۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

دفاع از جامعه شناسی


جامعه شناسی وقتی متولد شد که جامعه ی غربی بعد از انقلاب صنعتی با اوج گیری مهاجرت به شهرها، صنعتی شدن نوپا، رشد آگاهی و بالا رفتن میزان آسیبهای اجتماعی روبرو بود و از همه مهمتر این تولد همراه بود با مطرح شدن چیزی بنام «جامعه» (و نه خدا و مذهب و فلسفه و سیاست) و اعلام این که « جامعه ورای افراد تشکیل دهنده اش است و جامعه می اندیشد و عمل می کند و ...» و این که واقعیت اجتماعی آن چیزی نیست که بخواهیم یا بتوانیم آن را پنهان کنیم؛ زیرا او در ساختارهای اجتماعی جریان دارد و حضورش را اعلام می کند.
واقعیت اجتماعی امر اخلاقی نیست که بخواهیم نصیحتش کنیم، فلسفه نیست که بتوانیم مدتی به فراموشی بسپریمش یا به گونه دیگری تاویلش کنیم. او خودش را با واقعیت های اجتماعی دیگر می نمایاند و در ارتباط متقابل با انها وارد عمل می شود. « پدیده اجتماعی با پدیده اجتماعی بررسی می شود و شناخته می شود»
هر پدیده اجتماعی کارکردی دارد که به مدد آن در جامعه حضور دارد و کسی نمی تواند آن را با بخشنامه و اساس نامه حذف کند . کارکردها، دژ کارکرد می شوند ، پنهان می شوند، اما نابود نمی شوند. آن ها مثل سلول های حیاتی زنده اند ولو کسی آن ها را نبیند. .. آن ها در رگ و پی ساختارهای اجتماعی حضور دارند تا زمانی که ساختارها به آن ها نیازداشته باشند.
تضاد ویژگی دیگر پدیده اجتماعی است. تضاد در جامعه و با جامعه است. نه نابود می شود و نه جامعه را نابود می کند. تضادها نیزبرای جامعه کارکرد دارند و.....
و بسیاری ویژگی های دیگر که هرکدام از جامعه شناسان آن را کشف کرده اند و به علم جامعه شناسی افزوده اند.
جامعه شناسی ایدئولوژی نیست، اساسنامه سیاسی نیست، دستورالعمل اخلاقی نیست، راه رستگاری هم نیست.
جامعه شناسی یک پدیده اجتماعی است با جامعه متولد شده و در جامعه رشد می کند و پدیده های اجتماعی ( نه توصیه های اخلاقی یا قوانین سیاسی یا بخشنامه های اداری) دلیل ایجاد وبقای آن هستند. مدرنیسم یکی از این پدیده های اجتماعی است که منجر به زاده شدن این علم شد اگر با مدرنیسم توانستیم خداحافظی کنیم با جامعه شناسی هم خواهیم توانست . این تازه فقط یکی از آن پدیده های اجتماعی است که در رشد و نمو جامعه شناسی دخالت داشته است.
این روزها سخن بر سر محدود کردن، خانه نشین کردن و حذف دوازده رشته علوم انسانی بر سر زبان است. جامعه شناسان، اندیشمندان حوزه علوم سیاسی، روانشناسان، حقوقدانان و دانشجویان این رشته ها ظاهرن آرامند اما وقتی سخن آغاز می کنی آن لایه پنهانی خود را آشکار می کند. نگرانی، اضطراب و ناامنی.... امروز دانشجویی با نگرانی از چرایی این حذف پرسید و من شروع کردم به دفاع از جامعه شناسی و در پایان دریافتم که جامعه شناسی نیازی به دفاع هم ندارد او همه لوازم کارکردی را برای حضور در جامعه دارد...

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

روزی روزگاری خرافات

یادم میاد بچه که بودم کاغذهایی به دستم می رسید که کسانی از لای در حیاط می انداختند داخل یا در مساجد و حرم امام رضا لای قران و مفاتیح می گذاشتند ؛ که توش مطالبی با این مضمون نوشته شده بود: «دیشب پدرم خواب دیده که امام رضا ناراحت است و وقتی از او دلیلش را پرسیده ایشان گریه کرده اند و بعد جواب داده اند ناراحتم از زنانی که لباس مردانه می پوشند و در خیابان راه می روند....( البته مضامین کمی فرق داشت؛ گاهی در باره مردانی بود که چشم چرانی می کردند... یا زنانی که در خانه با شوهرشان بدرفتاری می کردند و... اما یک وجه مشترک داشت مضامین آنچنان از کلیت برخوردار بود که خواننده به خودش شک می کرد که شاید این نگرانی امام یا پیامبر شامل او هم بشود مضامینی مثل لباس مردانه، بدرفتاری با شوهر، چشم چرانی و...) و در پایان نوشته این نکات می آمد: پرسیدم من باید چه کنم؟ وظیفه من چیست؟ ایشان عرض کردند برو و همه مسلمانها بگو که دل ما از آنهایی که این کارها را می کنند خون است و... ای کسی که این نوشته را خوانده ای بدان که این عریضه ای از طرف امام ... است و بر تو واجب و لازم است که از روی آن چهل بار بنویسی و به چهل نفر بدهی اگر این کار را نکنی تا چهل روز دیگر کور می شوی...( گاهی می میری...یا والدینت را ازدست می دهی ... یا یکی از عزیزانت بیماری صعب العلاجی می گیرد و....)
خب کمابیش دوران این نوع نوشته ها گذشته و لااقل در بین افراد باسواد از رونق افتاده و کسی از ننوشتن این مطالب و عدم انتشار آن هراسی به دل راه نمی دهد.اما به مطلب زیر توجه کنید:
« یک استثنا در اکتبر 2010 : پنج جمعه، پنج شنبه و پنج یکشنبه همه در یک ماه وجود دارد. فقط 823 سال این اتفاق می افتد که با خبردادن تبدیل به کیسه های پول می شود به هشت نفر از دوستانتان خبر دهید و برکت در چهار روز بدستتان می رسد. براساس فنگ شویی»
این متن اس ام اسی بود که چند روز پیش بدستم رسید در این باره نظرتون چیه؟

