۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

دکتر عبداللهی استاد جامعه شناسی درگذشت




دکتر عبداللهی استاد دانشکده علوم اجتماعی علامه طباطبایی صبح روز جمعه 3/10/89 در سن 66 سالگی بر اثر سکته قلبی درگذشتند.
خبر را امروز شنیدم و ناباورانه باور کردم، که خبر مرگ از قدیم گفته اند دروغ نیست!
دیده بودمش در جلسات انجمن جامعه شناسی ، دوست داشتنی، آرام و بسیار مهربان ...
بی شک از بهترین ها بود در علوم اجتماعی اما می خواهم بگویم از نادره ها نیز بود در روابط اجتماعی و ارتباط با همکاران و دانشجوها که امروزه در همه کس یافت نمی شود.
می دانست چگونه رشته های علوم اجتماعی را در جای جای کشور در میان دانشکده های مختلف و در بین گروه ها چگونه به هم پیوند دهد. ایجاد گروه های علمی که هنوز هم این سنت پابرجاست از اساسی ترین کارهایی بود که پایه اش را ریخت. و جامعه شناسان را چون خانواده ای بزرگ هویت داد و گرد هم آورد تا از هر گزندی در امان باشند. به آنان یاد داد الفبای ماندن، در کار علمی کردن است و بس. و الفبای قدر جامعه شناسی و جامعه شناسان را دانستن نیز در آن است که آنان از هم نگسلند و ....
باور کردنبی نبود که در روزهای نخستین تاسیس این گروه ها با چه جدیت و آرامش و مهربانی ویژه خودش در همه جلسات حضور می یافت، گویی خود می دانست چه کار سترگی را شروع می کند. کاری که جامعه شناسی را از گزند زمان و زمان حفظ کند.
بی شک رفتنش زود بود اما جایش همواره در دل های ما و در تفکر ما خواهد بود؛ وقتی جامعه شناسانه می اندیشیم وعقلانیت را توشه ی تفکرمان می نماییم، وقتی بر این باوریم که یکی از مهم ترین راه های رسیدن به دموکراسی از انجمن های علمی غیر وابسته به دولت ها می گذرد. یادش گرامی .
گرامیداشت یاد دکتر عبداللهی در کنفرانس پژوهش اجتماعی و فرهنگی

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

یلدا مبارک


آن پیروزمندی که دیو دروغ را درافکند
آن پیروزی که چاره سازترین چاره سازان است
آن پیروزمندی که بیچارگان را
خانه پناهی مطمئن خواهد سپرد،
بی شک و در یقین خواهد آمد،
او دانسته است که طوایف انسان
زائران راستی و رستگاری اند؟
پس
گمان بد مکنید
که بهار و ترانه را
از ایوان زمین ربوده اند.
پس گمان بد مکنید
که عود و آینه را
کسی از پنجره به زمستان سپرده است.
برادرم!
زرتشت!
می بینم که پروردگار پاک
علاقه و آشتی را بر ارابه ای گران
از عرش افسانه
به خانه ی ما می آورد.
پس بخواهم و شتاب کنم!
شتاب کنم و
نگذارم که این خشت خام را
کج کج
به سوی ثریا بغلتانند.

