۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

در سوگ بامداد، که فخر کلمه بود


زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه ی صافی
زاری بر لقاح شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراع بلند نسیم
زرای بر سپیدار سبز بالا بس تلخ است.
بر برکه ی لاجوردین ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی تباهی؟
مطرب گورخانه به شهر اندر چه می کند
زیر دریچه های بی گناهی؟

بگذار برخیزد این مردم بی لبخند
بگذار برخیزد!

تابستان سال 79 است. همان سالی که مرگ داس بدست بر در خانه ی هنرمندان و شاعران ایستاده بود. بامداد بزرگ در بیمارستان ایرانمهربستری است و کسی گمان مرگش نمی کند که تحملش از حد برون است نه اینکه گمان کنی دوستدارانش را سودای عمری ابدی در سر است یا او را قدیس می انگارند، نه او شاعر کوچه است که با گوشت و پوست و خون خود زندگی را و رنجها و شادی هایش را لمس می کند و خود سالهاست که در جدال مرگ و زندگی قلم از دست ننهاده که می داند عمر کوتاه است. دوستدارانش بر در بیمارستان ایرانمهر و راهروهای آن در آمد و شدند که از هوایی که نفسهای آفریینده زیباترین و پرشکوه ترین واژه های زبان فارسی تنفس می کند آنها نیز تنفس کنند که او در پی هوای تاره است و اینان نیز. سالهای سال است. آنها برای جان باختگی در راه او نیامده اند که راه او را نیازی به جان باختن نیست، راه او عشق است و زیبایی و دانایی.
و خبر عاقبت فرود می آید:
« با تخلص سرخ بامداد به پایان بردم
لحظه لحظه ی تلخ انتظار خویش»

او که نمی خواست اسطوره باشد، اسطوره شد. در پی جاودانگی نبود و جاودانه شد... و در روز بدرود که سرودهایش دهان به دهان می گشت و چنان شوری و جسارتی در بین بدرودکنندگانش برپا کرده بود، نمی دانستی شادمان باشی که شعرش که ممنوع بود بر سر همه زبانها جاری بود، یا در سوگش بگریی که دریای اشک کم بود...شگفت ترین بدرودی که بدرودکنندگان با صدای بلند شعر می خواندند، دست می افشاندند و می گریستند...

و کلمه سخت تنها بود ....

و مرگ همچنان داس به دست ایستاده بود، در همه، جا سیاه پوش و افراشته!

مصاحبه با آیدا در آستانه یازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو را در اینجا بخوانید.

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

غربت علوم انسانی


علوم انسانی و نظریه‌های جامعه‌شناسی، یکی از محورهای اصلی کیفرخواست دادستان تهران علیه اعضای حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب در نخستین دادگاه موسوم به «کودتای مخملی» در شهریور ماه سال گذشته بود. و نظریه های ماکس وبر، هابرماس و جان کین نیز در این دادگاهها مورد انتقاد قرار گرفت و پس از آن این جریان همچنان ادامه دارد...
اخیرا" صادق لاریجانی، رئیس قوه قضاییه جمهوری اسلامی، از ترویج علوم انسانی و به ویژه تئوری‌های روانشناسی و جامعه شناسی در ایران انتقاد کرده و آن را ناهمخوان با پیش‌فرض‌های دینی دانسته است.
او در انتقاد به ترویج علوم انسانی در ایران گفته: «در کشوری که بنای آن توحید و ایمان به حق تعالی بوده و براساس قرآن شکل گرفته، آیا درست است بر علوم انسانی اتکا کند که پیش فرض‌های آن به هیچ وجه الهی نیست؟ چه معنی دارد در کشور خود تئوری‌هایی درباب روانشناسی و جامعه‌شناسی ترویج کنیم که بر پیش فرض‌هایی استوار است که به هیچ‌وجه با پیش فرض‌های دینی ما هماهنگی و همخوانی ندارد؟»

من در اینجا از بیان دلایل سیاسی و تبعات آن در این جا چشم می پوشم و فقط از منظر یک دانش آموخته علوم اجتماعی با نگاه بسیار ساده ای این سخنان را نقد می کنم .
غربت علوم انسانی مثل غربت مهاجرانی است که به هر دلیلی باید خانه و کاشانه خود را ترک کنند و در حاشیه جوامع دیگر زندگی کنند.(منظورم از حاشیه نشینی فقط حاشیه نشینی مکانی نیست . انسان مهاجر در مجموع انسانی حاشیه نشین است. چه از نظر ارتباطات و چه از نظر مشارکتهای اجتماعی و سیاسی و چه از نظر هنجارها و ارزشهای اجتماعی جامعه ای که به آن مهاجرت کرده است) حال پا را از این هم فراتر می گذارم ، معمولا" جوامع مهاجر پذیر که در حال حاضر بیشتر کشورهای پیشرفته هستند رفتارشان با مهاجران به مراتب انسانی تر از کشورهای جهان سومی است که گاهی به اجبار میزان مهاجرانی از کشورهای دیگر می شوند.( مقایسه کنید رفتارهای خودمان را با افغانی ها که زبانشان فارسی است، مسلمانند و به لحاظ فرهنگی خیلی از ما دور نیستند با رفتارهای مردم انگلیس و فرانسه و... با آنها) وضع علوم انسانی هم از این قاعده بیرون نیست. علومی که از آن دیار آمده اند ( ما خود انها را آورده ایم) اما بارها گفته ایم باید خوبهایش را گرفت و بدهایش را دور ریخت!! و بارها گغته ایم آنها خودی نیستند و در کشور ما چه می کنند! باره آنها را به الحاد و بی دینی و رواج فساد متهم کرده ایم به شیوه های خاص خودمان تا توانسته ایم آنها را به حاشیه رانده ایم . کافیست نگاهی به وضع دانش آموخته های علوم انسانی از دبیرستان تا دانشگاه در مقطع دکترا داشته باشیم. و کافیست وضع اشتغال و بهرمندی انها از رفاه اجتماعی را مورد بررسی قرار دهیم. در مناطق روستایی پذیرش دانش آموز برای تحصیل در دبیرستان فقط در رشته علوم انسانی امکان پذیر است مگر آنکه دانش آموز با قبول سختی ها برای تحصیل به شهر برود. در شهرها مشاوران و مدیران به هر دلیلی دانش آموزان مستعد را تشویق می کنند اولا" رشته ریاضی و فیزیک و ثانیا" رشته علوم تجربی را برای تحصیل انتخاب کنند. مگر آنکه دانش آموز مستعدی با اصرار و علاقه خودش بخواهد در رشته علوم انسانی درس بخوانند. و باید در طول چهارسال تحصیل همه کنایه های معلملن و افراد فامیل را تحمل کند که توضیح دهد از سر تنبلی به ای رشته نرفته است. و این روند ادامه دارد و بماند که هر سال چه رقابت تنگاتنگی در کنکور دوره های ارشد و دکترا وجود دارد. و بدتر از آن چه رقابتی برای اشتغالی که نیست.
و علوم انسانی آمده از فرنگ مهاجری است که زیر بار انواع طعنه ها و نابردباری های فرهنگی گیر کرده است. او را می خواهند و نمی خواهند.... و میزبانش نمی خواهد قبول کند که نه علوم انسانی ونه پزشکی و نه علوم فیزیک و تجربی هیچکدام زاده آنجا نیستند.
همانطور که مخترع برق و الکتریسیته و پنی سیلین و سایر اختراعات نبوده اند اما روزانه از دستاوردهای آن بهره می جویند، مخترع نظریه های جامعه شناسی هم نبوده اند و دلیل نمی شود از این دسته از علوم که روش زندگی کردن در دنیای مدرن انباشته از اختراعات را می آموزد ، چشم پوشند . انقلاب صنعتی فرزند تفکر مدرن برخاسته از رنسانس و علوم اجتماعی فرزند حاصل از انقلاب صنعتی و تفکر مدرن است و بدون آن امکان ندارد. چشم پوشی از علوم انسانی و اجتماعی «باید» توام با چشم پوشی از انرژی هسته ای و برق و دستاوردهای صنعتی و پزشکی و رادیواکتیو و ... و برگشت به دوران ماقبل مدرن باشد. مدرنیسم با همه اینها متولد شده است و با همه اینها ادامه حیات می دهد و بریدن هر قسمت آن به معنای ناقص کردن آن است. البته این بحث با بحث بومی سازی کاملا" متفاوت است و نباید با آن مخلوط شود. بومی سازی یعنی این فرصت آزادانه در اختیار اساتید و علما قرار گیرد که با تسلط بر نظریه های علوم انسانی و «معرفت علمی» (نه تفکر مذهبی) و «تفکر مدرن» ( و نه تفکر ماقبل مدرن و سنتی) بتوانند تئوری سازی کنند. با توهین و تحقیر و محدودیت و عقب راندن نباید چشم به راه بومی سازی بود علوم فقط در محیطی امن و آزاد رشد می کنند و بس.

