۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

جنگ یا آزادی

در این باره بحثی میان کولت اودری و سارتر را به خاطر می آورم . کولت اودری از ناکامی های جمهوری خواهان اسپانیابه قدر منقلب شده بود که در سیاست دیگر به هیچ چیز اعتقاد نداشت. او می گفت:  «همه چیز بهتر از جنگ است.» سارتر جواب می داد « همه چیز نه، فاشیسم نه» سارتر دارای روجیه جنگجویی نبود او در این هنگام ، در سی ام سپتامبر بدش نمی آمد دنباله زندگی غیرنظامی اش را بگیرد. با این همه پیمان مونیخ را به عنوان خطایی در نظر می گرفت و معتقد بود که یک عقب نشینی تازه کاری جنایتکارانه خواهد بود و ما با مصالحه شریک تمام تعقیب ها و کشتارها خواهیم بود. من هم از این فکر بیزار بودم . ده ها هزار یهودی بودند که برای فرار از اردوگاهها و شکنجه ها در دنیا آواره بودند . ماجرای سن لوئی کاری کرد که هراس وضع آنها را با تن خود لمس کنیم.  نهصد و هجده یهودی در هامبورگ به کشتی نشسته بودند تا عازم کوبا شوند، دولت کوبا آنها را پس زده بود و ناخدای کشتی دوباره عازم آلمان گشت، تمام این عده با پیمانی جمعی هم قسم شدند که با هم بمیرند نه این که به هامبورگ بازگردند. آنها هفته ها سرگردان ماندند تا {بالاخره }هلند، انگلستان و فرانسه رضایت دادند که آن ها را پناه دهند. به همین ترتیب بسیاری کشتی های دیگر، سرنشین های بینوایی را که هیچ کشوری نمی خواست بپذیرد، از این ساحل به ساحل دیگر می بردند. دیگر وقت آن بود که به این بیرحمی ها که خودپسندی ما مدتی زیاده از حد، تحمل کرده بود پایان داده شود.
با این همه تصاویر جنگ گذشته به سویم باز می گشت. بر اثر انساندوستی یک میلیون فرانسوی را به مرگ محکوم کردن چه تناقض گویی غریبی بود! سارتر جواب می داد که نه پای انساندوستی در میان است و نه هیچگونه اخلاق انتزاعی. ما در معرض خطر قرار داریم . اگر هیتلر را از پای در نمی آوردیم فرانسه تقریبا سرنوشت اتریش را پیدا می کرد. من مانند کولت اودری و بسیاری از شاگردان الن می گفتم «فرانسه ی در حال جنگ بدتر از فرانسه ی نازی شده نیست؟» سارتر سر تکان می داد :« من نمی خواهم مجبورم کنند که دستنوشته هایم را بخورم. نمی خواهم که چشم های نیزان را با قاشق قهوه خوری بیرون بیاورند»!  خیلی خوب، تسلط نازی ها تمام معنای زندگی ما روشنفکرها را از آن سلب می کرد ، اما اگر تصمیم گیری به عهده ما گذاشته شده بود آیا جرات می کردیم که چوپان های آلپ  و ماهیگیران دوارنانه را بفرستیم که برای دفاع از آزادی هایمان خود را به کشتن دهند؟ سارتر جواب می داد که این مسئله به خود آن ها مربوط می شود. آن ها اگر علیه هیتلر اسلحه به دست نمی گرفتند بدون شک روزی ناگزیر می شدند که برای او بجنگند. در فرانسه ای {اشعال شده}شده یا به صورت رعیت درامده ، کارگران، دهقانان ، بورزواها، همه و همه رنج می برند؛ با همه به صورت شکست خورده ، افرادی پایین تر از انسان رفتار می شد و آنها همه فدای عظمت رایش می گردیدند.
سیمون دوبووار. خاطرات جلد دوم ص 444 و 445

قسمتی از متن رو که به نظرم به روزگار فعلی ما  در خاورمیانه شباهت داشت گذاشتم... ولی متاسفانه ترجمه آقای صنعوی پراز اشتباه و بدون ویرایش است و خوندنش رو گاهی طاقت فرسا می کنه با این وجود حیفم میاد این کتاب رو نخونم.
  