قسمتی از سروش یشت
از کتاب این منم زرتشت ارابه ران خورشید. سیدعلی صالحی

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

اتاقی از آن خود



نمی خواهم با جملاتم به ذهن شما نسبت به کتاب «اتاقی از آن خود» نوشته خانم ویرجینیا ولف جهت بدهم .فقط خلاصه ای از آن را در اینجا می آورم و داوری را به خودتان وامی گذارم. اما نمی توانم از گفتن این جمله خودداری کنم که کتابی است دوست داشتنی و تاثیرگذار .
ویرجینیا می گوید:زني كه مي خواهد داستان بنويسد بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد. ويرجينيا در اين كتاب نشان مي دهد كه چگونه و از كجا به اين عقيده درباره اتاق و پول رسيده است.
....داستان از اينجا آغاز مي شود كه به ما گفته اند بايد دست كم سي هزار پوند جمع آوري كنيم براي ساختن دانشكده براي دختران- جمع آوري مبالغ هنگفت براي مدارس پسرانه كار بسيار آساني است، اين مبلغ پول زيادي نيست اما با توجه به اينكه عده كمي واقعاً علاقه دارند زنان تحصيل كنند، پول زيادي است.
از فكر آن همه زن كه سال ها كار مي كردند و برايشان دشوار بود كه دو هزار پوند روي هم بگذارند و نهايت تلاششان را مي كردند تا سي هزار پوند جمع آوري كنند، سخت برآشفتم و فقر شرم آور جنسيت خود را تحقير كردم. پس مادران ما چه مي كردند كه هيچ ثروتي نداشتند تا براي ما بگذارند؟
اصولاً همه اين زنان بچه هاي بسياري را به دنيا آورده بودند ده، يازده يا حتي سيزده و چهارده بچه.اول نه ماه طول مي كشد تا بچه به دنيا بيايد. بعد بچه متولد مي شود. پس از آن، سه يا چهار ماه به شير دادن سپري مي شود. بعد از شير دادن بي ترديد پنج سال صرف بازي كردن با بچه مي شود...
آيا اگر آنها وقتشان را صرف به دست آوردن پول و كسب درآمد مي كردند امروز جمع آوري سي هزار پوند برايشان دشوار بود.هر چند كه اگر اين مادران و مادربزرگها ثروت هنگفتي به هم مي زند در وهله نخست، كسب درآمد براي آنها غير ممكن بود، و در وهله دوم، اگر هم ممكن بود، قانون آنها را از حق تملك پولي كه به دست مي آوردند محروم كرده بود.
و بعد می پرسد؟چرا مردان شراب مي نوشند و زنان آب؟ چرا يك جنسيت آنقدر غني بود و ديگري آن قدر فقير؟ فقر چه اثري بر داستان دارد؟ چه شرايطي براي خلق آثار هنري لازم است؟ چند كتاب در سال درباره زنان نوشته مي شود؟ چند تاي آن را مردان مي نويسند؟ چرا زنان آن گونه كه فهرست نشان مي دهد اين قدر براي مردان جالب اند تا مردان براي زنان؟ آيا زنان قابليت تحصيل كردن دارند؟به نظر ناپلئون نداشتند و به نظر دكتر جانسون عكس اين بود. آيا زنان روح دارند؟ بعضي از قبايل بدوي معتقدند كه ندارند. ديگران، برعكس، معتقدند كه زنان نيمه خدا هستند و از اين رو آنها را مي پرستند. برخي از خردمندان، بر اين عقيده اند كه زنان از نظر ذهني سطحي ترند، برخي ديگر مي گويند از نظر آگاهي عميق ترند. گوته به زنان احترام مي گذاشت و موسوليني از آنها متنفر است. چرا در قلم مردان نسبت به زنان خشم وجود دارد؟ براي مثال، آدمهاي ثروتمند اغلب خشمگين اند زيرا گمان مي كنند آدمهاي فقير مي خواهند ثروتشان را تصاحب كنند.بنابراين ممكن است زماني كه پروفسوري بيش از حد و مؤكداً بر حقارت زنان اصرار ورزيده، نه به حقارت زنان كه به برتري خود فكر مي كرده، اين چيزي بود كه با عصبانيت و تأكيد بسيار از آن دفاع مي كرد، زيرا برايش جواهري بود با ارزش استثنايي.
زماني كه مردان بسيار شريف و متواضع، كتابي را از يك نويسنده زن مثلاً ربكا وبست به دست مي گرفتند،قسمتي از آنرا خوانده و با تعصب فرياد مي زدند« فمينيست بي شرم! مي گويد مردها خودپسندند!» اين فرياد بسيار شگفت آور بود چرا هرگاه زني به دليل آنكه واقعيتي درست ،هرچندناخوشايند را درباره جنسيت مخالف بيان مي كند يك فمينيست بي شرم باشد؟ فرياد يك غرورجريحه دارشده نبود، فرياد اعتراضي بود در برابر تجاوزي كه به حريم اعتماد به نفس او شده بود. طي همه اين قرنها، زنان چون آينه هايي عمل كرده اند كه قدرتي جادويي و خوشايند دارند و مي توانند قامت مرد را دو برابر اندازه واقعي اش نشان بدهند. آينه هر استفاده اي هم كه در جوامع متمدن داشته باشد، باز هم لازمه همه اعمال قهرمانه و قاهرانه است. به همين دليل است كه ناپلئون و موسوليني هر دو مؤكداً بر حقارت زنان اصرار مي ورزيدند، زيرا اگر زنان حقير نبودند، آنها نمي توانستند بزرگ باشند اين امر تا حدودي نياز مردان را به زنان توضيح مي دهد. و همين طور بي شكيبي مردان را در برابر انتقاد زنان. اگر زن زبان به گفتن حقيقت باز كند، قامت درون آينه كوچك مي شود. تصوير درون آينه اهميت بسزايي دارد، زيرا نيروي حمايت را بر مي انگيزد، و دستگاه عصبي را تحريك مي كند. آن را از مرد بگيريد ممكن است بميرد.
اين معمايي است ابدي كه چرا هيچ زني كلمه اي از آن ادبيات خارق العاده ننوشته در حالي كه ظاهراً بيشتر مردان مي توانستند شعر و غزلي بسرايند.( از خود پرسيدم زنان در چه شرايطي زندگي مي كردند)، زيرا داستان و اصولاً هر كار خلاق و ذهني، مثل سنگريزه از آسمان نمي افتد- هر چند امكان دارد اين امر در مورد علم صادق باشد.
(مي پرسم چرا زنان در عصر اليزابت شعر نمي سرودند در حالي كه نمي دانم چه تحصيلاتي داشتند! آيا نوشتن مي دانستند؟).
( آيا اتاق نشيمني از آن خود داشتند؟) چه تعداد از زنان قبل از بيست و يك سالگي بچه دار مي شوند. در يك كلام، از هشت صبح تا هشت شب چه مي كردند. از قرار معلوم، پولي نداشتند، به گفته پروفسور تروليان، چه دوست داشتند و چه نداشتند. پيش از آنكه كودكي را پشت سر بگذارند، احتمالاً در پانزده يا شانزده سالگي ازدواج مي كردند. بر اساس همين اطلاعات اندك، به اين نتيجه رسيديم كه بسيار عجيب بود اگر يكي از آنها نمايشنامه هاي شكسپير را مي نوشت. تصورش هم محال است كه زني در زمان شكسپير نبوغ شكسپير را داشته باشد. زيرا نبوغي نظير نبوغ شكسپير در ميان كارگران و بي سوادان و خدمتكاران به وجود نمي آيد. امروز اين نبوغ در ميان طبقات كارگر به وجود نمي آيد. پس چگونه ممكن بود در ميان زناني پديدار شود كه، به گفته پروفسور تروليان، كارشان قبل از پايان نوجواني شروع مي شد و اجبار والدين و قدرت قانون و سنت اجتماعي آنها را وا مي داشت تا به آن تن دهند؟
هر زني كه در قرن شانزده با استعدادي شگفت به دنيا مي آمد قطعاً ديوانه مي شد، خود را مي كشت، يا عمر خود را در كلبه اي بيرون دهكده در انزوا مي گذراند، و مردم او را نيمه ساحر يا نيمه جادوگر مي پنداشتند، و از او مي ترسيدند و مسخره اش مي كردند زيرا با اندكي مهارت در روان شناسي مي توان دريافت كه دختر بسيار با استعدادي كه تلاش مي كرد تا استعدادش را در عرصه شعر بكار گيرد، آن قدر با مانع روبه رو مي شد . آن قدر غرايز متضاد خودش او را عذاب مي داد و از درون مي خورد كه سلامتي و عقلش حتماً زايل مي شد.
در وهله نخست، حتي تا اوايل قرن نوزدهم داشتن اتاقي از آن خود، چه رسد به اتاقي ساكت و بدن سروصدا، براي زن غير ممكن بود، مگر آنكه والدين او بسيار متمول يا از اشراف والا مقام بودند. ار آنجا كه پول توجيبي او، كه به بزرگواري پدرش بستگي داشت، تنها براي هزينه رخت و لباسش كفايت مي كرد، از امكاناتي كه حتي مردان فقير داشتند محروم بود. مشكلات مادي هولناك بوده اما مشكلات معنوي به مراتب از آنها بدتر بود. در اين مورد ديگر بي اعتنايي نبود. خصومت و عناد بود. بديهي است كه حتي در قرن نوزدهم زني ترغيب نمي شد كه هنرمند شود. به عكس، تحقير مي شد، كتك مي خورد، موعظه مي شنيد و تهديد مي شد. حتماً ذهنش به دليل لزوم اعتراض به اين و مخالفت با آن فرسوده مي شد و نشاط و سرزندگي اش كاهش مي يافت. زيرا در اينجا باز هم در شعاع همان عقده مردانگي بسيار جالب و مبهمي قرار مي گيريم كه تأثير زيادي بر جنبش زنان داشته است. همان ميل و آرزوي ريشه دار نه اينكه زن حقير و فرودست باشد، اينكه مرد بدتر باشد، و اين موضوع مرد را در همه عرصه ها در مقابل ما قرار مي دهد، نه تنها در حوزه هنر، بلكه در حوزه سياست هم راه را سد مي كند.
در اواخر قرن هيجدهم، صدها زن از راه ترجمه يا نوشتن تعداد بي شماري رمان بد كه حتي در كتايهاي درسي هم ديگر اسمي از آنها نيست به كسب درآمد پرداختند تا بر مبلغ كمك درسي خود بيفزايد يا خانواده هايشان را نجات دهند.فعاليت ذهني شديد زنان در اواخر قرن هيجدهم، گفتگو، گردهمايي، نوشتن مقاله درباره شكسپير، ترجمه كتابهاي كلاسيك، بر اين واقعيت استوار بود كه زنان مي توانستند از راه نوشتن درآمد كسب كنند. سالهاي پاياني قرن هيجدهم تغييري رخ داد. زن طبقه متوسط نوشتن را آغاز كرد.