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

چالشهای زنان هنرمند ایرانی


کسی را می شناسم من
دیروز با دوستی صحبت می کردم درباره آموزشهای هنری و معضلاتش در ایران... تا به اینجا رسیدیم که چندین ساله اموزش دختران به اجازه والدین –پدر- وابسته شده. از فرستادن آنها به مدرسه بگیر تا دانشگاه و اموزشگاههای هنری ... و حالا که بالاخره به هر دلیلی راه برای آموزشهای عمومی نسبتن هموار شده آموزشهای هنری همچنان درگیر پیچ و تابهای تعصبات و باورهای عرفی و دینی و... باقی مونده. وقتی سرگذشت زنان آواز یا موسیقی یا سینما و تئاتر را در ایران می شنویم حس عجیبی پیدا می کنیم از مبارزه انها برای یک خواسته ی خیلی ساده مثلن خواندن یا بازی کردن روی صحنه یا .. و اندوهی که وجودمان را فرا می گیرد از رنج ومحنتهایی که آنها نسبت به همگنان مردشان در همان رشته متحمل شده اند کسی مثل پوران با آن صدای اسمانی و زلال که آخرش هم سرطان امانش را می گیرد یا هایده و دلکش و ... یا هنرمندانی مانند سوسن تسلیمی و شهلا ریاحی و ... ولی اینها هرچند به دشواری بالاخره توانسته اند به پایگاه خود دست یابند. اما در زمانه ی کنونی راه هنر و آموزشهای هنری آنچنان ناهموار است که می بیبنیم در این سی ساله در عرصه آواز، ستاره ای ندرخشیده است و در عرصه موسیقی و تئاتر و سینما هم هرکسی هنری نشان داده است، خیلی زود به حاشیه رفته که ستاره سازی ممنوع بوده است و..
ما در بررسی ممنوعیتها برای آموزشهای هنری دختران با سه عرصه روبروییم: عرصه خصوصی و عرصه عمومی و عرصه دولتی.
در عرصه دولتی از ابتدای انقلاب تاکنون تلاش بر محدودیت و ممنوعیت زنان در هنر بوده است . از موسیقی و رقص و آواز و بازیگری بگیر تا مجسمه سازی و نقاشی و ... و تلاش شده است که خلاقیتهای هنری زنان یا کاملن نادیده گرفته شود یا با وضع قوانینی محدود کننده به خاموشی گراید و یا به عرصه های دیگری که به نظر آنها کم خطرتر!!! قلمداد می شده سوق داده شود مثل عکاسی و نقاشی و بویژه صنایع دستی... قوانینی که در بطن خود اشاعه دهنده ی انواع توهینها به زنان هنرمند بود . وقتی قانون به صراحت دلیل محدودیت زنان در عرصه بازیگری یا آواز را و دلیل ممنوعیت رقص را اشاعه فحشا اعلام می کند آیا راه برای این تصوربازنخواهد شد که زنان بازیگر یا خواننده در معرض فسادند و رقصنده ها هم که کلن فاسدند؟! و کدام زنی هرچند مقتدر می تواند در مقابل چنین تندبادی بایستد؟ که در جامعه ما ایستاده اند!
برای مقایسه بهتر خواننده ای مثل هایده را در نظر بگیریم . او فقط با مخالفت پدرش و همسرش روبرو بوده است و وقتی از سلطه آنها خود را رها می کند دیگر با موانع قانونی و عرفی که قانون به آن دامن می زند روبرو نیست.
بنابراین این عرصه بررسی قوانینی را دربرمی گیرد که بنایش محدودیت زنان است و از بازگویی آن نیز هیچ ابایی نداشته اند. این قوانین به همه عرصه های هنری و حتی ادبیات و داستان و شعر نیز هجوم آورد؛ خلق هر اثر هنری برای زنان، توسط زنان و درباره زنان باید تابع قوانینی خاص می شد؛ سانسور.
بنابراین قوانین :
زنان در برخی عرصه ها مطلقن نباید فعالیت کنند؛ آواز، رقص
زنان در برخی عرصه ها با رعایت قوانین که به مراتب سخت تراز قوانین مربوط به مردان در همان زمینه است می توانند فعالیت کنند مثل بازیگری سینما و تئاتر و موسیقی ( موسیقی با محدودیت بیشتری)
زنان می توانند به فعالیت هنری خود با رعایت بسیاری از شرایط و نه صرفن قوانین ادامه دهند. هنرهایی مثل عکاسی و صنایع دستی و خطاطی( ین شرایط نانوشته به حداقل رساندن روابط و برخورد زنان با مردان است)
حضور زنان در سوژه های هنری باید با رعایت اخلاق و تقوایی باشد که سفارش شده . آنها باید عفیف، نجیب، آرام، متین، محجبه باشند طوری که گویی در اجتماع زنی برخلاف اینها وجود ندارد. حتی سخن گفت از اشیا با صفاتی که ممکن است یادآور زنانگی باشد ممنوع است . سخن گفتن در ادبیات داستانی از سینه کوه و اتاق لخت و...
باری برعرصه دولتی حرجی نیست که آنها به قصد قربه الی الله آمده اند و می خواهند خلایق را راهی بهشت کنند آنهم فقط از راه خودشان و باور ندارند که راههای رسیدن به خدا به اندازه خلایق است.

در عرصه عمومی اما داستان چیزی دیگری است مردم چه مرد و چه زن دوست دارند آواز زیبای زنی را بشنوند یا حتی به حرکات موزون و طناز او نگاه کنند و گاهی از او تقلیدی هم بکنند یا فیلمهایی را ببینند که زنان هنرپیشه بدون حجاب در آن باز ی می کنند مثل فیلمهای قبل از انقلاب اما دوست دارند اینها مربوط به گذشته باشد. آنها از هنرمندی که امروزه آنهم در ایران این کار را بکند خشنود نیستند. آنها بهتر می دانند هنرمندان در همان لس انجلس به کار خود مشغول باشند یا فیلمها همان فیلمهای قدیمی فردین و بیک و بهروز و ... باشد. حالا اگه خیلی دلشان خواست اجرای زنده ای هم ببینند میروند دوبی یا ارمنستان و برمی گردند.در ته ذهن اینها هنرمندان فاسدند و دامن خانواده شان را آلوده می کنند!
انها عادت دارند درباره زندگی شخصی هنرمندان پچ پچ کنند و حتی آن را وارونه نشان دهند. برخورد عرصه عمومی به خصوص در مردان معطوف به دخترانشان است؛ مبادا ورود آن ها یا ارج گذاریشان باعث کشش دخترشان به این نوع هنر شود ! بازگشایی مدارس هنری دخترانه شاید یکی از نگرانی های عمده عرصه عمومی است که عرصه دولتی آن را پوشش می دهد. (وقتی قوانین با قید رواج فحشا و فساد از هنر یاد می کند) جامعه طالب زیبایی از هر نوعی هست اما نمی خواهد در خلق آن شراکتی یا دخالتی داشته باشد. تغییر این عرصه به زمان و اموزش نیاز دارد.
و اما عرصه خصوصی که فاصله ظریفی با عرصه عمومی دارد و روابط خانواده و اعضایش را دربر می گیرد. در جامعه ی ما همواره مردان تصمیم گیرنده اند بنابراین سرنوشت هنری دختران نیز در ید مردان خانوده اعم از پدر و برادر و همسر است. که طبیعتن با توجه دو عرصه عمومی و دولتی و نگاه غضب آلود آنها به هنر کمتر پدر یا برادری یا همسری این عرصه را برای زنان هنرمند باز می گذارد. اگرهمسر شهلا ریاحی پای او را به عرصه هنر باز کرد که این هنرمند از او سپاسگزاری می کند، به این دلیل بود که سایر عرصه ها ممانعتی نداشتند. اما اکنون زنان و مردانی می توانند دخترانشان را در این عرصه یاری دهند که باورهایی را که در عرصه عمومی و دولتی رایج است باور نداشته باشند و بتوانند در دخترانشان این مقاومت را ایجاد کنند که بدون هراس به خلاقیتهای هنری شان ادامه دهند.
اما متاسفانه مردانی را می شناسم ، به وفور، از یادگاران دهه شصت که همنوا با عرصه دولتی و عمومی به تحقیر و ممنوعیت و محدودیت دخترانشان در فعالیتهای هنری مشغولند و استعدادها را می سوزانند و اگر دوره هایی از کتاب سوزی در حافظه تاریخ مانده باشد اینهم دوره ای است از سوختن استعدادها...
و خوشبختانه زنان و دخترانی را می شناسم من ، به وفور، که علیرغم همه موانع و محدودیت های نفس گیر به آموزشهای هنری مشغولند. سازهایی که در خفا نواخته می شود، صداهایی که در خفا به آواز بلند می شود و بومهایی که در خفا رنگ می گیرد.... زنانی که حتی از پشتوانه ی یاری مردانی چون همسر اسماعیل ریاحی، قوامی، خالقی،... محرومند.

