۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

عشق ها و سرگذشتها


■ او را گوییا در تشییع جنازه دیده بود با لباس سیاه و ریش سپید... از آن روزهای سرد سالها گذشته بود اما باز هوا سرد بود و کسی از نزدیکان را به خاک می سپردند.. گورکن خاک می ریخت واو به یاد می آورد: ■ متولد سی وپنج بود، در سن مدرسه رفتن او اگرچه دخترها خیلی از سنتها را پشت سر گذاشته بودند و می توانستند پشت میزهای مدرسه بنشینند اما در آن روستای دورافتاده وضعیت کمی بغرنج تر بود. او تنها دختری بود که در میان پسرهای روستایی هم سن و سال به مدرسه می رفت و درس می آموخت و این البته به اصرار پدر و برادر و فداکاری همه جانبه مادر بود... تا بعدها که دبستان را تمام کرد و قرار شد برای ادامه درس به مرکز بخش و بعد به شهرستان مهاجرت کنند، وضعیت کمی تغییر کرد... روستاییان جواب سلام پدری را که کشاورزی رها می کرد و زمینها را بدست دیگران می سپرد و بدنبال سرنوشت دخترش راهی شهر شده بود به سختی می دادند و اگر کسی زیر لب جواب سلامش می گفت نه از سر لطف و صفا که به فرموده « جواب سلام از خود سلام لازمتر و واجب تر بود» .... دختر پس از اتمام دوره دانشسرا به سپاه دانش پیوسته بود ، حجاب از سر برگرفته و به آموزش کودکان در روستایی که در آن بالیده بود مشغول بود! پسر هم در میان همکلاسیهایش بود از همان دوران دانشسرا... و مشغول کار معلمی بود که عاشق او شد.. آنها به نوعی خویشاوند هم بودند اما خانواده دختر گام در راه تجدد نهاده بود و خانواده او فقط پسران را به مدرسه می فرستاد... دختر با خانواده اش به آداب روز در شهر زندگی می کرد و پسر دور از خانواده در شهر سکنی گزیده بود و هراز گاهی به سراغ خانوده دختر می رفت که دل در گروش داشت ... اما وضع به قرار همیشه نبود... خیابانها هر روز مملو از جمعیتی می شد که فریاد می زدند خواهان تغییر حکومتند ... کسی از آنها اما گوشش بدهکار نبود و باور نداشت که این فریادها معنای دیگری هم دارد، فریاد مرگ بر شاه مرگ بر تجدد هم بود، مرگ بر او هم که گام در این راه گذاشته بود شاید...! آن روزها آن دو کبوتر عاشق قرار ازدواج را گذاشته بودند تا در نوروز خطبه عقد خوانده شود و جشنی برپا گردد ... اما هرچه روزهای زمستان کوتاه تر می شد فریادها بلندتر می شد، فریادها بلند بود و پسر را در خود غرق می کرد... او هر شب با بسته ای اعلامیه به خانه می آمد که دختر را نگران می کرد اما به برادر هیچ نمی گفت ... انقلاب فریادها پیروز شد و دختر روزی از او شنید که « ما از هم فاصله داریم» و فاصله زیاد شد او به موج انقلابیون پیوست و نوروزش بهار آزادی نام گرفت ، دختر اما در طبقه بالای خانه اش، مشرف به میدانی که بعدها میدان شهدایش خواندند می نشست و خاطرات آن روزها و لحظات عاشقانه را مرور می کرد و سعی می کرد معنی آن «فاصله» را بفهمد. او رفته رفته یاد گرفت آن خط فاصله را بردارد، نه از پسر که از همه کس، همه عکسها و یادگاری ها و تقدیرهای آن روزگار، همه لباسها و کفشها را به انباری بسپارد... چادر به سر بگذارد ، در کلاسهای روخوانی قران شرکت کند و کتابهای توضیح المسائل و احکام را از بر کند ... او هرروز به مصاحبه های طولانی و آزمونهای طولانی تر دعوت می شد ... در پرونده او هیچ نبود به جز سالها آموختن و آموزش دادن. اما «او» که مسئول گزینش معلمان بود، گفته بود «سپاه دانشی» بودن هم دلیل خوبی برای اخراج می تواند باشد... اما دختر آنقدر با گذشته فاصله گرفته بود که دیگر نه «او» را به یاد می آورد و نه «سپاه دانش» را....

۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

آن یار مهربان


این عکس را از فیس بوک آقای اسدالله امرایی برداشتم با عنوان: «کتابخانه ای متروک در روسیه» اما مرا برد به سالها قبل که در یکی از شهرهای استان خراسان مشغول به کار بودم. اکثر بعد از ظهرها را به کتابخانه اداره ارشاد می رفتم و کتابی به امانت می گرفتم، تا خانم کتابدار آنجا از سر دوستی و محبت به من خبر داد که در پشت این کتابخانه رسمی کتابخانه ای غیر رسمی هم هست که کتابهای ممنوعه را نگهداری می کنند و دریایی از کتابهایی که ارزوی دیدنشان را داشتم به روی من گشود و این شد که من هربار یک کتاب مجوز دار و دوکتاب غیرمجاز به امانت می گرفتم و آن خانم کتابدار عزیز دقت خاصی در حفظ ان کتابها داشت و بعدها فهمیدم این از سر تاکید و هوشیاری خاص و ستودنی رییس کتابخانه بوده است ... تابستان را در مشهد بودم و وقتی برگشتم آن شده بود که نباید میشد...رییس کتابخانه دوره خدمت مورد تعهدش به پایان رسیده و به شهرش بازگشته بود. رییس جدید آمده بود و در همان ابتدای کار کمر به قتل «آن» کتابها بسته بود؛ با مرغداری قرارداد بسته بود که کتابها را ببرند!!... وقتی وارد کتابخانه شدم انگار خاک مرگ بر قفسه های کتابهای مجوزدار نشسته بود: « ما خیلی منتظر شما بودیم که بیایید و هرچه می توانید از این کتابها ببرید» این صدای خانم کتابدار بود که هنوز در گوشم می پیچد. او استعفا داد و سرایدار پیرش که سواد نداشت اما کتابخاته برایش مثل معبدی بود سکته مغزی کرد و خانه نشین شد...