۱۳۹۴ بهمن ۴, یکشنبه

معضل کتابهای الکترونیکی

خوندن کتابهای الکترونیکی، خودش به نوعی کمک به بالابردن سطح علمی و فرهنگی جامعه و بالا بردن سرانه مطالعه است، اما در به در دنبال دانلود رایگان کتاب‌ها و فایل‌های پی دی اف رایگان کتاب‌ها بودن و اجتناب از خرید کتابی که نویسنده سال‌ها از وقتش رو گذاشته، به نظرم دهن کجی و توهین به نویسنده و ناشری است که قدم در این راه پر خطر گذاشته‌اند... به نظرم این جور کتاب خوندن ارزشی نداره چون داره آگاهانه به صنعت نشر لطمه می‌زنه و حقوق نویسنده رو کاملا زیر پا می‌گذاره.

۱۳۹۴ دی ۲۰, یکشنبه

بدن زنانه

انگار شرقی که باشی و مسلمان هم باشی خیلی فرقی ندارد در میان کدام مرزها احاطه شده باشی؛ هند باشد یا بنگلادش، اندونزی یا چین، ایران یا عراق یا هرجای خاورمیانه! رسوم و سنتهایی که بدن زن را نشانه گرفته اند و او را وادار به تبعیت و سکوت و شرمساری می کنند، خیلی تفاوتی ندارند، فقط کمی شدت و ضعف دارند. مجازاتهایی هم که این سنت ها در پیش گرفته اند به راحتی می توانند قوانین را دور بزنند و در قانونمند ترین جوامع هم به راه خودشان بروند. ( نمونه‌اش قتل‌های ناموسی‌ای که هرساله در انگلستان و امریکا و جاهای دیگر از زنان قربانی می‌گیرد)
«...زن احتمالا جهت کسب آمادگی برای انجام وظیفه در قبال شوهر به طور شتابزده پیش از شب عروسی، آموزش‌هایی درباره مسئولیت همسری‌اش برای ارضای نیازهای جنسی شوهردریافت کند. البته به دلیل نداشتن دانش یا تجربه جنسی عدم تمایل زن شرمی به جا تعبیر شده و عموما برای شروع رابطه جنسی امکان استفاده از زور توسط شوهر امری پذیرفته شده است. همه‌ی دوازده نفر شرکت کننده‌ی متاهل در این پژوهش، طی روند ازدواج ترتیب داده شده‌ای که از طریق آن هیچ فرصتی برای شناخت شوهرانشان به آن‌ها داده نشده بود و یا فرصت کمی برای آن داشتند، زندگی مشترک را شروع نمودند . متاسفانه بعد از مدتی طولانی که به آن‌ها گفته می‌شد از پسران دوری کنید، انتظار می‌رفت این زنان، بلافاصله در پی ازدواج، با شوهرانشان صمیمی شوند. بنابراین زنان نا آگاه درباره‌ی امور جنسی و یا زنانی که اطلاعات اندکی در این باره داشتند، هنگام رو به رویی با صمیمیت جسمانی از سوی بیگانگان {همسرانشان}، بالقوه عکس العمل‌هایی از خود بروز می دادند که تعجب آور نیست. سیمران ترس و عدم اطمینان خود را از آن چه باید شب عروسی‌اش انجام دهد، این طور توضیح می‌دهد: « من فکر می‌کردم که ما ازدواج کردیم و بعد عاشق هم خواهیم شد . با این حال هنوز خیلی وحشت زده بودم. این اولین شب من و همه چیز برای من بود . من حتی این آدم را نمی شناختم، حالا باید چه بگویم؟ می‌توانم بگویم نه، این چیزی بود که من واقعا به خاطرش می‌ترسیدم چون هیچ وقت رابطه‌ای نداشتم و در حالی که تو طرف مقابلت را نمی‌شناسی از تو انتظار می‌رود بدنت را با او شریک شوی! با کسی که حتی او را نمی‌شناسی!»*
می بینید این جملات چقدر نزدیک و قابل لمس هستند... چیزی که اگر نه در شهرهای بزرگ در شهرهای کوچک و روستاها جزو دغدغه روزمره زنان ایرانی است... سیمران می‌تواند نام یک دختر ایرانی باشد... از هرکجای ایران . 

