارد، برای این که شناسنامه نداشته، در خانه به درس داده اند و بعد که بزرگ شده سرمایه ای به او داده اند و رفته دنبال کاسبی. او این پسر را خیلی دوست دارد و دارد به دیدن او، عروس و نوه هایش می رود. پسر خوانده دیگر را در بحبوحه سالهای شصت وقتی بیست سالش بوده به خانه می آورد و برای بی تاثیر کردن پرونده سیاسی او در سنین نوجوانی اش سخت تلاش می کند، این پسر که بعدها نقش معلم پسر اول را به عهده گرفته، در دو رشته بطور هم زمان ادامه تحصیل می دهد و اکنون پزشکی ماهر و ... است. سیما پس از سالها می فهمد که همسرش از زن دیگری که قبل از ازدواج با او رابطه داشته صاحب دختری است و مادرش بدلیل بیماری قادر به نگهداری او نیست. او دختر را نیز چون فرزند خودش می پذیرد. دختر که دلباخته مردی است که عازم اروپاست، شرایط فرستادن او به آنجا و ازدواج با او را فراهم می کند. وقتی از لحظه جدایی اش از دخترش حرف می زند همه ما را به گریه واداشت. زن دوست داشتنی که عقیده دارد اگر این بچه ها را زیر پر و بال خود نمی گرفت زندگیش معنایی نداشت....
مهرنوش زنی که ده سال پیش توسط راننده ای و همدستش، به همراه دو دختر کوچکش ربوده می شوند اما جان سالم به در می برند. خودش می گوید التماس نکردم چون صدایی از دهانم خارج نمی شد، لال شده بودم، اما پس از مدتی بی انکه به جای خاصی رسیده باشیم ،راننده زد روی ترمز و گفت «برو فقط برو که به بچه هایت رحم کردم... » به گمان من نگاههای جدی و مصممش مهرنوش او را نجات می دهد... اما خودش می گوید او بیمار روانی بوده که می خواسته فقط من و بچه ها را بترساند و موفق هم شده است. او پس از این ماجرا دختر بزرگش را به محض دیپلم گرفتن به خارج از کشور می فرستد و منتظر دیپلم گرفتن دومی است...خودش تحصیلات عالی ندارد اما راننده ای عالیست و در کار خرید و فروش خانه و اپارتمان و زمین است. زنی مهربان و پرشور و بسیار امیدوار.
زهرا دختری آبادانی و مجرد که با خانواده اش سفر می کند، یکی از 5 فرزند خانواده است. تا اول راهنمایی درس خوانده و درس را برای همیشه رها کرده... می گوید زن عرب درس خواندن و درس نخواندنش یکی است آنها نمی گذارند من به دانشگاه بروم یا شغلی داشته باشم یا همسرم را خودم انتخاب کنم ... برادرانش را می گوید... اگر هم آنها مانعی ایجاد نکنند، آنقدر در خانه کار دارد که هرگز فرصت درس خواندن باقی نمی ماند، آنها همه با هم زندگی می کنند و زهرا تا زمان ازدواج مراقبت از بچه های خواهر و برادر را به عهده دارد... او انقدر نا امید است که راهی برای بازکردن سر صحبت و امید دادن باقی نمی گذارد..
مینا معلم رقص و موسیقی، زن جوان و زیبایی که یکبار اسیر یکی از شبکه های ادم ربایی می شود که پلیس در تعقیبشان بوده، او و قتی سوار ماشین می شود و آنها فورا سرش را زیر صندلی خم می کنند متوجه گوشی موبایلش نمی شوند که روشن بوده و در حال مکالمه با خانوده اش سوار ماشین شده است و خانوده اش سروصداها را می شنوند و به پلیس خبر می دهند. ... پلیس کاری از پیش نمی برد، تلفن او خاموش است اما خانه اش را زیر نظر می گیرند ... آنها او را به باغی می برند، به آنها التماس می کند که به اوتعرض نکنند و او را نکشند ( زنان قبلی همه کشته شده بودند) در عوض به انها پول کلانی می دهد.. وقتی او را به خانه برمی گردانند، پلیسها در منزلشان بوده اند و با همکاری مینا آدم رباها دستگیر می شوند... در دادگاه شاکی خصوصی دیگری به جز مینا و خانوده اش حضور نداشته اند!! هرکدام از آدم رباها به چند سال زندان و یا اعدام محکوم می گردند... مردان زندانی او را تهدید می کنند که پس از خلاصی از زندان به حساب او خواهند رسید و او نگران تهدیدها و وحشتی است که برایش روز شب نگذاشته است....
سهیلا زن میان سالی که دستها و گردنش پوشیده از طلا ست . همسر اولش به او خیانت کرده و با زن دیگری ازدواج کرده است او طلاق می گیرد در حالی که نه سوادی داشته و نه تجربه ای برای کار کردن و نه خانوده ای که از او حمایت کند. پس از مدتی با مردی آشنا می شود که در کار ساخت و ساز و فروش خانه است سهیلا که کمابیش به مرد علاقه مند شده با اندک پولی که دارد با او در این کار شریک می شود و کار را از او یاد می گیرد، مرد با او ازدواج نمی کند بلکه از او می خواهد که با هم رابطه ای موقتی داشته باشند ... بعدها از هم جدا می شوند و زن که اموالش مورد دزدی واقع می شود، پلیس رد پای مرد را پیدا می کند و سهیلا ی نا امید همه دارایی خود را تبدیل به طلا کرده و عزم سفر به مشهد را دارد می خواهد مجاور شود!!!

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

زنان بر علیه زنان

مارکس در نظریه تاریخی معروف خود که می کوشد راه تغییر از نظام سرمایه داری به نظام سوسیالیستی را نشان دهد تا بتواند آن چرخه ی استثمار آلود قرن ها را که مبتنی بر تضاد نیروهای تولید بوده متوقف کند، بحث از خود بیگانگی را پیش می کشد. این که چرا دوره سرمایه داری دوره ای است که آن اتفاق مهم تاریخی، یعنی انقلای سوسیالیستی رخ می دهد، دلایل چند ی می آورد، یکی ا زدلایلش این است که به دلیل صنعتی شدن و مازاد تولید و... نیروی کار از خودبیگانه شده و هرگز در طول تاریخ نیروی کار به این حد از خودبیگانگی نرسیده بوده است.... و انقلاب سوسیالیستی هنگامی رخ خواهد داد که کارگران به وضعیت خود آگاهی پیدا کنند... وارد این بحث که آگاهی چگونه قرار است اتفا ق بیفتد نمی شوم ...بلکه می خواهم از این نظریه کمک بگیرم برای بحثی پیرامون زنان وروابط جنسی... پیش کشیدن نظریه مارکسیستی هم به معنای ان نیست که قراراست به این بحث نگاهی مارکسیستی داشته باشم.
چند روز پیش در خبرها خواندم که « خانم دیلی میل "سلوا المطیری"،سیاستمدار زن کویتی خواستار به راه افتادن مجدد بازار کنیزفروشی شده، به نظر او به راه افتادن چنین بازاری مانع رواج فحشا در بین مردان کویتی و جانشینی مناسب برای ازدواج است ویپیشنهاد کرده است که این کنیزها با خرید اسرای زن جنگی از دیگر کشورها به کویت وارد شوند، اوخواستار آن شده است که مراکزی برای خرید و فروش کنیز در کشور به راه افتد و پیشنهاد کرده زنان چچنی توسط دولت کویت از روس‌ها به عنوان اسیر جنگی خریداری شده و در کویت به فروش برسند»!

این البته ضمن آن که حکایت از یک نوع بدویت عمیق تاریخی دارد برای ما که در جامعه ای سنتی زندگی می کنیم که هنوز دست به گریبان بسیاری از قوانین و رسوم بدوی و سنتی است و تلاش های سنت گرایان نیز در کشورها ی مجاور هنوز ادامه دارد(از برقع پوشیدن، ختنه دختران، ازدواج کودکان تا سنگسار و....) حرف خیلی تازه ای نبود، اما تلنگری بود بر ذهن من که می خواستم بحثی پیرامون وضعیت آسیب پذیر روابط جنسی درایران را بازکنم....
نگاه جوامع سنتی به زنان نگاهی ابزاری است. نگاهی که خانواده را وامی دارد دختران خود را طوری تربیت کنند که در خدمت هوس های جنسی مردان و فرزند آوری به کار گرفته شود .. ا زکودکی پروسه جامعه پذیری این نوع نگاه و این نوع تربیت شروع می شود... عضو جنسی دخترانه در دوران نوزادی و خردسالی در مقایسه با پسران، مورد توجه والدین قرار نمی گیرد.. او باید همواره پوشیده و از دسترس پنهان باشد، حتی به هنگام تعویض پوشک .... زنان با بدن و اندام خود بیگانه بزرگ می شوند کسی به آن ها نمی گوید باید اندام زیبایشان را دوست داشته باشند، چون متعلق به آن هاست، بلکه به آن ها می گویند باید مراقب بدن و اندام زیبایشان باشند تا بتوانند همسر مناسبی پیدا کنند و بعدا در اختیار او قرار دهند.. بدن زنان جایگاه شیطان معرفی می شود آن ها باید بدن خود را از چشم و نگاه و دسترس نامحرمان دور نگه دارند، او حتی باید از بسیاری بازی ها و ورزش ها چشم بپوشد که مبادا به زیبایی و تحریک کنندگی اش در آینده لطمه بخورد ... مساله بکارت در برخی مناطق آنقدر مهم است که کوچکترین تحرک را از دختران می گیرد ... این روش ها ی تربیتی با انواع داستان ها و افسانه های کهنی درمی آمیزد که دختران باور می کنند هدف از آفرینش آن ها، این است که در خدمت هوس های مردان باشند. وآن ها همچنین باید خود را پاک و پاکیزه نگه دارند تا روز موعود یعنی ازدواج فرا رسد . تن و جسم آن ها متعلق به مردی است که همسر آن هاست یا خواهد شد....به همین دلیل گاه دختران نوجوان و جوان برای ازدواج کردن لحظه شماری می کنند و ازدواج برایشان لحظه ای شکوهمند قلمداد می شود که قرار است زندگی جدیدی را شروع کند و خوشبخت شدن در این زندگی جدید خیلی اهمیت دارد.( ما این فرم تربیت را در رابطه با پسران نداریم)
او ظرافت های زنانه و عشوه گری یاد می گیرد، و حتی نسبت به مردان و خواسته های آن ها کماکان آگاهی هایی دارد اما از خود و خواسته های خود هیچ نمی داند، چرا که خیلی زود یاد می گیرد باید از خواسته هایش چشم پوشی کند( به عبارت فروید سرکوب کند). او حتی وقتی ازدواج می کند همچنان با بدنش و خواهشهای آن بیگانه است و این وضعیت خود نیز آسیبهای خاصی را به جا می گذارد...
و اگر به این ها قوانین صلب و سختی را اضافه کنیم که کتاب های درسی مدارس را جنسیتی کرده و همواره کوشیده زنان را موجوداتی منفعل نشان دهد و در رشته های دانشگاهی و مشاغل نیز تقسیم بندی های جنسیتی رعایت می شود، به اضافه قوانینی که رسما زنان را جنس دوم می شمارد ( قانون ارث و دیه و طلاق و...) به این نتیجه می رسیم که زنان طی این پروسه به نوعی ازخودبیگانگی جنسیتی دچار می شوند که در روابط اجتماعی و خانوادگی و حتی روابط جنسی با همسرشان بازتولید می شود...
ونمونه های آن را در روابط اجتماعی و در پیرامون خود آشکارا می بینیم: زنانی که با نگرانی از حفظ بکارت خود بزرگ می شوند، دخترانی که در ورود به یک رابطه جنسی بیش از آنکه از بارداری ناخواسته یا ایدز و هپاتیت وحشت داشته باشند برای از دست دادن بکارت خود نگرانند ، زنانی که پس از ازدواج از لذت رابطه جنسی هیچ نمی دانند و تصورشان این است که رضایت همسرشان از این رابطه کافی است و خود هرگز به اورگاسم نمی رسند،.... آمارها نشان می دهد بسیاری از زنان در شب زفاف کتک می خورند ... این آمار عجیبی است! یک دلیل اصلی اش می تواند ناکامی زنان و مردان در ایجاد رابطه جنسی موفق باشد، رابطه ای که با تابوهای تنیده شده بر پیرامونشان در شب زفاف تبدیل به یک کابوس می شود... و زنانی که به همسرانشان خیانت می کنند.
و این پروسه ی برخاسته از نابرابریهای جنسیتی ناشی از جریان جامعه پذیری و قوانین تبعیض آمیزبه از خودبیگانگی جنسیتی منجر می شود و از خودبیگانگی جنسیتی زنان را وامی دارد برای همسرانشان به خواستگاری زن دیگری بروند، از اینکه باردار نمی شوند احساس گناه کنند، از این که همسرشان به فکر ازدواج های مجدد و ارتباط با زنان دیگر است احساس گناه و شرمساری کنند و در مجالس قانونگذاری قوانین تبعیض گرا بر علیه زنان تصویب کنند، زن ستیزتر از مردان باشند و ... و به فکر بازار کنیز فروشی باشند و...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