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

واکمن


این واکمن منه ! زمانی که دانشجو بودم برای ثبت گزارشها و مصاحبه ها همسرم برایم خریده بود... اون وقتا که کتاب کندوکاوها و پنداشته ها رو می خوندم دکتر رفیع پور نوشته بود که وقتی در فرنگ بوده دستگاههای بسیار کوچکی به اندازه ساعت مچی دیده که گزارشگر می تونسته به گردنش بیاویزه یا مث ساعت مچی به دستش ببنده و بدون اینکه کسی بفهمه گزارشش رو تهیه کنه...با این که دسترسی به چنین چیزی برایم ناممکن بود اونوقتها، از این پنهانی ثبت کردن گزارشها احساس خوبی نداشتم! من قرار بود جامعه شناس باشم و جامعه شناس نیاز به ثبت گزارشاتی از این قبیل ندارد. او باید با هنر ارتباط برقرار کردن با افرادی که می خواهد درباره شان مطالعه کند این اطلاعات را بدست اورد... به نظرم جامعه شناس مثل یک بازجو یا حتی خبرنگار رفتار نمی کند ضمن انکه خیلی بیشتر از آنها به عمق واقعیت نزدیک می شود او می تواند حتی به زوایای پنهان ذهنی افراد موردمطالعه اش نزدیک شود اما با مشارکت دادن آنها در بحث! و واکمن رودروی مصاحبه شونده می نشیند و گزارشها را اگر او اجازه بدهد ثبت می کند . با این واکمن در سال 78 روزهای هراس و تعقیب و قتل روشنفکران برای پایان نامه ام با خیلی از آنها به گفتکو نشسته ام ؛ هوشنگ گلشیری، شیرین عبادی، یوسفی اشکوری، فریبرزرئیس دانا، ناصر زرافشان، و.... و از هرکدام یادگارها و همواره سپاسگزار آن همه اعتماد و خلوصشان... ... چندسالی می گذرد که سراغ واکمن نرفته ام وآن را به عنوان یه یادگاری ایام دانشجویی نگه داشته ام اما دیروز بامداد اونو از میان وسایلم برداشت و بعد از چند پرسش ساده درباره نحوه استفاده به سراغ نوارها رفت! نوارها در بالاترین قفسه کتابخانه جای دارند، او از قفسه ها بالا رفت و نوار روزگار من جواد معروفی رو بیرون کشید... پیانوی معروفی منو برد به روزایی که تازه این نوار رو با زری خریده بودیم و رفتیم به اتاق دانشجویی او در میدان شهدای مشهد، خونه ای با معماری نوستالژیک دهه چهل شاید!! و در مدت 60 دقیقه ای که نوار تموم بشه پلک هم نزدیم... یکی از یادگارهای من از زری در اون روزا شنیدن موسیقی بدون کلام بود... بعدها با قدسی ایت تجربه تکرار شد ... نوار عاشورای معروفی رو شنیده بودم و گذاشتم قدسی هم بشنوه ..اون روزا قدسی از من مذهبی تر بود و خیل تحت تاثیر قرار گرفت ... درسکوت گوش دادیم و قدسی شروع به نوشتن کرد...

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

زندگی زیباست

  
وقتی زلزله می آید در ابتدا همه ذهن ها متوجه یکسری مسائل عینی است و همه راهکارها در این راستا صورت می گیرد. دورکردن کودکان از محل زلزله، آب اشامیدنی سالم ، دور کردن زلزله زدگان  از همه آلودگی هایی که باعث بروز بیماریهای عفونی می شود ... و وسایلی هم که توسط امدادگران به این مناطق فرستاده می شود وسایلی در این رابطه است ... اما این راهکارها و این امکانات اگرچه بسیار ضروری است، کافی نیست... ما پس از زلزله ها و خروج نیروهای امدادگر شاهد بروز انواعی ناراحتی های روانی و اشفتگی های ذهنی می شویم که اگر به موقع درمان نشوند جان سختی می کنند.
کودکان در رویایی با حوادث و بلایای طبیعی و غیر طبیعی مثل زلزله و جنگ و بیماری و مرگ خیلی شکننده تر و حساس ترند. ذهن کودکانه انها نمی تواند بین اتفاقات روابط علی برقرار کند مثلا بین از دست دادن والدین یا سایر اعضای خانواده و ویران شدن خانه نمی توانند رابطه ای برقرار کنند، در نتیجه تحمل و درک مشکلات و حوادث را ندارند.برخلاف  بزرگترها که توانایی آن را دارند تا با دلایل منطقی یا اعتقادی تا حدودی به آرامش نسبی برسند. البته فراموش نکنیم همه آدمها در هنگام رویارویی با مرگ و حوادث به شدت غیرمترقبه آرامش خود را از دست می دهند و غیرمنطقی رفتار می کنند اما کودکان هرچه کم سنتر باشند حتی در مواقع عادی هم از درک منطقی پدیده ها ناتوانند، بنابراین در حوادثی از این دست شدت احساسی رفتار کردن آنها بسیار بیشتر است .
کودکان همواره در لحظات عادی زندگی باید به بزرگترها تکیه کنند و پشتیبانی آنها را لمس کنند. در مواقع امتحان، رفتن به مدرسه یا مهدکودک، مهمانی، عبورو مرور در خیابانها و ... آنها همواره در بیم از دست دادن والدین و نزدیکانشان هستند و تصوری از تنها ماندن ندارند، احساس تنهایی در انها اضطراب و ناامنی روانی به بار می آورد طبیعی است که در زلزله حتی اگر والدینشان را هم از دست نداده باشند بازهم احساس اضطراب و ناامنی روانی داشته باشند.
علاوه بر این در بین برخی از اقشار جامعه این طرز فکر نادرست رواج دارد که بچه ها چیزی نمی فهمند به عبارت دیگر آنها را موجوداتی عاری از درک شرایط اندوه بار به شمار می آورند و تصورشان این است که کودکان عمق فاجعه مرگ و از دست دادن عزیزان را درک نمی کنند . در حالی که کودکان در این رابطه درکی احساساتی و نه منطقی از شرایط دارند آنها اندوه از دست دادن والدین را بسیار شدیدتر از بزرگترها حس می کنند اما از درک علت مرگ آنها ناتوانند مثلا علت آنرا ممکن است بی وفایی یا قهر والدین یا گم شدن آنها بدانند در نتیجه این بسیار مخرب تر است.
در مواقع مرگهای ناگهانی و گسترده که بدون هیچ آمادگی اتفاق می افتد، کودکان یک دفعه  با حوادث عجیب و غریب و بسیار دلخراش بطورعریان روبه رو می شوند دیدن صحنه مرگ اطرافیان در زیر آوار، کفن و دفن مردگان، جمع آوری اجساد، بیرون کشیدن اجساد از زیر آوار که خیلی از بزرگسالان هم توانایی دیدن  آن را ندارند روان کودک را تا سرحد مرگ تخریب می کند.
کودکان علاوه بر اینها همواره در ترس از دست دادن خواهران وبرادران خود هستند انها باور ندارند که زلزله به پایان رسیده است. چند سال پیش با خانمی اشنا شدم که به هنگام زلزله طبس در سال 56 هفت سال داشته و خانواده اش را از دست داده بود او سی و چهار سال داشت وصاحب نوزادی بود که هرشب او را زیر تشتی مسی  پنهان می کرد تا اگر زلزله ای رخ داد کودکش آسیب نبیند ! خودش می دانست این رفتارش غیرمنطقی است اما در مقابل کابوسهایی که هرشب سراغش می امد نمی توانست مقاومت کند...
دورکردن کودکان از محلهای ترس آور ، محل دفن مردگان، خاک برداری و جستجوی اجساد مدفون شده زیر آوار، ابتدایی ترین و ضروری ترن کار تیم های امداد و نجات است. خواهران و برادران والدین از دست داده ای که قرار است تحت پوشش نهادهایی مانند بهزیستی قرار بگیرند، باید با نهایت ظرافت و دقت و توجه به احساس امنیت روانی این کودکان صورت بگیرد( در زلزله بم تیم های امدادرسانی شاهد کودکانی بودند که در خرابه ها دور از انظار پناه گرفته بودند تا در تیررس اعضای امدادرسان بهزیستی نباشند آنها در هراس جداشدن از خواهران و برادرانشان بودند)
گاهی یک توپ و تشکیل یک تیم ساده ورزشی ، یک عروسک رنگی ، ترتیب دادن یک تئاتر ساده با بچه ها می تواند تا ساعتها آنها را از غم و اندوه دور کند. هنرمندان و ورزشکاران عمده ترین گروههایی هستند که می توانند جای خالی عواطف گمشده را پر کنند.
و در پایان باید بگویم نام این نوشته را« زندگی زیباست»  گذاشتم، الهام گرفته از فیلم بنینی، تا بگویم مهمترین راه مبارزه با اندوه و غم نه عزاداری های بلند مدت و طولانی بلکه ایجاد حس زندگی با هنرطنز است . اگر این فیلم را ندیده اید دیدنش را برخودتان واجب کنید.  


۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

زنی که بودم (1)

زن در میان مه غلیظی گام برمی داشت. انقدر غلیظ که اگر موهایش از رطوبت خیس نشده بود باورش نبود که وهم نیست...
اما مه بود و هیچ نبود و او بود. او که با گامهای لرزان به جلو می رفت و در اعماق مه هیچ چیز واقعی نمی نمود جز اندام باریک خودش که مه را می شکافت...
کسی ازتولد او چیزی به یاد نداشت، مثلا مادرش چیزکی گفته باشد از وقتی که او را باردار بوده، اما او انگار از امامزاده برداشته شده باشد ، سئوالی نمی پرسید... بچه تر که بود مثلا شش ساله از مادرش خیلی کلی، پرسیده بود که بچه ها از کجا می آیند و مادر جریان امامزاده را بازگو کرده بود ... هرچند باورش نداشت اما مبدا برایش اهمیتی نداشت از کجا امدن و چطور امدن پرسش او نبود ، حتی چرایی امدنش هم ماجرای مهمی نبود... اینکه در دیگران چه احساسی را برانگیخته، دیگران با او چه جوری بوده اند، دوستش داشته اند؟ مهربان بوده اند ؟ یا حتی او چه جور بچه ای بوده ؛ شلوغ و پرسر وصدا؟ آرام؟ مهربان؟ بد اخلاق... اینها بود که برایش اهمیت داشت اما سکوت بود و کسی از بچگی های او چیزی نمی گفت ... سکوت بود و گاهی این پاسخ سرد ؛« ما اینقدر بچه داشتیم که بچگی اونا رو یادمون رفته» اما او که سومین بود و والدینش سن زیادی نداشتند وقتی او بچه بود...
مه بود و جز او کسی نبود
اما پدر بارها خاطره ای را گفته بو از بیماری او...بی آنکه از سن او حرفی باشد اما هرچه بود او این خاطره را از نگاه پدر به یاد داشت و وقتی او تعریف می کرد مثل صحنه ای از یک فیلم قدیمی از میان مه بیرون می امد...
زمستان بود و برف سنگینی باریده بود از روستا تا درمانگاهی که در مرکز بخش واقع بود دو سه ساعتی راه بود که با الاغ می رفتند... غروب بود که او تب کرده بود و پدر راه افتاده بود الاغ از راه رفتن در میان برف وامانده بود و تب او شدید و شدیدتر می شد... شب بود و کم کم صدای ززوه شغالهای شنیده می شد پدر نه راه برگشت داشت و نه راه رفت ... او از دست می رفت... وقتی پدر تعریف می کرد انقدر شرمنده می شد که ماجرای رسیدن به درمانگاه را نمی شنید... او به عفونت ادراری دچار شده بود همیشه ماجرا که به اینجا می رسید وپای عضو ممنوعه اش به میان می آمد انقدر شرمسار می شد که خود را تب الود پیچیده در انبوه لباس و پتو بر روی الاغی که در برف مانده بود می دید ... میدید که دارد جان می دهد... اه ایکاش او جان داده بود.. آیا جان نداده بود؟... نه اولین امپول عمرش به او تزریق شده بود... پدر می خندید با چشمان روشن مهربانش و لایه ای از مه کنار می رفت...
ادامه دارد

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

فراخوان دومین همایش ملی پژوهش اجتماعی و فرهنگی در جامعه ایران


انجمن جامعه‌شناسی ایران، دومین همایش ملی "پژوهش اجتماعی و فرهنگی در جامعه ایران" را به منظور تقویت بستر علمی و گسترش زمینه کمی و کیفی پژوهش اجتماعی و فرهنگی در علوم اجتماعی ایران، طی هفته پژوهش سال جاری 28 و 29 آذرماه 1391 برگزار می‌کند. این همایش عرصه‌ای را برای تعامل علمی، بحث و تبادل نظر اصحاب علوم اجتماعی پیرامون پژوهش های اجتماعی و فرهنگی فراهم می‌سازد. بدین وسیله از کلیه اساتید، صاحبنظران، پژوهشگران و دانشجویان دعوت می‌شود تا با مشارکت در این همایش و ارائه مقاله در محورهای اعلام شده بر غنای محتوایی آن بیافزایند.
برای دریافت اطلاعات بیشتر به سایت انجمن جامعه شناسی ایران سربزنید:

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

جنس ضعیف

این عنوان را از کتاب خانم فالاچی برداشتم که به این نام ترجمه شده. این کتاب که گزارش فالاچی از سفرش به شرق درباره زنان است به زنان ایرانی نپرداخته است ووقتی کتاب را به پایان رساندم افسوس خوردم که چقدر جای زن ایرانی در این کتاب خالی بود ایکاش می توانستم نگاه او را در این باره بدانم و این که از زن ایرانی چه چیزی توجه اش را بیشتر جلب کرده. اما چندی پیش با زنی آشنا شدم که سرگذشتش نشانی اززن ایرانی می تواند باشد:
فاطمه که تنها فرزند خانواده بوده و مادرش بعد از او نتوانسته بچه ای به دنیا بیاورد در یک خانواده متوسط الحال پرورش می یابد . بعد از تحصیلات ابتدایی به دانشسرا می رود و بعد از اتمام درس و شروع به کار معلمی با یکی از همشهری هایش ازدواج می کند. هنوز دیری از ازدواجش نمی گذرد که شوهرش او را ترک می کند و پس از آن هم پیغام می فرستد که نمی خواهد با او ازدواج کند و مدت زمان زیادی طول می کشد تا پدر فاطمه می تواند پسر را وادارد که دخترش را طلاق دهد! این موضوع در شهرستان کوچک محل زندگی شان شایعه های زیادی را ایجاد می کند. با این وجود پس از دو سال قرار می شود که او با خواستگار دیگری ازدواج کند ولی قبل از عقد یکی از خویشاوندان داماد می پرسد که ایا همسر سابق فاطمه ازدواج کرده است یا نه؟ و وقتی پاسخ را منفی می یابد داماد را وامیدارد که از عقد کردن خودداری کند . چون ممکن است همسر اولش قصد آشتی کردن و ازدواج با فاطمه را داشته باشد، و می گویند «ما رسم نداریم دختر قبل از ازدواج شوهر سابقش ازدواج کند» و بدین ترتیب ازدواج او برای بار دوم به هم می خورد و شایعه ها ادامه می یابد...
او بیست و دو ساله است که پدرش با یکی از همشهری هایش وارد گفتگو می شود که « هم پسر تو معلم است و هم دختر من هردو باسواد یم و میدانی که دختر من عیبی نداشته که این بلا سرش آمده بیا موافقت کن که پسرت با دختر من ازدواج کند» اما پسر آن مرد با این ازدواج راضی نیست و بعد از اصرارهای پدرش و پدر دختر به ازدواج راضی می شود اما توهین های زنان خانواده قبل از عقد و توهین های پسر (قربانعلی) به فاطمه و خانواده اش باعث دعوای شدیدی قبل از عقد می شود که خواهر داماد در حمام فاطمه را کتک می زند و پدر فاطمه هم هنگام عروس کشون قربانعلی را سیلی می زند....و این گونه آنها به خانه بخت می روند.
دیری نمی گذرد که شایعه بچه دارنشدن فاطمه بر سر زبانها می افتد و اینکه او بدنبال هیچ درمانی هم نیست! فاطمه در میان همه شایعه ها سکوت می کند ... ولی بعد از آن شایعه ای دیگر در می گیرد که او پس از ده سال هنوز باکره است..! و باز هم سکوت فاطمه ... تا این که فاطمه به خانواده اش خبر می دهد که قربانعلی عاشق یکی از دانش آموزانش شده و قصد دارد با او ازدواج کند... و او هم موافق است چون در این سالها قربانعلی به او دست نزده است !!
فاطمه همه مقدمات عروسی را فراهم می کند و قربانعلی با دختر ازدواج می کند با این شرط که دختر با آنها زندگی کند ، فاطمه کار بیرون را انجام دهد و مخارج خانواده را همراه او فراهم آورد و زن جدیدش به کارهای خانه برسد و چنانچه بچه دار شد به بچه هایش. آنها در منزلی با دو اتاق با هم زندگی را شروع می کنند.
دیری نمی گذرد که زن دوم دختری بدنیا می آورد و پس از آن فاطمه پسری بدنیا می آورد...
آنها هرکدام دو فرزند دارند که در همان خانه با هم زندگی می کنند . قربانعلی قانونی وضع کرده که هیچکس نباید با دیگری بی احترامی یا دعوا کند . آنها با یک اتوموبیل با هم به سفرمی روند. اگر فاطمه یا زن دوم بخواهند به خانه والدینشان سر بزنند همه با هم باید بروند! و فاطمه هیچ اختیار خاصی بر روی حقوق معلمی اش ندارد. اگر برای خودش بلوزی بخرد، باید برای زن دوم هم بخرد... او اکنون پنجاه سال دارد و بسیار خسته و ناامید است و از روزهای بازنشستگی وحشت دارد.

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

رونویسی از کتاب «خاطرات روسپیان سودازده من»

نوشته گابریل گارسیا مارکز و ترجمه امیرحسین فطانت
خاطرات مردی که می خواهد در آستانه نودسالگیش شب عشقی دیوانه وار را با نوجوانی باکره به خود هدیه بدهد:
« سعی کردم بیدار نشود و برهنه در تخت نشستم و با چشمانی که به بازی های نور قرمز عادت کرده بود وجب به وجب براندازش کردم. نوک انگشت اشاره ام را طول ستون خیس فقره اتش لغزاندم و وجود او همچون تارهای چنگ از درون به لرزه افتاد. با خرناسی به سوی من چرخید و مرا در هوای تنفسش پیچید. با انگشت شصت و اشاره بینی اش را فشار دادم، تکانی خورد، سرش را عقب کشید و بدون اینکه بیدار شود پشتش را به من کرد. با وسوسه ای غیرمترقبه سعی کردم با زانویم پاهایش را از هم باز کنم، در دو تلاش اول با منقبض کردن ماهیچه هایش مقاومت کرد. در گوشش خواندم : رختخواب نازک اندام را فرشته ها دربرگرفته اند. کمی آرام گرفت. جریانی گرم در رگ هایم بالا گرفت و حیوان بازنشسته و آرام درونم از خوابی طولانی برخاست.
مضطربانه التماسش کردم: نازک اندام، روح من. ناله یی محزون کرد و از ران هایم گریخت، پشتش را به من کرد و همچون حلزون در لاک خود پیچید...
ناقوس های ساعت دوازده شب با صدای صاف و واضح طنین انداختند و بامداد بیست و نهم اوتف روز شهادت یحیی تعمید دهنده آغاز شد. کسی با صدای بلند در خیابان گریه می کرد و هیچکس به او توجهی نداشت. برای او دعا کردم، اگر به دردش می خورد، و برای خودم هم به شکرانه نعمت هایی که دریافته بودم: و کسی مپندارد آنچه گذشت و آنچه دیده شد بیش از آن است که گفته شد. دخترک در خواب ناله کرد و برای او هم دعا کردم: الهی هرچی خیره برات پیش بیاد. بعد رادیو و چراغ را برای خوابیدن خاموش کردم.
سحر بدون این که یادم باشد کجا هستم بیدار شدم. دخترک همچنان به حالت جنینی و پشت به من خوابیده بود. احساس مبهمی داشتم که بیدار شدن او را در تاریکی دیده و ریزش آب را در آبریزگاه شنیده بودم، اما ممکن هم بود که فقط در خواب من اتفاق افتاده باشد. برای من این وضع تازه گی داشت. ترفندهای اغواگری را نمی دانستم و همیشه معشوقه های یک شبه را به تصادف و برحسب قیمت و نه جذابیت آن ها انتخاب کرده بودم، با عشقبازی بی عشق، بیشتر وقتها نیمه پوشیده و همیشه در تاریکی تا خود را بهتر از آن چه بودیم تصور کنیم.آن شب لذت بی مانند اندیشیدن به جسم زنی خفته را بی جبر امیال و رنج شرم کشف کردم.»

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

روز جهانی زن

در آستانه روز زن به یاد آوریم زنانی را که برای برابری و دستیابی به حقوق انسانی مبارزه کردند، تلاش کردند، و دست به نوآوری زدند. زنانی که برای تحصیل و اموزش راهگشا شدند. زنانی که انواع تهمتها را به جان خریدند تا راهی به سوی دگرگونی بگشایند و زنانی که رودروری جامعه سنت زده و حافظ سنن مردانه ایستادند. زنانی که شعر سرودند، آواز خواندند، از سیاست دم زدند، سنتهای جامعه پدرسالار را به هر ترتیبی زیر پا گذاشتند، وارد دادگاهها شدند و از متهمان دفاع کردند . .. زنانی که ردای قضاوت به تن کردند ، تیغ جراحی به دست گرفتند و وارد پارلمانهای قانونگزاری شدند تا نشان دهند احساست آنها مانعی برای هیچکدام از این مشاغل نیست.
همچنین به یاد آوریم زنان هنرمندی را که خانه نشین شدند و القاب سخیف گرفتند . زنان کارگری که با سختترین شرایط نابرابر ساختند و به فردای خوبی برای کودکانشان اندیشیدند...
به یاد اوریم مادران و مادربزرگانمان را که انسانیت طلب می کردند و حقوق انسانی، اما سهم آنها حتی نیمی از انسانیت هم نبود...
به یاد آوریم همه زنانی را که بر علیه تبعیض مبارزه کرده اند و در راه دگرگونی و ایجاد جهانی انسانی تر تلاش کرده اند؛
بار دیگر با سیمون دوبوار خاطراتش را مرور کنیم، با فروغ سرودی از آغاز فصل سرد بخوانیم و با طاهره قره العین روسری از سر برگیریم .
با قمرالملوک وزیری از اندرونی بدرآییم و به روی صحنه آوای مرغ سحر ناله سر کن سردهیم. با اوریانا فالاچی رهسپار سرزمینهای پدرسالار شویم و با دیکتاتورها به گفتگو بنشینیم. با آن سان سوشی رنج تبعید را تحمل کنیم و با نسرین ستوده آزادگی را بستاییم.
با سری برافراشته بایستیم و جهان را دیگرگونه بخواهیم. عاری از تبعیض، خشونت، ستم و نابرابری.

۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

خانه ای که دور است...

خانم ویرجینیا ولف در کتاب «اتاقی از آن خود»، از اتاقی سخن می گوید که زنان دز طول زمانهای بسیار از آن محروم بوده اند، اتاقی که بتوانند بنویسند و بتوانند بیندیشند. و من می خواهم از اتاقی سخن بگویم که زنان در طول زمانهای بسیار از آن محروم بوده اند نه تنها برای اندیشیدن و نوشتن که برای زیستن و برای آرامش داشتن. نحوه تربیت دختران در خانواده های ایرانی از همان ابتدا به گونه ای است که گویی امانتی را که متعلق به دیگران است پرورش می دهند(این موضوع در برخی خانواده های سنتی به دختران القا می شود و حتی بیان می شود) آنها باید مراقب زیبایی و از آن مهمتر بکارت او باشند. آنها همچنین باید او را فردی مطیع، صبور، آرام، دلسوز، مهربان، پرستار،خانه دار تربیت کنند. حتی اگر او را برای تحصیلات عالیه می فرستند درراستای چنین هدفی می تواند باشد؛ یعنی امتیازی بر امتیازهای او محسوب می شود که باید بزودی خانه مبدا را ترک گوید و راه خانه شوهر را درپیش گیرد. بنابراین زن ایرانی حتی اگر از همان ابتدا از همه امکانات راحتی و رفاهی خانواده برخوردارباشد، آنجا خانه او نیست. آنجا خانه ی پدری است که او را پرورش می دهد برای همسری و خانه ای که در انتظار اوست. و خانه ای هم که در انتظار اوست خانه ی او نخواهد بود... خانه ای است از آن شوهر- منظورصرفا مالکیت و تصاحب خانه به لحاظ ملکی و مالی نیست، بحث بر سر بعد روانی- اجتماعی هم هست. خانه شوهر در اصطلاح عرف رایج آن سرپناه روانی- اجتماعی است که زن باید در آن سکنی بگیرد. این البته ظاهر داستان است. در بطن ماجرا همان داستانی نهفته است که خانم ولف در کتابش بر آن تاکید می کند؛ عدم استقلال! زنی که در خانه پدر رشد می کند و پرورش می یابد طبق سنتها و عرف و قانون و آداب و رسوم بتدریج استقلال خود را ازدست می دهد و وقتی قدم به خانه شوهر می گذارد عملا موجود منفعلی است که استقلال نمی جوید و در پی ترقی و پیشرفت هم نیست. شاید بدنبال آن مامنی است که گمان می کند از آن اوست؛ آنچه سالها به او وعده داده شده است! او که حالا صاحب کمالاتی است که پسند شوهر است، لابد خانه ای که در انتظار اوست مامنی است که می تواند آرامش مداوم را به او هدیه دهد، آرامشی ناشی از آنکه احساس کند این سقف همیشگی و دائمی از آن اوست. سقفی است که متعلق به دیگری نیست. اما نمی داند این «دیگری» خود اوست. اینکه زنان انواع خشونت ها ، خیانت و ... را تا مدتهای مدید تحمل می کنند و رنج میبرند، نه تنها به خاطرآموزشهای ناشی از تابوهای اجتماعی در دوران کودکی و نوجوانی که بیشتر به خاطر آن است که سرپناهی، اتاقی، سقفی از آن خود ندارند... رانده شدن از خانه شوهر به معنی پناه بردن به خانه پدرو بالعکس است که همواره آنها را در زنجیره ی تنگ خشونت های بی پایان ناشی از این رفت و آمدها قرار می دهد*، چرا که مردان جامعه – شوهران و پدران- می دانند که این خانه ها هیچکدام تعلقی به زن ندارد...آمار فراوان فرار دختران و زنان از خانه گویای آنست..... * مراجعه کنید به مطلبی با عنوان «خانه باید امن باشد» در سایت مدرسه فمنیستی

