۱۳۹۵ اردیبهشت ۴, شنبه

امید کوکبی

این روزها ذهنم خیلی درگیر بدنهایی است که دارند تاوان پس می دهند.. تاوان دگراندیشی... بدنهایی که آزار دیده اند و تکیده و بیمار شده اند، اما به نمادی از قدرت دگراندیشی تبدیل شده اند. فوکو در کتاب تنبیه و مجازات از قدرتی یاد می کند که بر بدنها اعمال می شود، تا آن را تحت کنترل و انضباط اقتدارگونه درآورد. اما من در این بدنهای تکیده و بیمار قدرتی می بینم که همه آن قدرت تمامیت خواهی را که می خواهد آنها را به زیر سلطه ی انضباطی خویش درآورد، به سخره گرفته است. 
دیروزها عکس دکتر #‏علیرضا_رجایی را دیدیم تکیده و لاغر.. قبلتر بدن رنجور#‏عبدالفتاح_سلطانی، بعد بدن رنجور #‏حسین_رونقی_ملکی و حال بدن به سرطان نشسته ی دکتر #‏امید_کوکبی... بدنهایی که در سکوت بیمارگونشان قدرتمندند.
#FreeOmid

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

به بهانه روز پدر

ممکنه همه ما پدران خوبی داشته باشیم و یا پدران خوبی باشیم حتا، اما این از اهمیت و سلطه سیستم قیم مآب مبتنی بر پدرسالاری چیزی نمی کاهد. روزی به نام پدر- ولو به مناسبتی که شاید پذیرفته نباشد- باید بنایی برای به نقد کشیدن و تلاش برای تغییر این سیستم قیم مآب باشد.

۱۳۹۵ فروردین ۳۰, دوشنبه

یه اتفاق تازه

این روزا بارون شده یه اتفاق تازه
یه لحظه ی عاشقانه که منتظری اتفاق بیفته
هر روز از ساعت سه ابرای تیره میان به مهمونی آسمون پشت پنجره
بعد قطره های ریز و یواشکی بارون، راه آسمون و زمین رو آب و جارو می کنن
بعد ناگهان حضور پرشتاب و ریتمیک و خیس بارون
دقیقا مثل وقتی که عاشق میشی
با غرش ابرا
با برقی که یه گوشه ی آسمون رو یه خط نورانی میکشه
گاهی هم تگرگ با دونه های درشت یخزده اش دست قطره های بارون رو میگیره برای یه والس خیس
و من ایستاده کنار پنجره با فنجون چایی در دستم

۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

نگاهی به رمان سکوتها نوشته محبوبه موسوی



سکوتها را می خوانم . نسبتا به سرعت پیش می روم. سطورش مثل سطرهای زندگی است، درهم بافته، ساده، معماگونه و گذرا... زمانی که می گذرد... و حسی از سنگینی سکوتهایش که ترا هم گرفتار می کند، تو هم با سکوتی سنگین آن را می خوانی، در پی کشف معماها هم نیستی... همانطور که زندگی لزوما کشف سکوتها و کشف معماها نیست...
*********
«سکوتها» دو روایت متفاوت را در درون خود دارد: روایتی که در پیرامونمان به سنگینی حرکت می کند و روایتی که با نثری فاخر و قدرت روایی بالا به شخصیت هایش زندگی بخشیده ... آدمهایی که آنها را نمی شناسیم، از افکارشان، زشتی یا زیبایی ظاهری شان، درآمدشان، شغلشان، ... خبر نداریم اما از احساساتشان کاملا آگاهیم. آنها را، همگی را ( از پیرمرد گرفته تا آن کودک راوی؛ سیروس) کاملا می فهمیم . به کنه احساسات متناقض شان پی می بریم، دلهره هایشان، نگرانی هایشان، شادی های گذاریشان و از همه مهمتر سکوتهایشان ... و آنگاه که حتی احساساتشان را فرومی خورند و آن را پنهان می کنند... زیرا سکوت زبانی همگانی و مشترک بین همه انسانها و در همه دوران زندگی انسانهاست.
میشل فوکو قدرت را مهمترین عاملی می شناسد که در همه روابط انسانها پنهان شده است و روابط بین انسانها را شکل می دهد. او در رابطه بین بیمار و پزشک، در روابط جنسی، در زندانها، و در همه جا ردپای قدرت را که همیشه آشکارا خود را نمایان نمی کند نشان می دهد... این حضور همواره قدرت در همه شکلهای رابطه، رابطه بین انسانها را خط خطی و کج و معوج می کند و آن چنان در آن رخنه می کند که انسانها را به سکوت وامیدارد. انسانهایی که از ترس، چه ترسهای ناخودآگاه و چه ترسهای آگاهانه) سکوت می کنند و احساساتشان و افکارشان را به انتهای «پستوهای» قلب و ذهنشان می سپارند...
 روایت«سکوتها» روایت قدرت پنهانی است که راوی «نمی خواهد» یا « نباید» از آن پرده بردارد. زیرا چنان قدرت در همه احوال شخصی آنها حضور دارد و تاثیر گذار است که گاه آنها را به خشونت و «پدرکشی» می کشاند. خشونتی کور و ناخودآگاه، خشونتی که تا سالهای آزگار آنها را به سکوت وامیدارد. سکوت پشت سکوت... انگار دالان درازی است که تمامی ندارد. پدر را زمین می زند اما باید شاهد تولد موجودی ناقص الخلقه باشد که خلف اوست.
روایت «سکوتها» روایت سالهای پرتب و تاب زندگی نسلی است که در بازی قدرت و خشونت، جنگ و انقلاب، زیر و رو می شود. روایت سالهایی که راویانش یا در خاک خفته اند یا لب از لب نمی گشایند. زنانی که دل به عشق باختند ولی در آن سالها عشق را رنگی نبود جز سیاهی و سرخی! زنی چون پری با تپشهای پراشتیاق قلب جوانش، که می خواهد از دل عشق موجودی نو به دنیا آورد؛ بزاید، اما نمی داند از این پدری که دستش آلوده به خون پدر است، جز کودکی نا بهنجار و بدقواره به دنیا نخواهد آمد، زاده ای که بوی تعفن اش در همه جا می پراکند. «سکوتها» راوی سکوتهایی است که اگر بشکند همه روایت به هم می ریزد و دیگر هیچکس برجای خود بند نمی شود.
پ. ن: این نوشته رو قبلا هم اینجا گذاشته ام زمانی که سکوتها در سوئد چاپ شد و حالا هم به بهانه این که به همت نشر مرکز در ایران چاپ شده.

۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

نوروز

روز از نو نوروز از نو ... 
تکرار کنیم آرزوی شیرین شادی و آزادی را

۱۳۹۴ اسفند ۲۷, پنجشنبه

آن اتاق سر به مهر


خاطره کتابی من بر میگرده به اون سالهایی که برای تعهد خدمتم در آموزش و پرورش رفته بودم گناباد...دیری نگذشت که کتابخانه مطهری، تنها کتابخانه شهر تبدیل شد به پاتوق من! اسم کتابداراشو یادم نمیاد، به جز خانوم جوان و کمرویی که اونجا برا کارآموزی میامد و آقای زراعتی، پیرمردی که سرایدار اونجا بود.. خانوم جوادی خیلی زود اجازه داد که من از کتابخونه به صورت قفسه باز استفاده کنم. اما یه روز که بخش امانت کتابخونه تعطیل شد و کتابدارا رفتند، آقای زراعتی  راز اون اتاق سر به مهر رو بر من اشکار کرد...اتاقی در قسمت عقب مخزن کتابخونه که همواره درش بسته بود، به روی من باز شد! هیچوقت چهره آقای زراعتی را یادم نمیره مثل فاتحی که در قلعه ای رو باز کرده باشه ، چشماش برق میزد. مرد لاغر اندام با صورت استخوانی دم در ایستاده بود، رو به من گفت: تو دنبال اینا می گردی، برو بردار... من اینارو نمی شناسم اما وقتی بهم گقتند اینا رو جمع کنم فهمیدم آدمای مهمی هستند .. کتابای صادق اونجاست.. جمالزاده هم داریم... رهی معیری.. او حرف میزد و من انگار وارد ضیافتی شده بودم که صادق خان و رهی و جمالزاده و فروغ و ایرج و چخوف و سارتر و رومن رولان و ... گرد هم نشسته بودند و در خاموشی و سکوت کتابخونه شاید با هم پچ پچ می کردند... نمیدونستم کدوم رو بردارم ... فقط یادمه وقتی بیرون اومدم یه بغل از کتابای هدایت همراهم بود... و چهره آقای زراعتی که می درخشید ، انگار نقشه گنجی رو با کسی درمیون گذاشته باشه...   دیری نگذشت که همه کتابدارا باخبر شدند که من مشتری اون اتاقکم و درش همواره به رویم باز بود... یه روز یکی از کتابدرا که اصالتا اونجایی بود حرف قشنگی زد ... با خیال راحت کتابا رو ببر و بخون .. حتا می تونی اونا رو برای خودت نگه داری... اینجا اینا امنیت ندارند... بزار کتابا توی هوای آزاد هوایی بخورند.!!.. و بعد از اون من حس کسی رو داشتم که انگار دست فروغ رو یا شاید هدایت خسته از خودکشی های ناکامش رو گرفته و داره می بردشون هواخوری... هنوز چندتایی از کتابای هدایت اون اتاقک در بین کتابام هست که همیشه بهم چشمک می زنند...
بعدها که منتقل شدم به مشهد... یکی از دانش آموزانم برایم به تلخی گفت که بعد از بازنشستگی آقای زراعتی و اون کتابدار محلی... کتابدار جوانی که اونجایی هم نبود برای گسترش سالن مطالعه همه کتابهای اون اتاقک را به یه مرغداری فروخته ...
هنوز این خاطره برایم کابوسی است توام با ملامت که ای کاش همه کتابها را از اون دخمه بیرون آورده بودم... و اخلاقی بنام امانت داری مثل هذیان گناهکارانه ای است که تمامی ندارد... و به سارتر فکر می کنم که تهوعش و هستی و نیستی اش و چرخدنده اش به مرغداری سپرده شده است و شاید خنده دردآلودش، وقتی از موقعیت و اصالت بشر می گفت و نه اصالت اخلاق...

۱۳۹۴ اسفند ۲۶, چهارشنبه

تقدیرگرایی فصلی

اونوقتها که جوونتر بودم تغییر فصلها برام خیلی معنی دار بود! مثلا فکر می کردم با اومدن بهار اتفاق خاصی توی راهه.، سال بهتری خواهد شد یا شاید بدتر... اومدن فصلها برام انگار یه جورایی با تقدیرگرایی ایرانی که توی یه خط زمانی حرکت می کنه و از یه قانون همه یا هیچ یا خوب و بد تبعیت می کنه، گره خورده بود. البته ناخواسته! چون هیچوقت واقعا تقدیرگرا نبودم ... اما این روزا تغییر فصلها برام خبر ازهیچ چیزی نداره جز تغییر آب و هوا...
این روزا از خیلی ها می شنوم که ایشالا سال خوبی در پیش رو داریم که خبر از رونق اقتصادی میده و آزادی های مدنی و گشایش های سیاسی و ...
من این جوری نمی تونم و نمی خوام نگاه کنم...
این نگاه یه حالت ایستا به ذهنمون میده که ناخوداگاه هرقدر هم روشنفکرانه فکر کنیم، به دام یه جور تقدیرگرایی بیفتیم که من میخوام اسمشو تقدیرگرایی فصلی بذارم.. یا یه جور جدال بچه گانه بین کهنه و نو بین اسفند و فروردین...
یاد یه خاطره ای افتادم؛ سال 87 که پدر بیمار بود به خودم امید می دادم؛ هوا که خوب بشه پدرهم بهبود پیدا می کنه .. حتا اینو با یه حس امیدوارانه ای بهش گفتم؛ ... براتون یه جشن تولد می گیریم و می بینید که همه چی عوض میشه ... پدر متولد 28 اسفند بود و 5 بهمن رفت ... و این باور را هم با خود برد.

۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

جنگ یا آزادی

در این باره بحثی میان کولت اودری و سارتر را به خاطر می آورم . کولت اودری از ناکامی های جمهوری خواهان اسپانیابه قدر منقلب شده بود که در سیاست دیگر به هیچ چیز اعتقاد نداشت. او می گفت:  «همه چیز بهتر از جنگ است.» سارتر جواب می داد « همه چیز نه، فاشیسم نه» سارتر دارای روجیه جنگجویی نبود او در این هنگام ، در سی ام سپتامبر بدش نمی آمد دنباله زندگی غیرنظامی اش را بگیرد. با این همه پیمان مونیخ را به عنوان خطایی در نظر می گرفت و معتقد بود که یک عقب نشینی تازه کاری جنایتکارانه خواهد بود و ما با مصالحه شریک تمام تعقیب ها و کشتارها خواهیم بود. من هم از این فکر بیزار بودم . ده ها هزار یهودی بودند که برای فرار از اردوگاهها و شکنجه ها در دنیا آواره بودند . ماجرای سن لوئی کاری کرد که هراس وضع آنها را با تن خود لمس کنیم.  نهصد و هجده یهودی در هامبورگ به کشتی نشسته بودند تا عازم کوبا شوند، دولت کوبا آنها را پس زده بود و ناخدای کشتی دوباره عازم آلمان گشت، تمام این عده با پیمانی جمعی هم قسم شدند که با هم بمیرند نه این که به هامبورگ بازگردند. آنها هفته ها سرگردان ماندند تا {بالاخره }هلند، انگلستان و فرانسه رضایت دادند که آن ها را پناه دهند. به همین ترتیب بسیاری کشتی های دیگر، سرنشین های بینوایی را که هیچ کشوری نمی خواست بپذیرد، از این ساحل به ساحل دیگر می بردند. دیگر وقت آن بود که به این بیرحمی ها که خودپسندی ما مدتی زیاده از حد، تحمل کرده بود پایان داده شود.
با این همه تصاویر جنگ گذشته به سویم باز می گشت. بر اثر انساندوستی یک میلیون فرانسوی را به مرگ محکوم کردن چه تناقض گویی غریبی بود! سارتر جواب می داد که نه پای انساندوستی در میان است و نه هیچگونه اخلاق انتزاعی. ما در معرض خطر قرار داریم . اگر هیتلر را از پای در نمی آوردیم فرانسه تقریبا سرنوشت اتریش را پیدا می کرد. من مانند کولت اودری و بسیاری از شاگردان الن می گفتم «فرانسه ی در حال جنگ بدتر از فرانسه ی نازی شده نیست؟» سارتر سر تکان می داد :« من نمی خواهم مجبورم کنند که دستنوشته هایم را بخورم. نمی خواهم که چشم های نیزان را با قاشق قهوه خوری بیرون بیاورند»!  خیلی خوب، تسلط نازی ها تمام معنای زندگی ما روشنفکرها را از آن سلب می کرد ، اما اگر تصمیم گیری به عهده ما گذاشته شده بود آیا جرات می کردیم که چوپان های آلپ  و ماهیگیران دوارنانه را بفرستیم که برای دفاع از آزادی هایمان خود را به کشتن دهند؟ سارتر جواب می داد که این مسئله به خود آن ها مربوط می شود. آن ها اگر علیه هیتلر اسلحه به دست نمی گرفتند بدون شک روزی ناگزیر می شدند که برای او بجنگند. در فرانسه ای {اشعال شده}شده یا به صورت رعیت درامده ، کارگران، دهقانان ، بورزواها، همه و همه رنج می برند؛ با همه به صورت شکست خورده ، افرادی پایین تر از انسان رفتار می شد و آنها همه فدای عظمت رایش می گردیدند.
سیمون دوبووار. خاطرات جلد دوم ص 444 و 445

قسمتی از متن رو که به نظرم به روزگار فعلی ما  در خاورمیانه شباهت داشت گذاشتم... ولی متاسفانه ترجمه آقای صنعوی پراز اشتباه و بدون ویرایش است و خوندنش رو گاهی طاقت فرسا می کنه با این وجود حیفم میاد این کتاب رو نخونم.
  