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

لایحه حمایت از خانواده: تبدیل خانواده به خانه سکس!؟

گفتگوی رادیو فردا درباره نقد لایحه حمایت از خانواده با علی طایفی

لایحه حمایت از خانواده که درطی سالهای اخیر ازسوی جناح محافظه کار نمایندگان مجلس درایران طرح و پیگیری شده است. این لایحه بانگرش مردخواهانه در ضدیت کامل با حقوق زنان و حتی کودکان در جامعه تدوین شده است. دراین قسمت از گفتگو به ابعاد دیگری از پیامدهای تصویب این لایحه پرداخته می شود.در حالى که همه گروه هاى مختلف زنان از مدرن تا سنتى، از اصلاح طلب تا محافظه کار، یکپارچه در تلاش اند تا جلوى تصویب این لایحه را بگیرند، در گفت و گوى ویژه این هفته رادیو فردا، على طائفى، جامعه شناس ساکن سوئد، پاسخگوى پرسش هاى ماست. پرسش هایى که در پى کنکاشى در حال و آینده زندگى مردان ایرانى و تاثیر تصویب لایحه حمایت از خانواده بر آنهاست.
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید.

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

محسن نامجو


«همش دلم می گیره...»
دلم برای شنیدن آواز جدیدی از او تنگ شده. وقتی آهنگاشو می شنوم حس خوبی از تازگی بهم میده؛ با خودم میگم:اینا اون حرفاییه که منم دلم می خواسته بگم اما زبان گفتنش رو پیدا نکردم! شروع مدرسه ها، شاید، منو یاد آهنگ «دهه شصت» انداخت:

روزی که خرید مادر/کیف مدرسه؛ قرمز،چمدانی، کلاس اول با کلید./ روزی که سخت حل می شد/ اصل هندسه/ دبیر همدانی /صد کاروان شهید./ روزی که مرد خواهد جان بچگی/ روزی که حسرت واجب است بر تو.

روزی که رفت از یاد/ روزی که داد بر باد / شهر کلان که روزی علی آباد.../ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ تا باد چنین باد/ دادوبیداد/ که تا باد چنین باد

روزی که خط کش تصویری شکست/ میانه ی تنبیه/ روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود./ روز درک تضاد، تبعیض/ تفاخر، ترجیح/ روزلکه ی آب شور چشمت،/ بر غلط دیکته..../ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو/ روز حسرت یک یارفیکس بودن در تیم مدرسه/ روز اشاعه سخنان نوآموخته/ روز تعریف پرهیجان فیلم هندی/ روزی که رید بر تو دختر همسایه / روزی که درید پدرت را کشور همسایه/ روزی که مرد از در بسته، ز پنجره تو آمد.

روزی که دو کانال بود/ یک به جنگ می رفت،/ از دو واتو واتو آمد./ روزی که رفت از یاد / روزی که ماند در یاد / شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود/ روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود/ روزی که ریش/ روزی که زیر بغل پاره/ روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود/ روزی که دادرس هنوز مایکل نبود، کرک بود/ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روزی که چمران در پارک وی آرام خسبید/ روزی که فوزیه در کربلا شد شهید/ روزی که شاه رفت، جمهوری اجرانده شد/
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود/ روزی که مهتاب بود/ سراب ناب بود/ آن نوشابه که هشت ساله کنار / حضرت معصومه خوردمش/ مادر خریده بود/ سبز بود/ سون آپ بود....

روزی که شهوت هنوز در نیمه شهر بود/ روزی که در استعاره ی فلک/ قطره، بحر بود/ روزی که دنیا تمام می شد/ هر هفته/ جمعه ها، غروب/ روزی که آخرین لذت گزارش هفتگی بود/ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روزی که سرد بود/ حرام شطرنج و تخته نرد بود/ تنها حلال باری/ این رنگ و روی زرد/ تنها حلال/ افیون و گرد بود/ روزی که یاد بزرگان/ دیدارها/ قلب درد بود.

روزی که پایان بود/ پادگان بود/ تهران نبود/ خیابان بود/ دشت آزادگان بود/......*/ خشم شدید برف روب فقیر/ روح جهان کارگری/ پله ی عبور/ انگشت یخ زده ی پسرک روزنامه فروش/ یخ شکسته با اشاره ی انگشت/ عقده به تیراژ پنج هزارتا/ از آسمان میکروفن می بارید/ جبرا"/ گوساله هم یکی را بلعید/ سهوا"

دختر به نام نل/ در هیاهوی شهر بود/ در جستجوی عدن ابد/ پارادایس بود/ در پشت موهای ریخته بر چشم/ برادرش یابوهای منفصل/ از گردن پدربزرگ/ در لای چرخ کالسکه/ در لای عین چرخ کالسکه/ در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه/ در لای چرخ چرخش/ اینهمه بازی روزگار:

بسی رنج بردیم در این سال سی
که فقط رنج برده باشیم... مرسی... مرسی....

اگه تا حالا نشنیدین برین گوش کنین..

*جای خالی را نتونستم خوب بشنوم اگه برام بفرستید ممنون میشم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