مارتا گراهام آفریننده رقص نوین

به مناسبت یکصد و هفدهمین سال تولدش
در تاریخ هر مرحله ی نوینی از خلاقیت با عصیان و سرپیچی ار سنتها آغاز می شود. تاریخ رقص نوین نیز نمونه روشنی از این تضاد متحول است.
مارتا گراهام با طرد اصول رقص کلاسیک و تئاتر فردگرا موجودیت هنری خویش را در مقابله با ایزادورا دانکن و روت تثبیت کرد.
او برخلاف مشی ایزادورا دانکن نمی خواهد خود را با ضربان و نبض طبیعت یکسان سازد« نمی خواهم یک گل باشم یا یک درخت یک موج یا یک ابر. ما نیز باید به سان تماشاگر به عنوان رقصنده بر وجود خویش آگاهی داشته باشیم. ما نباید درصدد تقلید اعمال روزمره، پدیده های طبیعی و یا مخلوقات غریب سیارات دیگر باشیم. بلکه باید به جستجوی همان معجزه ای برآییم که می توان نام وجود انسان برآن نهاد. وجودی سرشار از انگیزه ، از نظم و تمرکز.»
مارتا گراهام می گفت:« هیچ چیز گویاتر از حرکت نیست. آدمی با اعمال خود به بیان خویشتن می پردازد.» و نیز این رقص تنها بیان وجود فرد نیست، بیان موجودیت کشور و عصری خاص است. آثار گراهام نمونه شایسته هنری است در جهت بیان روح کشوری که خود درآن ریشه گرفته.
اثرش تحت عنوان مرزها شاید بهتر از هرکار دیگر وی بیان کننده ی روح زادگاه مارتا گراهام باشد. با تکیه ی خاص بر مفهوم «مرز»، مرزی که دایم در تغییر و جابجایی است و اراده ی ملتی به فتح این مرزها. در فیلمی که از این نمایش تهیه شده می بینیم که دکور تنها دیواره ای از مخمل مشکی است و دونرده ی ساده شبیه نرده های که در اطراف میدانهای تربیت اسب نصب می کنند. به این دو نرده دو رشته طناب متصل است که مانند دو خط آهن در دوردست،روی زمینه ی مخملی دکور به هم می پیوندد. در این نمایش، رقصنده ی سولو با حرکاتی بلیغ و پرشهای مواج به بیان این فضای بی انتها می پردازد. قلمرو وسیعی که به انتظار خودنمایی و شهامت و جسارت انسان گسترده است.
در اثر دیگری به نام بهار کوه های آپالاش که در سال 1944 به صحنه اورد، مارتا گراهام برعکس مرزها به بیان فکر و اراده ی تنگ و محدود ملت خویش می پردازد: زمانی که آن دختر پیشگام به اتفاق دختران و پسران جوان و ان کشیش دوره گرد- که او نیز در قلمرو مذهب به جستجوی ایمان نوینی است- در برابر آن خانه ی روستایی جشنی برپا می کنند، آرزوهای آنان و هیجان استقبال از سعادتی قریب الوقوع با حرکاتی شور انگیز بیان می شود، حرکاتی پرجنبش که در تصادم با دیواره های قفس مانند محدود و محصور می شود. قفسی ساخته شده از جبر و سرنوشت و اعتقاد به مقاومت ناپذیری آن. در این صحنه پردازی مارتا با طرح حرکات انفجارآمیز و شادمانه، توفقهای ناگهانی متناوب و لرزشهای پی در پی به بیان آرزوی انسان عصر خویش می پردازد، آرزوی رهایی از زندان تعصب قشری و بردگی صنعتی.
مارتا گراهام نسبت به جهان دیدی شامل و همه جانبه است: او در عصر اضطراب زبان تازه ای در رقص ابداع کرد.
گاهی آثارش حکایت کننده ی حوادث تاریخی است مانند نمایش نغمه ی عمیق که در 1937 اجرا کرد. مارتا در این نمایش به بیان انقلاب پرتشنج اسپانیا پرداخت. بعدا نیز در زمینه ی جنگهای داخلی اسپانیا کورگرافی تراژدی بی واسطه را ساخت، درست در همان زمانی که پیکاسو اثر مشهور خود گرنیکا را آفرید. همچنین مارتا به هنگام وقوع جنگ جهانی دوم با کورگرافی نامه ای به جهانیان به تجلیل و ستایش دو جنبه ی فضیلت و سبعیت آدمی پرداخت.
در جای دیگر می گوید:« رقص برخلاف اعتقاد متعصبان قشری ماجرایی است، شکلی از گسترش وجود آدمی، شکلی هنری که مستلزم درکی دقیق و والا است تا بتوان جلوه های حیات را با حرمت و فضیلت درخور آن به نحو موثری به نمایش درآورد.
بدین ترتیب مارتا با زبانی که قادر به تاثیر در احساس مردم زمانه است اسطوره های گویای بشری را در طول حیات هنری خویش از نو زنده می سازد.
مارتا از آن جهت نیز دنیای اساطیر را برمی گزیند که از لابلای آن می تواند با حداکثر شدت و قوت درام دنیای طبقه ی خویش را، دنیای زنان را ترسیم کند: او نقش یهودیت، مده، ژان دارک، کلیتمنستر یا ژوکاست را بازی می کند. و در یکی از آثارش با عنوان اولین مصیبت خوانیها که در 1931 به صحنه آمد مارتا اسطوره ی باکره ی مقدس، مصلوب شدن مسیح و رستاخیز را به مثابه ی لحظاتی دهشتناک و در عین حال پر هیجان از حیات مستمر آدمی بیان می کند و تاثیر آن را در وجود یک زن باز می نماید.

در گفتگوی فرشتگان در 1955 که شاید بتوان آن را یکی از مذهبی ترین نمایش های قرن به حساب آورد، مارتا در نقش ژاندارک ظاهر می شود و به بیان این حقیقت می پردازد که: آدمی تا زمانی که حیات خویش را وسیله ی ابزار قدرتی برتر از ظرفیت ظاهری خویش نسازد هیچ گاه نقش خود را به تمام و کمال ننمایانده است .
د ر1958 نیز مارتا در نمایش کلیتمنستر تمام چهره های شخصیت زن را باز می نمایاند: در نقش ملکه ای که با قدرت مردانه حکم می راند،... مادری که دیوانه وار به فرزندش ایفیژنی مهر می ورزد و در مرحله ی حفظ جان و ی به ببری انتقام جو بدل می شود، مادری که خود عاقبت به دست فرزند جان می سپارد.
در اثر دیگرش به نام بندبازان قلمرو خداوند که در 1960ئبه نمایش در آمد نمایشی در قالب آثار مذهبی و مصیبت نامه های قرون وسطی، مارتا از خویشتن به عنوان زن و به عنوان هنرمند فصیحترین چهره ممکن را ارائه می دهد. می گوید:می خواهم نشان دهم که رقصندگان زیباترین مخلوقات خداوند هستند. منتها این اعتقاد خویش را به صورت نقشهای دیوانه واری به نمایش می گذارم.»
تکنیک مارتا گراهام که از همان نقطه ی آغاز بر حرکت ساده ی نبض و تنفس استوار است تنها یک قاعده ی هنری نیست بلکه اصلی است حیاتی: بشر باید بیاموزد که هماهنگ با ریتم جهان تنفس کند.
دومیتن تکنیک جوابگوی این ضرورت است: اصل « تشدید دینامیسم عمل». حرکت انقباض و انبساط که به صورت جنبشهای ناگهانی و متشنج و بازتاب های شدید بدن آدمی به ظهور می رسند... به عقیده وی نه با حرکات متقارن و تصنعی بلکه تنها با حرکات ناگهانی، توقفها و تغییر جهت های غیرمنتظره، پیچ و تابهای مهاجمانه است که عواطف و طغیانهای روحی را می توان به منصه ظهور رساند.
اصل سوم اصل رابطه با زمین، با زمین زنده و واقعی. مارتا همیشه می گفت: راه بروید آن چنان که گویی برای اولین بار است که قدم برمی دارید. برمبنای این اصل است که مارتا برخلاف قواعد باله کلاسیک که سعی دارد هرچه بیشتر از زمین بپرد با قدرت تمام پاهای خود را بر زمین تکیه می دهد.
اصل تمامیت و جامعیت چهارمین اصل تکنیک کار مارتا است به نظرش بدن یک واحد کلی است با نظم و جهت گیری و بیان خاص خود. بالاتنه، شانه ها، پاها، دستها، شکم و تهیگاه، همه اجزای تشکیل دهنده ی این کل، پرمعنا است . این نظر تنها یک درس رقص نیست بلکه درسی است در اخلاق و رفتار، بدین معنی که آدمی به تمام و کمال آنچه را که واقعیت وجودی او است در حرکات خویش بازگوید.
اگرچه اثر وجودی مارتا گراهام به صورت مادی برجا نیست بلکه جایگاه جاودانی خویش را در حیات ما بنیاد نهاده است. جوانان عصر ما بیش از پیش از دم وی تنفس خواهند کرد، همگام با او قدم برمی دارند و هماهنگ با او زندگی خواهند کرد. اگرچه هنر سینما توانسته است حرکات پرشکوه مارتا گراهام را در سفر شبانه و بعضی دیگر از آثار او برای ما ضبط و حفظ کند اما حضور واقعی او در عصر ما تنها فیلم های او نیست. او در ضربان تمامی لحظات زندگی ما حضور دارد و ای کاش بتوانیم این حضور را درک کنیم، با آن زیست کنیم و این آتش فروزان را به آیندگان نیز هدیه کنیم.
بخشی از کتاب رقص زندگی نوشته روژه گارودی. ترجمه افضل وثوقی
برای دیدن مجموعه ای از عکسهای مارتا گراهام به اینجا بروید.
و برای دیدن ویدئویی در این رابطه به این جا

