ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

زنانگی و بدن منتشر شد

بهترین هدیه ای که امروز بدستم رسید...لازم میدونم در اینجا از دوستان و خانواده عزیزم سپاس گزاری نمایم: آقای دکتر نیک گهر، آقای عطایی، آقای عرفانپور و همسر نازنینم حسین و خواهرم  محبوبه و نیز نشرمروارید بخصوص آقای حسن زاده مدیر انتشارات که با صبوری در تمام این مدت که گاهی امیدم رو از دست می دادم به من امید می دادند.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۸, پنجشنبه

خبر کوتاه است... خانم شکرخوار فوت کرده است...


 اما خاطره سردرازی دارد... می کشاندم تا سال شصت و سه که دانش آموز سال دوم دبیرستان بودم... به ان روزهای سیاه دهه شصت... زن قد بلند و بسیار مهربانی که انگار از دنیای دیگری آمده بود و آن همه سیاهی را نمی دید... برایمان از شیراز می گفت با لهجه شیرازی اش و شعر حافظ را با همان لهجه می خواند و برایمان می گفت که حافظ هم بی گمان با همین لهجه شعرش را می خوانده، همانطور که شما خراسونیا شاهنامه رو بهتر از من به زبان فردوسی می خوانید... به حافظ می گفت خواجه ابومحمد و به فردوسی می گفت حکیم ابولقاسم... و کلاسهایش برایمان بوی بهشت میداد در آن روزها...
 روزهای چهارشنبه صبح هرروز در مدرسه دعای توسل بود و به اجبار همه را می بردند و سر دعا می نشادند و از بچه ها اشکها می گرفتند... دختری بود که همیشه دچار صرع می شد... یک روز که مربی پرورشی در کلاس را زد و اجازه خواست که ان دختر به کلاس نیاید خانم شکر خوار با همان لهجه شیرازی و لحن مادرانه اش گفت: تو اشک دخترای معصوم منو درمیاری و من بعد از اون، اونقدر از می و معشوق و سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟، حرف میزنم تا حالشون جا بیاد...
 روزی که همه ما را بردند به تشییع جنازه شهدای جنگ.. در مسیر برگشت خانم شکرخوار گفت چی کسی با من تا مدرسه رو پیاده میاد... عده زیادی همراهش شدیم و بچه ها شروع به گفتگو و خنده کردند و بعضی خنده شونو به زور می خوردند... هنوز جمله اش دز ذهنم به یادگار مونده که گفت ..آفرین بر شما یک انسان سالم همینه که بتونه از حالت اندوه زود خارج بشه و بخنده... بخندید دخترای من ... بخندید... بخندید...خندیدن  شما رو قوی می کنه....

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۴, یکشنبه

و فروغ هنوز زنی تنهاست در آستانه فصلی سرد


مصاحبه دیشب مصاحبه خیلی بدی بود چون داریوش کریمی بلد نبود عنان مصاحبه رو در دست بگیره و با سوالات سطحی، سطح مصاحبه رو تنزل داد... شاید اگر عنایت فانی بود کار متفاوت می شد... ولی از گلستان انتظار میره در این سالهای آخر عمر نقاب پدرسالاری رو از چهر ه اش برداره و مثل فروغ عریان حرف بزنه ...
 مگه این همه شاعران غربی که عریان سخن گفته اند از عشقشان و احساساتشان چه اتفاقی افتاده... مگه صادق خان هدایت ، شاملو و خیلی های دیگر و خود فروغ که زندگی خصوصی شان را به هنرشان پیوند زده اند چه اتفاقی افتاده است؟ اتفاقی که افتاده است، راه را بر پرده پوشی های جامعه سنتی بسته اند..چون را ه مدرنیزم از شکستن تابوهایی می گذرد که می خواهد فضای درونی هنرمند و نویسنده از فضای بیرونی او مجزا باشه