۱۳۹۴ بهمن ۴, یکشنبه

معضل کتابهای الکترونیکی

خوندن کتابهای الکترونیکی، خودش به نوعی کمک به بالابردن سطح علمی و فرهنگی جامعه و بالا بردن سرانه مطالعه است، اما در به در دنبال دانلود رایگان کتاب‌ها و فایل‌های پی دی اف رایگان کتاب‌ها بودن و اجتناب از خرید کتابی که نویسنده سال‌ها از وقتش رو گذاشته، به نظرم دهن کجی و توهین به نویسنده و ناشری است که قدم در این راه پر خطر گذاشته‌اند... به نظرم این جور کتاب خوندن ارزشی نداره چون داره آگاهانه به صنعت نشر لطمه می‌زنه و حقوق نویسنده رو کاملا زیر پا می‌گذاره.

۱۳۹۴ دی ۲۰, یکشنبه

بدن زنانه

انگار شرقی که باشی و مسلمان هم باشی خیلی فرقی ندارد در میان کدام مرزها احاطه شده باشی؛ هند باشد یا بنگلادش، اندونزی یا چین، ایران یا عراق یا هرجای خاورمیانه! رسوم و سنتهایی که بدن زن را نشانه گرفته اند و او را وادار به تبعیت و سکوت و شرمساری می کنند، خیلی تفاوتی ندارند، فقط کمی شدت و ضعف دارند. مجازاتهایی هم که این سنت ها در پیش گرفته اند به راحتی می توانند قوانین را دور بزنند و در قانونمند ترین جوامع هم به راه خودشان بروند. ( نمونه‌اش قتل‌های ناموسی‌ای که هرساله در انگلستان و امریکا و جاهای دیگر از زنان قربانی می‌گیرد)
«...زن احتمالا جهت کسب آمادگی برای انجام وظیفه در قبال شوهر به طور شتابزده پیش از شب عروسی، آموزش‌هایی درباره مسئولیت همسری‌اش برای ارضای نیازهای جنسی شوهردریافت کند. البته به دلیل نداشتن دانش یا تجربه جنسی عدم تمایل زن شرمی به جا تعبیر شده و عموما برای شروع رابطه جنسی امکان استفاده از زور توسط شوهر امری پذیرفته شده است. همه‌ی دوازده نفر شرکت کننده‌ی متاهل در این پژوهش، طی روند ازدواج ترتیب داده شده‌ای که از طریق آن هیچ فرصتی برای شناخت شوهرانشان به آن‌ها داده نشده بود و یا فرصت کمی برای آن داشتند، زندگی مشترک را شروع نمودند . متاسفانه بعد از مدتی طولانی که به آن‌ها گفته می‌شد از پسران دوری کنید، انتظار می‌رفت این زنان، بلافاصله در پی ازدواج، با شوهرانشان صمیمی شوند. بنابراین زنان نا آگاه درباره‌ی امور جنسی و یا زنانی که اطلاعات اندکی در این باره داشتند، هنگام رو به رویی با صمیمیت جسمانی از سوی بیگانگان {همسرانشان}، بالقوه عکس العمل‌هایی از خود بروز می دادند که تعجب آور نیست. سیمران ترس و عدم اطمینان خود را از آن چه باید شب عروسی‌اش انجام دهد، این طور توضیح می‌دهد: « من فکر می‌کردم که ما ازدواج کردیم و بعد عاشق هم خواهیم شد . با این حال هنوز خیلی وحشت زده بودم. این اولین شب من و همه چیز برای من بود . من حتی این آدم را نمی شناختم، حالا باید چه بگویم؟ می‌توانم بگویم نه، این چیزی بود که من واقعا به خاطرش می‌ترسیدم چون هیچ وقت رابطه‌ای نداشتم و در حالی که تو طرف مقابلت را نمی‌شناسی از تو انتظار می‌رود بدنت را با او شریک شوی! با کسی که حتی او را نمی‌شناسی!»*
می بینید این جملات چقدر نزدیک و قابل لمس هستند... چیزی که اگر نه در شهرهای بزرگ در شهرهای کوچک و روستاها جزو دغدغه روزمره زنان ایرانی است... سیمران می‌تواند نام یک دختر ایرانی باشد... از هرکجای ایران . 