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

نگاهی به پدیده خیانت در بین مردان و زنان در جامعه ایران،قسمت دوم

 
خیانت زنان به مردان :
اگر به مواردی که در مورد مردان گفته شد از زاویه دیگری نگاه کنیم می توانیم خیانت زنان به همسرانشان را نیز مورد بررسی قرار دهیم.
ساختارهای سنتی و مردسالارانه جامعه ایرانی با ایجاد محدودیت هایی که برای زنان در ازدواج، تحصیل و اشتغال ایجاد می کند آنها را تبدیل به افرادی می کند که استقلال حیات اجتماعی خود را از دست می دهند. آنها برای ازدواج کردن، آموزش دیدن، کسب درآمد و... نیاز به اجازه پدر و همسر دارند. کالبد شکافی ازدواج سنتی که هنوز عرصه های زیادی از حیات اجتماعی ما درگیر آن است، ساختار بیمارگونه ای است که آسیبهای زیادی از آن برمی خیزد. بوجود امدن ناراحتی های روانی و جسمانی ، خودسوزی زنان، افزایش طلاق، فرار از خانه و خیانت به همسر.
ازدواج در سنینی که از نظر کنوانسیون حقوق کودک، ازدواج کودکان نام می گیرد یکی از ویژگی های ازدواج های سنتی است که هنوز در بیشتر جاها رایج است . حتی اگر عقد ازدواج در سنین کودکی( زیر هجده سال) بسته نشود از سنین یازده دوازده سالگی موضوع ازدواج و خواستگاری و تغییر رفتارهای دختران از رفتارهای کودکانه به زنانه با الگوهای سنتی شروع می شود. زنانی که در سنین کودکی ازدواج می کنند معمولن با مردانی ازدواج می کنند که هیچ نقشی در انتخابشان نداشته اند. آنها با مردانی ازدواج می کنند که چندین سال از انها بزرگترند و گاهی دارای همسر و فرزندانی هستند یا بوده اند. این اختلاف سنی به اضافه اختلاف در وضع اجتماعی و گاه اقتصادی آسیبهای بسیار جدی به جای می گذارد . خیانت می تواند یکی از مواردی باشد که به وضوح قابل بررسی نیست اما خوسوزی و فرار از خانه و ابتلا به انواع بیماری های جسمی و روانی از نتایجی است که به راحتی می توان بررسی کرد.
ارزشمندی بچه دارشدن، بیماری تلقی شدن نازایی و ضد ارزش بودن آن تا بدان جا که بچه دارشدن پس از ازدواج تبدیل به یک وظیفه مقدس ومقدر زناشویی می شود ومسایلی که در صورت بچه دارنشدن زن بوجود می آید چه در بعد روانی و چه در بعد اجتماعی و حقوقی از عواملی است که می تواند زنان را درمعرض انواع آسیبها از جمله خیانت قرار دهد.
قرار گرفتن این عوامل در ظرف ساختارهای مردسالارانه ای که به مرد اجازه ی همسران متعدد و روابط جنسی خارج از چارچوب خانواده بنام صیغه را می دهد کماکان عرصه را برای خیانت زنان به همسرانشان باز می گذارد. نداشتن اشتغال و آموزش و درآمد و درگیر شدن در روزمرگی های یک زندگی بدون جذابیت و تکراری می تواند از عوامل تشدید کننده باشد.
نکته بعدی ساختارهای اجتماعی است که فاقد نهادهای پشتیبان و حمایت کننده از زنان است. غیاب این نهادها که باید امنیت و حمایت اجتماعی و روانی لازم از زنان را درمقابل خشونتها، بی اعتمادی ها، بیماری ها، گرفتاری های مالی و شغلی و... فراهم آورند به اضافه قوانین تبعیض آمیز چه در سطح قوانین مدنی و چه در سطح قوانین مربوط به خانواده که قائل به شکاف عمیقی بین زنان و مردان است و تبعیض های جنسیتی برخاسته از این قوانین که زنان را گاه در حد کالا تنزل می دهد و ارزش انسانی برای آنها قائل نمی شود، نه تنها زنان را از حمایت نهادهای اجتماعی و مدنی محروم می سازد که آنها را تبدیل به طعمه هایی برای خواسته های سیستم مردسالارانه می کند.

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

نگاهی به پدیده خیانت در بین زنان و مردان در جامعه ایران،قسمت اول:

خیانت مردان به زنان :

مساله خیانت در زندگی زناشویی را می توان از دو منظر روانی اجتماعی مورد بررسی قرار داد، در این نوشتار خیانت از منظر اجتماعی بررسی می شود، ضمن آنکه نگاه به آن در مورد زنان و مردان با هم متفاوت است .
اگر نگاهی کوتاه به وضعیت خانواده در دوران گذشته داشته باشیم ،الگوی عام خانواده ایرانی خانواده مبتنی بر مردسالاری و چند همسری بوده است. مردان با حقوق و اختیارات و امتیازاتی که از سوی نظام اجتماعی( قوانین و عرف) کسب می کرده اند می توانسته اند چند همسر دائم داشته باشند. ضمن ان که در میان اهل تشیع، صیغه های متعدد نیز به آن اضافه می شده است که محدودیتی نداشته است. دئر واقع نظام مردسالاری به مرد اجازه می داده که بدون توجه به خواسته ها ، عواطف و نیازهای همسرش به سراغ زن دیگری برود او این را یک قاعده کلی، عام و حق خود می دانسته است. جامعه نیز بر آن کماکان صحه می گذاشته است. بنابراین مردان در چنین جامعه ای کمتر به پنهانکاری های خائنانه روی می اورده اند چون به ان نیازی نداشته اند و جامعه به آنها این حق را عطا کرده بوده است که بدون احساس شرم یا گناه به سراغ زنان متعدد بروند و آنها را در کنار هم در خانه مشترک یا خانه های جدا جای دهند. فقط می ماند بحث صیغه ها و کنیزان که علیرغم داشتن مجوز شرعی و نه عرفی در جامعه از پرستیژ چندانی برخوردار نبوده است.
در جامعه مدرن ساختارهای سنتی در حال فرو ریختن است و هنوز بقایای سنتها باقی مانده است. سیستم چند همسری جای خود را به تک همسری داده است ( علیرغم خواسته ها و تلاشهای سنت گرایان و متشرعان) و کماکان مردان پذیرفته اند که با یک زن عقد ازدواج ببندند. اما همچنان نظام مردسالاری به مردان این حق را می دهد که خود را برتر از زنان بشمارند و جامعه را از منظر جنسیت و حقوق خود نگاه کنند و زنان را کالاهایی بپندارند که برای لذت جویی و راحتی آنها خلق شده اند. این نگاه که همچنان سخت جانی می کند به مردان این اجازه را می دهد که بدنبال چندهمسری از نوع دیگری باشند؛ زنانی که گاه به شکل مشروع (صیغه) و گاه غیرمشروع تمتعات جنسی این مردان را برآورده می سازند و از دید خانواده و آشنایان پنهان می ماند. این پنهانکاری های جنسی ،عاطفی امروزه خیانت نام می گیرند. ( که گاه از روابط پیچیده ای شامل روابط مالی و جنسی و عاطفی و اجتماعی برخوردارند ، مرد و زن را درگیر روابطی خاص می کنند که می توان به آن عنوان «خانواده ای در سایه» داد. که باید در جای دیگر به آن پرداخته شود. خانواده ای با اسیبهای خاص خودش) .
در سیستم مردسالاری مردان دارای قوه جنسی بالا و نیاز جنسی فراوان و غیرقابل کنترل تلقی می شوند و بنابراین جامعه حتی رابطه ی خارج از محدوده خانواده و نامشروع را نیز تا حدودی برای مردان برمی تابد و با این عنوان که همسرش قادر به براوردن نیازهای مرد نبوده است و دلایلی از این دست که « تقصیر » را به گردن زن می گذارد، او را پشتیبانی می کند و همین نگرش به زنان ، به زنانی که شریک جنسی او هستند برچسب های فاحشه، زن خیابانی ، زن صیغه ای می زند و مرد را تبرئه می کند، بدون هیچ برچسب ناروایی.
از منظر دیگری هم می توان پدیده مردسالاری و خیانت را مورد بررسی قرار داد. در جامعه مردسالار مرد برای انتخاب همسر دست به انتخاب می زند و نه زن . معیارهای او هم معیارهای ناشی از مردسالاری و نگرشهای جنسیتی خودش است. در جوامع سنتی تر این به شکل عریان تری خود را نشان می دهد مادر پسر، عروس را باید بپسندد ؛ دوشیزه بودن به عنوان مهمترین ملاک و بعد شرایط خانوادگی و اقتصادی و تحصیلی و ....این البته یک طیف از خیلی کم تا خیلی زیاد را شامل می شود (شدت و ضعف دارد)
حال اگر به این قواعد نانوشته (سنت) قواعد نوشته شده ( قانون) را اضافه کنیم، سیستم خاصی بوجود می آ ید که بر روابط خانوادگی جامعه ما سایه افکنده است؛ مرد علوه بر این که ، با معیارهای سنتی اجتماعی همسر خود را برمی گزیند، قوانینی هم که از پشتوانه شرعی و سنتی برخوردارند این معیارها را تکمیل و تقویت می کنند. پس از ازدواج نیز اوست که می تواند اجازه ادامه تحصیل و اشتغال و شرکت در مجامع اجتماعی را بدهد یا خیر. در نتیجه زن با این شرایط وارد پروسه زندگی یکنواخت روزمره ای می شود که کارش خانه داری و بچه داری است و حضور در عرصه های اجتماعی را به سرعت از دست می دهد و این برایش نقصانی به بار می آورد که او را در دایره « ضعیفه انگاری» جامعه سنتی حفظ می کند. نقصانی که ناشی از حضور قوانین سنتی و مردسالاری ناشی از آن است.
در نتیجه عدم حضور اجتماعی و اقتصادی زن در جامعه، او امتیازات اجتماعی و پرستیز اجتماعی را ازدست می دهد. طبقه اجتماعی و پایگاه اجتماعی او بنا به پایگاه اجتماعی و طبقه اجتماعی مردان وابسته اش ( پدر و همسر) تعریف می شود.
این وضعیت شاید در جامعه شدیدن سنتی چالش عمده ای را به بار نیاورد اما در جامعه ای که رو به مدرنیسم دارد چالش بس عمده ای است.
با نگاهی خردتر، micro ، نیز می توان خیانت در بین مردان را بررسی نمود در ارتباط با طبقه اجتماعی، تحصیلات،پ ایگاه اجتماعی، نگرشهای مذهبی، و ...



۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

آزادی زن

فردا روز جهانی زن است و من که همواره یکی از مهمترین دغدغه هایم دغدغه ی آزادی زنان کشورم بوده است دارم سخت به آن فکر می کنم به همه موضوعاتی که با شنیدن نام آزادی زن به ذهنمان می رسد. برخی از به کار بردن واژه آزادی زن ابا دارند زیرا هنوز در لایه های زیرین ذهننشان از آزادی به ویژه ازادی زن وحشت دارند آنها ازادی را معادل بی بند وباری می دانند و بلافاصله آن را نکوهش می کنند. اما من می خواهم این واژه را با همه تداعی های منفی و مثبتش و همه موضوعاتی که در اطراف آن تنیده شده است به کار ببرم:

آزادی زن از ترس؛ ترسهای نهادینه شده ای که جامعه ی پدر سالار بر ذهن و زبان و روان او دوخته است. ترس از دیده شدن، که جامعه مردسالار به آن خودنمایی می گوید. ترس از خشونت ( جسمی، روانی، اجتماعی) ترس ازدست دادن موقعیت ولو بسیار نامطلوب( مثلن زندگی خانوادگی، کار و درامد، تحصیل) ترس از نازایی، ترس از دست دادن فرزند در صورت طلاق، ترس از پلیس، ترس از تهمت، ترس از سنگسار، ترس از قانون چندهمسری و ترس از بیان ازادانه خواسته هایش، ترس از این که بگوید ازادی می خواهد.

آزادی زن از پنهانکاری؛ پنهانکاری هایی که جامعه مردسالار از او طلب می کند. آزادی از پنهان کردن روابط جنسی و بارداری های نامشروع( که مجبور نباشد به مردان مجوز هرنوع استفاده نامشروع از او را بدهد یا مجبور باشد برای این پنهان کاری هزینه های گزاف بپردازد)

آزادی زن برای انتخاب همسر،شغل، محل زندگی، ادامه تحصیل، نوع رشته تحصیلی، تعداد فرزندان، جدا شدن از خانواده و...

آزادی زن از سنتهای دست و پاگیری که در جامعه امروزی جایی ندارد و همچنان جان سختی می کند؛ سنت حفظ بکارت، سنت بارداری اجباری پس از ازدواج، سنت ارزشمندی باروری، سنت ارزشمندی پسرزا بودن ، سنت ارزشمندی زن خانه دار و مهمترین سنت؛ تعریف شدنش به عنوان «مادر» و محدود شدنش در این واژه که بسیار هم مقدس قلمداد می شود.

و آزادی از مرواریدی درون صدف بودن...



۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

زن


ارتباط ما با هر سوژه ای به تعریف و برداشتی که از آن در ذهن داریم بستگی دارد. مدتی است دارم به این فکر می کنم که افرادی که در پیرامون ما هستند یا انها که از ما دورند زن را چگونه تعریف می کنند. چون فکر می کنم این اساسی تریت اصل برای ارتباط زنان بامردان و برعکس و زنان با زنان و حتی مردان بامردان است...
لطفا به این  سوال جواب دهید و در قسمت نظرات پاسخی بگذارید:
شما زن را چگونه تعریف می کنید؟

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

زنان در زندان: حقوق نابرابر، مجازات نابرابرتر

.

این عنوان حکایت از چند موضوع دارد:
زنان در زندان قوانین تبعیض آمیز؟
زنان در زندان تعصبات قومی و مذهبی و سنتی؟
زنان در زندان نه به معنای نمادین بلکه به معنای واقعی؟
و منظور از این نوشته زنان در زندان به معنای واقعی می باشد. دو سال اخیر سالهایی خبرساز در رابطه با زنان زندانی بوده است . زنانی که به جوخه اعدام سپرده شدند( شهلا جاهد،شیرین علم هولی، ... ) زنانی که در انتظار سنگسار به سر می برند( سکینه محمدی آشتیانی و..) زنانی که به اعدام محکوم شدند( فرح واضحان،زینب جلالیان، زهرا بهرامی و..) زنانی که به حبسهای بلند مدت و گاه نامعلوم محکوم شدند( بهاره هدایت، منصوره بهرامی حقیقی، هنگامه شهیدی، فاطمه رهنما،معصومه یاوری و ... ) زنانی که اعتصاب غذا کردند و تا پای مرگ به انتخابی بزرگ دست زدند( نسرین ستوده، بهاره هدایت، زینب جلالیان و هفده زن زندانی سیاسی دیگر) زنانی که از ترس زندان و شکنجه واز دست دادن جانشان از کشور خارج شدند تا مبارزاتشان را درانجا پی بگیرند( شادی صدر، آسیه امینی، محبوبه عباسقلی زاده و...) و زنی آمریکایی با اتهام جاسوسی ( سارا شورد) ... این زنان بی شک با هم تفاوتهای زیادی دارند اما دو دجه مشترک دارند: زن بودن و زندانی بودن.
در جامعه ای که زنان اتاقی از آن خود ندارند، درهای زندان به آسانی به روی آنها گشوده است . آنان از بسیاری از امکانات و حمایت های قانونی و عرفی که مردان از آن ها برخوردارند؛ محرومند، در ادبیات مذهبی موجودی حساس نامیده می شوند و قوانین تبعیض آمیز فراوانی برعلیه انها وضع شده است، اما در محاکمه و مجازات نه تنها از کوچکترین تخفیفی برخوردار نیست که در برخی موارد به دلیل زن بودن و این که پای خود را از گلیم قوانین تبعیض آمیز درازتر کرده است، با مجازات بیشتری محاکمه می شود..
جالب است بدانیم که با شروع نغمه های آزادی خواهی در عصر قاجار زنی اعدام می شود که از آزادی و برابری زنان دم می زند و حجاب از سر برمی دارد و نمی خواهد عروسک دست دربار ناصرالدین شاه شود. او را با روسری اش خفه می کنند و در چاه می اندازند، جلاد نمی دانست که با مرگ او و نوع کشتنش او را به نمادی از آزادیخواهی و برابری طلبی تبدیل کرده است. و جالب تر آن که نخستین زنی که بعد از پیروزی انقلاب 57 به جوخه اعدام سپرده می شود ، زنی است با افکار آزادیخواهانه؛ فرخ رو پارسا وزیر پیشین آموزش و پرورش در کابینه هویدا....