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه

وقتی سکوت می کنیم


 دوستی که دبیر دبیرستان است تعریف می کرد، که یک روز در مدرسه شان جنینی پیدا می کنند ؛ طبق معمول مدیر مدرسه می آید و خط و نشان هایی می کشد که وای به حال هرکس که این کار را در مدرسه من انجام داده است و اگر بفهمم فلان می کنم و بهمان می شود.. و بعد از چند روز خانم پزشک یا ماما یا پرستاری را می آورد که بچه ها را معاینه کند تا بفهمد چه کسی باکره نیست تا گناه را به گردن او بیندازد! 
نتایج نشان می دهد که فقط تعداد اندکی از دخترها باکره اند. و خانم مدیر نا امید و عصبانی تر می شود و برو بیاهای بعدی و تهدیدهای بعدی شروع می شود...
 حالا بماند که رفتارهای اجتماعی جامعه پزشکان و پرستاران(چه زن و چه مرد) آسیب شناسی ویژه ای را می طلبد که در دامن زدن به فرهنگ سنتی، دست کمی از سنتی ترین افراد جامعه در برخورد با تابوهای اجتماعی ندارد.
 و مادر و پدرانی که سکوت کرده اند و اجازه داده اند دخترشان مورد معاینه ای تا این حد بی شرمانه و غیرانسانی قرار گیرند.
و دبیرانی که در آن مدرسه درس می دهند و خودشان را نماد تعلیم و تربیت می دانند.
 آپارتاید جنسیتی به این می گویند ...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۴, چهارشنبه

کسی به فکر فارغ التحصیلان علوم اجتماعی نیست

براساس تجربیاتم می گویم که بسیاری از دانش آموزان با مقاومت در برابر خانواده  در این رشته تحصیل می کنند، آنها معمولا دبیرستان را با انگ شاگرد تنبل ( انگی که نثار دانش آموزان رشته انسانی می شود) پشت سر می گذارند و وارد دانشگاه می شوند. بیشتر دانش اموزان – دانشجویانی که به این رشته علاقه دارند ( نه آنها که از بد حادثه به آن پناه آورده اند) افراد مسئولیت پذیری اند که دوست دارند با پژوهش های اجتماعی بتوانند تغییرات لازم را برای بهبود جامعه ایجاد کنند ...تقریبا همیشه جامعه شناسی رشته روشنفکرمابی بوده است. در دهه شصت پیروان شریعتی به خاطر او به این رشته می امدند تا مانند او قدم در راه پر خطر روشنفکری بگذارند و امروز برای ان که مسئولیت اجتماعی خود را به انجام برسانند... اما روزهای دانشگاه که رو به تمام شدن می گذارد غم روی دل دانشجویان می ماند... آنها در سودای شغل مناسب با آنچه خوانده اند حسرت به دل می مانند. نهادهای متصدی فعالیتهای پژوهشی رو به خاموشی است، پژوهش مستقل هیچ معنایی ندارد زیرا اولا کار بسیار دشواری است، ثانیا چه کسی حاضر است به نتایج آن وقعی بنهد؟!
 در این سالها بسیاری از اساتید جامعه شناسی خانه نشین شده اند، برخی در زندان، برخی در غربت. دوستی را می شناسم که به خاطر تئوری خودکشی دورکیم! دو ترم تعلیق از تدریس داشت. او که بار مالی خانواده بر دوشش بود از استرس و فقر تغذیه، سل گرفته بود... دوست دیگری که تمام یک ترم را لباس رسمی پوشید ه بود و از خانه بیرون زده بود که خانواده ا ش ندانند تعلیقی گرفته است... اگر اینها انگشت شمار باشند؛ بسیاری از فارغ التحصیلان جامعه شناسی که از بیکاری به کنج خانه ها خزیده اند، زندانی خانه ای شده اند که در چشم والدینشان دارند تاوان آن سرکشی دوران دبیرستان را می دهند، بسیارند...
 دو سال پیش دانشکده کنفرانسی برگزار کرد برای مشاغلی که پیش روی دانشجویان علوم اجتماعی است... آقای سخنران به دختران آرایشگری، خیاطی، کودکیاری، و پرسشگری را پیشنهاد داده بود و به آقایان مشاغل آزاد...
 و حالا این روزها که باز بحث اسلامی شدن این رشته بالا گرفته است، درصورت تصویب تیر آخر را به بدن نیمه جان این رشته می زند... رشته ای که امثال دکتر صدیقی و دکتر نراقی و دکتر بهنام و دیگراساتید جامعه شناسی خون دلها خوردند تا پا بگیرد...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