اكنون به اوايل قرن نوزدهم مي رسيم زنان شروع به نوشتن كردند اما چرا همه اين كتابها، به استثناء تعداد كمي، رمان هستند؟ اگر زني مي نوشت، مي بايست در اتاق نشيمن عمومي بنويسد. زنان هرگز نيم ساعت هم ندارند كه بتوانند آن را از آن خود بدانند. هميشه مزاحم كارش مي شدند. با وجود اين، نوشتن نثر و داستان در آن اتاق نشيمن آسانتر بود تا سرودن شعر يا نوشتن نمايشنامه، زيرا تمركز كمتري لازم داشت.
شگفت آور است كه چگونه زنان مي توانستند همه اين كارها را انجام دهند. زيرا اتاق كار جداگانه اي كه نداشتند كه به آن پناه ببرند و بيشتر كارشان مي بايست در اتاق نشيمن عمومي، با انواع واقسام مزاحمتهاي غير منتظره، انجام مي شد. مراقب بودند كه خدمتكاران يا مهمانان يا هيچ شخص ديگري جز اعضاي خانواده خودش بو نبرند كه مشغول نوشتن است. از طرف ديگر، تنها آموزش ادبي يك زن در اوايل قرن نوزدهم مشاهده شخصيت و تحليل احساسات بود. حساسيت او قرنها از طريق تأثيرات اتاق نشيمن عمومي پرورش يافته بود. احساسات مردم بر او تأثير گذاشته بود، روابط افراد همواره پيش چشمانش بود. بنابراين، هنگامي كه زن طبقه متوسط به نوشتن پرداخت، طبيعتاً رمان نوشت.
از آنجا كه رمان اين تناسب را با زندگي واقعي دارد، ارزشهاي آن كم و بيش همان ارزشهاي زندگي واقعي است. اما آشكار است كه ارزشهاي زنان اغلب با ارزشهايي كه به دست جنسيت ديگر وضع شده متفاوت است، طبيعتاً چنين است. با اين حال، اين ارزشهاي مردانه است كه غالب مي شود. مثال پيش پا افتاده اش اين است كه فوتبال و ورزش« مهم» هستند، و مد پرستي و خريدن لباس« بي ارزش». و اين ارزشهاي ناگزير از زندگي به داستان منتقل مي شوند. منتقد مي پندارد و فلان كتاب مهم است چون درباره جنگ است، و بهمان كتاب بي اهميت است زيرا با احساسات زنان در اتاق نشيمن مي پردازد. بنابراين، كل ساختار رمان اوايل قرن نوزده، در صورتي كه رمان نويس زن بود، ساخته و پرداخته ذهني بود كه قدري از مسير مستقيم خود منحرف شده، و مجبور شده بود ديد واضح و روشن خود را به نفع قدرتي بيرون از خود تغيير دهد.
زنان رمان نويس قرن 19 با مشکلاتی روبرو بودند. در آن جامعه كاملاً پدر سالار، زن نويسنده ارزشهاي خود را در جهت نظر ديگران تغيير داده بود. از آن هزار زني كه در آن عصر رمان نوشتند، تنها جين آستن و اميلي برونته هشدارهاي پي در پي معلم سختگير را به كلي ناديده گرفتند- اين طور بنويس، آنطور فكر كن. تنها اين دونفر آن صداي سمج و مداوم را نمي شنيدند كه گاهي غر مي زد، گاهي از سر بزرگواري تشويق مي كرد، گاهي تحكم مي كرد، گاهي اندوهگين بود، گاهي شگفت زده، گاهي خشمگين، گاهي مهربان، همان صدايي كه نمي تواند زنان را به حال خود بگذارد، بلكه بايد مانند معلمي با وجدان مدام به آنها تذكر بدهد.
زنان مورد توهين و سرزنش قرار می گرفتند.و برخی انتقادات آنها را دلسرد می کرد.اما مهم تر از همه؛
زنان رمان نويس هنگامي كه مي خواستند افكارشان را روي كاغذ بياورند، هيچ سنتي پشت سر خود نداشتند، يا اين سنت آن قدر مختصر و ناچيز بود كه كمك چنداني به آنها نمي كرد. زيرا ما اگر زن هستيم، از طريق مادرانمان فكر مي كنيم. بي فايده است كه براي كمك گرفتن به سراغ نويسندگان بزرگ مرد برويم، هر قدر هم از خواندن آثارشان لذت ببريم . وزن، شتاب و گام ذهن مرد به قدري با خصوصيات ذهني زن متفاوت است كه زن نمي تواند چيز زيادي از او بياموزد. احتمالاً هنگامي كه زن نويسنده قلم بر كاغذ گذاشت، نخسين چيزي كه فهميد اين بود كه جمله مشتركي براي استفاده او وجود ندارد.
اما با تمام مشكلات زنان قلم بر صفحه گذاشتن و نوشتن، هر آنچه را كه سالها در قلبهاي آنها انباشته شده بود و به اين ترتيب كتابخانه ها امروز مملو از كتابهايي است كه زنان آنها را خلق كرده اند.
شايد سادگي طبيعي، و دوران حماسه آفريني در نوشته هاي زنان به پايان رسيده باشد. شايد خواندن و نقد قلمرو وسيعتر و ظرافت بيشتري به او بخشيده باشد. شايد ميل به نوشتن زندگينامه شخصي پايان گرفته است. شايد زنان نوشتن را به عنوان هنر، و نه به عنوان شيوه اي براي بيان خود آغاز كرده باشند. شايد بتوان پاسخ بسياري از اين سئوالات را در ميان همين رمانهاي جديد يافت.
مردان در ادبيات تنها به عنوان معشوق زنان تصوير مي شدند . فضاي جامعه بعد از قرن 19 عوض شد، اكنون در نوشته ها نيز اين موضوع هويدا بود، كه زن و مرد در كنار هم به عنوان دو دوست و همكار كار مي كردند و ديگر معشوقه هم به حساب نمي آمدند آنها با هم و در كنار هم با روش مسالمت آميز به همكاري مي پرداختند. نوع نوشته ها عوض شد، مردان ديگر براي زنان جناح مخالف نبودند و لازم نبود وقتشان را با پرخاش كردن به آنها هدر بدهند. زن آزادانه مي توانست درباره مرد انتقاد كند بجاي اينكه بخواهد يا مجبور باشد در مورد او مبالغه كند.
وكلام آخر اینکه : جاي بسي تأسف است اگر زنان مانند مردان بنويسند، يا مانند مردان زندگي كنند، يا ظاهرشان شبيه مردان باشد، زيرا اگر اين دو جنسيت- با توجه به وسعت و تنوع دنيا- تا اين حد بي كفايت اند، چگونه مي خواهيم تنها با يك جنسيت سر كنيم؟
دو جنسيت بايد با هم تشريك مساعي كنند. در انسان غريزه اي عميق، اگرچه غير منطقي، به نفع اين نظريه وجود دارد كه اتحاد زن و مرد بالاترين رضايت و كاملترين شادماني را پديد مي آورد.
بر هر يك از زن و مرد دو نيرو حاكم است، يكي مذكر و ديگري مؤنث، در مغز مرد، مرد بر زن حاكم است؛ و در مغز زن، زن بر مرد. وضعيت عادي و آسايش خاطر زماني برقرار مي شود كه اين دو در هماهنگي با يكديگر زندگي مي كنند و از نظر روحي تشريك مساعي داشته باشند. اگر مرد باشيد، قسمت زنانه مغز بايد همچنان تأثير گذار باشد، زن نيز بايد با مرد درون خويش در ارتباط باشد.
كولريج مي گويد: ذهن بزرگ دو جنسي است. مسلماً منظور او اين نبوده كه چنين ذهني همدلي خاصي با زنان دارد، و مدافع حقوق آنهاست، يا خود را وقف تفسير آنها از جهان مي كند. شايد ذهن دو جنس كمتر از ذهن تك جنسي به چنين تمايزاتي قائل باشد. شايد منظور او اين بود كه ذهن دو جنسي صدا را تشديد مي كند و نفوذپذير است. احساسات را بدون مانع منتقل مي كند؛ طبيعتاً خلاق، با نشاط و منسجم است.
يكي از نشانه هاي ذهن كاملاً پخته اين است كه به صورت خاص يا جداگانه درباره جنسيت فكر نمي كند، فراهم كردن چنين وضعيتي در حال حاضر به مراتب از هر زمان ديگري دشوارتر است.
فكر كردن درباره جنسيت خود مخرب است. زن بودن يا مرد بودن به صورت خالص و مطلق مخرب است، بايد زنانه- مردانه يا مردانه- زنانه بود. كوچكترين تأكيد بر هر ظلم و جوري براي زن مخرب است، حتي نبايد از روي انصاف و عدالت از آرماني دفاع كند، يا به هر شكلي آگاهانه به عنوان زن سخن بگويد. منظور من از به كار بردن كلمه« مخرب» بازي با كلمات نيست، هر آنچه با آن تعصب آگاهانه نوشته شود محكوم به مرگ است. اگر قرار است احساس كنيم تجربه خود را به تمامي به ما منتقل مي كند، كل ذهن بايد كاملاً باز باشد. بايد آزادي وجود داشته باشد و همين طور آرامش.
گمان مي كنم انتقاد شود كه در سراسر اين صحبتها براي مسائل مادي بيش از حد اهميت قائل شده ايم. اما واقعيت ناخوشايند اين است كه نظريه اي كه مي گويد نبوغ شاعرانه هر جا بخواهد، به يك ميزان در ميان فقير و غني، پديدار مي شود، چندان به حقيقت نزديك نيست. شاعر فقير نه در اين روزها و نه در دويست سال اخير كوچكترين شانسي نداشته....استقلال فكري به عوامل مادي وابسته است. شعر به استقلال فكري وابسته است. وزنان هميشه فقير بوده اند، نه فقط در دويست سال اخير، بلكه از آغاز تاريخ پس زنان كوچكترين شانسي براي سرودن شعر نداشتند. به همين دليل است كه ويرجينيا وولف اين اندازه روي پول و اتاقي از آن خود تأكيد مي كند.
«پس وقتي از شما مي خواهم پول در بياوريد و اتاقي از آن خود داشته باشيد، در واقع از شما مي خواهم در حضور واقعيت زندگي كنيد، به نظر مي رسد زندگي پر تحركي باشد، چه بتوانيم آن را منتقل كنيم و چه نتوانيم. بايد از شما تمنا كنم مسئوليتهاي خود را يادآوريد، والاتر و معنويتر باشيد، بايد به شما يادآوري كنم كه مسئوليت سنگيني بر دوش داريد، و مي توانيد تأثير عمده اي بر آينده بگذاريد. مي خواهم به اختصار و بدون تكلف بگويم بسيار مهم است كه خودمان باشيم و نه هيچ چيز ديگري. به شما مي گويم رؤياي تأثير گذاشتن بر ديگران را از سر بيرون كنيد. درباره خود مسائل فكر كنيد.
در سال 1866 در انگلستان دست كم دو كالج براي زنان وجود داشته، و از سال 1880 زن متأهل قانوناً حق مالكيت داشته، و در 1919، به او حق رأي داده شده- امروزه ورود به بيشتر مشاغل به روي شما باز شده، وقتي درباره اين امتيازات بزرگ و مدت زماني كه زنان از آنها بهره برده اند تأمل كنيد، و اين واقعيت را در نظر بگيريد كه در حال حاضر تقريباً دو هزار زن قادرند از راههاي مختلف بيش از پانصد پوند در سال درآمد داشته باشند، مي پذيرند كه بهانه نداشتن فرصت، آموزش، تشويق، فراغت و پول ديگر پذيرفته نيست.»
« فقط به فكر پريدن باش!»