و،
این پرآزار
گند جهان نیست
تعفن بیداد است

زنان در زندان چه می کنند، ازخانم سیمین بهبهانی را اینجا ببینید

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

اتاقی از آن خود



نمی خواهم با جملاتم به ذهن شما نسبت به کتاب «اتاقی از آن خود» نوشته خانم ویرجینیا ولف جهت بدهم .فقط خلاصه ای از آن را در اینجا می آورم و داوری را به خودتان وامی گذارم. اما نمی توانم از گفتن این جمله خودداری کنم که کتابی است دوست داشتنی و تاثیرگذار .
ویرجینیا می گوید:زني كه مي خواهد داستان بنويسد بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد. ويرجينيا در اين كتاب نشان مي دهد كه چگونه و از كجا به اين عقيده درباره اتاق و پول رسيده است.
....داستان از اينجا آغاز مي شود كه به ما گفته اند بايد دست كم سي هزار پوند جمع آوري كنيم براي ساختن دانشكده براي دختران- جمع آوري مبالغ هنگفت براي مدارس پسرانه كار بسيار آساني است، اين مبلغ پول زيادي نيست اما با توجه به اينكه عده كمي واقعاً علاقه دارند زنان تحصيل كنند، پول زيادي است.
از فكر آن همه زن كه سال ها كار مي كردند و برايشان دشوار بود كه دو هزار پوند روي هم بگذارند و نهايت تلاششان را مي كردند تا سي هزار پوند جمع آوري كنند، سخت برآشفتم و فقر شرم آور جنسيت خود را تحقير كردم. پس مادران ما چه مي كردند كه هيچ ثروتي نداشتند تا براي ما بگذارند؟
اصولاً همه اين زنان بچه هاي بسياري را به دنيا آورده بودند ده، يازده يا حتي سيزده و چهارده بچه.اول نه ماه طول مي كشد تا بچه به دنيا بيايد. بعد بچه متولد مي شود. پس از آن، سه يا چهار ماه به شير دادن سپري مي شود. بعد از شير دادن بي ترديد پنج سال صرف بازي كردن با بچه مي شود...
آيا اگر آنها وقتشان را صرف به دست آوردن پول و كسب درآمد مي كردند امروز جمع آوري سي هزار پوند برايشان دشوار بود.هر چند كه اگر اين مادران و مادربزرگها ثروت هنگفتي به هم مي زند در وهله نخست، كسب درآمد براي آنها غير ممكن بود، و در وهله دوم، اگر هم ممكن بود، قانون آنها را از حق تملك پولي كه به دست مي آوردند محروم كرده بود.
و بعد می پرسد؟چرا مردان شراب مي نوشند و زنان آب؟ چرا يك جنسيت آنقدر غني بود و ديگري آن قدر فقير؟ فقر چه اثري بر داستان دارد؟ چه شرايطي براي خلق آثار هنري لازم است؟ چند كتاب در سال درباره زنان نوشته مي شود؟ چند تاي آن را مردان مي نويسند؟ چرا زنان آن گونه كه فهرست نشان مي دهد اين قدر براي مردان جالب اند تا مردان براي زنان؟ آيا زنان قابليت تحصيل كردن دارند؟به نظر ناپلئون نداشتند و به نظر دكتر جانسون عكس اين بود. آيا زنان روح دارند؟ بعضي از قبايل بدوي معتقدند كه ندارند. ديگران، برعكس، معتقدند كه زنان نيمه خدا هستند و از اين رو آنها را مي پرستند. برخي از خردمندان، بر اين عقيده اند كه زنان از نظر ذهني سطحي ترند، برخي ديگر مي گويند از نظر آگاهي عميق ترند. گوته به زنان احترام مي گذاشت و موسوليني از آنها متنفر است. چرا در قلم مردان نسبت به زنان خشم وجود دارد؟ براي مثال، آدمهاي ثروتمند اغلب خشمگين اند زيرا گمان مي كنند آدمهاي فقير مي خواهند ثروتشان را تصاحب كنند.بنابراين ممكن است زماني كه پروفسوري بيش از حد و مؤكداً بر حقارت زنان اصرار ورزيده، نه به حقارت زنان كه به برتري خود فكر مي كرده، اين چيزي بود كه با عصبانيت و تأكيد بسيار از آن دفاع مي كرد، زيرا برايش جواهري بود با ارزش استثنايي.
زماني كه مردان بسيار شريف و متواضع، كتابي را از يك نويسنده زن مثلاً ربكا وبست به دست مي گرفتند،قسمتي از آنرا خوانده و با تعصب فرياد مي زدند« فمينيست بي شرم! مي گويد مردها خودپسندند!» اين فرياد بسيار شگفت آور بود چرا هرگاه زني به دليل آنكه واقعيتي درست ،هرچندناخوشايند را درباره جنسيت مخالف بيان مي كند يك فمينيست بي شرم باشد؟ فرياد يك غرورجريحه دارشده نبود، فرياد اعتراضي بود در برابر تجاوزي كه به حريم اعتماد به نفس او شده بود. طي همه اين قرنها، زنان چون آينه هايي عمل كرده اند كه قدرتي جادويي و خوشايند دارند و مي توانند قامت مرد را دو برابر اندازه واقعي اش نشان بدهند. آينه هر استفاده اي هم كه در جوامع متمدن داشته باشد، باز هم لازمه همه اعمال قهرمانه و قاهرانه است. به همين دليل است كه ناپلئون و موسوليني هر دو مؤكداً بر حقارت زنان اصرار مي ورزيدند، زيرا اگر زنان حقير نبودند، آنها نمي توانستند بزرگ باشند اين امر تا حدودي نياز مردان را به زنان توضيح مي دهد. و همين طور بي شكيبي مردان را در برابر انتقاد زنان. اگر زن زبان به گفتن حقيقت باز كند، قامت درون آينه كوچك مي شود. تصوير درون آينه اهميت بسزايي دارد، زيرا نيروي حمايت را بر مي انگيزد، و دستگاه عصبي را تحريك مي كند. آن را از مرد بگيريد ممكن است بميرد.
اين معمايي است ابدي كه چرا هيچ زني كلمه اي از آن ادبيات خارق العاده ننوشته در حالي كه ظاهراً بيشتر مردان مي توانستند شعر و غزلي بسرايند.( از خود پرسيدم زنان در چه شرايطي زندگي مي كردند)، زيرا داستان و اصولاً هر كار خلاق و ذهني، مثل سنگريزه از آسمان نمي افتد- هر چند امكان دارد اين امر در مورد علم صادق باشد.
(مي پرسم چرا زنان در عصر اليزابت شعر نمي سرودند در حالي كه نمي دانم چه تحصيلاتي داشتند! آيا نوشتن مي دانستند؟).
( آيا اتاق نشيمني از آن خود داشتند؟) چه تعداد از زنان قبل از بيست و يك سالگي بچه دار مي شوند. در يك كلام، از هشت صبح تا هشت شب چه مي كردند. از قرار معلوم، پولي نداشتند، به گفته پروفسور تروليان، چه دوست داشتند و چه نداشتند. پيش از آنكه كودكي را پشت سر بگذارند، احتمالاً در پانزده يا شانزده سالگي ازدواج مي كردند. بر اساس همين اطلاعات اندك، به اين نتيجه رسيديم كه بسيار عجيب بود اگر يكي از آنها نمايشنامه هاي شكسپير را مي نوشت. تصورش هم محال است كه زني در زمان شكسپير نبوغ شكسپير را داشته باشد. زيرا نبوغي نظير نبوغ شكسپير در ميان كارگران و بي سوادان و خدمتكاران به وجود نمي آيد. امروز اين نبوغ در ميان طبقات كارگر به وجود نمي آيد. پس چگونه ممكن بود در ميان زناني پديدار شود كه، به گفته پروفسور تروليان، كارشان قبل از پايان نوجواني شروع مي شد و اجبار والدين و قدرت قانون و سنت اجتماعي آنها را وا مي داشت تا به آن تن دهند؟
هر زني كه در قرن شانزده با استعدادي شگفت به دنيا مي آمد قطعاً ديوانه مي شد، خود را مي كشت، يا عمر خود را در كلبه اي بيرون دهكده در انزوا مي گذراند، و مردم او را نيمه ساحر يا نيمه جادوگر مي پنداشتند، و از او مي ترسيدند و مسخره اش مي كردند زيرا با اندكي مهارت در روان شناسي مي توان دريافت كه دختر بسيار با استعدادي كه تلاش مي كرد تا استعدادش را در عرصه شعر بكار گيرد، آن قدر با مانع روبه رو مي شد . آن قدر غرايز متضاد خودش او را عذاب مي داد و از درون مي خورد كه سلامتي و عقلش حتماً زايل مي شد.
در وهله نخست، حتي تا اوايل قرن نوزدهم داشتن اتاقي از آن خود، چه رسد به اتاقي ساكت و بدن سروصدا، براي زن غير ممكن بود، مگر آنكه والدين او بسيار متمول يا از اشراف والا مقام بودند. ار آنجا كه پول توجيبي او، كه به بزرگواري پدرش بستگي داشت، تنها براي هزينه رخت و لباسش كفايت مي كرد، از امكاناتي كه حتي مردان فقير داشتند محروم بود. مشكلات مادي هولناك بوده اما مشكلات معنوي به مراتب از آنها بدتر بود. در اين مورد ديگر بي اعتنايي نبود. خصومت و عناد بود. بديهي است كه حتي در قرن نوزدهم زني ترغيب نمي شد كه هنرمند شود. به عكس، تحقير مي شد، كتك مي خورد، موعظه مي شنيد و تهديد مي شد. حتماً ذهنش به دليل لزوم اعتراض به اين و مخالفت با آن فرسوده مي شد و نشاط و سرزندگي اش كاهش مي يافت. زيرا در اينجا باز هم در شعاع همان عقده مردانگي بسيار جالب و مبهمي قرار مي گيريم كه تأثير زيادي بر جنبش زنان داشته است. همان ميل و آرزوي ريشه دار نه اينكه زن حقير و فرودست باشد، اينكه مرد بدتر باشد، و اين موضوع مرد را در همه عرصه ها در مقابل ما قرار مي دهد، نه تنها در حوزه هنر، بلكه در حوزه سياست هم راه را سد مي كند.
در اواخر قرن هيجدهم، صدها زن از راه ترجمه يا نوشتن تعداد بي شماري رمان بد كه حتي در كتايهاي درسي هم ديگر اسمي از آنها نيست به كسب درآمد پرداختند تا بر مبلغ كمك درسي خود بيفزايد يا خانواده هايشان را نجات دهند.فعاليت ذهني شديد زنان در اواخر قرن هيجدهم، گفتگو، گردهمايي، نوشتن مقاله درباره شكسپير، ترجمه كتابهاي كلاسيك، بر اين واقعيت استوار بود كه زنان مي توانستند از راه نوشتن درآمد كسب كنند. سالهاي پاياني قرن هيجدهم تغييري رخ داد. زن طبقه متوسط نوشتن را آغاز كرد.