مسعود بهنود


برای روز تولدش

از روزی که با نوشته های او آشنا شده ام ، سعی کرده ام نه از خواندن نوشته ای از او بازمانم و نه از دنبال کردن گفتگوهایش در تلویزیون فارسی بی بی سی .
او را از مقالاتش در روزنامه های توس و عصرآزادگان و بهار و بطورکلی روزنامه هایی که مخالفان اصلاحات آنرا روزنامه های زنجیری نامیدند، شناختم و بعد کتاب «دوحرف» و بعد «حرف دیگر» و بعد نوشته هایش در سایتش که هرشب انگار به خواندنش معتاد شده بودم. بخشی از پایان نامه ام در باره روشنفکران بود و با بسیاری از آنها مصاحبه کرده بودم. سال هفتاد و هشت بود و حال و هوای آن روزها بوی مرگ می داد و خبر قتل روشنفکران در گوشه و کنار. اما عجب آنکه هربار به هر کدام از روشنفکرانی که بیم جانشان می رفت زنگ زدم ، با اطمینانی وصف ناپذیر که هرگز از خاطرم نمی رود با من به گفتگو نشستند... هنوز خاطره آن دیدارها و گفتگوها را از یاد نبرده ام . دوستی به من شماره او را هم داد بارها و بارها زنگ زدم و کسی گوشی را بر نداشت. به دفتر روزنامه (شاید شرق یا بهار، چون آین روزنامه ها در مدت کوتاهی کار می کردند و تعطیل می شدند و با تغییر نام باز ادامه می دادند) رفتم، شاید از آن طریق اثری از او بیابم اما منشی آنجا آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت آقای بهنود ایران نیست و چند روز بعد بود که خبر دستگیری اش را شنیدم و بعد آن متن دفاعیه در تلویزیون و اعلام کناره گیری و بازنشستگی او از روزنامه نگاری! و با خود اندیشیدم تو هرگز بازنشسته نخواهی نشد و هیچ کسی هم نخواهد توانست بازنشسته ات کند. روزنامه نگاری با جان تو عجین شده .
کتابهای زیادی خوانده ام اما بی اغراق می گویم اصالت و صمیمیت و همدلی نابی در کلام او موج می زند که یکتا ست. «این سه زن»، «خانوم»، «امینه»، «از دل گریخته ها»، «دویست و هفتاد و پنج روز بازرگان» ، « پس از یازدهم سپتامبر»،« در دربند اما سبز»، « از سید ضیا تا بختیار»،«کشته شدگان بر سر قدرت» و...همه ویژگی مشترکی دارند: زبانی شیرین و قصه گو و عاری از تعصب توام با عینیت روزنامه نگارانه و مورخانه که مزیتی بی نظیر است.
سالهایی خیلی پیشتر از آن که بهنود را بشناسم از شیرین سخنی کسروی در کتاب «تاریخ آذربایجان» و «تاریخ مشروطه» لذت می بردم و حسی از اعجاب در من برمی انگیخت. با اینکه معنی بسیاری از کلمات را نمی دانستم و باید مرتب به معنی لغات مراجعه می کردم، بازهم زبانش فاخر و شیرین بود. اما با نوشته های بهنود که آشنا شدم همان اعجاب بود و همان زبان فاخر و همان ادبیات شیرین که مرا به ستایش وامی داشت اما بهنود چیزی داشت که شخصی مانند کسروی کم می آورد؛ بهنود یک روزنامه نگار و نویسنده و تاریخ نگار بیطرف بود که قضاوت نمی کرد، دشمنی نمی ورزید، با کینه از کسی- از هیچ کس- سخن نمی گفت و برای همینها ستودنی است. کسی در تاریخ این مرز و بوم پیدا شده که شما ذره ای از کینه در چهره و زبان و نوشته او نمی یابید. زبان و نوشته ی او تاکنون هرگز از کسی به ناروا یاد نکرده و در ایفای نقش یک منتقد یا نویسنده ی بیطرف یگانه بوده است.
قلم او در توصیف یک شاهزاده قاجار؛ خانوم ، همانقدر ملاحت و یگانگی و همدلی دارد که وقتی از هم بندی هایش در زندان اوین که مجرمین غیر سیاسی اند، می نویسد. در نقل حوادث تاریخی و حتی تفسیر آنها آنقدر بیطرف است که برخی را واقعا" عصبانی می کند. در توصیف شخصیت ها هرگز زبان جز به آنچه بوده اند، نگشوده است حتی آنها که تاریخ از خود رانده است.
می دانم این نوشته در خور عزیزی چون او نیست اما می خواستم بهانه ای باشد که تولدش را تبریک بگویم و آرزوی سلامتی و شادابی برایش داشته باشم .

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

آن زن

امروز سالگرد بازگشت اولین دسته ی اسرای ایرانی بود... این خبر مرا به سالهای دوری برد که هنوز جنگ جریان داشت و چشمهایی براه تا آنرا که انتظارش را می کشیدند بیاید، و دلهایی همیشه نگران و مضطرب. او را به یاد آوردم. سال 66 بود از دانشگاه تهران انتقالی گرفته بود یا انتقالش داده بودند؛ براحتی. در زمانی که انتقال گرفتن از یک دانشگاه به دانشگاه دیگر نشدنی بود تقریبا". اما او آمده بود و در حالیکه خودش را صبور و آرام نشان میداد توضیح می داد که «همسرم اسیر شده ... ما شش ماه بود که با هم ازدواج کرده بودیم . او هم دانشجو بود، رفت جبهه... » خوب چطور تازه عروسش را گذاشت؟ « نه دیگه خیلی هم تازه عروس نبودم شش ماه زندگی کرده بودیم» و طوری شش ماه را می گفت که انگار زمان زیادی بوده... « برمی گرده. زود... خودم خوابشو دیدم. هرشب خوابش رو می بینم. از اسیری حرفی نمی زنه انگار یه سفری رفته که زود برمی گرده...» و بعد به هم نزدیکتر شدیم به خانه اش رفتم که طبقه بالای منزل پدری اش بود و در ودیوار اتاقها پر از عکسهای او. جوانکی خوش چهره. برایم گفت که بنیاد شهید مفقود الجسد اعلام کرده اما او قبول نکرده و زمانی گذشت تا گفت که خانواده شوهرش حتی مراسم ختم گرفته اند، حتی قبری دارد در بهشت رضا ... « اما من نه رفته ام و نه می روم و نه می خواهم قبول کنم. او برمی گرده. وقت خداحافظی خودش گفت منتظرش باشم میاد» ... و ما هم به امیدهای او امید بسته بودیم و به خوابهای خوش او خوش بودیم. باور راسخی داشتیم که بر می گردد ... می دیدیم که کفشها و لباسهای مجلسی اش را گداشته بود که او بیاد تا بپوشد ولی نمی دانستیم از گریه هایی که در تنهایی داشت . گریه هایی که چشمان نازنینش را خیلی ضعیف کرد و کیسه اشکش را خشکاند و در آن سالها دوبار چشمش را عمل کرد تا فهمیدیم این چهره به ظاهر آرام و صبور درچه رنج جانکاهی است... اما او همچنان با سماجت انتظار می کشید. جنگ تمام شد. اسرا آمدند تا آخرین دسته، تا آخرین نفر ... و گمشده ی او نبود... حالا دیگر همه ما درگیر ماجرا شده بودیم به خانه هر اسیر تازه از راه رسیده ای رفت تا نشانه ای از او بیابد و نیافت اما مرگش را باور نکرد ... روزی به من گفت «گمان می کنم او رفته کویت شاید هم در عراق عاشق زن دیگری شده و ماندگار شده ... شاید دچار فراموشی شده و خانواده اش را از یاد برده...» و ما جرات نداشتیم بگوییم بنیاد شهید او را شهید اعلام کرده باورش کن... چند سالی از او دور بودم هشت سال و و قتی دوباره برگشتم و دیدمش ازدواج کرده بود با مردی که دوستش نداشت ... برایم گفت که با خانوده اش به عراق رفته اند و همه جا سراغش را گرفته اند اما خجالت کشیده به پدر ش بگوید به کویت هم بروند... به مناطق جنگی رفته و آنجایی را که او در آن جنگیده، پیدا کرده اند، برایش کنده اند با بیل، با بلدوزر... اما دریغ از کوچکترین اثر ... و با اندوهی آرام بدون آنکه اشکی بریزد گفت « ازدواج کردم شاید بیاید... می گویند وقتی به اوج نا امیدی برسی درهای امید باز می شود .. دوستش ندارم نه در حد او زیباست و نه در حد او مهربان و دوست داشنتی. فقط در یک جبهه می جنگیده اند... راستی اگر اثری از او دیدی یا شنیدی خبرم کن اسمش را که یادت هست ؟» ....