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

روز دانشجو مبارک


ایکاش آزادی را در این دیار زبان سخن بود.
ایکاش با آزادی هم در این دیار زبان سخن بود.

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

بازداشت و محرومیت جامعه شناسان


لیست دانش آموختگان جامعه شناسی که بازداشت بودند و یا اکنون در بازداشت بسر میبرند و همچنین دانش آموختگانی که برای چند ترم از تحصیل محروم گشته اند

عماد الدین باقی کارشناس ارشد جامعه شناسی و عضو انجمن جامعه شناسی ایران و دریافت جوایز از (بنیاد جوایزمطبوعاتی بریتانیا – شجاعت مدنی از بنیاد پارکینسون –کمیسیون ملی حقوق بشر فرانسه )
حسام سعادت دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران بازداشت 30 خرداد (3 سال حبس تعزیری و اکنون با قرار وثیقه آزاد می باشد
جعفر ابراهیمی فارغ التحصیل رشته جامعه شناسی معلم دارای بیماری گوارش و دیسک گردن و عضو شورای عمومی دفتر تحکیم وحدت
فرزاد کلبعلی دانشجوی ترم آخردکتری جامعه شناسی سیاسی دانشگاه تهران بازداشت 16 آذر
محمد رضایی جلایی پور دانشجوی جامعه شناسی در ستاد میر حسن موسوی فعالیت داشته است
سمیه توحید لو دانشجوی دکتری جامعه شناسی دانشگاه تهران در ستاد میر حسن موسوی فعالیت داشته است
جلوه جواهری دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه شیراز بازداشت 30آبان و یک ترم نیز از تحصل محروم گشته بود.
زهرا پور عزیزی دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران بازداشت در روز عاشورا
محسن امانی دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه پیام نور محل بازداشت میدان ونک
ابراهیم خلیلی مقدم لیسانس جامعه شناسی بازداشت 27 شهریور و محل بازداشت میدان انقلاب
سعید خسرو آبادی دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه شیراز بازداشت 16 آذر اکنون با قرار وثیقه 50 میلیون تومان آزاد می باشد و یک ترم محروم از تحصیل
محسن فاتحی دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران دانشجوی ستاره دار
حسین حیدری دانشجوی ارشد جامعه شناسی بازداشت
زینب پیغمبر زاده دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه تهران 2 سال حبس تعلیقی و 2 ترم محروم از تحصیل
یاشار دارالشفا، دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران، پنجشنبه شب در هجوم ماموران امنیتی به خانه اش بازداشت شد
سمیه رشیدی بازداشت در آذرماه 1388 فارغ التحصیل کارشناسی جامعه شناسی (ایشان در رشته کارشناسی ارشد مطالعات زنان قبول شدند اما به جهت ستاره دار بودن از ادامه تحصل باز ماندند. ایشان فعال در دفاع از حقوق زنان هستند.
علی رفاهی بازداشت دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
محسن جعفری مقدم بازداشت دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
سمیه آشنایی دانشجوی جامعه شناسی که پس از سه ترم تحصیل به اتهام بهایی بودن از دانشگاه اخراج شدند
سعید خسروآبادی دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی نیز از تحصیل محروم شد
حسام سلامت” شاگرد اول کنکوردکترای جامعه شناسی که جامعه شناسی دانشگاه تهران قبول شده بود، از 30 خرداد گذشته درزندان است و به دوسال حبس تعزیری محکوم شده است

دانشجویان محروم از تحصیل دانشجوی علوم اجتماعی
مجتبی بیات 2ترم
فرید هاشمی 2ترم
جولان فرهادی 2ترم
شاهو رستگاری 1ترم
مصطفی احمد زاده 1ترم
فرهاد قربان زاده 1ترم
سحر رضازاده 1ترم
پگاه حمزه ای 1ترم
فاطمه هزار خانی 1ترم
سارا اسمی زاده 1ترم
الهه علی پور 1ترم
احسان جوانمرد 1ترم
سایر ارفیعی 1ترم
زهرا کمالی 2 ترم
مهدی حمیدی شفیق


همچنین دانشجویانی که به آشوب و بلوا متهم شده اند.
لقمان قدیری دانشجوی کارشناس ارشد جامعه شناسی دانشگاه شیراز
سجاد فتاحی دانشجوی کارشناس ارشد جامعه شناسی دانشگاه شیراز
نسیم دالوند کارشناس جامعه شناسی
ندا ضغیمی کارشناس جامعه شناسی

نقل از سایت اندیشکده جامعه شناسی

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

تکیه زدن برجای استالین

آنها که جامعه شناسی را اسلامی می خواهند!

از ابتدای انقلاب پنجاه وهفت تاکنون جامعه شناسی رشته ای مسئله ساز بوده است. وشریعتی که زمانی نماد روشنفکری و ایستادگی در مقابل سنتهای نادرست بود و درصدد تفسیر نوینی از مذهب اسلام، جوانان بسیاری راجذب جامعه شناسی می کرد. نامی ممنوع که کتابهایش نیز کمابیش پنهانی دست به دست می گشت. و ناگفته همراهی جامعه شناسی با نام او ورود به عرصه ای ممنوع بود.
زمان می گذشت و شریعتی رنگ می باخت اما جامعه شناسی خود را می یافت . رها از غبار ایدئولوژی ها و بازی های سیاسی ای که بلد نبود.
جامعه شناسی راه خود می رفت و می رود؛ آکادمیک و علمی، اما گویی دیگران آن گونه می خواهندش که «باید»...
در تمام مدتی که در دانشگاه جامعه شناسی خواندم و درس دادم و پژوهش کردم نه به من آموختند و نه من به کسی آموختم که جامعه شناسی باید در ید قدرت باشد یا برعلیه آن. جامعه شناسی، جامعه شناسی است، مانند هر علم دیگری. مانند فیزیک و شیمی. فقط حوزه مطالعه شان فرق می کند و آرزوی بنیانگذار جامعه شناسی نیز جز این نبوده است.
و حال پرونده جدیدی برای جامعه شناسی باز شده است که در عمر نسبتا کوتاه جامعه شناسی بی سابقه است. آنان جامعه شناسی را اسلامی می خواهند! و این استالین و هم حزبی هایش را به یاد می آورد که جامعه شناسی را مارکسیسیتی می خواستند! بماند که داستان استالین به پایان نرسید و پرونده ی مارکسیست گرایی اش(که با مارکسیسم فاصله ها داشت)بسته شد و فقط از آن جامعه ای با انواع مشکلات علمی وعقب ماندگی های علمی... برجای ماند. بماند که جامعه شناسی مارکسیستی تکیه گاهی بنام مارکس و آرا و نوشته هایش داشت، آرایی که بهر حال متعلق به دوره مدرن است و اگر بعد ایدئولوژیک آن را کنار بگذاریم خدمتها به جامعه شناسی کرده است، جایگاه جامعه شناسی اسلامی و تکیه گاهش در کجاست؟!( نهایتا ابن خلدون و فارابی و ابن سینا؛ اندیشمندان ماقبل مدرنی که این واژه برایشان نامانوس است چه رسد به محتوای مدرن آن)
دیروز در دفترچه ثبت نام رشته های کارشناسی ارشد دیدم رشته جدیدی بنام جامعه شناسی انقلاب اسلامی نشانده اند(مجموعه پژوهش اجتماعی با دو گرایش جامعه شناسی انقلاب اسلامی و پژوهش اجتماعی)!
وقتی دکتر حسابی که دکترای فیزیک هسته ای داشته است به ایران می آید و از شاه وقت می خواهد که بودجه ای در اختیارش قرار دهد که دانشگاهی برای آموزش علم فیزیک تاسیس کند از او می پرسند فیزیک دیگر چیست؟ وقتی توضیحات دکتر حسابی فایده نمی بخشد می گوید همان شیمی است و وقتی شاه از شیمی هم چیزی نمی داند، می گوید زیست شناسی است و دست آخر شاه نتیجه می گیرد که شما می خواهید کیمیاگری را آموزش دهید!! و به او بودجه ای برای ساخت دانشگاه پلی تکنیک می دهد... به قول فلاسفه البته این قیاس مع الفارق است اما آن ها که پسوند انقلاب اسلامی را به جامعه شناسی چسبانده اند احتمالا گمان می کنند جامعه شناسی همان تاریخ است که باید در چارچوب یک زمان مشخص قرار گیرد ( آن هم نه تاریخ مدرن که تاریخ به روایتی که میرزابنویس های دربار می نوشتند)
این تکیه زدن بر جایگاه استالینی است که دیگر نه جایگاهی دارد و نه آبرویی. و جامعه شناسی دارد هم پای دیگر علوم در همه دانشگاه های دنیا گام به گام با فرضیه هایش و نظریه هایش و روش های علمی اش به پیش می رود. گالیله را به توبه وادار کردن آیا زمین را از چرخیدن به دور خورشید بازداشت؟!