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

از دختران


□ مادر و دختر در رشته الهیات دوره کارشناسی ارشد دارند درس می خوانند، هردو محجبه اند و هردو پای بند به اصول دینی. روزی یکی از اساتید، مادر را به اتاقش می خواند و از مناقب او و سپس دخترش باب تعریف را می گشاید. و دست آخر آب پاکی را می ریزد روی دست مادر که: والده ی مکرمه، من خواب دیده ام که باید با دختر شما ازدواج کنم . از من و دختر شما مولودی بدنیا خواهد آمد که از اهل ایمان است و بنده خاص خداوند. و..... و خلاصه مادر را راضی می کند که دخترش را به عقد او درآورد که از قضا صاحب فرزندان و همسرانی دیگری نیز هست!

□ دخترک با عشق و علاقه در رشته علوم تجربی دبیرستان ثبت نام می کند که بتواند در کنکور پزشکی قبول شود. میداند پدرش با این رشته ها مخالف است؛ اما فکر می کند شاید تا آن روز برخی چیزها عوض شود... شاید وقتی پدرش ببیند او با چه تلاشی توانسته رتبه خوبی در کنکور سراسری کسب کند، دلش بسوزد و به او اجازه تحصیل بدهد ... او با رتبه ای خوب در کنکور سراسری رشته پزشکی قبول می شود اما ... پدرش او را به حوزه علمیه خواهران می فرستد.

□ معلم احساس می کند نمرات دانش آموزی که هرگز از نوزده پایین تر نبوده ، به یازده و دوازده و گاهی نه رسیده! علت را جویا می شود جز اشکهای دخترک که آرام روی گونه ها می غلطد، چیزی نصیبش نمی شود. مدیر به او می گوید که والدینش هرگز به مدرسه نخواهند آمد و او هم بهتر است خیلی پیگیری نکند... اما معلم از دخترک آدرسش را می گیرد. عصر که به خانه ی دختر می رود سروصدای بچه ها که از پشت در شنیده می شود آن قدر زیاد است که فکر می کند شاید به اشتباه زنگ در مدرسه ای را زده است. اما اشتباه نیامده است.. پدر دخترک چهار زن عقدی دارد که مادر او اولی است و هریک در خانه ای که شبیه مدرسه است و اتاقهایی که شبیه کلاس است و با موکت های نازکی پوشانده شده است با کودکانشان زندگی می کنند. مادر او دو دختر و یک پسر دارد که شبها یی که پدر با مادرشان است در راهرو می خوابند. راهرویی که با سیمان پوشیده شده و فاقد فرش است . با این شرایط ، دخترک تا کنون درس خوانده... و حالا که در سال آخر دبیرستان است و قصد دارد کنکور قبول شود و از آنجا برود( او همیشه به خانه اش می گوید آنجا) مجبور است شبها در نور کم حمام درس بخواند، با شمع. که کسی از بیداری او خبردار نشود به جز مادرش؛ که حتی اجازه بیرون رفتن از خانه را ندارد. مادر می گوید، با اندوهی وصف ناپذیر: نور چشمش کم شده می دانید؟! ... پدر می آید. معلم از دیدن او تعجب می کند و نمی کند. شغلش را فهمیده است. پدر می گوید ما هم درس می دهیم!
از پدر می خواهد بگذارد او دخترش را به چشم پزشک ببرد با هزینه خودش... او بینایی یک چشم را کامل از دست داده است. وقتی از دکتر بیرون می آیند در هق هق اشک می گوید باید ادبیات قبول شوم باید از آنجا بروم... و می رود .....

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

قدسی...