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

ما خنیاگران غمگین

همه چی ساده شروع شد...در کلاس پنجم درس می خواندم و مث همیشه لباس فرم مدرسه را به تن داشتم با یقه ای سفید که خواهر بافته بود و تلی سفید که به موهایم زده بودم. ا زپله ها که بالا آمدم سرایدار جدید مدرسه که مرد میانسالی بود جلویم رو گرفت و گفت دخترجان حیا کن. چرا روسری سرت نمی ذاری شماها دارین منو به گناه می اندازین که مجبورم این همه دختر بالغ را سربرهنه ببینم! تمام بدنم می لرزید، وحشتزده شده بودم، کلمات بار سنگینی داشتند که نمی توانستم تحمل کنم: گناه، بالغ... اشک می ریختم تا به درس کلاس رسیدم که گفت: به معلمت بگو دوره شما داره تموم میشه! سال 57 بود ومن هیچ نمی دانستم چند ماه بعد هم که مدرسه تعطیل شد با ذهن کودکانه ام گمان می کردم زیر سر سرایدار مدرسه است... مدرسه برایم تبدیل به کابوسی شده بود که آرزو می کردم هرگز باز نشود... همان مدرسه ابتدایی با همان سرایدار ارتقا درجه یافتند و راهنمایی شدند! هرروز در سر صف صداهای خشماگین و عصبانی بود که بر سر ما فرو می بارید...یکی از پیروزی خلق مسلمان، دیگری از پیروزی کارگران و آن دیگری از پیروزی مستضعفان و نابودی مستکبران همراه با قرائت قران دم می زدند... و سرایدار هرروزه در جلوی دیدگان کودکانه ما چیزی را به آتش می کشید؛ پرچم بعضی کشورها، آدمک بعضی آدمها، صفحه ها و مهره های شطرنج، صفحه و وسایل دارت، منچ، عکسهای به جا مانده از شاه و خانواده اش و... و معلم تاریخ و جغرافیا و ادبیات و اجتماعی ما که خانمی بود با کت و دامن بسیار مرتب صورتی یا سبز پسته ای و موهای مجعد کوتاه، آهی می کشید و می گفت: « همه این هیاهوها بگذرد....» اما نمی گذشت و در همان هیاهوها او و بسیاری از معلمان چون او محو شدند. و ما در سر صفها شعارهای مردانه را تکرار می کردیم و به کلاسها می رفتیم و حرفهای مردانه می شنیدیم، از صدام از کارتر از آمریکا.. با آنچه که در ذهن من مردانه می نمود؛ جنگ، انقلاب، شهادت، خون!! ودر تلویزیون حسرت یک صحنه ی چند ثانیه ای از تصویر یک زن یا کاری زنانه!! ما گم شده بودیم رنگها، شادی ها و زیبایی ها را گم کرده بودیم ... واژه بلوغ هرروز تکرار می شد اما از عشق خبری نبود... یادم می آید معلم ادبیاتمان روزی درآمد که هیچ می دانید چقدر زیبا شده اید شما مثل غنچه های تازه شکفته اید!!! آیا کسی تا حالا عاشق شده؟؟ و ما مبهوت واژه ها بودیم تا فردایش برایمان رمانهایی آورد که ممنوعه بود و گفت بخوانید تا بدانید عشق چیست و من آنا کارنینا را خواندم. در زمانه ای که بلوغ و عشق مترادف گناه تلقی می شد... و این بلوغ بود و گناه در پی آن که مقنعه ها را آرام آرام بر سر نهاد و اندام باریک و لاغرو را کیسه ای به نام مانتو پوشاند و شلوارهایی که هرروز صبح در سر صف با خط کش اندازه گرفته می شد و ابروها و مژه ها و لبها که به دقت وارسی می شدند! و کیفها ... که گاه از حد تحملم می گذشت... و مادر که هر روز نگران بلوغ فراموش شده ام لباس زمخت آمریت پدرسالاری را بر تنم می آویخت...این ما بودیم که هنوز از نگاه به آن عکسها شرم داریم ، که هنوز در میان آن عکسها خود را از هم کلاسی هایمان تشخیص نمی دهیم!! و مردان ... آرام آرام به سوی مدرسه های دخترانه روانه بودند.. متلکی، تنه ای، تعقیبی، ربایشی و... و در زیر مانتوهای گشاد وبلندمان می لرزیدیم و وحشت داشتیم از بلوغمان، از به گناه انداختنمان. ما بار گناه خود و بار گناه آنها را با هم بر دوش می کشیدیم... مردانی که گاه و بیگاه چنان وحشتی در ما ایجاد می کردند که روزنامه ها از آن باخبر می شدند... و باز آرام و بی صدا پلیسها به مدارس نزدیک می شدند و قرار بود امنیت ما را تامین کنند ... قوانین پشت سر هم و فوریتی تصویب می شدند تا جامعه در امنیت باشد. ما را به خانه ها می فرستادند؛ از سن تئاتر، از پیست اسکی، از میدانهای ورزشی، از هنرستانهای موسیقی، از خوانندگی،از قضاوت، از سیاست، از زیبایی، از شادابی و بلوغ و... تا از دامن ما مردان به اوج برسند. ما هیچ بودیم، فاطمه فاطمه بود و زینب مردی که در روزهای اربعین و شام غریبان چادر بر سر می کرد! ما فاحشگان بی آبرو( یادم می آید یکی از همکلاسی هایم در دانشگاه گفته بود الگوی زندگی من سیمون دوبوار است و شنیده بود که آن زن فاحشه ای بی آبرو بوده است، تو فکر برای خودت بردار!) با پیکره ای که خاستگاه شیطان خوانده می شد و عقلی که ناقص و تدبیری که باید عکس آن عمل کرد؛ خنیاگران غمگینی بودیم که آواز خود را ازدست ندادیم.

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

این روزنه سرد عبوس

به دنیا آمدنش شوری برنیانگیخت، نه این که والدینش دوستش نداشته باشند یا انتظار فرزند پسر داشته باشند، نه هیچکدام از اینها نبود... کودکی او در غباری از شادی و اضطراب و اندوه گم می شد و او بی تابانه دست و پا می زد تا از این فضای غبار آلودی که پیرامونش را در برگرفته بود رها شود. فضای غبارآلودی به رنگ صورتی با صورتکهای همواره نگران از دیده شدن پاهای برهنه اش، گستاخی هایش و کلماتی که بر زبان می آورد. او اما اکسیژن می خاست، بازی در هوای آزاد، بلند و بدون عشوه حرف زدن ، گستاخی، پررویی و به انتظار می ماند تا بزرگ شود همانطور که همه عجله داشتند او زود بزرگ شود خیلی زود... او بزرگ می شد و در نگاهها آشفتگی و نگرانی از فردای او موج می زد. او داشت وارد دالانی می شد که با نه سالگی او شروع میشد.. حالا دیگر باید برای آنچه که خطا به حساب می آمد حساب و کتاب پس می داد. او آرام و بی صدا از دنیای کودکی به دنیای ناشناخته بزرگسالی پرتاب شده بود. رنگها، لباسها، اسباب بازی ها، کتابها، حرفها، نگاهها او را در دنیای دیگری شناور می کرد. دنیایی که نزدیکانش نیز با او بیگانه می شدند. او بعدها به مدد کتابهای درسی و معلمان و رسانه های کهنه اندیش در پروسه ای از اندوه و سکوت پذیرفت که به آمدنش به این دنیا نه برای لذت بردن که برای لذت دادن به مردانی است که «جنس مخالف» خوانده می شدند. او نمی توانست نامهربان، گلایه مند یا متوقع باشد. زندگی در دالان شروع شده بود و سایه ای داس بدست با او رشد می کرد، سایه ای که نمی شناختش اما چون همزادی در کنارش بود و داسش بر او فرود می آمد با نپوشاندن موهایش، نمایان بودن برجستگی های بدنش و پیچ و تاب اندام زنانه اش، خندیدنهای بلند و بی محابایش، رقصیدن در میان جمع؛ دویدن در خیابان، حرف زدن درباره لذتها و نفرتهایش، تنها قدم زدن در زیر باران، نشستن بر روی صندلی پارکها، آواز خواندن در کوچه های پاییزی، پیاده روی های شبانه و ... او آرام آرام در این دالان بی انتها حل می شد و سایه ها شکل های روشنی می یافتند. نامحرم آن دراکولایی بود که همه جا در اطرافش می چرخید و او همواره باید نقش دخترکی محجوب، سربراه ، سر به زیر، باکره و بعدها همسری وفادار و مهربان و برای همیشه ی عمر مادری فداکار و از خودگذشته را بازی کند. دالانی گسترده در همه عمر بی روزنه ای در انتهایش، دالانی که فقط وادارش می کند چگونه باشد. او درس می خواند، ورزشکار است، نویسنده است، شاغل است، نابغه است؛ اما در این دالان است با حفره ای سیاه در انتهایش با آدمکهایی سنگ بدست که انتظار او را می کشند..

۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

جشن تولد

بنا به گزارش مرکز آمار ایران در سال 85، از مجموع 13 میلیون و 253 هزار کودک رده سنی 10 تا 18 سال، سه میلیون و 600 هزار کودک، خارج از چرخه تحصیل و یک میلیون و 700 هزار کودک به صورت مستقیم درگیر کار بوده‌اند. از این تعداد یک میلیون و 670 هزار نفر، «کودکان کار» نامیده می‌شوند که یک میلیون و 300 هزار نفر آن‌ها پسر و 370 هزار نفر را دختران 10 تا 18 سال تشکیل داده‌اند. همچنین آمارهای اعلام شده از سوی خبرگزاری‌های دولتی نشان می‌دهد که 915 هزار کودک با عنوان «کودک خانه‌دار» توسط مرکز آمار ایران ثبت شده است که حدود 904 هزار نفر از آن‌ها را دختران و مابقی را پسران تشکیل می‌دهند.
وقتی به دنیا آمد بیش از همه جنسیتش برای دیگران اهمیت داشت، او دختر بود... وقتی به دنیا آمد نامی برایش پیش بینی نشده بود، چرا که انتظار پسر بود... لباس نیز... کوچک و زیبا بود ... اما اینها اهمیتی نداشت او ضامن تداوم نسل پدرش نبود.. آیینه ی جاودانگی پدر نبود... سکوت بود و کسی را سودای انتخاب نام برایش نبود. اگر هم نامی نهاده می شد سودای شناسنامه گرفتن و ثبت حیات او نبود...اما گره از کار گشوده شد... دخترکی مرده بود و کسی را سودای ابطال شناسنامه اش نبود!، نام و شناسنامه دخترک به کودک تازه تولدیافته سپرده شد.. و مادر با اضطرابی مبهم از «دخترزا» بودنش رنج می کشید؛ از بی نامی خود و از بی نشانی کودکش... آه که اگر کودک را پسر بود نام مادر با افتخار به نام خطاب می شد؛ مادر حسن یا شاید خود حسن! بی وجود فرزند ذکوراو گمنامی بیش نبود که از سحر تا شام در سکوتی مظلومانه «زندگی» می کرد. زندگی زندانی بود برایش که گاه میله هایش را مه می گرفت و آن را از یاد می برد. دخترک با نام دیگری، با شناسنامه دیگری و با سنی بزرگتر از خود قد می کشید و هیچ نمی دانست که سایه ای- سایه دخترکی خفته در آرامگاه – همواره وهمه جا با اوست. آیا او بود که در هفت سالگی به مدرسه می رفت یا سایه اش؟! هزچه بود هماره از ریزاندامی اش در مدرسه رنج می کشید و هیچکس نمی دانست چرا؟ او آنقدر بی اهمیت بود که کسی تاریخ واقعی تولدش را به یاد نداشت و کسی سودای آن را نبود که او را دلداری دهد و حقیقت را فاش کند... مادرش به او گفته بود که هنگام تولدش برف سختی می بارید و تا آمدن قابله درد فراوان کشیده بود؛ اما در شناسنامه اش فصل تولد حرفی از سرما و برف نداشت... او قد می کشید در بی هویتی، قد می کشید در لباسهای کهنه ی به جا مانده از دیگران د رکفشهایی که به پایش اغلب بزرگ بود... او با انگشتان کوچکش روزها را می شمرد تا فصل مدرسه تا بی خیالی روزهای کودکی و در سرش همواره سودای برادری بود که مادر انتظارش را می کشید و برایش لباس می دوخت و نامها انتخاب می کرد و قصه های شیرین به هم می بافت و او هرگز نمی آمد... و دخترک یاد می گرفت آرام و بی صدا که شیرین زبانی هایش را بگذارد برای خواب عروسکهای کهنه اش که همگی دختربچه هایی تنها بودند ولی هر روز برایشان اسمهای تازه ای انتخاب می کرد... آنها هیچکدام صبیه ی ...، والده ی...، همسر ...، ضعیفه یا آبجی نبودند، آنها خودشان بودند، با یک نام واقعی...... امار و اطلاعاتی درباره کودکان بی هویت را اینجا می توانید ببینید

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

شبانه ی زن و سکه

زیمل در نظریه معروفش، فلسفه ی پول،می گوید پول می تواند جانشین روابط انسانی شود، و پیوندهای شخصی را تبدیل به پیوندهای غیر شخصی کند. هویت ویژه ای که پول در دوران جدید پیدا کرده است که به او استقلال بخشیده و فی ذاته دارای ارزش شده است در ارزش سکه ای که هر روز متورم تر می شود بیشتر نمایان می شود. سکه ای که مستقل از ارزشهای انسانی است جای خود را در کنش و واکنش های اجتماعی باز می کند.
روند رو به رشد و متورم سکه بسیاری را به صفهای طولانی نیمه شبانه می کشاند صفهایی که در میان آنها زنان و کودکان هم دیده می شوند. کودکانی که از سوی خانواده به اجبار به صفها آورده می شوند یا کودکانی که در قبال دستمزدی بسیار اندک به صف می شوند و کسی را سودای سلامت روانی و اجتماعی و حتی جسمانی آۀنها نیست چرا که برق سکه همه را گرفته است. علاوه بر کودکانی که برای سوددهی به خانواده به صف می شوند کودکانی نیز هستند که به همراه مادران آورده می شوند . کودکان شیرخواری که تا پاسی از شب در آغوش مادرانشان بیدارند و در پیاده رو یا داخل اتومبیل شب را به صبح می رسانند و صبحگاه نیز در آغوش مادر یا پدر به صف می شوند.
علاوه بر کودکان که نه به اختیار خود به صف می آیند زنانی هم هستنئد که نقش گسترده ای در برپایی صفها دارند. زنانی که به دلالی طلا و سکه مشغولند ،زنانی که به همراه شوهران دلالشان امده اند و زنانی که از سر تفنن اولین بار است که پا به این عرصه گذاشته اند و به آن اعتیاد هم پیدا کرده اند. در میان زنان ، دختران جوانی هستد که به همراه خانواده یا تنها در صف ایستاده اند ... وجود هرکدام از این زنان و دختران به جز کودکان ( که باید از دید آسیب شناسی بررسی شود) بنوعی ساختار شکنی آن دسته ازسنتهای اجتماعی است که حکم می کند زنان باید در خانه بمانند. در شهرهایی که عبور و مرور زنان بعد از نیمه شب در خیابانها تقریبا غیرممکن است حضور آنها در صفهای شبانگاهی بدون حضور نیروهای انتظامی همیشه حاضر و ناظر اتفاق نادری است که زنان بسیاری از آن سود جسته اند . گرچه ممکن است حضور این زنان بدون خانواده آنها را درگیربرخی مزاحمتهای اجتماعی کند اما همه این سنت شکنی ها به مدد حضور اجتماعی و ارزش فی نفسه طلا و سکه است که می تواند مناسبات اجتماعی و قواعد فرهنگی اجتماعی روزانه را در هم بریزد و وارد مناسبات اجتماعی شود بی آنکه کسی را سودای آن باشد چرا که همه در صف ایستادگان را فقط سودای سکه است ولی سکه را سودای دیگر است او میخواهد در روابط انسانی جایی داشته باشد.