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

دفاع از جامعه شناسی


جامعه شناسی وقتی متولد شد که جامعه ی غربی بعد از انقلاب صنعتی با اوج گیری مهاجرت به شهرها، صنعتی شدن نوپا، رشد آگاهی و بالا رفتن میزان آسیبهای اجتماعی روبرو بود و از همه مهمتر این تولد همراه بود با مطرح شدن چیزی بنام «جامعه» (و نه خدا و مذهب و فلسفه و سیاست) و اعلام این که « جامعه ورای افراد تشکیل دهنده اش است و جامعه می اندیشد و عمل می کند و ...» و این که واقعیت اجتماعی آن چیزی نیست که بخواهیم یا بتوانیم آن را پنهان کنیم؛ زیرا او در ساختارهای اجتماعی جریان دارد و حضورش را اعلام می کند.
واقعیت اجتماعی امر اخلاقی نیست که بخواهیم نصیحتش کنیم، فلسفه نیست که بتوانیم مدتی به فراموشی بسپریمش یا به گونه دیگری تاویلش کنیم. او خودش را با واقعیت های اجتماعی دیگر می نمایاند و در ارتباط متقابل با انها وارد عمل می شود. « پدیده اجتماعی با پدیده اجتماعی بررسی می شود و شناخته می شود»
هر پدیده اجتماعی کارکردی دارد که به مدد آن در جامعه حضور دارد و کسی نمی تواند آن را با بخشنامه و اساس نامه حذف کند . کارکردها، دژ کارکرد می شوند ، پنهان می شوند، اما نابود نمی شوند. آن ها مثل سلول های حیاتی زنده اند ولو کسی آن ها را نبیند. .. آن ها در رگ و پی ساختارهای اجتماعی حضور دارند تا زمانی که ساختارها به آن ها نیازداشته باشند.
تضاد ویژگی دیگر پدیده اجتماعی است. تضاد در جامعه و با جامعه است. نه نابود می شود و نه جامعه را نابود می کند. تضادها نیزبرای جامعه کارکرد دارند و.....
و بسیاری ویژگی های دیگر که هرکدام از جامعه شناسان آن را کشف کرده اند و به علم جامعه شناسی افزوده اند.
جامعه شناسی ایدئولوژی نیست، اساسنامه سیاسی نیست، دستورالعمل اخلاقی نیست، راه رستگاری هم نیست.
جامعه شناسی یک پدیده اجتماعی است با جامعه متولد شده و در جامعه رشد می کند و پدیده های اجتماعی ( نه توصیه های اخلاقی یا قوانین سیاسی یا بخشنامه های اداری) دلیل ایجاد وبقای آن هستند. مدرنیسم یکی از این پدیده های اجتماعی است که منجر به زاده شدن این علم شد اگر با مدرنیسم توانستیم خداحافظی کنیم با جامعه شناسی هم خواهیم توانست . این تازه فقط یکی از آن پدیده های اجتماعی است که در رشد و نمو جامعه شناسی دخالت داشته است.
این روزها سخن بر سر محدود کردن، خانه نشین کردن و حذف دوازده رشته علوم انسانی بر سر زبان است. جامعه شناسان، اندیشمندان حوزه علوم سیاسی، روانشناسان، حقوقدانان و دانشجویان این رشته ها ظاهرن آرامند اما وقتی سخن آغاز می کنی آن لایه پنهانی خود را آشکار می کند. نگرانی، اضطراب و ناامنی.... امروز دانشجویی با نگرانی از چرایی این حذف پرسید و من شروع کردم به دفاع از جامعه شناسی و در پایان دریافتم که جامعه شناسی نیازی به دفاع هم ندارد او همه لوازم کارکردی را برای حضور در جامعه دارد...

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

روزی روزگاری خرافات

یادم میاد بچه که بودم کاغذهایی به دستم می رسید که کسانی از لای در حیاط می انداختند داخل یا در مساجد و حرم امام رضا لای قران و مفاتیح می گذاشتند ؛ که توش مطالبی با این مضمون نوشته شده بود: «دیشب پدرم خواب دیده که امام رضا ناراحت است و وقتی از او دلیلش را پرسیده ایشان گریه کرده اند و بعد جواب داده اند ناراحتم از زنانی که لباس مردانه می پوشند و در خیابان راه می روند....( البته مضامین کمی فرق داشت؛ گاهی در باره مردانی بود که چشم چرانی می کردند... یا زنانی که در خانه با شوهرشان بدرفتاری می کردند و... اما یک وجه مشترک داشت مضامین آنچنان از کلیت برخوردار بود که خواننده به خودش شک می کرد که شاید این نگرانی امام یا پیامبر شامل او هم بشود مضامینی مثل لباس مردانه، بدرفتاری با شوهر، چشم چرانی و...) و در پایان نوشته این نکات می آمد: پرسیدم من باید چه کنم؟ وظیفه من چیست؟ ایشان عرض کردند برو و همه مسلمانها بگو که دل ما از آنهایی که این کارها را می کنند خون است و... ای کسی که این نوشته را خوانده ای بدان که این عریضه ای از طرف امام ... است و بر تو واجب و لازم است که از روی آن چهل بار بنویسی و به چهل نفر بدهی اگر این کار را نکنی تا چهل روز دیگر کور می شوی...( گاهی می میری...یا والدینت را ازدست می دهی ... یا یکی از عزیزانت بیماری صعب العلاجی می گیرد و....)
خب کمابیش دوران این نوع نوشته ها گذشته و لااقل در بین افراد باسواد از رونق افتاده و کسی از ننوشتن این مطالب و عدم انتشار آن هراسی به دل راه نمی دهد.اما به مطلب زیر توجه کنید:
« یک استثنا در اکتبر 2010 : پنج جمعه، پنج شنبه و پنج یکشنبه همه در یک ماه وجود دارد. فقط 823 سال این اتفاق می افتد که با خبردادن تبدیل به کیسه های پول می شود به هشت نفر از دوستانتان خبر دهید و برکت در چهار روز بدستتان می رسد. براساس فنگ شویی»
این متن اس ام اسی بود که چند روز پیش بدستم رسید در این باره نظرتون چیه؟

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

چالشهای زنان هنرمند ایرانی


کسی را می شناسم من
دیروز با دوستی صحبت می کردم درباره آموزشهای هنری و معضلاتش در ایران... تا به اینجا رسیدیم که چندین ساله اموزش دختران به اجازه والدین –پدر- وابسته شده. از فرستادن آنها به مدرسه بگیر تا دانشگاه و اموزشگاههای هنری ... و حالا که بالاخره به هر دلیلی راه برای آموزشهای عمومی نسبتن هموار شده آموزشهای هنری همچنان درگیر پیچ و تابهای تعصبات و باورهای عرفی و دینی و... باقی مونده. وقتی سرگذشت زنان آواز یا موسیقی یا سینما و تئاتر را در ایران می شنویم حس عجیبی پیدا می کنیم از مبارزه انها برای یک خواسته ی خیلی ساده مثلن خواندن یا بازی کردن روی صحنه یا .. و اندوهی که وجودمان را فرا می گیرد از رنج ومحنتهایی که آنها نسبت به همگنان مردشان در همان رشته متحمل شده اند کسی مثل پوران با آن صدای اسمانی و زلال که آخرش هم سرطان امانش را می گیرد یا هایده و دلکش و ... یا هنرمندانی مانند سوسن تسلیمی و شهلا ریاحی و ... ولی اینها هرچند به دشواری بالاخره توانسته اند به پایگاه خود دست یابند. اما در زمانه ی کنونی راه هنر و آموزشهای هنری آنچنان ناهموار است که می بیبنیم در این سی ساله در عرصه آواز، ستاره ای ندرخشیده است و در عرصه موسیقی و تئاتر و سینما هم هرکسی هنری نشان داده است، خیلی زود به حاشیه رفته که ستاره سازی ممنوع بوده است و..
ما در بررسی ممنوعیتها برای آموزشهای هنری دختران با سه عرصه روبروییم: عرصه خصوصی و عرصه عمومی و عرصه دولتی.
در عرصه دولتی از ابتدای انقلاب تاکنون تلاش بر محدودیت و ممنوعیت زنان در هنر بوده است . از موسیقی و رقص و آواز و بازیگری بگیر تا مجسمه سازی و نقاشی و ... و تلاش شده است که خلاقیتهای هنری زنان یا کاملن نادیده گرفته شود یا با وضع قوانینی محدود کننده به خاموشی گراید و یا به عرصه های دیگری که به نظر آنها کم خطرتر!!! قلمداد می شده سوق داده شود مثل عکاسی و نقاشی و بویژه صنایع دستی... قوانینی که در بطن خود اشاعه دهنده ی انواع توهینها به زنان هنرمند بود . وقتی قانون به صراحت دلیل محدودیت زنان در عرصه بازیگری یا آواز را و دلیل ممنوعیت رقص را اشاعه فحشا اعلام می کند آیا راه برای این تصوربازنخواهد شد که زنان بازیگر یا خواننده در معرض فسادند و رقصنده ها هم که کلن فاسدند؟! و کدام زنی هرچند مقتدر می تواند در مقابل چنین تندبادی بایستد؟ که در جامعه ما ایستاده اند!
برای مقایسه بهتر خواننده ای مثل هایده را در نظر بگیریم . او فقط با مخالفت پدرش و همسرش روبرو بوده است و وقتی از سلطه آنها خود را رها می کند دیگر با موانع قانونی و عرفی که قانون به آن دامن می زند روبرو نیست.
بنابراین این عرصه بررسی قوانینی را دربرمی گیرد که بنایش محدودیت زنان است و از بازگویی آن نیز هیچ ابایی نداشته اند. این قوانین به همه عرصه های هنری و حتی ادبیات و داستان و شعر نیز هجوم آورد؛ خلق هر اثر هنری برای زنان، توسط زنان و درباره زنان باید تابع قوانینی خاص می شد؛ سانسور.
بنابراین قوانین :
زنان در برخی عرصه ها مطلقن نباید فعالیت کنند؛ آواز، رقص
زنان در برخی عرصه ها با رعایت قوانین که به مراتب سخت تراز قوانین مربوط به مردان در همان زمینه است می توانند فعالیت کنند مثل بازیگری سینما و تئاتر و موسیقی ( موسیقی با محدودیت بیشتری)
زنان می توانند به فعالیت هنری خود با رعایت بسیاری از شرایط و نه صرفن قوانین ادامه دهند. هنرهایی مثل عکاسی و صنایع دستی و خطاطی( ین شرایط نانوشته به حداقل رساندن روابط و برخورد زنان با مردان است)
حضور زنان در سوژه های هنری باید با رعایت اخلاق و تقوایی باشد که سفارش شده . آنها باید عفیف، نجیب، آرام، متین، محجبه باشند طوری که گویی در اجتماع زنی برخلاف اینها وجود ندارد. حتی سخن گفت از اشیا با صفاتی که ممکن است یادآور زنانگی باشد ممنوع است . سخن گفتن در ادبیات داستانی از سینه کوه و اتاق لخت و...
باری برعرصه دولتی حرجی نیست که آنها به قصد قربه الی الله آمده اند و می خواهند خلایق را راهی بهشت کنند آنهم فقط از راه خودشان و باور ندارند که راههای رسیدن به خدا به اندازه خلایق است.