اكنون به اوايل قرن نوزدهم مي رسيم زنان شروع به نوشتن كردند اما چرا همه اين كتابها، به استثناء تعداد كمي، رمان هستند؟ اگر زني مي نوشت، مي بايست در اتاق نشيمن عمومي بنويسد. زنان هرگز نيم ساعت هم ندارند كه بتوانند آن را از آن خود بدانند. هميشه مزاحم كارش مي شدند. با وجود اين، نوشتن نثر و داستان در آن اتاق نشيمن آسانتر بود تا سرودن شعر يا نوشتن نمايشنامه، زيرا تمركز كمتري لازم داشت.
شگفت آور است كه چگونه زنان مي توانستند همه اين كارها را انجام دهند. زيرا اتاق كار جداگانه اي كه نداشتند كه به آن پناه ببرند و بيشتر كارشان مي بايست در اتاق نشيمن عمومي، با انواع واقسام مزاحمتهاي غير منتظره، انجام مي شد. مراقب بودند كه خدمتكاران يا مهمانان يا هيچ شخص ديگري جز اعضاي خانواده خودش بو نبرند كه مشغول نوشتن است. از طرف ديگر، تنها آموزش ادبي يك زن در اوايل قرن نوزدهم مشاهده شخصيت و تحليل احساسات بود. حساسيت او قرنها از طريق تأثيرات اتاق نشيمن عمومي پرورش يافته بود. احساسات مردم بر او تأثير گذاشته بود، روابط افراد همواره پيش چشمانش بود. بنابراين، هنگامي كه زن طبقه متوسط به نوشتن پرداخت، طبيعتاً رمان نوشت.
از آنجا كه رمان اين تناسب را با زندگي واقعي دارد، ارزشهاي آن كم و بيش همان ارزشهاي زندگي واقعي است. اما آشكار است كه ارزشهاي زنان اغلب با ارزشهايي كه به دست جنسيت ديگر وضع شده متفاوت است، طبيعتاً چنين است. با اين حال، اين ارزشهاي مردانه است كه غالب مي شود. مثال پيش پا افتاده اش اين است كه فوتبال و ورزش« مهم» هستند، و مد پرستي و خريدن لباس« بي ارزش». و اين ارزشهاي ناگزير از زندگي به داستان منتقل مي شوند. منتقد مي پندارد و فلان كتاب مهم است چون درباره جنگ است، و بهمان كتاب بي اهميت است زيرا با احساسات زنان در اتاق نشيمن مي پردازد. بنابراين، كل ساختار رمان اوايل قرن نوزده، در صورتي كه رمان نويس زن بود، ساخته و پرداخته ذهني بود كه قدري از مسير مستقيم خود منحرف شده، و مجبور شده بود ديد واضح و روشن خود را به نفع قدرتي بيرون از خود تغيير دهد.
زنان رمان نويس قرن 19 با مشکلاتی روبرو بودند. در آن جامعه كاملاً پدر سالار، زن نويسنده ارزشهاي خود را در جهت نظر ديگران تغيير داده بود. از آن هزار زني كه در آن عصر رمان نوشتند، تنها جين آستن و اميلي برونته هشدارهاي پي در پي معلم سختگير را به كلي ناديده گرفتند- اين طور بنويس، آنطور فكر كن. تنها اين دونفر آن صداي سمج و مداوم را نمي شنيدند كه گاهي غر مي زد، گاهي از سر بزرگواري تشويق مي كرد، گاهي تحكم مي كرد، گاهي اندوهگين بود، گاهي شگفت زده، گاهي خشمگين، گاهي مهربان، همان صدايي كه نمي تواند زنان را به حال خود بگذارد، بلكه بايد مانند معلمي با وجدان مدام به آنها تذكر بدهد.
زنان مورد توهين و سرزنش قرار می گرفتند.و برخی انتقادات آنها را دلسرد می کرد.اما مهم تر از همه؛
زنان رمان نويس هنگامي كه مي خواستند افكارشان را روي كاغذ بياورند، هيچ سنتي پشت سر خود نداشتند، يا اين سنت آن قدر مختصر و ناچيز بود كه كمك چنداني به آنها نمي كرد. زيرا ما اگر زن هستيم، از طريق مادرانمان فكر مي كنيم. بي فايده است كه براي كمك گرفتن به سراغ نويسندگان بزرگ مرد برويم، هر قدر هم از خواندن آثارشان لذت ببريم . وزن، شتاب و گام ذهن مرد به قدري با خصوصيات ذهني زن متفاوت است كه زن نمي تواند چيز زيادي از او بياموزد. احتمالاً هنگامي كه زن نويسنده قلم بر كاغذ گذاشت، نخسين چيزي كه فهميد اين بود كه جمله مشتركي براي استفاده او وجود ندارد.
اما با تمام مشكلات زنان قلم بر صفحه گذاشتن و نوشتن، هر آنچه را كه سالها در قلبهاي آنها انباشته شده بود و به اين ترتيب كتابخانه ها امروز مملو از كتابهايي است كه زنان آنها را خلق كرده اند.
شايد سادگي طبيعي، و دوران حماسه آفريني در نوشته هاي زنان به پايان رسيده باشد. شايد خواندن و نقد قلمرو وسيعتر و ظرافت بيشتري به او بخشيده باشد. شايد ميل به نوشتن زندگينامه شخصي پايان گرفته است. شايد زنان نوشتن را به عنوان هنر، و نه به عنوان شيوه اي براي بيان خود آغاز كرده باشند. شايد بتوان پاسخ بسياري از اين سئوالات را در ميان همين رمانهاي جديد يافت.
مردان در ادبيات تنها به عنوان معشوق زنان تصوير مي شدند . فضاي جامعه بعد از قرن 19 عوض شد، اكنون در نوشته ها نيز اين موضوع هويدا بود، كه زن و مرد در كنار هم به عنوان دو دوست و همكار كار مي كردند و ديگر معشوقه هم به حساب نمي آمدند آنها با هم و در كنار هم با روش مسالمت آميز به همكاري مي پرداختند. نوع نوشته ها عوض شد، مردان ديگر براي زنان جناح مخالف نبودند و لازم نبود وقتشان را با پرخاش كردن به آنها هدر بدهند. زن آزادانه مي توانست درباره مرد انتقاد كند بجاي اينكه بخواهد يا مجبور باشد در مورد او مبالغه كند.
وكلام آخر اینکه : جاي بسي تأسف است اگر زنان مانند مردان بنويسند، يا مانند مردان زندگي كنند، يا ظاهرشان شبيه مردان باشد، زيرا اگر اين دو جنسيت- با توجه به وسعت و تنوع دنيا- تا اين حد بي كفايت اند، چگونه مي خواهيم تنها با يك جنسيت سر كنيم؟
دو جنسيت بايد با هم تشريك مساعي كنند. در انسان غريزه اي عميق، اگرچه غير منطقي، به نفع اين نظريه وجود دارد كه اتحاد زن و مرد بالاترين رضايت و كاملترين شادماني را پديد مي آورد.
بر هر يك از زن و مرد دو نيرو حاكم است، يكي مذكر و ديگري مؤنث، در مغز مرد، مرد بر زن حاكم است؛ و در مغز زن، زن بر مرد. وضعيت عادي و آسايش خاطر زماني برقرار مي شود كه اين دو در هماهنگي با يكديگر زندگي مي كنند و از نظر روحي تشريك مساعي داشته باشند. اگر مرد باشيد، قسمت زنانه مغز بايد همچنان تأثير گذار باشد، زن نيز بايد با مرد درون خويش در ارتباط باشد.
كولريج مي گويد: ذهن بزرگ دو جنسي است. مسلماً منظور او اين نبوده كه چنين ذهني همدلي خاصي با زنان دارد، و مدافع حقوق آنهاست، يا خود را وقف تفسير آنها از جهان مي كند. شايد ذهن دو جنس كمتر از ذهن تك جنسي به چنين تمايزاتي قائل باشد. شايد منظور او اين بود كه ذهن دو جنسي صدا را تشديد مي كند و نفوذپذير است. احساسات را بدون مانع منتقل مي كند؛ طبيعتاً خلاق، با نشاط و منسجم است.
يكي از نشانه هاي ذهن كاملاً پخته اين است كه به صورت خاص يا جداگانه درباره جنسيت فكر نمي كند، فراهم كردن چنين وضعيتي در حال حاضر به مراتب از هر زمان ديگري دشوارتر است.
فكر كردن درباره جنسيت خود مخرب است. زن بودن يا مرد بودن به صورت خالص و مطلق مخرب است، بايد زنانه- مردانه يا مردانه- زنانه بود. كوچكترين تأكيد بر هر ظلم و جوري براي زن مخرب است، حتي نبايد از روي انصاف و عدالت از آرماني دفاع كند، يا به هر شكلي آگاهانه به عنوان زن سخن بگويد. منظور من از به كار بردن كلمه« مخرب» بازي با كلمات نيست، هر آنچه با آن تعصب آگاهانه نوشته شود محكوم به مرگ است. اگر قرار است احساس كنيم تجربه خود را به تمامي به ما منتقل مي كند، كل ذهن بايد كاملاً باز باشد. بايد آزادي وجود داشته باشد و همين طور آرامش.
گمان مي كنم انتقاد شود كه در سراسر اين صحبتها براي مسائل مادي بيش از حد اهميت قائل شده ايم. اما واقعيت ناخوشايند اين است كه نظريه اي كه مي گويد نبوغ شاعرانه هر جا بخواهد، به يك ميزان در ميان فقير و غني، پديدار مي شود، چندان به حقيقت نزديك نيست. شاعر فقير نه در اين روزها و نه در دويست سال اخير كوچكترين شانسي نداشته....استقلال فكري به عوامل مادي وابسته است. شعر به استقلال فكري وابسته است. وزنان هميشه فقير بوده اند، نه فقط در دويست سال اخير، بلكه از آغاز تاريخ پس زنان كوچكترين شانسي براي سرودن شعر نداشتند. به همين دليل است كه ويرجينيا وولف اين اندازه روي پول و اتاقي از آن خود تأكيد مي كند.
«پس وقتي از شما مي خواهم پول در بياوريد و اتاقي از آن خود داشته باشيد، در واقع از شما مي خواهم در حضور واقعيت زندگي كنيد، به نظر مي رسد زندگي پر تحركي باشد، چه بتوانيم آن را منتقل كنيم و چه نتوانيم. بايد از شما تمنا كنم مسئوليتهاي خود را يادآوريد، والاتر و معنويتر باشيد، بايد به شما يادآوري كنم كه مسئوليت سنگيني بر دوش داريد، و مي توانيد تأثير عمده اي بر آينده بگذاريد. مي خواهم به اختصار و بدون تكلف بگويم بسيار مهم است كه خودمان باشيم و نه هيچ چيز ديگري. به شما مي گويم رؤياي تأثير گذاشتن بر ديگران را از سر بيرون كنيد. درباره خود مسائل فكر كنيد.
در سال 1866 در انگلستان دست كم دو كالج براي زنان وجود داشته، و از سال 1880 زن متأهل قانوناً حق مالكيت داشته، و در 1919، به او حق رأي داده شده- امروزه ورود به بيشتر مشاغل به روي شما باز شده، وقتي درباره اين امتيازات بزرگ و مدت زماني كه زنان از آنها بهره برده اند تأمل كنيد، و اين واقعيت را در نظر بگيريد كه در حال حاضر تقريباً دو هزار زن قادرند از راههاي مختلف بيش از پانصد پوند در سال درآمد داشته باشند، مي پذيرند كه بهانه نداشتن فرصت، آموزش، تشويق، فراغت و پول ديگر پذيرفته نيست.»
« فقط به فكر پريدن باش!»