او مرگ را زیسته بود.
بیست ونهم تیرماه. روزی که عزیزترین و بهترین دوستم قدسی ابطحی را برای همیشه از دست دادم. مرگ او آنقدر جانکاه بود که نخواستم یا نتوانستم باورش کنم... ولی هر سال دقیقا" لحظه ای که خبر مرگش را از پشت سیمهای تلفن شنیدم؛ برایم تداعی می شود و ... دوست ندارم از مرگش بنویسم که سراپا شور زندگی بود و با مرگ می زیست.
یکی از شبها که برای یک عمل جراحی مهم آماده می شد با دوستان گرد هم آمده بودیم و برای آرامش از دلهره ای که در راه بود، فال حافظ می گرفتیم و نیتها همه او بود که قرار بود فردا جراحی شود و فالها همه حکایت از مرگی دیر و زود: ... فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان... ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟....خرم آن روز کزین منزل ویران بروم... در حالی که ما همه سعی میکردیم وانمود کنیم که در این فالها یک نیت شخصی در کار بوده، گفت که می خواهد نوآوری کند و با شاملو فال بگیرد! ..مرگ را دیده ام من./ در دیداری غمناک، من مرگ را به دست/ سوده ام/ من مرگ را زیسته ام./ با آوازی غمناک/غمناک/ و به عمری سخت دراز و فرساینده./....
قدسی را چگونه شناختم؟ وقتی هم را دیدیم که هردو با احساساتی رقیق شریعتی می خواندیم، با او عشق می ورزیدیم، نفرت می ورزیدیم، انتظار می کشیدیم، اعتراض می کردیم و...تا اینکه روزی برایم «قبض و بسط شریعت» را آورد. با هم خواندیم و با هم تکان خوردیم. کلا" ذهنمان از شریعتی خانه تکانی کرد و سروش را به جایش نشاند.. نوارها، سخنرانی ها ، کتابها را می خواندیم و می شنیدیم. او در تبریز و من در مشهد... با کیلومترها فاصله و با ذهنهایی به هم نزدیک. من با سروش، نگاهم به مذهب انتقادی می شد و او هنوز با مذهب سنتی دمخور بود. سروشی که او می شناخت به سروش نزدیکتر بود تا من! سروش برای من عقلانیتی آورده بود که مذهب و تفکر مذهبی را به چالش کشم اما برای قدسی عقلانیتی آورده بود که مذهب را به شیوه عقلانی بپذیرد... من درس می دادم و او فلسفه غرب می خواند و روی رساله ی فوق لیسانسش در باره ویتگنشتاین، کار می کرد. او در تهران بود و من در مشهد...من جامعه شناسی می خواندم و روی رساله ام کار می کردم و او درس می داد. من در تهران بودم و او در مشهد... و بالاخره به هم رسیدیم. در مشهد. در سال هشتاد و یک. و ناگفتنی ها برای هم و اینکه او هم از تفکر مذهبی فاصله گرفته بود و قدم به دنیای عقلانیت گذاشته بود... آنقدر که برای درمان سرطانش فقط به نسخه های پزشکان اکتفا کرد و هیچ گونه درمان متافیزیکی را نپذیرفت.
او با ذهنی مشحون از عقلانیت و دلی مشحون از پرستش طبیعت و زیبایی و هنر و عشق به انسانیت با شتابی باورنکردنی رفت. از دنیایی که برایش مظهر زیبایی بود و بارانها و کوهها و رنگین کمانش را دوست داشت. و هنوز نمی توانم وقتی باران می بارد، وقتی کوه می روم، وقتی رنگین کمانی را می بینم او را جسجو نکنم و ازهمه مهمتر وقتی کتاب جدیدی به دستم می رسد، کاش می شد به قدسی تلفن کنم... بقول سنت اگزوپری «آنوقت همه زنگوله ها تبدیل به اشک می شوند!...»

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

خاطرات دهه شصت



یکی از وبلاگهای مورد علاقه ام که بیشتر اوقات بهش سر می زدم وبلاگ خاطرات دهه شصت بود که متاسفانه بسته شد. خوانندگان این وبلاگ می تونستن خاطراتشون رو در این رابطه به ایمیل مدیرش بفرستند. چندتا مطلب نوشته بودم برای فرستادن، که وبلاگ بسته شد... آرزو می کنم بزودی این وبلاگ از طریق شبکه دیگری به کارش ادامه بده.
دهه شصت و ورزش:
برنامه های تلویزیون بقدری محدود و کسل کننده بود که برنامه های ورزشی جذابیت پیدا کرده بودند. آن وقتها نمایش مسابقات کشتی، وزنه برداری، ژیمناستیک، پرش با نیزه و دو میدانی از مهمترین برنامه های ورزشی بود. شاید یکی از دلایل جذابیتش هیجانی بود که در کلام گزارشگران ورزشی وجود داشت. آنهم زمانی که گویندگان اخبار و سایر گزارشگران و خبرنگاران با بی حالی و اندوه حرف می زدند و قیافه هایی بق کرده و ناراحت داشتند. بماند که عده ای ایراد می گرفتند که پخش این مسابقات از تلویزیون اشکال دارد چرا که زنان بدن نیمه برهنه مردان را تماشا می کنند. نمیدانم شاید دلیل دیگر جذابیت این برنامه ها به صورت ناخودآگاه این بوده. به دلیل جایگاهی که هنوز تختی در دلها و ذهنها داشت، کشتی پر ارجترین ورزش بود.

مردان وزنان در تلویزیون دهه شصت:
سلطه مردان بر برنامه های تلویزیون و کمابیش رادیو بی نظیر بود. فضای فیلمها بقدری مردانه بود که فیلم های هندی و ژاپنی به خاطر وجود چند زن مورد اقبال زیادی قرار می گرفت هرچند باید از اول تا آخر فیلم اشک می ریختی. فیلم «دوستی» و «دو چشم و دوازده دست» و «شنل قرمز»از این دسته فیلمها بود که با سانسور پخش می شد. در غیر این صورت بیشترین زمان به فیلمهای پارتیزانی و جنگی اختصاص داشت.
برنامه های ورزشی ، نمایشهای تلویزیونی، گزارش های ورزشی و گزارشهای مستند، قصه گویی و موعظه به طور دربست در اختیار مردان بود و کمابیش در گویندگی اخبار از زنان استفاده می شد و البته مجری برنامه کودک زن بود!