*
  کتاب «شاهد تن» نوشته شمیتا داس داسگوپتا ترجمه بنفشه جوادی صفحه 90 درباره خشونت بنیادین علیه زنان جتوب آسیایی ساکن ایالات متحده.

۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

می‌دونین چی عجیبه؟


باید مشهد بوده باشید و صبح‌های سرد پاییزی رو تجربه کرده باشید که بدونید چه سوز استخوون سوزی داره و اونوقت توی چنین سرمای دم صبحی که از قضا یه روز تعطیلم هست و هیچ کس، مگه به ضرورت، حاضر نیست از خونه‌ش بیاد بیرون، پیچیده در کت و شال، پیرمردی رو توی پارکینگ ببینی که از در پارکینگ اومده تو و داره دنبال کسی از ساکنین می‌گرده... 
- بله می‌شناسم ایشون رو... 
- من هرچه در خونه‌شو زدم، باز نکرد، میشه این کاپشن رو به ایشون بدین!! هوا سرده، این آقا هم کت نداره، با یه تا پیرهن میاد بیرون، می‌ترسم سرما بخوره!!
اومدم بگم، این آقا که فقیر نیست! خودش دوید وسط افکارم و گفت... می‌دونم فقیر نیست و دو تا آپارتمان داره که داده اجاره، ولی برای خودش کت نمی‌خره، بخاری هم روشن نمی‌کنه... تا وفتی آفتاب هست میاد توی آفتاب می‌مونه... با همون یه تا پیرهن نازک.. می‌ترسم سرما بخوره...
کاپشنی رو که براش آورده می‌گیرم ... نوی نوئه ... بگم از طرف کیه این کاپشن؟
نمی‌خواد بهش بگی ..بگو یکی داده... نه! راست میگی شاید براش اندازه نباشه! آخه نسبتا چاقه، بهش بگو اگه کوچک بود بیاره برای من فلان جا، براش عوض کنم...
فردای آن روز مرد کاپشن را گرفت... اندازه‌اش نبود... آدرس را گرفت تا برود عوض کند...
مرد دوتا آپارتمان دارد که داده اجاره و زندگی مجردی دارد...
پیرمرد اینها رو می‌دونست... پیرمرد خیلی دوست داشتنی و خیلی عجیب...

۱۳۹۴ آذر ۶, جمعه

رونویسی از مادام بووداری

با چه زجری دنبال راهی می گشت تا عشقش را به او اعتراف کند، در کشاکش تردید دائمی میان این ترس که إما از او خوشش نیاید و شرمندگی از این همه بی همتی خودش، از فرط یاس و در عین حال تمنا به گریه می افتاد. سپس تصمیم هایی قاطع می گرفت، نامه هایی می نوشت که سپس پاره میکرد، مهلت هایی به خود می داد که باز به فردا می انداخت. ...
اما إما هیچ از خود نپرسید که آیا او دوستش می داشت یا نه. باورش این بود که عشق باید یکباره، با درخشش های بسیار و تکان های شدید از راه برسد، توفانی آسمانی که به زندگی هجوم بیاورد، زیر و رویش کند، اراده ی آدم ها را مثل شاخ و برگ بکند و دل را یکپارچه ببرد و به ورطه بیندازد. نمی دانست که وقتی ناودان ها گرفته باشد باران روی بام خانه ها دریاچه ها به وجود می آورد، و این چنین خود را در امنیت می دانست تا این که ناگهان ترکی در دیوار کشف کرد.
قسمتی از کتاب فوق العاده زیبای مادام بوواری از گوستاو فلوبر. ترجمه مهدی سحابی.

۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

خشونت با زنان

دو نگرش کلی درباره زنان، بیشتر از هرچیزی خشونت با زنان رو تقویت و بازتولید می‌کنه:
* زن موجودی مقدس و دارای خصالی فرشته‌گون است؛ مظهر مهر و عطوفت و احساس بیکران 
*زن موجودی نامقدس و با خصایلی شیطانی و دیوصفت؛ اگر رهایش کنی و به حال خودش بگذاری عنان گسیخته و تخریبگر است.
در هردو نگاه، زن نیاز به مراقبت و کنترل دارد و کنترل، در درون خود خشونت را می‌پروراند و حتا از آن بهره می‌برد.
و ماجرای عم انگیز اینجاست که هردو نگاه در جامعه ما پرطرفدار است.