در عرصه عمومی اما داستان چیزی دیگری است مردم چه مرد و چه زن دوست دارند آواز زیبای زنی را بشنوند یا حتی به حرکات موزون و طناز او نگاه کنند و گاهی از او تقلیدی هم بکنند یا فیلمهایی را ببینند که زنان هنرپیشه بدون حجاب در آن باز ی می کنند مثل فیلمهای قبل از انقلاب اما دوست دارند اینها مربوط به گذشته باشد. آنها از هنرمندی که امروزه آنهم در ایران این کار را بکند خشنود نیستند. آنها بهتر می دانند هنرمندان در همان لس انجلس به کار خود مشغول باشند یا فیلمها همان فیلمهای قدیمی فردین و بیک و بهروز و ... باشد. حالا اگه خیلی دلشان خواست اجرای زنده ای هم ببینند میروند دوبی یا ارمنستان و برمی گردند.در ته ذهن اینها هنرمندان فاسدند و دامن خانواده شان را آلوده می کنند!
انها عادت دارند درباره زندگی شخصی هنرمندان پچ پچ کنند و حتی آن را وارونه نشان دهند. برخورد عرصه عمومی به خصوص در مردان معطوف به دخترانشان است؛ مبادا ورود آن ها یا ارج گذاریشان باعث کشش دخترشان به این نوع هنر شود ! بازگشایی مدارس هنری دخترانه شاید یکی از نگرانی های عمده عرصه عمومی است که عرصه دولتی آن را پوشش می دهد. (وقتی قوانین با قید رواج فحشا و فساد از هنر یاد می کند) جامعه طالب زیبایی از هر نوعی هست اما نمی خواهد در خلق آن شراکتی یا دخالتی داشته باشد. تغییر این عرصه به زمان و اموزش نیاز دارد.
و اما عرصه خصوصی که فاصله ظریفی با عرصه عمومی دارد و روابط خانواده و اعضایش را دربر می گیرد. در جامعه ی ما همواره مردان تصمیم گیرنده اند بنابراین سرنوشت هنری دختران نیز در ید مردان خانوده اعم از پدر و برادر و همسر است. که طبیعتن با توجه دو عرصه عمومی و دولتی و نگاه غضب آلود آنها به هنر کمتر پدر یا برادری یا همسری این عرصه را برای زنان هنرمند باز می گذارد. اگرهمسر شهلا ریاحی پای او را به عرصه هنر باز کرد که این هنرمند از او سپاسگزاری می کند، به این دلیل بود که سایر عرصه ها ممانعتی نداشتند. اما اکنون زنان و مردانی می توانند دخترانشان را در این عرصه یاری دهند که باورهایی را که در عرصه عمومی و دولتی رایج است باور نداشته باشند و بتوانند در دخترانشان این مقاومت را ایجاد کنند که بدون هراس به خلاقیتهای هنری شان ادامه دهند.
اما متاسفانه مردانی را می شناسم ، به وفور، از یادگاران دهه شصت که همنوا با عرصه دولتی و عمومی به تحقیر و ممنوعیت و محدودیت دخترانشان در فعالیتهای هنری مشغولند و استعدادها را می سوزانند و اگر دوره هایی از کتاب سوزی در حافظه تاریخ مانده باشد اینهم دوره ای است از سوختن استعدادها...
و خوشبختانه زنان و دخترانی را می شناسم من ، به وفور، که علیرغم همه موانع و محدودیت های نفس گیر به آموزشهای هنری مشغولند. سازهایی که در خفا نواخته می شود، صداهایی که در خفا به آواز بلند می شود و بومهایی که در خفا رنگ می گیرد.... زنانی که حتی از پشتوانه ی یاری مردانی چون همسر اسماعیل ریاحی، قوامی، خالقی،... محرومند.

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

لایحه حمایت از خانواده: تبدیل خانواده به خانه سکس!؟

گفتگوی رادیو فردا درباره نقد لایحه حمایت از خانواده با علی طایفی

لایحه حمایت از خانواده که درطی سالهای اخیر ازسوی جناح محافظه کار نمایندگان مجلس درایران طرح و پیگیری شده است. این لایحه بانگرش مردخواهانه در ضدیت کامل با حقوق زنان و حتی کودکان در جامعه تدوین شده است. دراین قسمت از گفتگو به ابعاد دیگری از پیامدهای تصویب این لایحه پرداخته می شود.در حالى که همه گروه هاى مختلف زنان از مدرن تا سنتى، از اصلاح طلب تا محافظه کار، یکپارچه در تلاش اند تا جلوى تصویب این لایحه را بگیرند، در گفت و گوى ویژه این هفته رادیو فردا، على طائفى، جامعه شناس ساکن سوئد، پاسخگوى پرسش هاى ماست. پرسش هایى که در پى کنکاشى در حال و آینده زندگى مردان ایرانى و تاثیر تصویب لایحه حمایت از خانواده بر آنهاست.
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید.

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

محسن نامجو


«همش دلم می گیره...»
دلم برای شنیدن آواز جدیدی از او تنگ شده. وقتی آهنگاشو می شنوم حس خوبی از تازگی بهم میده؛ با خودم میگم:اینا اون حرفاییه که منم دلم می خواسته بگم اما زبان گفتنش رو پیدا نکردم! شروع مدرسه ها، شاید، منو یاد آهنگ «دهه شصت» انداخت:

روزی که خرید مادر/کیف مدرسه؛ قرمز،چمدانی، کلاس اول با کلید./ روزی که سخت حل می شد/ اصل هندسه/ دبیر همدانی /صد کاروان شهید./ روزی که مرد خواهد جان بچگی/ روزی که حسرت واجب است بر تو.

روزی که رفت از یاد/ روزی که داد بر باد / شهر کلان که روزی علی آباد.../ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ تا باد چنین باد/ دادوبیداد/ که تا باد چنین باد

روزی که خط کش تصویری شکست/ میانه ی تنبیه/ روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود./ روز درک تضاد، تبعیض/ تفاخر، ترجیح/ روزلکه ی آب شور چشمت،/ بر غلط دیکته..../ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو/ روز حسرت یک یارفیکس بودن در تیم مدرسه/ روز اشاعه سخنان نوآموخته/ روز تعریف پرهیجان فیلم هندی/ روزی که رید بر تو دختر همسایه / روزی که درید پدرت را کشور همسایه/ روزی که مرد از در بسته، ز پنجره تو آمد.