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

ما باز هم می مانیم

یکی ازمواردی که فروید در رابطه با تابو مورد بحث قرار می دهد، این است که در جوامعی که تابوها اهمیت درخور توجهی دارند اعتقاد برآن است که اگر فرد به هر دلیلی، عمدی یا غیرعمدی تابوشکنی کند یا خواهد مرد یا به بیماری شدیدی دچار خواهد شد. (فروید تابو را امری ممنوع و مقدس و در عین حال وحشت زا تعریف می کند)
درجلسه ی نسبتا" دوستانه ی دراین باره بحث می کردیم و مثالهایی هم که به ذهنمان میرسید بیان می کردیم. در رابطه با چیزی که در جامعه ما تابو است پرسیدم اگر فلان اتفاق بیفتد، چه می کنید؟
پاسخ هرکس براساس باورها و تجربیاتش بود ونشان میداد شکستن این تابو برایش سخت است یا اهمیت چندانی ندارد . سه نوع جواب داده شد: حالت اول: شکستن این تابو برایش خیلی سخت بود و تصورش را هم نمی کرد. حالت دوم: این تابو را قبلن شکسته بود و شکستن آن برایش لذت بخش بود. حالت سوم: ابایی از شکستن این تابو نداشتند اما تاکنون این کار را نکرده بودند اما به آن هم به عنوان امری مقدس نگاه نمی کردند....
هنوز بحث جریان داشت و به پایان نرسیده بود که کسی که این تابوشکنی برایش غیرممکن بود(حالت اول) دچار حالت تهوع و سرگیجه و افت فشار خون شد... و بقیه ی بحث را با حال بیمار گونه ای ادامه داد. ما وقتی حدس زدیم ممکن است از ناراحتی باشد سعی کردیم، بحث را ادامه دهیم و وارد حیطه ای که به نظر می رسید برای او مهم و مقدس یا تابو است نشویم.
اما ماجرا به این جا ختم نشد پس از پایان جلسه او از طریق تلفن و اس ام اس شروع به فحاشی به کسانی کرد که در این مورد موضع خنثی داشتند و تاکنون تابو شکنی نکرده بودند...( حالت سوم) او ما را گمراه خواند و گفت که قصد گمراهی او را هم داشته ایم... توضیحات فایده چندانی نداشت زیرا او معتقد بود ما باید فردی را که از تابو شکنی خود حرف زده بود، از جلسه بیرون می کردیم. ما کوشیدیم با بیان آینکه ما باید با تساهل و احترام با هم زندگی کنیم و روابطمان را شکل دهیم، هرکسی عقیده اش را بیان کرده و جلوی ابراز عقیده دیگری را نگر فته و... فایده نداشت او سکوت ما را نشان تایید آن فرد خواند و وقتی گفتم ما در مقابل توهم همان سکوت را کردیم با قیافه حق به جانبی در آمد که او برحق است و باورهایش درست و بدون خدشه است، سکوت ما کار بدی بوده چون ما باید با صدای بلند او را تایید می کردیم.
- ببین تو باید بتوانی با منطق باورهایت را توضیح بدهی، حالت تهوع که چاره کار نیست ... ما هم مجبور نیستیم برای چیزی که به اندازه تو پای بندی نداریم موضع بگیریم.. که ... یکدفعه گفت: اینجا جای شما نیست . این مملکت به شما و امثال شما نیازی ندارد... و این جمله مثل یک تبر فرود آمد.
این جمله را خطاب به دیگران زیاد شنیده بودم : «هرکس ناراحت است برود»«اینجا جای شما نیست»... اما هرگز پیش نیامده بود که کسی رودر روی من بایستد و با گستاخی یک دیوانه بگوید: اینجا جای تو نیست ناراحتی برو! هنوز درکابوس مجسمه های محصص و پاره شدن بومهایش غرق بودم که این جمله مثل آوار بر سرم خراب شد... شنیدنش خیلی سنگین بود... آن هم برای بیان یک اندیشه ساده و سانسور نکردن آن در در یک جلسه در بین چند نفر از دوستان! ... اگر هم قصد رفتن داشتم، نخواهم رفت. اگر هم بروم این مرز و بوم را به حال خود رها نخواهم کرد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

ما می مانیم*

اذیت و آزار روشنفکران و دگراندیشان درجامعه ما امری دیرینه است. تاریخ ما همواره شاهد خانه به دوشی و غربت و فقر و هراس اندیشمندان بوده است. گاه پس از مرگشان و گذشت سالها بر فراز قرار می گرفته اند اما در زندگانی همواره در وحشت قداره بندان و زورمندانی بوده اند که ارزشی برای فکر و هنرشان قائل نبوده اند و نه تنها مجال اندیشیدن را بر آن ها تنگ می کرده اند که مجال زندگی را نیز از آنها می گرفته اند. در دالانهای تاریخ که قدم می گذاریم وارد تاریکخانه ای از ظلم و جنایت بر علیه آنها می شویم که باورش سخت دشوار است.
در سی سال اخیر نیزما شاهد خانه بدوشی و غربت نشینی و مرگ های زود هنگام و دق مرگی هایشان بوده ایم. قتلهای زنجیره ای و تعقیب و گریزها و اخراج از مشاغل و انواع تهمت ها و سانسور و... به کنار!
بیان سرگذشت هرکتاب، فیلم، نمایشنامه، موسیقی، مجسمه، وبلاگ، کنفرانس علمی و تخصصی،اجرای پروژه های علمی همه و همه شبیه یک تراژدی است. تراژدی غم انگیزی که گاه حتی تحمل شنیدنش را نداریم.
هفته پیش بهمن محصص درگذشت. در وبلاگ میزنم فریاد مطلبی درباره اش خواندم که یکی از اقوامش نوشته بود؛ محصص در آخرین سفری که به ایران داشته از آنها می خواهد مجسمه ها و بومهای نقاشی اش را نابود کنند. تبری بدست می گیرد و مجسمه ها را خورد می کند و با تیغ موکت بری هم به جان بومها می افتد. ... چندین شب است که این کابوس دست از سرم برنمی دارد. حتی تصورش وحشتناک است زندگی و عشق و هنرت در تمام عمر صرف خلق آثاری شود و بعد در آخر عمر آنها را نابود کنی! چرا که هیچ موزه و هیچ نمایشگاهی در ایران آنها را نپذیرفته. جامعه ی استبدادزده او را پس زده، و او نمی خواهد پس از گذشت سالها از هنرش دلجویی شود!
گفتم داستان روشنفکری تراژدی یا جدال خاموشی است بین مرگ و زندگی. بین آفرینش و نابودی ... ویک اعتراض ساده جوابش: اینجا جای شما نیست. چرا اینجا مانده اید؟!

* عنوان کتابی از مسعود بهنود

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

قمرالملوک وزیری ندای آزادیخواهی


مرغ سحر ناله سر کن / داغ مرا تازه تر کن

زآه شرر بار ، اين قفس را/ برشکن و زير و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ /نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه اين خاك توده را / پر شرر كن!

انقلاب مشروطه با نام مبارزان راه آزادی توام است . آنها که در این راه قلم زده اند و زمینه های فکری آن را فراهم آورده اند، آنها که در این راه جان سپرده اند و ای بسا هرگز ثمره ی تلاششان را ندیده اند وآنها که ندای آزادی ملت ایران شده اند؛ همگی در حافظه تاریخی ملت ایران جای دارند.

یکی از مهمترین دستاوردهای جنبش مشروطه خواهی آزادی زنان از قید و بندهای تعصبات سنتی ای بود که بویژه در دوران صفویان و قجرها اوج گرفته بود و هر ندای آزادی خواهی را در چاه استبداد فرو می نشاند. طاهره قره العین نمونه ای از این زنان است که حجاب از سر برمی گیرد و عمله ظلم با همان روسری خفه اش می کنند و در چاه می اندازندش. شعر معروف او را استاد شجریان خوانده است: گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو / شرح دهم غم تو را نکته به نکته موبه مو...