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

چالشهای زنان هنرمند ایرانی


کسی را می شناسم من
دیروز با دوستی صحبت می کردم درباره آموزشهای هنری و معضلاتش در ایران... تا به اینجا رسیدیم که چندین ساله اموزش دختران به اجازه والدین –پدر- وابسته شده. از فرستادن آنها به مدرسه بگیر تا دانشگاه و اموزشگاههای هنری ... و حالا که بالاخره به هر دلیلی راه برای آموزشهای عمومی نسبتن هموار شده آموزشهای هنری همچنان درگیر پیچ و تابهای تعصبات و باورهای عرفی و دینی و... باقی مونده. وقتی سرگذشت زنان آواز یا موسیقی یا سینما و تئاتر را در ایران می شنویم حس عجیبی پیدا می کنیم از مبارزه انها برای یک خواسته ی خیلی ساده مثلن خواندن یا بازی کردن روی صحنه یا .. و اندوهی که وجودمان را فرا می گیرد از رنج ومحنتهایی که آنها نسبت به همگنان مردشان در همان رشته متحمل شده اند کسی مثل پوران با آن صدای اسمانی و زلال که آخرش هم سرطان امانش را می گیرد یا هایده و دلکش و ... یا هنرمندانی مانند سوسن تسلیمی و شهلا ریاحی و ... ولی اینها هرچند به دشواری بالاخره توانسته اند به پایگاه خود دست یابند. اما در زمانه ی کنونی راه هنر و آموزشهای هنری آنچنان ناهموار است که می بیبنیم در این سی ساله در عرصه آواز، ستاره ای ندرخشیده است و در عرصه موسیقی و تئاتر و سینما هم هرکسی هنری نشان داده است، خیلی زود به حاشیه رفته که ستاره سازی ممنوع بوده است و..
ما در بررسی ممنوعیتها برای آموزشهای هنری دختران با سه عرصه روبروییم: عرصه خصوصی و عرصه عمومی و عرصه دولتی.
در عرصه دولتی از ابتدای انقلاب تاکنون تلاش بر محدودیت و ممنوعیت زنان در هنر بوده است . از موسیقی و رقص و آواز و بازیگری بگیر تا مجسمه سازی و نقاشی و ... و تلاش شده است که خلاقیتهای هنری زنان یا کاملن نادیده گرفته شود یا با وضع قوانینی محدود کننده به خاموشی گراید و یا به عرصه های دیگری که به نظر آنها کم خطرتر!!! قلمداد می شده سوق داده شود مثل عکاسی و نقاشی و بویژه صنایع دستی... قوانینی که در بطن خود اشاعه دهنده ی انواع توهینها به زنان هنرمند بود . وقتی قانون به صراحت دلیل محدودیت زنان در عرصه بازیگری یا آواز را و دلیل ممنوعیت رقص را اشاعه فحشا اعلام می کند آیا راه برای این تصوربازنخواهد شد که زنان بازیگر یا خواننده در معرض فسادند و رقصنده ها هم که کلن فاسدند؟! و کدام زنی هرچند مقتدر می تواند در مقابل چنین تندبادی بایستد؟ که در جامعه ما ایستاده اند!
برای مقایسه بهتر خواننده ای مثل هایده را در نظر بگیریم . او فقط با مخالفت پدرش و همسرش روبرو بوده است و وقتی از سلطه آنها خود را رها می کند دیگر با موانع قانونی و عرفی که قانون به آن دامن می زند روبرو نیست.
بنابراین این عرصه بررسی قوانینی را دربرمی گیرد که بنایش محدودیت زنان است و از بازگویی آن نیز هیچ ابایی نداشته اند. این قوانین به همه عرصه های هنری و حتی ادبیات و داستان و شعر نیز هجوم آورد؛ خلق هر اثر هنری برای زنان، توسط زنان و درباره زنان باید تابع قوانینی خاص می شد؛ سانسور.
بنابراین قوانین :
زنان در برخی عرصه ها مطلقن نباید فعالیت کنند؛ آواز، رقص
زنان در برخی عرصه ها با رعایت قوانین که به مراتب سخت تراز قوانین مربوط به مردان در همان زمینه است می توانند فعالیت کنند مثل بازیگری سینما و تئاتر و موسیقی ( موسیقی با محدودیت بیشتری)
زنان می توانند به فعالیت هنری خود با رعایت بسیاری از شرایط و نه صرفن قوانین ادامه دهند. هنرهایی مثل عکاسی و صنایع دستی و خطاطی( ین شرایط نانوشته به حداقل رساندن روابط و برخورد زنان با مردان است)
حضور زنان در سوژه های هنری باید با رعایت اخلاق و تقوایی باشد که سفارش شده . آنها باید عفیف، نجیب، آرام، متین، محجبه باشند طوری که گویی در اجتماع زنی برخلاف اینها وجود ندارد. حتی سخن گفت از اشیا با صفاتی که ممکن است یادآور زنانگی باشد ممنوع است . سخن گفتن در ادبیات داستانی از سینه کوه و اتاق لخت و...
باری برعرصه دولتی حرجی نیست که آنها به قصد قربه الی الله آمده اند و می خواهند خلایق را راهی بهشت کنند آنهم فقط از راه خودشان و باور ندارند که راههای رسیدن به خدا به اندازه خلایق است.

در عرصه عمومی اما داستان چیزی دیگری است مردم چه مرد و چه زن دوست دارند آواز زیبای زنی را بشنوند یا حتی به حرکات موزون و طناز او نگاه کنند و گاهی از او تقلیدی هم بکنند یا فیلمهایی را ببینند که زنان هنرپیشه بدون حجاب در آن باز ی می کنند مثل فیلمهای قبل از انقلاب اما دوست دارند اینها مربوط به گذشته باشد. آنها از هنرمندی که امروزه آنهم در ایران این کار را بکند خشنود نیستند. آنها بهتر می دانند هنرمندان در همان لس انجلس به کار خود مشغول باشند یا فیلمها همان فیلمهای قدیمی فردین و بیک و بهروز و ... باشد. حالا اگه خیلی دلشان خواست اجرای زنده ای هم ببینند میروند دوبی یا ارمنستان و برمی گردند.در ته ذهن اینها هنرمندان فاسدند و دامن خانواده شان را آلوده می کنند!
انها عادت دارند درباره زندگی شخصی هنرمندان پچ پچ کنند و حتی آن را وارونه نشان دهند. برخورد عرصه عمومی به خصوص در مردان معطوف به دخترانشان است؛ مبادا ورود آن ها یا ارج گذاریشان باعث کشش دخترشان به این نوع هنر شود ! بازگشایی مدارس هنری دخترانه شاید یکی از نگرانی های عمده عرصه عمومی است که عرصه دولتی آن را پوشش می دهد. (وقتی قوانین با قید رواج فحشا و فساد از هنر یاد می کند) جامعه طالب زیبایی از هر نوعی هست اما نمی خواهد در خلق آن شراکتی یا دخالتی داشته باشد. تغییر این عرصه به زمان و اموزش نیاز دارد.
و اما عرصه خصوصی که فاصله ظریفی با عرصه عمومی دارد و روابط خانواده و اعضایش را دربر می گیرد. در جامعه ی ما همواره مردان تصمیم گیرنده اند بنابراین سرنوشت هنری دختران نیز در ید مردان خانوده اعم از پدر و برادر و همسر است. که طبیعتن با توجه دو عرصه عمومی و دولتی و نگاه غضب آلود آنها به هنر کمتر پدر یا برادری یا همسری این عرصه را برای زنان هنرمند باز می گذارد. اگرهمسر شهلا ریاحی پای او را به عرصه هنر باز کرد که این هنرمند از او سپاسگزاری می کند، به این دلیل بود که سایر عرصه ها ممانعتی نداشتند. اما اکنون زنان و مردانی می توانند دخترانشان را در این عرصه یاری دهند که باورهایی را که در عرصه عمومی و دولتی رایج است باور نداشته باشند و بتوانند در دخترانشان این مقاومت را ایجاد کنند که بدون هراس به خلاقیتهای هنری شان ادامه دهند.
اما متاسفانه مردانی را می شناسم ، به وفور، از یادگاران دهه شصت که همنوا با عرصه دولتی و عمومی به تحقیر و ممنوعیت و محدودیت دخترانشان در فعالیتهای هنری مشغولند و استعدادها را می سوزانند و اگر دوره هایی از کتاب سوزی در حافظه تاریخ مانده باشد اینهم دوره ای است از سوختن استعدادها...
و خوشبختانه زنان و دخترانی را می شناسم من ، به وفور، که علیرغم همه موانع و محدودیت های نفس گیر به آموزشهای هنری مشغولند. سازهایی که در خفا نواخته می شود، صداهایی که در خفا به آواز بلند می شود و بومهایی که در خفا رنگ می گیرد.... زنانی که حتی از پشتوانه ی یاری مردانی چون همسر اسماعیل ریاحی، قوامی، خالقی،... محرومند.

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

لایحه حمایت از خانواده: تبدیل خانواده به خانه سکس!؟

گفتگوی رادیو فردا درباره نقد لایحه حمایت از خانواده با علی طایفی

لایحه حمایت از خانواده که درطی سالهای اخیر ازسوی جناح محافظه کار نمایندگان مجلس درایران طرح و پیگیری شده است. این لایحه بانگرش مردخواهانه در ضدیت کامل با حقوق زنان و حتی کودکان در جامعه تدوین شده است. دراین قسمت از گفتگو به ابعاد دیگری از پیامدهای تصویب این لایحه پرداخته می شود.در حالى که همه گروه هاى مختلف زنان از مدرن تا سنتى، از اصلاح طلب تا محافظه کار، یکپارچه در تلاش اند تا جلوى تصویب این لایحه را بگیرند، در گفت و گوى ویژه این هفته رادیو فردا، على طائفى، جامعه شناس ساکن سوئد، پاسخگوى پرسش هاى ماست. پرسش هایى که در پى کنکاشى در حال و آینده زندگى مردان ایرانى و تاثیر تصویب لایحه حمایت از خانواده بر آنهاست.
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید.