روزی که دو کانال بود/ یک به جنگ می رفت،/ از دو واتو واتو آمد./ روزی که رفت از یاد / روزی که ماند در یاد / شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود/ روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود/ روزی که ریش/ روزی که زیر بغل پاره/ روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود/ روزی که دادرس هنوز مایکل نبود، کرک بود/ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روزی که چمران در پارک وی آرام خسبید/ روزی که فوزیه در کربلا شد شهید/ روزی که شاه رفت، جمهوری اجرانده شد/
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود/ روزی که مهتاب بود/ سراب ناب بود/ آن نوشابه که هشت ساله کنار / حضرت معصومه خوردمش/ مادر خریده بود/ سبز بود/ سون آپ بود....

روزی که شهوت هنوز در نیمه شهر بود/ روزی که در استعاره ی فلک/ قطره، بحر بود/ روزی که دنیا تمام می شد/ هر هفته/ جمعه ها، غروب/ روزی که آخرین لذت گزارش هفتگی بود/ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...

روزی که سرد بود/ حرام شطرنج و تخته نرد بود/ تنها حلال باری/ این رنگ و روی زرد/ تنها حلال/ افیون و گرد بود/ روزی که یاد بزرگان/ دیدارها/ قلب درد بود.

روزی که پایان بود/ پادگان بود/ تهران نبود/ خیابان بود/ دشت آزادگان بود/......*/ خشم شدید برف روب فقیر/ روح جهان کارگری/ پله ی عبور/ انگشت یخ زده ی پسرک روزنامه فروش/ یخ شکسته با اشاره ی انگشت/ عقده به تیراژ پنج هزارتا/ از آسمان میکروفن می بارید/ جبرا"/ گوساله هم یکی را بلعید/ سهوا"

دختر به نام نل/ در هیاهوی شهر بود/ در جستجوی عدن ابد/ پارادایس بود/ در پشت موهای ریخته بر چشم/ برادرش یابوهای منفصل/ از گردن پدربزرگ/ در لای چرخ کالسکه/ در لای عین چرخ کالسکه/ در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه/ در لای چرخ چرخش/ اینهمه بازی روزگار:

بسی رنج بردیم در این سال سی
که فقط رنج برده باشیم... مرسی... مرسی....

اگه تا حالا نشنیدین برین گوش کنین..

*جای خالی را نتونستم خوب بشنوم اگه برام بفرستید ممنون میشم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

مسعود بهنود


برای روز تولدش

از روزی که با نوشته های او آشنا شده ام ، سعی کرده ام نه از خواندن نوشته ای از او بازمانم و نه از دنبال کردن گفتگوهایش در تلویزیون فارسی بی بی سی .
او را از مقالاتش در روزنامه های توس و عصرآزادگان و بهار و بطورکلی روزنامه هایی که مخالفان اصلاحات آنرا روزنامه های زنجیری نامیدند، شناختم و بعد کتاب «دوحرف» و بعد «حرف دیگر» و بعد نوشته هایش در سایتش که هرشب انگار به خواندنش معتاد شده بودم. بخشی از پایان نامه ام در باره روشنفکران بود و با بسیاری از آنها مصاحبه کرده بودم. سال هفتاد و هشت بود و حال و هوای آن روزها بوی مرگ می داد و خبر قتل روشنفکران در گوشه و کنار. اما عجب آنکه هربار به هر کدام از روشنفکرانی که بیم جانشان می رفت زنگ زدم ، با اطمینانی وصف ناپذیر که هرگز از خاطرم نمی رود با من به گفتگو نشستند... هنوز خاطره آن دیدارها و گفتگوها را از یاد نبرده ام . دوستی به من شماره او را هم داد بارها و بارها زنگ زدم و کسی گوشی را بر نداشت. به دفتر روزنامه (شاید شرق یا بهار، چون آین روزنامه ها در مدت کوتاهی کار می کردند و تعطیل می شدند و با تغییر نام باز ادامه می دادند) رفتم، شاید از آن طریق اثری از او بیابم اما منشی آنجا آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت آقای بهنود ایران نیست و چند روز بعد بود که خبر دستگیری اش را شنیدم و بعد آن متن دفاعیه در تلویزیون و اعلام کناره گیری و بازنشستگی او از روزنامه نگاری! و با خود اندیشیدم تو هرگز بازنشسته نخواهی نشد و هیچ کسی هم نخواهد توانست بازنشسته ات کند. روزنامه نگاری با جان تو عجین شده .
کتابهای زیادی خوانده ام اما بی اغراق می گویم اصالت و صمیمیت و همدلی نابی در کلام او موج می زند که یکتا ست. «این سه زن»، «خانوم»، «امینه»، «از دل گریخته ها»، «دویست و هفتاد و پنج روز بازرگان» ، « پس از یازدهم سپتامبر»،« در دربند اما سبز»، « از سید ضیا تا بختیار»،«کشته شدگان بر سر قدرت» و...همه ویژگی مشترکی دارند: زبانی شیرین و قصه گو و عاری از تعصب توام با عینیت روزنامه نگارانه و مورخانه که مزیتی بی نظیر است.
سالهایی خیلی پیشتر از آن که بهنود را بشناسم از شیرین سخنی کسروی در کتاب «تاریخ آذربایجان» و «تاریخ مشروطه» لذت می بردم و حسی از اعجاب در من برمی انگیخت. با اینکه معنی بسیاری از کلمات را نمی دانستم و باید مرتب به معنی لغات مراجعه می کردم، بازهم زبانش فاخر و شیرین بود. اما با نوشته های بهنود که آشنا شدم همان اعجاب بود و همان زبان فاخر و همان ادبیات شیرین که مرا به ستایش وامی داشت اما بهنود چیزی داشت که شخصی مانند کسروی کم می آورد؛ بهنود یک روزنامه نگار و نویسنده و تاریخ نگار بیطرف بود که قضاوت نمی کرد، دشمنی نمی ورزید، با کینه از کسی- از هیچ کس- سخن نمی گفت و برای همینها ستودنی است. کسی در تاریخ این مرز و بوم پیدا شده که شما ذره ای از کینه در چهره و زبان و نوشته او نمی یابید. زبان و نوشته ی او تاکنون هرگز از کسی به ناروا یاد نکرده و در ایفای نقش یک منتقد یا نویسنده ی بیطرف یگانه بوده است.
قلم او در توصیف یک شاهزاده قاجار؛ خانوم ، همانقدر ملاحت و یگانگی و همدلی دارد که وقتی از هم بندی هایش در زندان اوین که مجرمین غیر سیاسی اند، می نویسد. در نقل حوادث تاریخی و حتی تفسیر آنها آنقدر بیطرف است که برخی را واقعا" عصبانی می کند. در توصیف شخصیت ها هرگز زبان جز به آنچه بوده اند، نگشوده است حتی آنها که تاریخ از خود رانده است.
می دانم این نوشته در خور عزیزی چون او نیست اما می خواستم بهانه ای باشد که تولدش را تبریک بگویم و آرزوی سلامتی و شادابی برایش داشته باشم .