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

چه کسی متجاوز است؟

مدتی این مثنوی تاخیر شد...
حوادث تجاوز در اصفهان و کاشمر و استخر امیرآباد خیلی ذهن و روانم را به هم ریخت و مدتی طول کشید تا بتوانم از این آشفتگی خارج شوم و موضوع را مورد تحلیل قرار دهم.
نگاه خرد به این پدیده:
- دیوار نوشته هایی که معمولن در ورودی شهرها به چشم می خورد؛ دیوار نوشته های مدرسه ها ی دخترانه، پارکها و تفریحگاهها در این سالها حکم متجاوزی را داشته اند که گاه با تمسخر و گاه با اندوه و نفرت با آن روبرو شده ایم. دیوارنوشته هایی که در ذهن همه ما حک شده و به شخصیت همه ما اعم از زن و مرد توهین و تجاوز روا داشته است؛ «زنان کوچه نشین عروس شیطانند»، «بی حجابی زنان از بی غیرتی مردان است» و... این ذهنیت را در بسیاری تقویت کرده است که زنانی که بی حجاب تلقی می شوند ، آرایش می کنند، در مهمانی های مختلط شرکت می کنند و یا حتی قیافه های شادی دارند، محتاج نگاههای هوس الودند و فاسدند.
- آموزه های دینی و اجتماعی مدارس از دوران ابتدایی تا دانشگاه که تاکید بر برتری زنان بر مردان دارد و زنان را ضعیف، شکننده، جنس لطیف و جنس پست و جنس دوم می شمارند و جای آنها را در خانه و آشپزخانه و شغل آنها را زاییدن و بچه داری معرفی می کنند و مردان را جنس قوی و نیرومند و برتر می شمارند و اگرچه وجودش برای صیانت از خانواده لازم است اما او به کار ساختن جهان مشغول است و اوست که از دامن زن به معراج می رود و نه زن... این آموزه ها که در اثر تکرار سالیان ملکه ذهن زنان و مردان جامعه می شود، در کنار آن دیوار نوشته ها ، چیزی به جز بی هویت کردن و ترس او از دنیای خارج را بدنبال ندارد.
- قوانین حقوقی که بر همگان آشکار است چقدر برای حیات زیستی و سلامت اجتماعی و روانی زن ارزش قائل است . این قوانین رسما زن را نصف یک انسان (مرد) در نظر می گیرد و عملن هویت انسانی را از او سلب می کند. نگاه حقوقی به زن نگاهی ابزاری است چرا که زن را ابزاری در خدمت مرد می داند در نتیجه برای او ارزش و اهمیتی معادل یک انسان قائل نیست و ان چه را هم که برای او در نظر گرفته نه برای حفظ شخصیت انسانی او بلکه به خاطر منافع خانواده و اجتماع است.
- ممنوعیت روابط دختر و پسر از جزئی ترین و کم اهمیت ترین روابط گرفته تا غیرمعمول ترین شکل آن ! که دختران و پسران پس از آشنایی با هم مجبورند کوچکترین ارتباط( مثل دست دادن ) را پنهان انجام دهند، در نتیجه این روابط یا درهمان ابتدا قطع می شود و آنها مجبور می شوند به شیوه های سنتی ازدواج کنند در حالی که ساختارهای اجتماعی روابط مدرن تری را می طلبیده و یا این روابط را بصورت مخفیانه و «زیرزمینی» گسترش دهند که هرکدام بلاها و آفتهای خاص خود را دارد . گرایش به هم جنس گرایی (درحالی که آنها واقعا هم جنس گرا نبوده اند) یکی از این روابط غیرمعمول است.
- نبود نهادهای حمایتی از زنان و دخترانی که خانه را ترک می کنند و سیستم پدرسالارکه درمقابل این تجاوزها سکوت می کند و گاه حق را به متجاوز میدهد ولو بطور ضمنی ،در تجاوز و ربودن زنان بی تاثیر نیست. - شکست خانواده در کنترل زنان و دختران با روشهای سنتی - عدم آموزش درست به دخترانی که خانه را ترک می کنند از سوی نهادهای آموزشی و تکیه کردن صرف به نهی کردن و گاه تلاش برای برگرداندن آنان به خانوده هایی که در آن احساس نا امنی می کرده اند و برای همین انجا را ترک کرده اند. همه اینها به یکنوع رفتار خاص دامن زده است که من نام آن را «گرسنگی جنسی» می نامم که ناشی از ذهنهای به شدت سکسی شده است. فروید در تحلیل مسائل روانی از خود و نهاد و ناخودآگاه استفاده می کند در نظر او وقتی غرایز(نهاد) بوسیله خود مورد بی مهری قرار می گیرد( سرکوب می شود) در ناخودآگاه مسکن می گزیند و در موقع مناسب خود را نشان می دهد اگر این سرکوبی مداوم باشد و غرایز نتوانند به خواسته شان برسند در رفتارهای بیمارگون خود را نشان می دهند و فرد دچار بیماری های روانی از جمله وسواس می شود. حال اگر این سرکوبی در باره افراد یک جامعه اتفاق بیفتد یعنی افراد جامعه بصورت دسته جمعی مجبور شوند غرایز خود را سرکوب کنند چه می شود؟
بنظر می رسد علاوه بر ابتلا به انواع بیماری های روانی و وسواس، حساس شدن بیش از حد افراد روی مسائل جنسی نیز از عوارض آن است و نشانه های این سرکوبی در فرمهای دیگری خود را نشان می دهد؛ به عنوان یک بیماری همه گیر؛ در ادبیات ( طنزهایی که من به آن عنوان طنز زیرزمینی می دهم، مثل جک ها و اس ام اس ها و متلک های جنسی) در معماری(بعضی بناها شبیه برخی اعضای بدن ساخته می شوند، نه عمدی بلکه کاملن غیر عمدی و ناخوداگاه) و در روابط جنسی زن و مرد که شکلهای انحرافی به خود می گیرد(مازوخیستی و سادیستی) و افرادی که در معرض این روابط جنسی هستند به خاطر تابو بودن آن در جامعه (ترس ازآبرو) هرگز به هیچ مشاوره یا وکیلی مراجعه نمی کنند. در علاقه به روابط جنسی خارج از قاعده مانند علاقه به رابطه جنسی از طریق اینترنت و ماهواره، رابطه جنسی با محارم ، با کودکان، تجاوز و شدیدترین نوع آن تجاوزگروهی.
نگاه کلان:
آنچه که پس از انقلاب بنام انقلاب پابرهنگان مرسوم شد، رواج نوعی خود برتربینی در قشرحاشیه نشین جامعه به خصوص در بین مردان این قشر، تشدید تضادهای طبقاتی و در مقابل هم قرار گرفتن طبقات بالا و پایین و حذف تدریجی طبقه متوسط، در مقابل هم قرار گرفتن قومیتها ، نژادها، مذاهب، و افکار متفاوت، در مقابل هم قرار گرفتن گروههای اجتماعی و ایجاد و گسترش این تفکر که زنان به لحاظ اجتماعی گروهی جدا از مردان هستند و کهتر از آنان، جریان اجتماعی شدن مبتنی بر مردسالاری در همه رسانه ها، فقر سواد و فقراشتغال به ویژه در بین زنان، گرایش به تبعیت بی چون و چرا به جای رشد تفکر خلاق، درز کردن اخبار مربوط به شکنجه ها و تجاوزات جنسی از زندان به بیرون، که آرام آرام بر بدنه ی اخلاقی جامعه خدشه وارد می کرد و کسی آن را جدی نمی گرفت و جامعه را به سمت فقراخلاقی؛ تجاوز، در بدترین حالت آن تجاوزهای گروهی و زنجیره ای سوق داد. برخی آمارهای تجاوز در یکسال اخیر را می توان در اینجا دید.