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

آن زن

امروز سالگرد بازگشت اولین دسته ی اسرای ایرانی بود... این خبر مرا به سالهای دوری برد که هنوز جنگ جریان داشت و چشمهایی براه تا آنرا که انتظارش را می کشیدند بیاید، و دلهایی همیشه نگران و مضطرب. او را به یاد آوردم. سال 66 بود از دانشگاه تهران انتقالی گرفته بود یا انتقالش داده بودند؛ براحتی. در زمانی که انتقال گرفتن از یک دانشگاه به دانشگاه دیگر نشدنی بود تقریبا". اما او آمده بود و در حالیکه خودش را صبور و آرام نشان میداد توضیح می داد که «همسرم اسیر شده ... ما شش ماه بود که با هم ازدواج کرده بودیم . او هم دانشجو بود، رفت جبهه... » خوب چطور تازه عروسش را گذاشت؟ « نه دیگه خیلی هم تازه عروس نبودم شش ماه زندگی کرده بودیم» و طوری شش ماه را می گفت که انگار زمان زیادی بوده... « برمی گرده. زود... خودم خوابشو دیدم. هرشب خوابش رو می بینم. از اسیری حرفی نمی زنه انگار یه سفری رفته که زود برمی گرده...» و بعد به هم نزدیکتر شدیم به خانه اش رفتم که طبقه بالای منزل پدری اش بود و در ودیوار اتاقها پر از عکسهای او. جوانکی خوش چهره. برایم گفت که بنیاد شهید مفقود الجسد اعلام کرده اما او قبول نکرده و زمانی گذشت تا گفت که خانواده شوهرش حتی مراسم ختم گرفته اند، حتی قبری دارد در بهشت رضا ... « اما من نه رفته ام و نه می روم و نه می خواهم قبول کنم. او برمی گرده. وقت خداحافظی خودش گفت منتظرش باشم میاد» ... و ما هم به امیدهای او امید بسته بودیم و به خوابهای خوش او خوش بودیم. باور راسخی داشتیم که بر می گردد ... می دیدیم که کفشها و لباسهای مجلسی اش را گداشته بود که او بیاد تا بپوشد ولی نمی دانستیم از گریه هایی که در تنهایی داشت . گریه هایی که چشمان نازنینش را خیلی ضعیف کرد و کیسه اشکش را خشکاند و در آن سالها دوبار چشمش را عمل کرد تا فهمیدیم این چهره به ظاهر آرام و صبور درچه رنج جانکاهی است... اما او همچنان با سماجت انتظار می کشید. جنگ تمام شد. اسرا آمدند تا آخرین دسته، تا آخرین نفر ... و گمشده ی او نبود... حالا دیگر همه ما درگیر ماجرا شده بودیم به خانه هر اسیر تازه از راه رسیده ای رفت تا نشانه ای از او بیابد و نیافت اما مرگش را باور نکرد ... روزی به من گفت «گمان می کنم او رفته کویت شاید هم در عراق عاشق زن دیگری شده و ماندگار شده ... شاید دچار فراموشی شده و خانواده اش را از یاد برده...» و ما جرات نداشتیم بگوییم بنیاد شهید او را شهید اعلام کرده باورش کن... چند سالی از او دور بودم هشت سال و و قتی دوباره برگشتم و دیدمش ازدواج کرده بود با مردی که دوستش نداشت ... برایم گفت که با خانوده اش به عراق رفته اند و همه جا سراغش را گرفته اند اما خجالت کشیده به پدر ش بگوید به کویت هم بروند... به مناطق جنگی رفته و آنجایی را که او در آن جنگیده، پیدا کرده اند، برایش کنده اند با بیل، با بلدوزر... اما دریغ از کوچکترین اثر ... و با اندوهی آرام بدون آنکه اشکی بریزد گفت « ازدواج کردم شاید بیاید... می گویند وقتی به اوج نا امیدی برسی درهای امید باز می شود .. دوستش ندارم نه در حد او زیباست و نه در حد او مهربان و دوست داشنتی. فقط در یک جبهه می جنگیده اند... راستی اگر اثری از او دیدی یا شنیدی خبرم کن اسمش را که یادت هست ؟» ....

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

قمرالملوک وزیری ندای آزادیخواهی


مرغ سحر ناله سر کن / داغ مرا تازه تر کن

زآه شرر بار ، اين قفس را/ برشکن و زير و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ /نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه اين خاك توده را / پر شرر كن!

انقلاب مشروطه با نام مبارزان راه آزادی توام است . آنها که در این راه قلم زده اند و زمینه های فکری آن را فراهم آورده اند، آنها که در این راه جان سپرده اند و ای بسا هرگز ثمره ی تلاششان را ندیده اند وآنها که ندای آزادی ملت ایران شده اند؛ همگی در حافظه تاریخی ملت ایران جای دارند.

یکی از مهمترین دستاوردهای جنبش مشروطه خواهی آزادی زنان از قید و بندهای تعصبات سنتی ای بود که بویژه در دوران صفویان و قجرها اوج گرفته بود و هر ندای آزادی خواهی را در چاه استبداد فرو می نشاند. طاهره قره العین نمونه ای از این زنان است که حجاب از سر برمی گیرد و عمله ظلم با همان روسری خفه اش می کنند و در چاه می اندازندش. شعر معروف او را استاد شجریان خوانده است: گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو / شرح دهم غم تو را نکته به نکته موبه مو...

اما تاریخ با همه آنکه مهدی اخوان ثالث دبیر گیج و گولش می خواند، گاه هنرنمایی ها دارد. نام جنبش مشروطه از نام عارف قزوینی و شیدا و درویش خان و ایرج میرزا و بهار و.. جدا نیست اینان ستاره هایی اند که هرگاه ملت ایران در حافظه اش آزادیخواهی را جستجو کرده با تصنیف های به یاد ماندنی شان درخشیده اند. اما همراه با یادآوری این تصنیف ها صدایی نیز در گوشها طنین می اندازد؛ صدای قمرالملوک وزیری. صدایی که از ته دل می خواند: مرغ سحر ناله سر کن... صدایی که با آن نیرو و نشاط و زنگ مخصوص خود به آزادی گرمی می بخشد و به زنان نیرو. ( استاد نی داود در وصف صدای قمر می گوید صدایی گرم و قوی)

امان از این دل که داد... فغان ازین دل که داد... ای داد ازین فریاد ازین دل من ... ای داد ازین سرو آتشین دل من... این نخستین تصنیفی بود که از او شنیدم و هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد. صدایی زنانه که هنوز پس از گذشت سالها ستونهای فرسوده جامعه استبداد زده ی مردسالار را می لرزاند...صدایی که هنوز ممنوع است. صدایی که پرده های ضخیم استبدادرا می درد و با پویایی و نوگرایی و زیبایی به جدال ارتجاع می رود و اما نام او که توامان آزادیخواهی است با جنبش مشروطه خواهی مردم ایران رقم خورده است . چهارده مرداد روز تولد مشروطه در سال 1324 و روز مرگ او در سال 1338 ! یادش پر رهرو باد.

مطالب دیگر در باره ی قمر موسیقی ایران را در اینجا و اینجا بخوانید.



۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

از دختران


□ مادر و دختر در رشته الهیات دوره کارشناسی ارشد دارند درس می خوانند، هردو محجبه اند و هردو پای بند به اصول دینی. روزی یکی از اساتید، مادر را به اتاقش می خواند و از مناقب او و سپس دخترش باب تعریف را می گشاید. و دست آخر آب پاکی را می ریزد روی دست مادر که: والده ی مکرمه، من خواب دیده ام که باید با دختر شما ازدواج کنم . از من و دختر شما مولودی بدنیا خواهد آمد که از اهل ایمان است و بنده خاص خداوند. و..... و خلاصه مادر را راضی می کند که دخترش را به عقد او درآورد که از قضا صاحب فرزندان و همسرانی دیگری نیز هست!

□ دخترک با عشق و علاقه در رشته علوم تجربی دبیرستان ثبت نام می کند که بتواند در کنکور پزشکی قبول شود. میداند پدرش با این رشته ها مخالف است؛ اما فکر می کند شاید تا آن روز برخی چیزها عوض شود... شاید وقتی پدرش ببیند او با چه تلاشی توانسته رتبه خوبی در کنکور سراسری کسب کند، دلش بسوزد و به او اجازه تحصیل بدهد ... او با رتبه ای خوب در کنکور سراسری رشته پزشکی قبول می شود اما ... پدرش او را به حوزه علمیه خواهران می فرستد.

□ معلم احساس می کند نمرات دانش آموزی که هرگز از نوزده پایین تر نبوده ، به یازده و دوازده و گاهی نه رسیده! علت را جویا می شود جز اشکهای دخترک که آرام روی گونه ها می غلطد، چیزی نصیبش نمی شود. مدیر به او می گوید که والدینش هرگز به مدرسه نخواهند آمد و او هم بهتر است خیلی پیگیری نکند... اما معلم از دخترک آدرسش را می گیرد. عصر که به خانه ی دختر می رود سروصدای بچه ها که از پشت در شنیده می شود آن قدر زیاد است که فکر می کند شاید به اشتباه زنگ در مدرسه ای را زده است. اما اشتباه نیامده است.. پدر دخترک چهار زن عقدی دارد که مادر او اولی است و هریک در خانه ای که شبیه مدرسه است و اتاقهایی که شبیه کلاس است و با موکت های نازکی پوشانده شده است با کودکانشان زندگی می کنند. مادر او دو دختر و یک پسر دارد که شبها یی که پدر با مادرشان است در راهرو می خوابند. راهرویی که با سیمان پوشیده شده و فاقد فرش است . با این شرایط ، دخترک تا کنون درس خوانده... و حالا که در سال آخر دبیرستان است و قصد دارد کنکور قبول شود و از آنجا برود( او همیشه به خانه اش می گوید آنجا) مجبور است شبها در نور کم حمام درس بخواند، با شمع. که کسی از بیداری او خبردار نشود به جز مادرش؛ که حتی اجازه بیرون رفتن از خانه را ندارد. مادر می گوید، با اندوهی وصف ناپذیر: نور چشمش کم شده می دانید؟! ... پدر می آید. معلم از دیدن او تعجب می کند و نمی کند. شغلش را فهمیده است. پدر می گوید ما هم درس می دهیم!
از پدر می خواهد بگذارد او دخترش را به چشم پزشک ببرد با هزینه خودش... او بینایی یک چشم را کامل از دست داده است. وقتی از دکتر بیرون می آیند در هق هق اشک می گوید باید ادبیات قبول شوم باید از آنجا بروم... و می رود .....

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

در کوچه باد می آید،این ابتدای ویرانی است...







اولی- همه خراب شدند...
دومی- ایران خراب شده....
اولی- ایران که خراب بشه دنیا خراب میشه....

چندی پیش این دیالوگ را که بین دو زن چادری جریان داشت، شنیدم. تازه از روستا بازگشته بودم و ذهنم و دوربینم پر از تصاویر روستاهایی بود که دیده بودم. این دیالوگ با تصاویر روستا درهم آغشته شد و این پرسش و علامت تعجب بزرگ که: کدام خرابی؟