سگی که دیگر نداریم


آنجل را دوستی آمد برد برای خودش... خب جاش خالیه. جای محبت‌های بی‌شائبه‌ای که فقط و فقط از او ساخته بود و نه کس دیگری... قدیمها توی مدرسه به ما می‌گفتن این خارجیا از بس خودخواهن بچه‌دار نمیشن و از زور تنهایی به جاش سگ و گربه نگه می‌دارند ... اما اگه کسی فقط یه بار تجربه سگ داشتن یا هر حیوون خونگی رو داشته باشه می‌بینه این محبت از نوع محبت‌هایی که انسانها به هم دارند نیست. جنسش کلا یه چیز دیگه است و چه حیف که تجربه‌اش نکنیم... 
نکته‌ای که می ‌خواستم بگم این بود که برام جالبه که آدما توی این شهر شلوغ و پرسر وصدا، صدای بوق ماشین و سروصدای بلندگوهای مدرسه سر برنامه‌های صبحگاهی و احیانا صدای مته و دریل و فرزکاری همسایه‌ای که داره بغل دستشون ساختمون چند طبقه میسازه و چند ماه از سال رو هم مشغوله ناراحت نمی‌کنه، اما اگه خدای نکرده صدای واق واق سگی رو بشنوند یا میوی گربه‌ای یا قوقولی قوقوی خروس همسایه‌ای شاکی میشن ... و از اون بدتر به هزار و یک خرافه متوسل میشن و گوشتو پر می‌کنن؛ از نجس بودن بگیر تا عدم استجابت دعاهاشون و نحس بودن و ... و وقت وقتش هم که برسه ادعای لائیک بودنشون همه جار رو پر می‌کنه ... این هم که بماند آژان‌ها که هستن زحمتش هم یه زنگه به 110 و خلاص...

به بهانه‌ی شریعتی

این که برای مرگ و زندگی عدالتی هست یا نیست؟ سوال پرچالشی است! اما با نگاه خیامی من؛ نه! عدالتی نیست... و صدای فردوسی از پس قرن‌ها همیشه در گوشم می‌پیچد که «اگر مرگ دادست بیداد چیست؟» اما این را باور دارم عمیقا که گاه برای در یادها ماندن دلیل خیلی محکمی نمی‌خواهد.... 
نوزده ساله بودم که فروغ همکلاسی‌ام ازدواج کرد و در پیاده‌روی‌های آن روزها در خیابان دانشگاه به او و نامزدش برخوردم ..نیم ساعتی که با هم بودیم من و نامزد فروغ (که اسمش در خاطرم نمانده است) از شریعتی گفتیم که آن روزها ذهنمان را انباشته بود.. .... همین یکبار ... او ماند در میان خاطرات آن سال‌ها و نوار سخنرانی نیایشش که قرار شد بعدا به او بدهم. .. بیست و دو ساله بودیم که به ناگهان ( نه از ناگهان‌های همیشگی مرگ) به تلخی وصف ناپذیری در شهری تنها و غریب با تصادف رفت. پسرشان آن روزها به گمانم شش ماهی داشت که از شوق دوستداری شریعتی نام احسان بر او نهاده بودند... امروز شنیدم این یادگار شیرین که فروغ این همه پاسش می‌داشت به همان ناگهانی و به همان تلخی که پدر رفت سه سال پیش در شهری غریب با تصادف رفته است.

۱۳۹۳ بهمن ۸, چهارشنبه

کوبانی آزاد شد

کوبانی آزاد شد... اما واقعیت اینه که این سال‌ها دلم از هیچ پیروزی خوشحال نمی‌شه چون می‌دونم پشت سرش دیری نمی‌گذره خبرای دیگه ای از راه می‌رسه که ناگوار و ای‌بسا هولناکه.... 
در دنیای هولناکی به سر می‌بریم و این هولناکی به نظرم از احساس گناه و عذاب وجدانی سرچشمه می‌گیره که بسیاری از ایدئولوژی‌ها و باورها به جان آدم‌ها می‌ریزند؛ باورهایی که از همان کودکی ما را با مفهوم گناه آشنا می‌کنن . ترس از احساس گناه ما رو به فرافکنی اون نسبت به دیگران می‌کشونه . جستجوی گناهکاران و نابودی اونها... هیچکاک در فیلم «غریبه‌ها در قطار» و حتا در «روانی»، خیلی خوب این مفهوم رو باز می‌کنه؛ انسانی که احساس گناه می‌کنه و عذاب وجدان داره، با فرافکنی احساس گناه و عذاب وجدانش به دیگران، به جنایت رومی‌آره و با جنایتکاران همدست می‌شه. همه‌ی جنایت‌های تاریخ نتیجه‌ی همدستی انسان‌های به ظاهر پاک با جنایتکاران است.

۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

بلوغ هم‌چنان در ابهام



فیلم سیزده چه می گوید و درباره چیست؛ آیا بمانی در مدسه مورد آزار خاصی مثلا آزار جنسی از سوی پسرک همکلاسی قرار گرفته؟ آیا شاهد آزار جنسی کسی بوده که حالا پسرک همکلاسی تهدیدش می کند؟ چرا همواره او را می ترساند؟!
بمانی نه تنها در مقابل پدر و مادرش سکوت کرده که در مقابل دوربین و تماشاگران هم سکوت کرده است. آیا ماجرایی بین بمانی و زن همسایه وجود دارد؟ یه جور تله پاتی؟ یه جور همدردی خاموش؟! چرا از پنجره به اتاق او نگاه می کرده؟ برای تنهایی؟ برای چه؟!! و چه می دیده؟! چرا در اتاق پسرک که رو به تختخوابش باز می شود سوراخ شده است؟
به نظرم این‌ها سئوالاتی است که اگر هومن سیدی در فیلم سیزده پاسخ می داد فیلم متفاوتی درمیان فیلم‌هایی از این دست بود، اما پرداختن به جدایی والدینی که پسرک را رها کرده اند، پدر سلطه گر و بی توجه، جوانان خیابان خواب و مواد فروش و معتاد و جوانمرد، سوژه جدیدی در سینمای ایران نیست.
نام فیلم اگرچه سن پسرک داستان را بر خود دارد، اما کمتر درباره او شخصیت پردازی شده است و ماجراهای پسرک تا زمانی هم  که فیلم به پایان می رسد، معماگونه باقی می ماند و کارگردان هم‌چنان او و ماجراهایش را معلق نگاه می دارد. شاید اسرار مگویی بوده که حتی مخاطب هم نامحرم بوده!! و مانند اعلب فیلم‌های ایرانی کارگردان خوشتر داشته است به سراغ جوانان ولگرد در ساختمان‌های متروکه برود ، اگرچه عینک قضاوت را از چشم برداشته است و «جور دیگری دیده است»! اما در کل همان کلیشه همیشگی است، ماجراهایی که تکراری شده است و آن را از حد یک فیلمفارسی فراتر نمی برد... و می‌توان ازآن نتیجه‌ها ی اخلاقی گرفت.

زن و بدن


عکسی رو در فیس بوک یکی از دوستان دیدم؛ مربوط به دانش‌آموزانی که به خاطر همدردی با معلمشان که سرطان داشت موهای خود را تراشیده بودند. نمونه‌ای که چندی پیش هم به صورت معکوس اتفاق افتاد.. 
داشتم فکر می‌کردم اگر در مدرسه‌ی دخترانه‌ای این اتفاق بیفتد، دانش‌آموزان یا معلم ، چطور می‌توانند همدردی خودشون رو نشون بدن! ضمن این که از دست رفتن زیبایی‌های ظاهری برای زنان در جامعه ما ( از بقیه جاها خبر ندارم) خیلی مهمه! دوستانی داشته‌ام که در موقع شیمی درمانی در خلوت خودشون برای ازدست دادن موها و ابروهایشان بیشتر از سرطان ناراحت بوده‌اند، لحظه‌ای که مجبور شده‌اند موهایشان را بدست ماشین اصلاح بسپارند که با آن بیگانه‌اند، لحظه دردناکی بوده است.
بدن زن حریمی است که فقط متعلق به خودش نیست، ناموس مردان است و نمی‌شود به راحتی زخم‌هایش و دردهایش و ناکامی‌هایش را به رخ کشید، کسی هم نمی‌تواند به راحتی با آن همدردی کند. همدردی با بدن رنجور زنانه بیشتر از آن که عینی و واقعی باشد در هاله‌ای از ابهام و انتزاع پوشیده شده است!