اما تاریخ با همه آنکه مهدی اخوان ثالث دبیر گیج و گولش می خواند، گاه هنرنمایی ها دارد. نام جنبش مشروطه از نام عارف قزوینی و شیدا و درویش خان و ایرج میرزا و بهار و.. جدا نیست اینان ستاره هایی اند که هرگاه ملت ایران در حافظه اش آزادیخواهی را جستجو کرده با تصنیف های به یاد ماندنی شان درخشیده اند. اما همراه با یادآوری این تصنیف ها صدایی نیز در گوشها طنین می اندازد؛ صدای قمرالملوک وزیری. صدایی که از ته دل می خواند: مرغ سحر ناله سر کن... صدایی که با آن نیرو و نشاط و زنگ مخصوص خود به آزادی گرمی می بخشد و به زنان نیرو. ( استاد نی داود در وصف صدای قمر می گوید صدایی گرم و قوی)

امان از این دل که داد... فغان ازین دل که داد... ای داد ازین فریاد ازین دل من ... ای داد ازین سرو آتشین دل من... این نخستین تصنیفی بود که از او شنیدم و هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد. صدایی زنانه که هنوز پس از گذشت سالها ستونهای فرسوده جامعه استبداد زده ی مردسالار را می لرزاند...صدایی که هنوز ممنوع است. صدایی که پرده های ضخیم استبدادرا می درد و با پویایی و نوگرایی و زیبایی به جدال ارتجاع می رود و اما نام او که توامان آزادیخواهی است با جنبش مشروطه خواهی مردم ایران رقم خورده است . چهارده مرداد روز تولد مشروطه در سال 1324 و روز مرگ او در سال 1338 ! یادش پر رهرو باد.

مطالب دیگر در باره ی قمر موسیقی ایران را در اینجا و اینجا بخوانید.



۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

در سوگ بامداد، که فخر کلمه بود


زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه ی صافی
زاری بر لقاح شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراع بلند نسیم
زرای بر سپیدار سبز بالا بس تلخ است.
بر برکه ی لاجوردین ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی تباهی؟
مطرب گورخانه به شهر اندر چه می کند
زیر دریچه های بی گناهی؟

بگذار برخیزد این مردم بی لبخند
بگذار برخیزد!

تابستان سال 79 است. همان سالی که مرگ داس بدست بر در خانه ی هنرمندان و شاعران ایستاده بود. بامداد بزرگ در بیمارستان ایرانمهربستری است و کسی گمان مرگش نمی کند که تحملش از حد برون است نه اینکه گمان کنی دوستدارانش را سودای عمری ابدی در سر است یا او را قدیس می انگارند، نه او شاعر کوچه است که با گوشت و پوست و خون خود زندگی را و رنجها و شادی هایش را لمس می کند و خود سالهاست که در جدال مرگ و زندگی قلم از دست ننهاده که می داند عمر کوتاه است. دوستدارانش بر در بیمارستان ایرانمهر و راهروهای آن در آمد و شدند که از هوایی که نفسهای آفریینده زیباترین و پرشکوه ترین واژه های زبان فارسی تنفس می کند آنها نیز تنفس کنند که او در پی هوای تاره است و اینان نیز. سالهای سال است. آنها برای جان باختگی در راه او نیامده اند که راه او را نیازی به جان باختن نیست، راه او عشق است و زیبایی و دانایی.
و خبر عاقبت فرود می آید:
« با تخلص سرخ بامداد به پایان بردم
لحظه لحظه ی تلخ انتظار خویش»

او که نمی خواست اسطوره باشد، اسطوره شد. در پی جاودانگی نبود و جاودانه شد... و در روز بدرود که سرودهایش دهان به دهان می گشت و چنان شوری و جسارتی در بین بدرودکنندگانش برپا کرده بود، نمی دانستی شادمان باشی که شعرش که ممنوع بود بر سر همه زبانها جاری بود، یا در سوگش بگریی که دریای اشک کم بود...شگفت ترین بدرودی که بدرودکنندگان با صدای بلند شعر می خواندند، دست می افشاندند و می گریستند...

و کلمه سخت تنها بود ....

و مرگ همچنان داس به دست ایستاده بود، در همه، جا سیاه پوش و افراشته!

مصاحبه با آیدا در آستانه یازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو را در اینجا بخوانید.

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

غربت علوم انسانی


علوم انسانی و نظریه‌های جامعه‌شناسی، یکی از محورهای اصلی کیفرخواست دادستان تهران علیه اعضای حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب در نخستین دادگاه موسوم به «کودتای مخملی» در شهریور ماه سال گذشته بود. و نظریه های ماکس وبر، هابرماس و جان کین نیز در این دادگاهها مورد انتقاد قرار گرفت و پس از آن این جریان همچنان ادامه دارد...
اخیرا" صادق لاریجانی، رئیس قوه قضاییه جمهوری اسلامی، از ترویج علوم انسانی و به ویژه تئوری‌های روانشناسی و جامعه شناسی در ایران انتقاد کرده و آن را ناهمخوان با پیش‌فرض‌های دینی دانسته است.
او در انتقاد به ترویج علوم انسانی در ایران گفته: «در کشوری که بنای آن توحید و ایمان به حق تعالی بوده و براساس قرآن شکل گرفته، آیا درست است بر علوم انسانی اتکا کند که پیش فرض‌های آن به هیچ وجه الهی نیست؟ چه معنی دارد در کشور خود تئوری‌هایی درباب روانشناسی و جامعه‌شناسی ترویج کنیم که بر پیش فرض‌هایی استوار است که به هیچ‌وجه با پیش فرض‌های دینی ما هماهنگی و همخوانی ندارد؟»