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

آن زن

امروز سالگرد بازگشت اولین دسته ی اسرای ایرانی بود... این خبر مرا به سالهای دوری برد که هنوز جنگ جریان داشت و چشمهایی براه تا آنرا که انتظارش را می کشیدند بیاید، و دلهایی همیشه نگران و مضطرب. او را به یاد آوردم. سال 66 بود از دانشگاه تهران انتقالی گرفته بود یا انتقالش داده بودند؛ براحتی. در زمانی که انتقال گرفتن از یک دانشگاه به دانشگاه دیگر نشدنی بود تقریبا". اما او آمده بود و در حالیکه خودش را صبور و آرام نشان میداد توضیح می داد که «همسرم اسیر شده ... ما شش ماه بود که با هم ازدواج کرده بودیم . او هم دانشجو بود، رفت جبهه... » خوب چطور تازه عروسش را گذاشت؟ « نه دیگه خیلی هم تازه عروس نبودم شش ماه زندگی کرده بودیم» و طوری شش ماه را می گفت که انگار زمان زیادی بوده... « برمی گرده. زود... خودم خوابشو دیدم. هرشب خوابش رو می بینم. از اسیری حرفی نمی زنه انگار یه سفری رفته که زود برمی گرده...» و بعد به هم نزدیکتر شدیم به خانه اش رفتم که طبقه بالای منزل پدری اش بود و در ودیوار اتاقها پر از عکسهای او. جوانکی خوش چهره. برایم گفت که بنیاد شهید مفقود الجسد اعلام کرده اما او قبول نکرده و زمانی گذشت تا گفت که خانواده شوهرش حتی مراسم ختم گرفته اند، حتی قبری دارد در بهشت رضا ... « اما من نه رفته ام و نه می روم و نه می خواهم قبول کنم. او برمی گرده. وقت خداحافظی خودش گفت منتظرش باشم میاد» ... و ما هم به امیدهای او امید بسته بودیم و به خوابهای خوش او خوش بودیم. باور راسخی داشتیم که بر می گردد ... می دیدیم که کفشها و لباسهای مجلسی اش را گداشته بود که او بیاد تا بپوشد ولی نمی دانستیم از گریه هایی که در تنهایی داشت . گریه هایی که چشمان نازنینش را خیلی ضعیف کرد و کیسه اشکش را خشکاند و در آن سالها دوبار چشمش را عمل کرد تا فهمیدیم این چهره به ظاهر آرام و صبور درچه رنج جانکاهی است... اما او همچنان با سماجت انتظار می کشید. جنگ تمام شد. اسرا آمدند تا آخرین دسته، تا آخرین نفر ... و گمشده ی او نبود... حالا دیگر همه ما درگیر ماجرا شده بودیم به خانه هر اسیر تازه از راه رسیده ای رفت تا نشانه ای از او بیابد و نیافت اما مرگش را باور نکرد ... روزی به من گفت «گمان می کنم او رفته کویت شاید هم در عراق عاشق زن دیگری شده و ماندگار شده ... شاید دچار فراموشی شده و خانواده اش را از یاد برده...» و ما جرات نداشتیم بگوییم بنیاد شهید او را شهید اعلام کرده باورش کن... چند سالی از او دور بودم هشت سال و و قتی دوباره برگشتم و دیدمش ازدواج کرده بود با مردی که دوستش نداشت ... برایم گفت که با خانوده اش به عراق رفته اند و همه جا سراغش را گرفته اند اما خجالت کشیده به پدر ش بگوید به کویت هم بروند... به مناطق جنگی رفته و آنجایی را که او در آن جنگیده، پیدا کرده اند، برایش کنده اند با بیل، با بلدوزر... اما دریغ از کوچکترین اثر ... و با اندوهی آرام بدون آنکه اشکی بریزد گفت « ازدواج کردم شاید بیاید... می گویند وقتی به اوج نا امیدی برسی درهای امید باز می شود .. دوستش ندارم نه در حد او زیباست و نه در حد او مهربان و دوست داشنتی. فقط در یک جبهه می جنگیده اند... راستی اگر اثری از او دیدی یا شنیدی خبرم کن اسمش را که یادت هست ؟» ....

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

ما باز هم می مانیم

یکی ازمواردی که فروید در رابطه با تابو مورد بحث قرار می دهد، این است که در جوامعی که تابوها اهمیت درخور توجهی دارند اعتقاد برآن است که اگر فرد به هر دلیلی، عمدی یا غیرعمدی تابوشکنی کند یا خواهد مرد یا به بیماری شدیدی دچار خواهد شد. (فروید تابو را امری ممنوع و مقدس و در عین حال وحشت زا تعریف می کند)
درجلسه ی نسبتا" دوستانه ی دراین باره بحث می کردیم و مثالهایی هم که به ذهنمان میرسید بیان می کردیم. در رابطه با چیزی که در جامعه ما تابو است پرسیدم اگر فلان اتفاق بیفتد، چه می کنید؟
پاسخ هرکس براساس باورها و تجربیاتش بود ونشان میداد شکستن این تابو برایش سخت است یا اهمیت چندانی ندارد . سه نوع جواب داده شد: حالت اول: شکستن این تابو برایش خیلی سخت بود و تصورش را هم نمی کرد. حالت دوم: این تابو را قبلن شکسته بود و شکستن آن برایش لذت بخش بود. حالت سوم: ابایی از شکستن این تابو نداشتند اما تاکنون این کار را نکرده بودند اما به آن هم به عنوان امری مقدس نگاه نمی کردند....
هنوز بحث جریان داشت و به پایان نرسیده بود که کسی که این تابوشکنی برایش غیرممکن بود(حالت اول) دچار حالت تهوع و سرگیجه و افت فشار خون شد... و بقیه ی بحث را با حال بیمار گونه ای ادامه داد. ما وقتی حدس زدیم ممکن است از ناراحتی باشد سعی کردیم، بحث را ادامه دهیم و وارد حیطه ای که به نظر می رسید برای او مهم و مقدس یا تابو است نشویم.
اما ماجرا به این جا ختم نشد پس از پایان جلسه او از طریق تلفن و اس ام اس شروع به فحاشی به کسانی کرد که در این مورد موضع خنثی داشتند و تاکنون تابو شکنی نکرده بودند...( حالت سوم) او ما را گمراه خواند و گفت که قصد گمراهی او را هم داشته ایم... توضیحات فایده چندانی نداشت زیرا او معتقد بود ما باید فردی را که از تابو شکنی خود حرف زده بود، از جلسه بیرون می کردیم. ما کوشیدیم با بیان آینکه ما باید با تساهل و احترام با هم زندگی کنیم و روابطمان را شکل دهیم، هرکسی عقیده اش را بیان کرده و جلوی ابراز عقیده دیگری را نگر فته و... فایده نداشت او سکوت ما را نشان تایید آن فرد خواند و وقتی گفتم ما در مقابل توهم همان سکوت را کردیم با قیافه حق به جانبی در آمد که او برحق است و باورهایش درست و بدون خدشه است، سکوت ما کار بدی بوده چون ما باید با صدای بلند او را تایید می کردیم.
- ببین تو باید بتوانی با منطق باورهایت را توضیح بدهی، حالت تهوع که چاره کار نیست ... ما هم مجبور نیستیم برای چیزی که به اندازه تو پای بندی نداریم موضع بگیریم.. که ... یکدفعه گفت: اینجا جای شما نیست . این مملکت به شما و امثال شما نیازی ندارد... و این جمله مثل یک تبر فرود آمد.
این جمله را خطاب به دیگران زیاد شنیده بودم : «هرکس ناراحت است برود»«اینجا جای شما نیست»... اما هرگز پیش نیامده بود که کسی رودر روی من بایستد و با گستاخی یک دیوانه بگوید: اینجا جای تو نیست ناراحتی برو! هنوز درکابوس مجسمه های محصص و پاره شدن بومهایش غرق بودم که این جمله مثل آوار بر سرم خراب شد... شنیدنش خیلی سنگین بود... آن هم برای بیان یک اندیشه ساده و سانسور نکردن آن در در یک جلسه در بین چند نفر از دوستان! ... اگر هم قصد رفتن داشتم، نخواهم رفت. اگر هم بروم این مرز و بوم را به حال خود رها نخواهم کرد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

ما می مانیم*

اذیت و آزار روشنفکران و دگراندیشان درجامعه ما امری دیرینه است. تاریخ ما همواره شاهد خانه به دوشی و غربت و فقر و هراس اندیشمندان بوده است. گاه پس از مرگشان و گذشت سالها بر فراز قرار می گرفته اند اما در زندگانی همواره در وحشت قداره بندان و زورمندانی بوده اند که ارزشی برای فکر و هنرشان قائل نبوده اند و نه تنها مجال اندیشیدن را بر آن ها تنگ می کرده اند که مجال زندگی را نیز از آنها می گرفته اند. در دالانهای تاریخ که قدم می گذاریم وارد تاریکخانه ای از ظلم و جنایت بر علیه آنها می شویم که باورش سخت دشوار است.
در سی سال اخیر نیزما شاهد خانه بدوشی و غربت نشینی و مرگ های زود هنگام و دق مرگی هایشان بوده ایم. قتلهای زنجیره ای و تعقیب و گریزها و اخراج از مشاغل و انواع تهمت ها و سانسور و... به کنار!
بیان سرگذشت هرکتاب، فیلم، نمایشنامه، موسیقی، مجسمه، وبلاگ، کنفرانس علمی و تخصصی،اجرای پروژه های علمی همه و همه شبیه یک تراژدی است. تراژدی غم انگیزی که گاه حتی تحمل شنیدنش را نداریم.
هفته پیش بهمن محصص درگذشت. در وبلاگ میزنم فریاد مطلبی درباره اش خواندم که یکی از اقوامش نوشته بود؛ محصص در آخرین سفری که به ایران داشته از آنها می خواهد مجسمه ها و بومهای نقاشی اش را نابود کنند. تبری بدست می گیرد و مجسمه ها را خورد می کند و با تیغ موکت بری هم به جان بومها می افتد. ... چندین شب است که این کابوس دست از سرم برنمی دارد. حتی تصورش وحشتناک است زندگی و عشق و هنرت در تمام عمر صرف خلق آثاری شود و بعد در آخر عمر آنها را نابود کنی! چرا که هیچ موزه و هیچ نمایشگاهی در ایران آنها را نپذیرفته. جامعه ی استبدادزده او را پس زده، و او نمی خواهد پس از گذشت سالها از هنرش دلجویی شود!
گفتم داستان روشنفکری تراژدی یا جدال خاموشی است بین مرگ و زندگی. بین آفرینش و نابودی ... ویک اعتراض ساده جوابش: اینجا جای شما نیست. چرا اینجا مانده اید؟!

* عنوان کتابی از مسعود بهنود