کنکور
پس از بازگشایی دانشگاهها ابتدا سئوالات کنکور تشریحی بود و هیچ ضابطه مشخصی نداشت و قبولی الله بختکی بود چون خیلی نیازی به تخصص احساس نمی شد بعد کم کم آزمون تستی و تاحدی ضابطه مند شد. تنها تستهای کنکوری که به شکل مرتب و طبقه بندی شده چاپ شده بود کتابهای تست معروف به تستهای رزمندگان بود که فقط در اختیار رزمندگان قرار می گرفت و خیلی زود وارد بازار شد؛ اول به شکل قاچاق و بعد به صورت آزاد در کلاسهای کنکور ارائه گردید و بعدها کتابفروشی ها آنرا عرضه کردند. در میان سئوالات کنکور برای همه رشته ها تست هوش هم گنجانده شده بود که بعدها بر چیده شد. چون اصلا تنوعی نداشت و برخی دانش آموزان بسیار باهوش پاسخ آنها را حفظ می کردند( به حافظه می سپردند).

موسیقی:
«دیشب خواب بابامو دیدوم دوباره ... مادر برام قصه بگو.... از ایمونش بگو .... » این ترانه و آوازش با صدای یک پسر بچه (؟) یکی از پرآوازه ترین و پرشنونده ترین آهنگهای این دوره بود که روزی چندین بار از رادیو پخش میشد. صدایی کودکانه، فارغ از سختی های جنگ و صدایی که بزرگترهای درگیر در جنگ را به نوعی وادار به پاسخ می کرد و احساساتشان را غلغلک می داد. اگر مضمون این آهنگ را اجتماعی بدانیم آهنگ دیگری هم بود که از برد نسبتا" بالایی برخوردار بود اما با مضمون عرفانی که در برخی از سطوح طبقاتی جامعه رواج پیدا کرده بود؛ آهنگ « مردان خدا پرده ی پندار دریدند، یعنی همه جا عکس رخ یار رخ یار بدیدند....» با صدای محمدی.

کارت عروسی:

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

در کوچه باد می آید،این ابتدای ویرانی است...







اولی- همه خراب شدند...
دومی- ایران خراب شده....
اولی- ایران که خراب بشه دنیا خراب میشه....

چندی پیش این دیالوگ را که بین دو زن چادری جریان داشت، شنیدم. تازه از روستا بازگشته بودم و ذهنم و دوربینم پر از تصاویر روستاهایی بود که دیده بودم. این دیالوگ با تصاویر روستا درهم آغشته شد و این پرسش و علامت تعجب بزرگ که: کدام خرابی؟

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

رویای عبور باد از لابلای موها

خارجی. هنگام غروب. جاده کلات نادری به مشهد

یک نیسان وانت آبی در جلو و یک پراید به رنگ بژ در پشت سر او در حال حرکت اند…کوههای هزار مسجد با دیواره ای به وسعت خیال در سمت چپ جاده با رنگهایی که از غروب خورشید وام می گیرد، هردم به رنگی در می آید و گنبد های سلسله وارش اسرارآمیزتر می شود…

داخلی. اتومبیل. هنگام غروب.

سرنشینان نیسان وانت آبی عبارتند از دو زن، یک مرد جوان و یک کودک ده الی دوازده ساله. هردو زن در قسمت جلوی وانت و مشرف به جاده نشسته اند و مرد و کودک، کنار آنها به دیواره ی وانت تکیه داده اند. سن زنان را نمی توان تخمین زد آنها چادر به سر و روبنده بر صورت دارند و فقط چشمانشان دیده می شود . بی توجه به اطراف به نظر می رسند…

سرنشینان پراید عبارتند از یک زن و مرد جوان و کودکی هفت الی هشت ساله در صندلی عقب و زن نسبتا جوانی در صندلی جلو…زن صندلی عقب به همراه آهنگ دست می زند. شال زن جلویی را باد از سرش می اندازد و او توجهی به آن نشان نمی دهد. چهره شادی دارد و می خندد…

خارجی. هنگام غروب. جاده کلات نادری به مشهد

یکی از زنان نیسان وانت، زن صندلی جلو پراید را می بیند او را به دیگر همسفرانش نشان می دهد. مرد از پشت سر آشکارا سرک می کشد. زنان زاویه نشستن خود را تغییر داده و به ماشین عقبی خیره شده اند. پسربچه و مرد با چشمانی گشاد و بسیار متعجب و شگفت زده که گویی فیلمی هیجانی نگاه می کنند، زن را زیر نظر دارند. از حالت چهره زنان چادر به سر و روبنده زده چیزی مشخص نیست، اما زاویه نشستن آنها حکایت از کنجکاوی بیش از حد دارد…

پراید بژ و دو اتومبیل پشت سرش که با فرکانس های مشترک آهنگ همانندی را پخش می کنند از نیسان وانت سبقت می گیرند…

خارجی. همان مکان قبلی چند کیلومتر جلوتر

یک نیسان وانت آبی در جلو و پراید قبلی در پشت سر او در حال حرکت اند…

داخلی. اتومبیل. هنگام غروب.

سرنشینان نیسان وانت آبی عبارتند از زن مسن یک مرد مسن تر از او و یک دختر شانزده الی هفده ساله. مرد و دختر در انتهای وانت نشسته اند و زن در قسمت جلو. او اتومبیل پشت سر را زودتر می بیند. مرد پاهای خود را با پتو پو شانده است… زن روسری بر سر دارد و ژاکتی از روی لباسش پوشیده اینکه پیراهن یا مانتویی که از زیر ژاکت پوشیده، دیده نمی شود. دختر اما انگار قرار است نیم ساعت دیگر به مدرسه برود؛ رسما مانتو و مقنعه مشکی فرم مدارس بر تن دارد و هدبند زده است… ناگهان زن چشمش به زن سرنشین پراید می افتد که شالش بر دور گردنش افتاده… فورا او را با انگشت به مرد پشت سرش نشان می دهد. مرد تکانی می خورد و با دقت نگاه می کند … دختر هم بی حرکت نگاه می کند و ظاهرا کنجکاوی خاصی نشان نمی دهد…. زن از دور اشاره می کند که شالش را بپوشد… مرد پتو را بر سر می کشد و در انتهای وانت دراز می کشد. بعد از چند لحظه اشاره ی زن حالت تهدید به خود می گیرد … دستش را به حالت تهدید یا نفرین تکان می دهد و چیزهایی می گوید که باد با خود می برد… وقتی نتیجه ای نمی گیرد ونمی تواند تغییری ایجاد کند، او هم به زیر پتویی می خزد که چند لحظه قبل مرد خود را در آن نهان کرد… دختر همان طور بی حرکت و با نگاهی مستقیم به اتومبیل پشت سر نگاه می کند…در چهره اش هیچ چیز نمی توان تشخیص داد. نگاه دانش آموزی را دارد که به دقت به درس گوش می دهد اما معلوم نیست یاد گرفته یا نه….

«زن» «حجاب» «جامعه»


حجاب در کشور ما واقعا «مسئله » شده است. مسئله ای ساده اما بی جواب. از ابتدای انقلاب پنجاه و هفت تاکنون مقالات و کتابها و سخنرانی های زیادی با طرح دیدگاههایی به نقد و بررسی یا تایید آن پرداخته اند (البته بیشتر به تایید). این دیدگاهها بیشتر مذهبی، تاریخی و بعضا روانشناسی بوده است، تا جامعه شناسی .

پارادایم مذهبی و بویژه مذهب سنتی به وفور در این زمینه ترکتازی کرده و بدلیل سانسورو نبود آزاد ی بیان و اندیشه، هیچ دریچه ای بر روی نقد نگاه سنتی به حجاب باز نشده و کسانی که نظری ابرازکرده اند مثل اقای طالقانی، در ابتدای انقلاب و بعدها اقای یوسفی اشکوری در کنفرانس برلین، در تندباد حوادث سیاسی پس از آن محو شده است. شاید یکی از دلایل دیگر هم این بوده که طرفداران حقوق زنان وآزادی حجاب علاقه مند بوده اند از دیدگاهی لائیک به موضوع بپردازند تا مذهبی. بهر حال این گفتمان می توانست برای نقد دیدگاه سنتی نقطه ثقل خوبی باشد، زیرا ورود به این عرصه می تواند بسیاری از چالشهایی را که این گفتمان با آن روبرو ست برملا کند.

دیدگاه تاریخی از منظر تاریخ به حجاب می نگرد و حجاب را مساله ای ایرانی و نه صرفا” اسلامی میداند و بدین وسیله می کوشد وجود آن را در حال حاضر توجیه کند. در حالی که مساله ی عمده در حال حاضراجباری بودن آنست و ریشه های تاریخی یا دینی آن تاثیر چندانی بر پیامدهای آن در جامعه امروزی ندارد. این برای کسانی که از طریق ایدئولوژی ملیت گرایی درصدد کمرنگ کردن جریان اسلام گرایی اند می تواند مفید باشد ، نه برای کسانی که درصدد دست یابی به مطالبات اجتماعی برخاسته از نیازهای جامعه امروزی اند. بررسی حجاب در ادوار تاریخی می تواند موضوع پژوهشهای گوناگون قرار گیرد، اما با پژوهشهای مغرضانه نیزنمی توان مسائل و محدودیتهایی را که زنان برای حضور در اجتماع، برای دستیابی به هویت انسانی و امنیت روانی اجتماعی خود لازم دارند ، برطرف نمود.

اما جامعه شناسان و حقوقدانان به طورکلی مسائل دیگری را در حوزه زنان مورد توجه قرار داده اند که گمان می رفته جنبه فوری تر و حیاتی تری دارند. در واقع جامعه شناسان به آثار و پیامدهای تبعیض های جنسیتی مانند آثار اجتماعی طلاق، فرار دختران، اعتیاد، کودکان خیابانی، قتل های خانوادگی، خودکشی زنان، روسپیگری و… نگریسته اند و حقوقدانان به اصلاح قوانین تبعیض آمیز جنسیتی مانند حق طلاق ، حق حضانت فرزندان ، لغوسنگسار، دیه و ارث مساوی با مردان و…. در واقع فراگیری وعمق این تبعیض های جنسیتی در جامعه و پیامدهای فاجعه بار آن در حوزه های مختلف زندگی اجتماعی و خانوادگی، فرصت نگاه کردن به حجاب را از آنان گرفته است، در نتیجه همواره در محاق مانده است.

اما پرداختن به حجاب از آن نظر اهمیت دارد که بر این باورم این مساله نقطه ثقل بسیاری از مسائل و مشکلات زنان در جامعه است و می خواهم به برخی ابعاد آن از منظر جامعه شناختی نگاهی داشته باشم:

- حجاب به ویژه حجاب اجباری حاکی از نگاه جنسیتی به زن است . در این نگاه زن فاقد قدرت لازم تصمیم گیری برای تشخیص پوشش مناسب خود در نظر گرفته می شود. و در این مورد مردان و بدتر از آن قوه قهریه و نظام سیاسی برایش تصمیم گیری می کنند. این وضعیت به معنای ارائه نقش فرومایگی به زن در حیات اجتماعی و پذیرش او به عنوان موجود جنس دومی است که می توان به راحتی او را از سایر حقوق انسانیش محروم نمود.

علاوه بر این حجاب به زن ارزشی کاذب می بخشد. تشبیه حجاب به صدف و تن زن به مروارید حکایت از آن دارد. درواقع مبنا بر آن گذاشته شده است که اصولا تن زن از ارزش و اهمیت بالایی برخوردار است و متاسفانه به دلیل تشبیه آن به شی گران قیمتی مانند مروارید، شاید قابل خرید و فروش! این تشبیه آنقدر ذهن را متوجه بدن زن می کند که ناخودآگاه او را عاری از هویت و شخصیت می کند.

یا«زنان بد حجاب عروسکان شیطانند»!جملاتی این چنین که با پیش فرضی بدیهی بیان می شود و اجازه اثبات و ابطال را به مخاطب نمی دهد، بر پایه تخریب هویت زن و نادیده گرفتن او و بدتر از آن خدشه دارکردن هویت او به مدد دیدگاهی عاری از منطق است. زن گاهی موجودی ضعیف و حساس و شکننده تعریف می شود و گاهی موجودی شیطان صفت.

- حجاب اجباری یعنی نگاه اجباری به زن ، یعنی ندیده گرفتن او، یعنی ایکاش او نبود و حالا که هست بهتر که در خانه باشد و حالا که نمی شود در خانه باشد، باید پوشیده باشد. پوشش او را محدود می کند. حجاب نقشهای اجتماعی زن را محدود می کند. این که حجاب مصونیت است و نه محدودیت، باید این گونه اصلاح شود که حجاب محدودیت است و نه مصونیت. مصونیت و محدودیتی که در این جمله بیان می شود مشخص نیست به چه موردی اشاره دارد. اما منظور من از محدودیت صرفا” محدودیت در ایفای نقشهای اجتماعی گوناگون است که زنان به شکلهای مختلف در ساختارهای زندگی اجتماعی خود( خانواده و محیطهای شغلی و هنری و ورزشی و آموزشی و…) با آن مواجه اند.

زنان ایرانی در طول مدت حجاب اجباری خود کوشیده اند ثابت کنند که آنقدر توانمندند که می توانند علیرغم پوشش دست و پا گیر خود در عرصه های اجتماعی ظاهر شوند و در مقابل تفکری که می خواهد آنها به خانه رانده شوند، ایستاده اند. ارزش این کار به جای خود اما نقد آن هم به جای خود لازم است. این حضور و نشان دادن این توانمندیها نباید باعث شود از یاد ببریم که حجاب محدودیت است.

آمارهای خودکشی زنان و قتلها و روسپیگری و فرار از خانه و در به دری و ربوده شدن توسط باندهای مخوفی مانند خفاش شب و… نیز نشان می دهد که حجاب مصونیتی به دنبال نداشته است. مهمترین عاملی که در جامعه امروزی می تواند به زنان مصونیت بخشد، بحث امنیت اجتماعی حضور آنان در جامعه و خانواده به مدد داشتن شغل مناسب، بیمه، درآمد و برخورداری از حقوق انسانی و برابربا مردان است( ارث و دیه برابر و داشتن حق طلاق و حق حضانت فرزندان، منع ازدواج در دوران کودکی و …) این راهکاری است که برای امنیت روانی اجتماعی حضور زنان چه در خانواده و چه در جامعه در اکثریت جوامع- مسلمان و غیر مسلمان- به کار بسته می شود.

- حجاب اجباری نقشهای اجتماعی زن را مخدوش هم می کند به این معنا که در تعریف نقشهای زنان و واگذاری نقشهای اجتماعی متنوع به آنان، در دورتسلسل ناشی از همان دیدگاه عاری از منطق گرفتار می شویم. بدین معنا که براساس نوع حجابی که در جامعه حاکم است، نوع نقشهای زنان تعریف و به آنها واگذار می شود. به همین دلیل مشاغل و گاهی رشته های تحصیلی دانشگاهی، رشته های ورزشی، هنری به مردانه و زنانه تقسیم بندی می شوند. و دور تسلسل اینجا آغاز می شود که وقتی زنان با پوشش اجباری خود ناتوان از ایفای برخی مشاغل یا تحصیل در برخی رشته های دانشگاهی می گردند، این ناتوانی یک ویژگی یا ضعف زیستی تلقی می شود، نه ناشی از محدودیتهای اجتماعی. به همین دلیل است که هنگامی هم که زنان وارد عرصه هایی می شوند که در جامعه ما مردانه تلقی شده اند، نه تنها مورد تشویق قرار نمی گیرند که به سختی پذیرفته می شوند، گویی جای مردان را اشغال کرده اند. این روزها که زنان تا حد اندکی وارد بازار کار شده اند و برخی از مشاغل مردانه (طبق تعریف جامعه مرد سالار) را به عهده گرفته اند، باور برخی برآنست که حضور زنان باعث بیکاری مردان می شود! این تفکر به ظاهر منطقی، بر این امر بی منطق استوار است که اصولا زنان را اعضای اصلی جامعه نمی شمرد و فقط نگران منافع مردان در همه عرصه ها از جمله کار و شغل و درآمد و … است. و در نتیجه زنان همواره در برعهده گرفتن نقشها و ایفای آن با نقشهایی مخدوش مواجهند؛ مانند کسی که در راهی تاریک گام نهاده.

- تاکید بر واژه حجاب و ارزش قلمدادکردن آن از طریق خلق انواع و اقسام شعارها و واژه ها ، برای حل معضلاتی که حجاب اجباری زنان در پی داشته است. در این مورد واژه های های بد حجاب و با حجاب و بی حجاب، بدون مرزبندی مشخص فراگیری بیشتری دارند. به پیامدهایی که این وضعیت بدنبال دارد نمی پردازم. این کلمات با بدیهی انگاشتن ارزشمندی حجاب وایجاد انواع و اقسام برای آن، امکان ابطال و رد آن را از مخاطب می گیرد و گرفتار دور تسلسل می نماید. راه رهایی از دور تسلسلی که در این بحثها ایجاد می شود ایجاد شکاف منطقی بین حجاب و اخلاق(عفاف) است که در جامعه ما برای ارزش بییشتر دادن به حجاب و نه عفاف به عمد درهم آمیخته است.

و نکته آخر آنکه حجاب در جامعه ما بین زن و حضور او در جامعه شکافی عمیق ایجاد کرده است . این شکاف رابطه او را با جامعه به صورتی مبهم، رازآلود، پنهان، بطئی و مخدوش درآورده است.

جعفر پناهی آزاد شد.


او به خانه باز گشته است تا باز هم برایمان صلح و دوستی را نوید دهد… با بادکنک سفید پسرک افغانی اش و دخترکی که در شهر به دنبال ماهی قرمز می گردد…. و زنانی که در تلاش اند از گردونه ای که سالها به دورشان تنیده شده است؛ دایره وار، رها شوند… آزادی اش را پاس بداریم و قدرش باز شناسیم.

از جدایی ها

□ مرد وارد فروشگاه می شود او قصد خرید یکسری لوازم منزل دارد. نگاهی سرسری به مبل ها و قالی ها می اندازد و می گوید می رود که با همسرش برگردد. از همان نگاه کوتاه می شود فهمید که تاحدود زیادی مبل مورد نظرش را انتخاب کرده است…. او با همسرش برمی گردد و یک راست سراغ مبلی می رود که صبح انتخاب کرده است. همسرش مبلهای دیگری را بررسی می کند اما مرد به او می فهماند که باید انتخاب او را بپذیرد…زن قانع می شود. به سراغ انتخاب قالی می روند، آلبوم ها را ورق می زنند و مرد با همه طرحهایی که زن پیشنهاد داده است مخالفت می کند.او قالی را هم خودش انتخاب می کند… همسرش گیج است اما به روی خودش نمی آورد. نوبت به انتخاب پرده می رسد و زن کلا” آن را به مرد واگذار می کند…..دلخوری آزار دهنده ای چهره اش را پوشانده….

□ از خیابان صدای افتادن چیزی و بعد صدای ناله و فریادی دلخراش می آید… موتورسیکلت سواری به بلوکه های سیمانی وسط خیابان برخورد کرده و با همسر و پسرش به وسط بلوار پرتاب شده اند. پسر از درد فریاد می کشد و زن آرام می نالد. تا اورژانس برسد مردم آنها را جمع و جور می کنند واز لابلای بوته های گل و درخت درمی آورند . طبق معمول اورژانس دیرمی رسد. مرد کم کم خودش راجمع وجور میکند و بلند میشود او آسیب جدی ندیده، اما کمر زن آنقدرآسیب دیده که نمی تواند به راحتی برخیزد .در بهت ناباور مردم، او بدون توجه به زن و بچه اش به سراغ موتورش میرود و آسیب دیدگی های موتور را وارسی میکند …

□ آنها دارند از سر زمین برمی گردند. مرد، همسرش، دختر یازده ساله شان، پسر هفت ساله و دختر چهار ساله شان. مرد دو سه قطعه زمین در اطراف شهر برای خودش خریده و گاهی به آنها سر می زند. ماشین جلوی منزلشان توقف می کند .آنها پیاده می شوند و مرد جلوی در پارکینگ منتظر است تا همسرش در را باز کند… زن درون کیف را جستجو می کند اما کلید را نمی یابد… او کلید را در جایی، جا گذاشته است با نگرانی به مرد می گوید: تو کلید همراه نداری؟ جواب مرد منفی است. زن باز هم می گردد اما فایده ای ندارد…مستاصل است… مرد با خونسردی به او نزدیک می شود: من باید بروم… خودت در را باز کن… او سوار اتوموبیلش می شود و با سرعت از آنجا دور می شود. آنها آنجا ایستاده اند…

□…

ما ایرانی ها. آن افغانی ها ..

در روزهای گذشته چند تن از افاغنه در ایران اعدام شدند. دلیل آن هرچه بود حالا بماند.اما دوباره خاطره ی سالهایی در ذهنها زنده شدکه افاغنه در ایران سپری کردند،و اینکه ما به عنوان میزبان با آنها که به ما پناه آورده بودند چه کردیم ؟ ما که خود زخم خورده ی مصایب اجتماعی و سیاسی بوده و هستیم چرا نمی توانیم با آنها همدلی لازم را داشته باشیم؟ چرا ما هنوز احساس می کنیم باید به همسایگان خود فخر بفروشیم و آنها را تحقیر کنیم؟ آیا به تمدن سه هزار ساله ای می نازیم که بر باد رفته؟ یا به اینکه هنر نزد ایرانیان است و بس؟ یا شاید به نژاد آریایی مان ؟!!!

شعر بازگشت از محمد کاظم کاظمی شاعر افغان را با هم یکبار دیگر بخوانیم…

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌

و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

***

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌

تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

***

چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌

و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود

قیام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

شكسته‌بالی‌ام اینجا شكست طاقت نیست‌

كرانه‌ای كه در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم‌

مگیر خرده‌، كه آن پای دیگرم آنجاست‌

***

شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌

شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از یك ستاره سر دیدی‌

پدر ندیدی و خاكستر پدر دیدی‌

تویی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

***

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بته مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان

اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا

ولو دروغ‌، عزیزان‌! بغل كنید مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

خدا زیاد كند اجر دین و دنیاتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

همیشه قلك فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد.

فریبا داوودی مهاجر

«دموکراسی آن نیست که مردان از آزادی سخن بگویند و زندان نروند. دموکراسی آنست که زنان از عشق سخن بگویند و کشته نشوند.»

دیشب آن­ ها که برنامه پارازیت را از صدای آمریکا تماشا می­ کردند به نظر من شاهد صحنه­ ای جسورانه وماندگاردر این برنامه بودند. خانم مهاجر در طی گفت­ وگودرباره زنان و کمپین یک میلیون امضا و … وقتی مجری برنامه از او پرسید که چرا حجاب بر سر می­ گذارد و آیا اصلا به حجاب اعتقادی دارد؟ جواب داد حجاب را از مصادیق خشونت علیه زنان می­ داند و اگر قرار بود در ایران راهپیمایی برعلیه حجاب صورت بگیرد چادر از سر برمی­ داشت و بر سر ماموران نیروی انتظامی می­ کوبید … چرا که برای زنی که بیست و پنج سال چادر بر سر گذاشته برداشتن آن به معنی بی­ حجابی است و در جواب به این سئوال که چرا او در بیرون حجاب ندارد و وقتی به استودیو می­ آید، جلوی دوربین حجاب می­ گذارد؟؛ روسری از سر برداشت و پاسخ داد فقط برای احترام به یک شخص خاص و این­ که دیگر آن شخص خاص هم خود این احترام را شکسته است… او همچنین توضیح داد که به عنوان یک فعال حقوق زنان این را برای خود امری خصوصی نمی­ داند و به آن به دید نفی خشونت علیه زنان می­ نگرد و باید شفاف عمل کند.

زنان زیادی بوده اند که چون به خارج از کشور رفته­ اند روسری از سر برداشته ­اند. اما روسری از سر برداشتن کسی چون خانم مهاجر که زنی محجبه بوده­ است و به قول خودش بیست و پنج سال چادر بر سر گذاشته، آن هم جلوی دوربین کار سترگی است. این را کسانی می­توانند درک کنند که این شرایط را پشت سر گذاشته­ اند.

جنبش زنان به این «نقد خود» و صداقت فعالانش نیازمند است. تابو زدایی از آنچه سالهاست به عنوان تابو زنان را احاطه کرده (که حجاب فقط یک نمونه آنست ) و گاهی زنان روشنفکر هم جسارت کنار زدن آنها را ندارند، یکی از مهم­ترین عرصه­ های نقد خود است.

مرد گاریچی در حسرت …


چرخ گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی

درگذشت معلم بزرگ ایران محمد بهمن بیگی در آستانه روز معلم

در آستانه روز معلم، محمد بهمن بیگی، بنیان گذار مدرسه های عشایر در ایران و برنده جایزه کروبس کایا بامداد امروز (شنبه) فانی را وداع گفت . به گزارش ایسنا، بهمن بیگی که سال های زیادی از عمرش را به ارتقا فرهنگ و سواد در میان عشایر خصوصا عشایر جنوب کشور و استان فارس، اهتمام ورزیده و با ایمان کامل در این راه گام های موفقی را برداشته بود، بر اثر عفونت ریوی بامداد امروز (شنبه) یازدهم اردیبهشت ماه جلالی، به دیار باقی شتافت. هنوز زمان و چگونگی برگزار مراسم تشییع و تدفین و یادبود این معلم اخلاق و بزرگ مرد عشایر فارس اعلام نشده است.( نقل از پارلمان نیوز)
بیوگرافی محمد بهمن بیگی را در اینجا بخوانید.

زنان، زلزله، گناه…!

بی سوادان قرن بیست و یکم کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند.

الوین تافلر

زمان کوتاهی نیست که در جامعه ما سخن از ایجاد ارتباط بین گناه و زلزله میرود و ظاهرا” آنان که بر طبل چنین گفتمانی می کوبند، نمی خواهند به آن پایان دهند و گویی هنوز در عصر ماقبل سنگی می زیند، که بشر را از کم و کیف جهان پیرامونش اطلاعی در دست نیست و …

اصرار بر رواج چنین اندیشه ای و در پی آن اصرار بر پیداکردن راهکارهایی برای مهار زلزله از طریق مهار گناه و اجرایی کردن و هنجارمند کردن این راهکارها ، به معنای مرگ منطق وعقلانیت است، وتلاش برای هنجارمند کردن و اجرایی شدن آن نیزمستلزم هزینه هایی است که بیش از هر زلزله ای به بدنه ی جامعه آسیب می رساند. این گفتمان چه ویژگی هایی داشته و دارد؟

1- این گفتمان چه ویژگی هایی داشته است؟

به لحاظ زمانی پس از هر زلزله ای شنیده می شد.

از زبان مردم کوچه و بازار و بعضی افراد بیسواد و کم سواد این نغمه ها به گوش می رسید.

کسی به این حرفها توجه چندانی نشان نمی داد اما بود و شنیده می شد…

گاهی سئوالاتی بیان می شد، از سر منطق؛ که مثلا کودکان چه گناهی کرده اند یا آنان که گناهی نکرده اند چرا باید تنبیه ای چنین سخت را پذیرا شوند؟

خوب یا پاسخی نبود یا پاسخی غیر منطقی تر داده می شد!

آنان هیچ تعریفی از گناه ارائه نمی دادند.

دقیقا مشخص نمی کردند، کدام نوع گناهان موجب زلزله می شود.

درجه شدت و ضعف گناه و دوری و نزدیکی آن هم با وقوع زلزله مشخص نبود.

گناهانی که در وقوع زلزله موثر پنداشته می شدند، آنهایی بودند که در حوزه شخصی زندگی یک فرد،جای می گیرند مانند وجود مهمانی های مختلط در فلان شهر، نوشیدن مشروبات الکلی و…اما سخنی از گناهانی که مربوط به زندگی اجتماعی است مانند رشوه خواری ، دروغگویی، دزدی ، غارت مال مردم و… به میان نمی آمد.

در مجموع رواج گفتمانی عامیانه بدون رعایت مراحل یک بحث ساده ی نظری و علمی. نوعی کلی گویی و بدیهه انگاری و سفسطه گری… در عین حال که نشنیده انگاشته می شد بر جانهای آسیب دیده از زلزله، زخم می زد.

و مهمتر از همه در واقعیت اجتماعی و در زندگی روزمره، این گفتمان تناقضی را با خود حمل میکرد؛ مسئولین، مومنین، خیرین و همه نمی توانستند از کمک به زلزله زدگان چشم بپوشند، همه به نوعی تلاش می کردند در کمک به زلزله زدگان سهیم باشند!

این تناقض دلایل گوناگونی می تواند داشته باشد اما یک دلیل مهمش این است که طرح چنین گفتمانی بر هیچ مبنای منطقی، عقلانی، دینی، استوار نیست و کسی حاضر نبود برای آن بهایی بپردازد. حتی آنکه این گفتمان را بر زبان می آورد نمی توانست به ندای وجدانش گوش ندهد البته اگر از وجدانش ندایی به گوش می رسید….

2- این گفتمان اکنون چه ویژگی هایی دارد؟

هنوز زلزله ای به وقوع نپیوسته است بلکه پیش بینی (پیش گویی) شده است که در تهران زلزله خواهد آمد و… باید با کنترل روند بی حجابی جلوی آن را گرفت.

نوع گناه دقیقا مشخص شده است؛ بی حجابی. آنچه که باید در حوزه زندگی شخصی قرارگیرد و سالهاست به اجبار در حوزه زندگی جتماعی قرار گرفته است با چارچوبهای قانونی! و اجرایی و قضایی .

در مجموع آزاردهنده ترین بخش این ماجرا، تاکید بر رواج نوعی اندیشه یا گفتمانی است که در پشت این جملات- ارتباط گناه و زلزله یا بی حجابی و زلزله- وجود دارد ( هرچند دارم به اکراه دو واژه ی گفتمان و اندیشه را به کار می برم، زیرا هرکدام این دو واژه در جای خود منزلتی دارند که شایسته نیست برای هر سخنی از آن استفاده کرد). این گفتمان تکیه بر بدیهه انگاری پدیده هایی نموده است که هرکدام قالب منطقی یا علمی خود را دارند و بدان وسیله قابل مطالعه و بررسی اند.

ما دیر زمانی است که از تفکر اسطوره ای (جادویی) که عادت دارد به جهان با عینک بدیهه انگاری پدیده ها بنگرد فاصله گرفته ایم یکبار در زمان سقراط که برای مبارزه با این نوع تفکر که سفسطه اش خواند و برای دفاع از اندیشه منطقی خود جام شوکران را سر کشید و بار دیگر با گالیله با تفکر علمی اش؛ که به تلخی پذیرفت زمین مرکز عالم است و به گرد خورشید نمی چرخد؛ چرا که می دانست سخن او زمین را از چرخیدن باز نمی دارد. و بعدها در ضیافت علوم تجربی که همه بدیهه انگاری های جهان را به مصاف خواند و می خواند و دیرگاهی است که تفکر اسطوره ای و جادویی را همآورد درخوری برای خود نمی داند.

در قرن بیست و یکم با سیطره علم و فلسفه؛ منطق و تجربه، سخن راندن از ارتباط بی حجابی و زلزله واقعا” به یک جوک شباهت دارد چرا که جز ذهن های بی منطق، متحجر و عقب مانده نمی توانند آن را برتابند و تناقضاتی را که این تفکر با خود حمل می کند، حل کنند. آن هم در جامعه ای که از افتخاراتش حضور نخبگان علمی در در دانشگاهها و مراکز علمی سراسر جهان است.

در پایان باید یادور شوم ؛ که در مواجهه و پاسخگویی به این گفتمان باید مراقب بود که به دام تفکر اسطوره ای و بداهه انگاری گرفتار نیاییم، که ناخواسته عرصه را بر پیشرفت، مدرنیت، آزادی اندیشه تنگ خواهیم نمود.