من در اینجا از بیان دلایل سیاسی و تبعات آن در این جا چشم می پوشم و فقط از منظر یک دانش آموخته علوم اجتماعی با نگاه بسیار ساده ای این سخنان را نقد می کنم .
غربت علوم انسانی مثل غربت مهاجرانی است که به هر دلیلی باید خانه و کاشانه خود را ترک کنند و در حاشیه جوامع دیگر زندگی کنند.(منظورم از حاشیه نشینی فقط حاشیه نشینی مکانی نیست . انسان مهاجر در مجموع انسانی حاشیه نشین است. چه از نظر ارتباطات و چه از نظر مشارکتهای اجتماعی و سیاسی و چه از نظر هنجارها و ارزشهای اجتماعی جامعه ای که به آن مهاجرت کرده است) حال پا را از این هم فراتر می گذارم ، معمولا" جوامع مهاجر پذیر که در حال حاضر بیشتر کشورهای پیشرفته هستند رفتارشان با مهاجران به مراتب انسانی تر از کشورهای جهان سومی است که گاهی به اجبار میزان مهاجرانی از کشورهای دیگر می شوند.( مقایسه کنید رفتارهای خودمان را با افغانی ها که زبانشان فارسی است، مسلمانند و به لحاظ فرهنگی خیلی از ما دور نیستند با رفتارهای مردم انگلیس و فرانسه و... با آنها) وضع علوم انسانی هم از این قاعده بیرون نیست. علومی که از آن دیار آمده اند ( ما خود انها را آورده ایم) اما بارها گفته ایم باید خوبهایش را گرفت و بدهایش را دور ریخت!! و بارها گغته ایم آنها خودی نیستند و در کشور ما چه می کنند! باره آنها را به الحاد و بی دینی و رواج فساد متهم کرده ایم به شیوه های خاص خودمان تا توانسته ایم آنها را به حاشیه رانده ایم . کافیست نگاهی به وضع دانش آموخته های علوم انسانی از دبیرستان تا دانشگاه در مقطع دکترا داشته باشیم. و کافیست وضع اشتغال و بهرمندی انها از رفاه اجتماعی را مورد بررسی قرار دهیم. در مناطق روستایی پذیرش دانش آموز برای تحصیل در دبیرستان فقط در رشته علوم انسانی امکان پذیر است مگر آنکه دانش آموز با قبول سختی ها برای تحصیل به شهر برود. در شهرها مشاوران و مدیران به هر دلیلی دانش آموزان مستعد را تشویق می کنند اولا" رشته ریاضی و فیزیک و ثانیا" رشته علوم تجربی را برای تحصیل انتخاب کنند. مگر آنکه دانش آموز مستعدی با اصرار و علاقه خودش بخواهد در رشته علوم انسانی درس بخوانند. و باید در طول چهارسال تحصیل همه کنایه های معلملن و افراد فامیل را تحمل کند که توضیح دهد از سر تنبلی به ای رشته نرفته است. و این روند ادامه دارد و بماند که هر سال چه رقابت تنگاتنگی در کنکور دوره های ارشد و دکترا وجود دارد. و بدتر از آن چه رقابتی برای اشتغالی که نیست.
و علوم انسانی آمده از فرنگ مهاجری است که زیر بار انواع طعنه ها و نابردباری های فرهنگی گیر کرده است. او را می خواهند و نمی خواهند.... و میزبانش نمی خواهد قبول کند که نه علوم انسانی ونه پزشکی و نه علوم فیزیک و تجربی هیچکدام زاده آنجا نیستند.
همانطور که مخترع برق و الکتریسیته و پنی سیلین و سایر اختراعات نبوده اند اما روزانه از دستاوردهای آن بهره می جویند، مخترع نظریه های جامعه شناسی هم نبوده اند و دلیل نمی شود از این دسته از علوم که روش زندگی کردن در دنیای مدرن انباشته از اختراعات را می آموزد ، چشم پوشند . انقلاب صنعتی فرزند تفکر مدرن برخاسته از رنسانس و علوم اجتماعی فرزند حاصل از انقلاب صنعتی و تفکر مدرن است و بدون آن امکان ندارد. چشم پوشی از علوم انسانی و اجتماعی «باید» توام با چشم پوشی از انرژی هسته ای و برق و دستاوردهای صنعتی و پزشکی و رادیواکتیو و ... و برگشت به دوران ماقبل مدرن باشد. مدرنیسم با همه اینها متولد شده است و با همه اینها ادامه حیات می دهد و بریدن هر قسمت آن به معنای ناقص کردن آن است. البته این بحث با بحث بومی سازی کاملا" متفاوت است و نباید با آن مخلوط شود. بومی سازی یعنی این فرصت آزادانه در اختیار اساتید و علما قرار گیرد که با تسلط بر نظریه های علوم انسانی و «معرفت علمی» (نه تفکر مذهبی) و «تفکر مدرن» ( و نه تفکر ماقبل مدرن و سنتی) بتوانند تئوری سازی کنند. با توهین و تحقیر و محدودیت و عقب راندن نباید چشم به راه بومی سازی بود علوم فقط در محیطی امن و آزاد رشد می کنند و بس.

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

از دختران


□ مادر و دختر در رشته الهیات دوره کارشناسی ارشد دارند درس می خوانند، هردو محجبه اند و هردو پای بند به اصول دینی. روزی یکی از اساتید، مادر را به اتاقش می خواند و از مناقب او و سپس دخترش باب تعریف را می گشاید. و دست آخر آب پاکی را می ریزد روی دست مادر که: والده ی مکرمه، من خواب دیده ام که باید با دختر شما ازدواج کنم . از من و دختر شما مولودی بدنیا خواهد آمد که از اهل ایمان است و بنده خاص خداوند. و..... و خلاصه مادر را راضی می کند که دخترش را به عقد او درآورد که از قضا صاحب فرزندان و همسرانی دیگری نیز هست!

□ دخترک با عشق و علاقه در رشته علوم تجربی دبیرستان ثبت نام می کند که بتواند در کنکور پزشکی قبول شود. میداند پدرش با این رشته ها مخالف است؛ اما فکر می کند شاید تا آن روز برخی چیزها عوض شود... شاید وقتی پدرش ببیند او با چه تلاشی توانسته رتبه خوبی در کنکور سراسری کسب کند، دلش بسوزد و به او اجازه تحصیل بدهد ... او با رتبه ای خوب در کنکور سراسری رشته پزشکی قبول می شود اما ... پدرش او را به حوزه علمیه خواهران می فرستد.

□ معلم احساس می کند نمرات دانش آموزی که هرگز از نوزده پایین تر نبوده ، به یازده و دوازده و گاهی نه رسیده! علت را جویا می شود جز اشکهای دخترک که آرام روی گونه ها می غلطد، چیزی نصیبش نمی شود. مدیر به او می گوید که والدینش هرگز به مدرسه نخواهند آمد و او هم بهتر است خیلی پیگیری نکند... اما معلم از دخترک آدرسش را می گیرد. عصر که به خانه ی دختر می رود سروصدای بچه ها که از پشت در شنیده می شود آن قدر زیاد است که فکر می کند شاید به اشتباه زنگ در مدرسه ای را زده است. اما اشتباه نیامده است.. پدر دخترک چهار زن عقدی دارد که مادر او اولی است و هریک در خانه ای که شبیه مدرسه است و اتاقهایی که شبیه کلاس است و با موکت های نازکی پوشانده شده است با کودکانشان زندگی می کنند. مادر او دو دختر و یک پسر دارد که شبها یی که پدر با مادرشان است در راهرو می خوابند. راهرویی که با سیمان پوشیده شده و فاقد فرش است . با این شرایط ، دخترک تا کنون درس خوانده... و حالا که در سال آخر دبیرستان است و قصد دارد کنکور قبول شود و از آنجا برود( او همیشه به خانه اش می گوید آنجا) مجبور است شبها در نور کم حمام درس بخواند، با شمع. که کسی از بیداری او خبردار نشود به جز مادرش؛ که حتی اجازه بیرون رفتن از خانه را ندارد. مادر می گوید، با اندوهی وصف ناپذیر: نور چشمش کم شده می دانید؟! ... پدر می آید. معلم از دیدن او تعجب می کند و نمی کند. شغلش را فهمیده است. پدر می گوید ما هم درس می دهیم!
از پدر می خواهد بگذارد او دخترش را به چشم پزشک ببرد با هزینه خودش... او بینایی یک چشم را کامل از دست داده است. وقتی از دکتر بیرون می آیند در هق هق اشک می گوید باید ادبیات قبول شوم باید از آنجا بروم... و می رود .....

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

قدسی...