۱۳۹۳ آبان ۱, پنجشنبه

لی‌لا چه می گوید؟ (نگاهی به فیلم lila says)




یکی از جسورانه‌ترین فیلم‌هایی که تاکنون دیده‌ام بی تردید فیلم «لی‌لا می‌گوید»، است. این فیلم با نگاه انسان‌مدارانه و صحنه‌های جسورانه‌ای که زیاد دوئیری (کارگردان) از مکالمات لی‌لا خلق می‌کند، ما را به فانتزی‌های جنسی دختر نوجوانی می‌کشاند که جامعه شنیدنش را برنمی‌تابد. زیاد دوئیری در این فیلم، ما را از نقش یک مخاطب فراتر می برد و به ایفای نقش در فیلم دعوت می‌کند. ما نقش خودمان را می‌توانیم انتخاب کنیم اما به ندرت ممکن است نقش لی‌لا را برداریم و کارگردان هم همین را می‌خواهد. بعد او با نگاه موشکافانه و فیلمنامه عالی‌اش ما را از محله مهاجران عرب فلسطینی و لبنانی تبار شهر مارسی از جایی که نومیدی و بی‌آیندگی موج می‌زند برمی‌دارد و در نگاه دختری می‌نشاند که با سماجت و صمیمیت شازده کوچولوی سنت اگزوپری (که از گل سرخ سیاره‌اش تعریف می‌کند) از بدنش و از فانتزی‌های جنسی‌اش سخن می‌گوید. ما با چیمو ( پسر عرب لبنانی تبار) (اگر نقش او را برداشته باشیم)عاشق لی‌لا می‌شویم، فانتزی‌های او را گوش می‌کنیم و از صمیمیت و زیبایی و جسارتش لذت می‌بریم. اما نگاه شرقی قضاوت‌آلودمان ما را رها نمی‌کند، ما را رها نمی‌کند تا دخترک را و رویاهایش را باور کنیم.
کارگردان ما را به بازی خطرناکی دعوت کرده است، او ما را همه جا با چیمو می‌برد و می‌نشاندمان تا به آن چه لی لا می‌گوید گوش دهیم. اما آن چه را او می‌خواهد بگوید نمی‌شنویم...  چون همه ما به تعبیر شازده کوچولو تبدیل به آدم بزرگ‌های  جدی شده‌ایم که درونمان ار قضاوت‌های تعصب آلودمان انباشته است. یکی از زیباترین صحنه‌های این فیلم به نظرم صحنه‌ای است که لی‌لا با دوچرخه دور چیمو می‌چرخد و محله و خانه‌های گتو همه در چشم دوربین می‌نشیند و لی‌لا از خوابی می‌گوید که چیمو را شگفت‌زده بر جا می‌گذارد...
لی‌لا دختر بلوند چشم آبی و آرام، در بطن جامعه‌ای که سیاهی و تباهی از سرورویش می‌بارد و لبالب از تنش و ذهن‌های حاشیه نشینان بیمار و متعصبی که یا در سر سودای جهاد می‌پزند و یا رها شده و تنها و سرگردانند؛ در رویاهای خود سیر می‌کند و از آن‌ها با چیمو سخن می‌گویدو کارگردان قرار است ما را مرزی بکشاند که این جمله چیمو را در نخستین رویارویی‌اش با لی‌لا درک کنیم: «اگر بین آزادی فلسطین و نگاه کردن به این دختر انتخاب داشتم من نگاه کردن را انتخاب می‌کردم»!
دختری که با معصومیت و پاکی ورای تصور ما می‌تواند چیمو را از آن جامعه سراسر نکبت برکشاند و در جایی بنشاند که قرار است، باشد؛ لی‌لا «می‌گوید» تا چیمو «بتواند بنویسد». چیمو سرگذشتی را می‌نویسد که بغض قضاوت آلودش در بستر لی‌لا می‌ترکد. ما به همراه چیمو خیلی تلخ بر معصومیت لی‌لا و شاید ذهن آلوده به قضاوت خود می‌گرییم.
اما لی لا «چه می گوید؟» نکته ای که در لابلای همه مکالمات لی‌لا گم شده است، چیست؟! به نظر می‌رسد آن چه لی‌لا می‌گوید جمله‌ای است که از پشت سیم‌های تلفن در دفتر پلیس به جان چیمو می‌ریزد و او را به حرکت وامی‌دارد.

۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

یک زن



«یک مرد» اوریانا فالاچی رو تموم کردم... کتاب درباره یک مرد است. اما زنی را که گاهی در لابلای سطور نمایان می‌شود، دوست‌تر دارم... او قهرمان نیست، زنی عاشق است که ماجرای قهرمانانه‌ی یک قهرمان تنها رو روایت می‌کنه. او تاریخ‌ساز نیست، انقلابی نیست و مبارز هم نیست! زنی است که به قهرمان و مبارزه‌اش جان می‌بخشه. حتا نمی‌توان گفت او پشت قهرمان قرار گرفته و اونو حمایت می‌کنه، نه این هم نیست! او زن عاشقی است که با قدرت احساسات و عاشق پیشگی‌اش وترس‌ها و ناامیدی‌هایش داستان یک مبارز رو روایت می‌کنه و من «راوی» را، اوریانا را دوست دارم. از لابلای خطوط کتاب او را می‌فهمم، با او احساساتی می‌شوم، با او می‌ترسم، با او قهر می‌کنم، با او ناامید می‌شوم و با او نگران می‌شوم.. و با او این جملات را زیر لب می‌گویم: «تو خوب می‌دونستی ماجرات این جوری تموم می‌شه! اگه مشکوک بودی هم تو دم آخر شکت برطرف شد! وقتی آخرین نفس رو کشیدی و تو اون چاه مکیده شدی! چاهی که تا حالا خیلی از مردا و زنایی که خیال عوض کردن دنیا رو داشتن رو توش انداختن! کسایی که می خوان به اون گله که شبیه رودخونه‌ی پشمه یه کم غرور و یه کم حیثیت بدن!
شاعرا، قهرمانای قصه‌های بی سروتهی‌ان که زندگی بدون اونا معنی‌شو از دست می‌ده ! اونا می‌دونن شکست می‌خورن ولی بازم می‌جنگن و خسته نمی شن
تمام این کارا واسه رسیدن به اون روز بزرگه! همون روز که آزادی رو با خودش می‌آره! همون روزی که خیلیا دیگه به رسیدنش امیدوار نیستن ولی بالاخره از راه می‌رسه....»

۱۳۹۳ خرداد ۳۰, جمعه

رونویسی از شعر احمدرضا احمدی

حقیقت دارد تو را دوست دارم
 در این باران
می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
 باشی
 من عبور كنم
 سلام كنم
 لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را كه می دانم برای تو
 به دریا بریزم
 دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
 رنگ كاج را ندانم
 نامم را فراموش كنم
دوباره در آینه نگاه كنم
 ندانم پیراهن دارم
 كلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده كنم
برای تو یك چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید كنم
 لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم
 احمدرضا احمدی

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

رونویسی از کتاب سکوتها

از تو خونه صدای گریه می اومد... گریه ...گریه....گریه... مادر همیشه گریه می کرد، اما خاله هیچوقت... وقتی هم ناراحت بود، فقط اخم می کرد. مادربزرگ روضه نمی رفت. می گفت:« نمی یام. گریه م نمی گیره.» اما مادر همیشه گریه می کرد. وقتی ظرف می شست، گریه می کرد، بلند بلند. وقتی غذا درست می کرد، گریه می کرد، یواش یواش... حتا وقتی لباسامو عوض می کرد، بازم می دیدم بعضی وقتا گریه می کنه. خاله زری با مادربزرگ حرفش می شد، باز مادر گریه می کرد. با گریه، خاله رو دلداری می دادکه: « ولش کن... دلش سیاهه.» مادربزرگ نماز نمی خوند. از وقتی بابام مرد که دیگه هیچ... روزه هم که نمی تونست بگیره. عزادری هم که نمی رفت . می گفت برا قلبش بده.. مادر می گفت:« اون دنیایی هم هس.» یه دفه گفتم: « ولی مهربونه..