مادرانگی

 متولد هفتاد ویک است..می گوید مادرش را چهار سال پیش از دست داده، پدرش با زنی ازدواج کرده (تقریبا همسن او) و محل سکونت فرزندانش رو جدا کرده... می گوید شبها در خواب موهایش را می کند و گاهی صورتش را خراش می دهد... عکسهایی از کتابخانه اش و سازش می فرستد ... یکبار هم خودکشی ناکامی داشته... خیلی لفظ قلم حرف می زند ... می گوید من حس مادرانه ای رو در او برمی انگیزم که برایش آرامش بخش است... 
 یادمه چندسال پیش شاید پنج سال پیش دانشجویی در انتهای ورقه اش نوشته بود که همیشه سرکلاسها با دیدن من یاد مادرش می افتاده که از او دور است... اون زمان تاحدودی از این دانشجو ناراحت شدم ...ولی این روزها می بینم بالارفتن سن چه حسهای زیبا و نابی رو در اطراف خودش ایجاد می کنه این که بتونی گاهی یه حس خوب ناب رو در کسی ایجاد کنی که ارامش بخش باشه.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۹, جمعه

این انسانهای نازنین


کسی اگر مشهدی نباشد و مدتی در مشهد زندگی کرده باشد یا حتا سفری به مشهد کرده باشد اگر اهل کتاب خوندن و کتاب خریدن باشد حتما آقای رجب زاده انتشارات امام را می شناسد.. مردی آرام و بسیارمهربان که از قضا در همه تندباد حوادث سیاسی مشهد هرگز از خط اعتدال خارج نشده و فقط به ترویج کتاب مشغول بوده و همواره از زمانی که بیاد دارم تنها کسی بوده که با پنج درصد تخفیف کتابهایش را عرضه می کرده... حالا پسرهایش که همه در همان کتابفروشی انتشارات امام در چهارراه دکترا قد کشیدند، پردیس کتاب مشهد را با سلیقه و زحمت فراوان راه اندازی کرده اند...
دیروز با گفتگویی که با یکی از این پسرهای نازنینش داشتم پرسیدم بابا می خواهند همان کتابفروشی قبلی بمانند و پاسخ شنیدم بله ... با خودم گفتم خوب پیرمرد می خواهد پاتوق خودش را داشته باشد... ولی بعد که گفتم چقدر خوبه که در این فضای بزرگ برایش بزرگداشتی بگیرید به بهانه تولدش مثلا... گفت هروقت بخواهیم پدر را برنجانیم باید چنین کاری کنیم! پدرم هرگز چنین اجازه ای به ما نمیدهد ...
دوستی هم مدتی پیش نقل می کرد که قاسم صنعوی مترجم کم نظیر که نامش به نام سیمون دوبوار گره خورده است... حتا اجازه نمیدهد کسی از او عکسی بگیرد... می گوید مگر چه کرده ام که قرار است عکسم اینور و اونور گذاشته شود.. ترجمه کرده ام خوب بروند ترجمه ها را بخوانند عکس می خواهند چکار...
و شهاب صحاف که معلم پیانوی بامداد است و پسر یعقوب صحاف ... برایم تعریف می کرد که پدر حاضر نیست براحتی آهنگهایش را منتشر کند یا صفحه ای در دنیای مجازی داشته باشد... و اگر بخواهم برایش بزرگداشتی بگیرم بشدت ناراحت می شود و ..
دارم توی ذهنم مرور می کنم نسلی را که این همه به فرهنگ خدمت کرده اند و در سکوت زندگی می کنند و نسلی را که اگر کتابی بدست می گیرند همه صفحات مجازی را پر می کنند. این هیاهو و آن سکوت.. رعشه آور است درست مثل موسیقی بتهوون.