او مرگ را زیسته بود.
بیست ونهم تیرماه. روزی که عزیزترین و بهترین دوستم قدسی ابطحی را برای همیشه از دست دادم. مرگ او آنقدر جانکاه بود که نخواستم یا نتوانستم باورش کنم... ولی هر سال دقیقا" لحظه ای که خبر مرگش را از پشت سیمهای تلفن شنیدم؛ برایم تداعی می شود و ... دوست ندارم از مرگش بنویسم که سراپا شور زندگی بود و با مرگ می زیست.
یکی از شبها که برای یک عمل جراحی مهم آماده می شد با دوستان گرد هم آمده بودیم و برای آرامش از دلهره ای که در راه بود، فال حافظ می گرفتیم و نیتها همه او بود که قرار بود فردا جراحی شود و فالها همه حکایت از مرگی دیر و زود: ... فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان... ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟....خرم آن روز کزین منزل ویران بروم... در حالی که ما همه سعی میکردیم وانمود کنیم که در این فالها یک نیت شخصی در کار بوده، گفت که می خواهد نوآوری کند و با شاملو فال بگیرد! ..مرگ را دیده ام من./ در دیداری غمناک، من مرگ را به دست/ سوده ام/ من مرگ را زیسته ام./ با آوازی غمناک/غمناک/ و به عمری سخت دراز و فرساینده./....
قدسی را چگونه شناختم؟ وقتی هم را دیدیم که هردو با احساساتی رقیق شریعتی می خواندیم، با او عشق می ورزیدیم، نفرت می ورزیدیم، انتظار می کشیدیم، اعتراض می کردیم و...تا اینکه روزی برایم «قبض و بسط شریعت» را آورد. با هم خواندیم و با هم تکان خوردیم. کلا" ذهنمان از شریعتی خانه تکانی کرد و سروش را به جایش نشاند.. نوارها، سخنرانی ها ، کتابها را می خواندیم و می شنیدیم. او در تبریز و من در مشهد... با کیلومترها فاصله و با ذهنهایی به هم نزدیک. من با سروش، نگاهم به مذهب انتقادی می شد و او هنوز با مذهب سنتی دمخور بود. سروشی که او می شناخت به سروش نزدیکتر بود تا من! سروش برای من عقلانیتی آورده بود که مذهب و تفکر مذهبی را به چالش کشم اما برای قدسی عقلانیتی آورده بود که مذهب را به شیوه عقلانی بپذیرد... من درس می دادم و او فلسفه غرب می خواند و روی رساله ی فوق لیسانسش در باره ویتگنشتاین، کار می کرد. او در تهران بود و من در مشهد...من جامعه شناسی می خواندم و روی رساله ام کار می کردم و او درس می داد. من در تهران بودم و او در مشهد... و بالاخره به هم رسیدیم. در مشهد. در سال هشتاد و یک. و ناگفتنی ها برای هم و اینکه او هم از تفکر مذهبی فاصله گرفته بود و قدم به دنیای عقلانیت گذاشته بود... آنقدر که برای درمان سرطانش فقط به نسخه های پزشکان اکتفا کرد و هیچ گونه درمان متافیزیکی را نپذیرفت.
او با ذهنی مشحون از عقلانیت و دلی مشحون از پرستش طبیعت و زیبایی و هنر و عشق به انسانیت با شتابی باورنکردنی رفت. از دنیایی که برایش مظهر زیبایی بود و بارانها و کوهها و رنگین کمانش را دوست داشت. و هنوز نمی توانم وقتی باران می بارد، وقتی کوه می روم، وقتی رنگین کمانی را می بینم او را جسجو نکنم و ازهمه مهمتر وقتی کتاب جدیدی به دستم می رسد، کاش می شد به قدسی تلفن کنم... بقول سنت اگزوپری «آنوقت همه زنگوله ها تبدیل به اشک می شوند!...»

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

خاطرات دهه شصت



یکی از وبلاگهای مورد علاقه ام که بیشتر اوقات بهش سر می زدم وبلاگ خاطرات دهه شصت بود که متاسفانه بسته شد. خوانندگان این وبلاگ می تونستن خاطراتشون رو در این رابطه به ایمیل مدیرش بفرستند. چندتا مطلب نوشته بودم برای فرستادن، که وبلاگ بسته شد... آرزو می کنم بزودی این وبلاگ از طریق شبکه دیگری به کارش ادامه بده.
دهه شصت و ورزش:
برنامه های تلویزیون بقدری محدود و کسل کننده بود که برنامه های ورزشی جذابیت پیدا کرده بودند. آن وقتها نمایش مسابقات کشتی، وزنه برداری، ژیمناستیک، پرش با نیزه و دو میدانی از مهمترین برنامه های ورزشی بود. شاید یکی از دلایل جذابیتش هیجانی بود که در کلام گزارشگران ورزشی وجود داشت. آنهم زمانی که گویندگان اخبار و سایر گزارشگران و خبرنگاران با بی حالی و اندوه حرف می زدند و قیافه هایی بق کرده و ناراحت داشتند. بماند که عده ای ایراد می گرفتند که پخش این مسابقات از تلویزیون اشکال دارد چرا که زنان بدن نیمه برهنه مردان را تماشا می کنند. نمیدانم شاید دلیل دیگر جذابیت این برنامه ها به صورت ناخودآگاه این بوده. به دلیل جایگاهی که هنوز تختی در دلها و ذهنها داشت، کشتی پر ارجترین ورزش بود.

مردان وزنان در تلویزیون دهه شصت:
سلطه مردان بر برنامه های تلویزیون و کمابیش رادیو بی نظیر بود. فضای فیلمها بقدری مردانه بود که فیلم های هندی و ژاپنی به خاطر وجود چند زن مورد اقبال زیادی قرار می گرفت هرچند باید از اول تا آخر فیلم اشک می ریختی. فیلم «دوستی» و «دو چشم و دوازده دست» و «شنل قرمز»از این دسته فیلمها بود که با سانسور پخش می شد. در غیر این صورت بیشترین زمان به فیلمهای پارتیزانی و جنگی اختصاص داشت.
برنامه های ورزشی ، نمایشهای تلویزیونی، گزارش های ورزشی و گزارشهای مستند، قصه گویی و موعظه به طور دربست در اختیار مردان بود و کمابیش در گویندگی اخبار از زنان استفاده می شد و البته مجری برنامه کودک زن بود!

کنکور
پس از بازگشایی دانشگاهها ابتدا سئوالات کنکور تشریحی بود و هیچ ضابطه مشخصی نداشت و قبولی الله بختکی بود چون خیلی نیازی به تخصص احساس نمی شد بعد کم کم آزمون تستی و تاحدی ضابطه مند شد. تنها تستهای کنکوری که به شکل مرتب و طبقه بندی شده چاپ شده بود کتابهای تست معروف به تستهای رزمندگان بود که فقط در اختیار رزمندگان قرار می گرفت و خیلی زود وارد بازار شد؛ اول به شکل قاچاق و بعد به صورت آزاد در کلاسهای کنکور ارائه گردید و بعدها کتابفروشی ها آنرا عرضه کردند. در میان سئوالات کنکور برای همه رشته ها تست هوش هم گنجانده شده بود که بعدها بر چیده شد. چون اصلا تنوعی نداشت و برخی دانش آموزان بسیار باهوش پاسخ آنها را حفظ می کردند( به حافظه می سپردند).

موسیقی:
«دیشب خواب بابامو دیدوم دوباره ... مادر برام قصه بگو.... از ایمونش بگو .... » این ترانه و آوازش با صدای یک پسر بچه (؟) یکی از پرآوازه ترین و پرشنونده ترین آهنگهای این دوره بود که روزی چندین بار از رادیو پخش میشد. صدایی کودکانه، فارغ از سختی های جنگ و صدایی که بزرگترهای درگیر در جنگ را به نوعی وادار به پاسخ می کرد و احساساتشان را غلغلک می داد. اگر مضمون این آهنگ را اجتماعی بدانیم آهنگ دیگری هم بود که از برد نسبتا" بالایی برخوردار بود اما با مضمون عرفانی که در برخی از سطوح طبقاتی جامعه رواج پیدا کرده بود؛ آهنگ « مردان خدا پرده ی پندار دریدند، یعنی همه جا عکس رخ یار رخ یار بدیدند....» با صدای محمدی.

کارت عروسی: