داستان واگویه ها، اعترافات، شرح وقایع و ذهنیات زنانی است که مثل جزیره های کوچکی در دنیای خود غوطه ورند. این

نویسنده از همان ابتدا تو را به اتاقی میبرد رو به نور، انگار اتاق مدوری است بر روی تپه ای آفتاب گیر و روشن با پنجره هایی بزرگ. نویسنده بی هیچ شتابی یک یک پرده ها را کنار میزند، تک تک زنهای داستانش پشت این پنجره ها نشسته اند و هرکدام از عشقهایشان، ترسهایشان، رنجهایشان، تنگناهایشان، ، بدجنسی هایشان، مهربانی هایشان و ... می گویند. آنها از روزنه خود به دنیای پیرامون می نگرند و با خواننده رو در رو می شوند، اما در محل کار به هم گره خورده اند... محل کار فرق نمی کند شرکتی خصوصی باشد یا دولتی، تولیدی باشد یا تجاری یا خدماتی... هرجا هست بقول "وبر" قفسی طلایی است که انسانها را از شخصیت انسانی شان بیگانه می سازد. رشته ای نامرئی و نازک آنها را به هم وصل می کند حتی مردی که در این محیط شغلی حضور ندارد. مرد نیز با واگویه های اعتراف گونه اش در گوشه ای از آن اتاق رو به یکی از پنجره هاست و نویسنده با مهارت خاصی او را این رشته نامرئی پیوند می زند.
داستان اما از واگویه های زنان و تنها مرد داستان فراتر می رود و اگر جز این بود حالت منشوری خود را از دست می داد و تبدیل به یک نوع واقعه نگاری سیاه و نومیدانه میشد. اما نویسنده دریچه ای در پیش روی هرکدام از شخصیت هایش می گذارد و آنها مختارند که از قفس طلایی قدم به بیرون بگذارند و سررشته زندگی را با انتخابهای خودشان بدست بگیرند. اگرچه تنها وجه ناگزیر زندگی که به آن هویت می بخشد، عشق است.
آن چه کتاب را ارزشمند و منحصر به فرد کرده است نه روایتهای زنانه داستان است و نه معمای ظریف عاشقانه آن؛ بلکه ساختار پلورالیستی و چندگویی آن است گفتمانی که
به ظرافت و نرمی بر ذهن خواننده می نشیند.
منصوره موسوی