*
  کتاب «شاهد تن» نوشته شمیتا داس داسگوپتا ترجمه بنفشه جوادی صفحه 90 درباره خشونت بنیادین علیه زنان جتوب آسیایی ساکن ایالات متحده.

۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

می‌دونین چی عجیبه؟


باید مشهد بوده باشید و صبح‌های سرد پاییزی رو تجربه کرده باشید که بدونید چه سوز استخوون سوزی داره و اونوقت توی چنین سرمای دم صبحی که از قضا یه روز تعطیلم هست و هیچ کس، مگه به ضرورت، حاضر نیست از خونه‌ش بیاد بیرون، پیچیده در کت و شال، پیرمردی رو توی پارکینگ ببینی که از در پارکینگ اومده تو و داره دنبال کسی از ساکنین می‌گرده... 
- بله می‌شناسم ایشون رو... 
- من هرچه در خونه‌شو زدم، باز نکرد، میشه این کاپشن رو به ایشون بدین!! هوا سرده، این آقا هم کت نداره، با یه تا پیرهن میاد بیرون، می‌ترسم سرما بخوره!!
اومدم بگم، این آقا که فقیر نیست! خودش دوید وسط افکارم و گفت... می‌دونم فقیر نیست و دو تا آپارتمان داره که داده اجاره، ولی برای خودش کت نمی‌خره، بخاری هم روشن نمی‌کنه... تا وفتی آفتاب هست میاد توی آفتاب می‌مونه... با همون یه تا پیرهن نازک.. می‌ترسم سرما بخوره...
کاپشنی رو که براش آورده می‌گیرم ... نوی نوئه ... بگم از طرف کیه این کاپشن؟
نمی‌خواد بهش بگی ..بگو یکی داده... نه! راست میگی شاید براش اندازه نباشه! آخه نسبتا چاقه، بهش بگو اگه کوچک بود بیاره برای من فلان جا، براش عوض کنم...
فردای آن روز مرد کاپشن را گرفت... اندازه‌اش نبود... آدرس را گرفت تا برود عوض کند...
مرد دوتا آپارتمان دارد که داده اجاره و زندگی مجردی دارد...
پیرمرد اینها رو می‌دونست... پیرمرد خیلی دوست داشتنی و خیلی عجیب...

۱۳۹۴ آذر ۶, جمعه

رونویسی از مادام بووداری

با چه زجری دنبال راهی می گشت تا عشقش را به او اعتراف کند، در کشاکش تردید دائمی میان این ترس که إما از او خوشش نیاید و شرمندگی از این همه بی همتی خودش، از فرط یاس و در عین حال تمنا به گریه می افتاد. سپس تصمیم هایی قاطع می گرفت، نامه هایی می نوشت که سپس پاره میکرد، مهلت هایی به خود می داد که باز به فردا می انداخت. ...
اما إما هیچ از خود نپرسید که آیا او دوستش می داشت یا نه. باورش این بود که عشق باید یکباره، با درخشش های بسیار و تکان های شدید از راه برسد، توفانی آسمانی که به زندگی هجوم بیاورد، زیر و رویش کند، اراده ی آدم ها را مثل شاخ و برگ بکند و دل را یکپارچه ببرد و به ورطه بیندازد. نمی دانست که وقتی ناودان ها گرفته باشد باران روی بام خانه ها دریاچه ها به وجود می آورد، و این چنین خود را در امنیت می دانست تا این که ناگهان ترکی در دیوار کشف کرد.
قسمتی از کتاب فوق العاده زیبای مادام بوواری از گوستاو فلوبر. ترجمه مهدی سحابی.

۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

خشونت با زنان

دو نگرش کلی درباره زنان، بیشتر از هرچیزی خشونت با زنان رو تقویت و بازتولید می‌کنه:
* زن موجودی مقدس و دارای خصالی فرشته‌گون است؛ مظهر مهر و عطوفت و احساس بیکران 
*زن موجودی نامقدس و با خصایلی شیطانی و دیوصفت؛ اگر رهایش کنی و به حال خودش بگذاری عنان گسیخته و تخریبگر است.
در هردو نگاه، زن نیاز به مراقبت و کنترل دارد و کنترل، در درون خود خشونت را می‌پروراند و حتا از آن بهره می‌برد.
و ماجرای عم انگیز اینجاست که هردو نگاه در جامعه ما پرطرفدار است.

سگی که دیگر نداریم


آنجل را دوستی آمد برد برای خودش... خب جاش خالیه. جای محبت‌های بی‌شائبه‌ای که فقط و فقط از او ساخته بود و نه کس دیگری... قدیمها توی مدرسه به ما می‌گفتن این خارجیا از بس خودخواهن بچه‌دار نمیشن و از زور تنهایی به جاش سگ و گربه نگه می‌دارند ... اما اگه کسی فقط یه بار تجربه سگ داشتن یا هر حیوون خونگی رو داشته باشه می‌بینه این محبت از نوع محبت‌هایی که انسانها به هم دارند نیست. جنسش کلا یه چیز دیگه است و چه حیف که تجربه‌اش نکنیم... 
نکته‌ای که می ‌خواستم بگم این بود که برام جالبه که آدما توی این شهر شلوغ و پرسر وصدا، صدای بوق ماشین و سروصدای بلندگوهای مدرسه سر برنامه‌های صبحگاهی و احیانا صدای مته و دریل و فرزکاری همسایه‌ای که داره بغل دستشون ساختمون چند طبقه میسازه و چند ماه از سال رو هم مشغوله ناراحت نمی‌کنه، اما اگه خدای نکرده صدای واق واق سگی رو بشنوند یا میوی گربه‌ای یا قوقولی قوقوی خروس همسایه‌ای شاکی میشن ... و از اون بدتر به هزار و یک خرافه متوسل میشن و گوشتو پر می‌کنن؛ از نجس بودن بگیر تا عدم استجابت دعاهاشون و نحس بودن و ... و وقت وقتش هم که برسه ادعای لائیک بودنشون همه جار رو پر می‌کنه ... این هم که بماند آژان‌ها که هستن زحمتش هم یه زنگه به 110 و خلاص...

به بهانه‌ی شریعتی

این که برای مرگ و زندگی عدالتی هست یا نیست؟ سوال پرچالشی است! اما با نگاه خیامی من؛ نه! عدالتی نیست... و صدای فردوسی از پس قرن‌ها همیشه در گوشم می‌پیچد که «اگر مرگ دادست بیداد چیست؟» اما این را باور دارم عمیقا که گاه برای در یادها ماندن دلیل خیلی محکمی نمی‌خواهد.... 
نوزده ساله بودم که فروغ همکلاسی‌ام ازدواج کرد و در پیاده‌روی‌های آن روزها در خیابان دانشگاه به او و نامزدش برخوردم ..نیم ساعتی که با هم بودیم من و نامزد فروغ (که اسمش در خاطرم نمانده است) از شریعتی گفتیم که آن روزها ذهنمان را انباشته بود.. .... همین یکبار ... او ماند در میان خاطرات آن سال‌ها و نوار سخنرانی نیایشش که قرار شد بعدا به او بدهم. .. بیست و دو ساله بودیم که به ناگهان ( نه از ناگهان‌های همیشگی مرگ) به تلخی وصف ناپذیری در شهری تنها و غریب با تصادف رفت. پسرشان آن روزها به گمانم شش ماهی داشت که از شوق دوستداری شریعتی نام احسان بر او نهاده بودند... امروز شنیدم این یادگار شیرین که فروغ این همه پاسش می‌داشت به همان ناگهانی و به همان تلخی که پدر رفت سه سال پیش در شهری غریب با تصادف رفته است.