#انتشارات_امام_مشهد_آقای_رجبزاده
#پردیس_کتاب_مشهد
#قلسم_صنعوی
#یعقوب_صحاف
Like
Comment

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۹, شنبه

سرود شادی، سرود آزادی

اندوه از پس اندوه می آید و حدیث مفصلی است این طعم اندوهبار هرروزه اندوه که نمی کاهد و از جانمان می کاهد .. گوییا باید باور کرد و بر طبل این باور کوبید که هرجا آزادی نیست اندوه هست و بی خود نیست که سرود آزادی ، سرود شادی هم نام دارد... پیکر آنکه با نگاهش ما را و سینما را جادو می کرد بر زمین است .. به خانه آمده است با فرش قرمزی که در خانه اش از او دریغ شد ..
چه می خواستم بنویسم ... نرگس محمدی... زنی که بدنش را محمل صدای آزادیخواهیش کرده را از یاد نبریم اگر شادی می خواهیم ... اگر آزادی می خواهیم...
‫#‏نرگس_محمدی_را_آزاد_کنید‬
‫#‏عباس_کیارستمی‬

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۵, سه‌شنبه

عباس کیارستمی


چه مرگ نمادینی کرد عباسمان ... در انتهای آن جاده ی پرپیچ و خم زیبا که عمری به عشق دویده بود، شاید آن درخت دوردست در بالای آن تپه، همان کشوری بود که با او مهربان بودند و قدردانش بودند ... کسی چه می داند شاید دوستی در انتظارش بود... شاید می خواست دمی دور شود از این خاک غریب... مگر نه اینست که همه ما دیری است که یک پای در وطن داریم و یک پای در غربت... حالا می آید تا در خاکی آرام بگیرد که خانه اش در آنجا بود و هرگز راضی به ترکش نمی شد...
* نقاشی از استاد فرشید مثقالی

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه

دختر یا پسر مسئله این نیست

اینکه وقتی بچه مون به دنیا میاد بگیم برامون دختر بودن یا پسر بودن فرقی نداره؛ آسونه. در واقع وقتی این فرق نداشتن مشخص میشه که دختر یا پسرمون به سن بلوغ میرسه، اونجاست که با رفتارمون و امرو نهی ها و بکارگیری انواع کلیشه ها و قالب های ذهنی و رفتاری این تفاوت رو نشون میدیم... 
گفتن اینکه، این پسره هرکار بکنه مجازه! اونا باید مراقب دخترشون باشند
دورکردن پسرمون از دوستان و خانواده های دختردار که مبادا دخترشون رو به پسرمون قالب کنند! 
گفتن این جمله به پسرمون که، دخترای این دوره زمونه بی شرم و حیان، تو مراقب خودت باش.
پسر ما که خوشبختانه به دخترا بی توجهه
ما که خیالمون راحته، پسرمون هرجا بره رفته و هرکار بکنه کرده، اونا باید هوای دخترشونو داشته باشن آبروریزی نکنه
دختر مال مردمه، پسر مال خودمونه
و دهها مورد دیگر از این نوع جملات، که چرخه تبعیض های جنسیتی رو بازتولید (اونم بصورت انبوه) میکنه، درشبانه روز می شنویم....شما چه شنیده هایی دارید؟
‫#‏نه_به_تبعیض_جنسیتی‬

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۳, دوشنبه

خرده سانسورچی ها

دوستی که معلم دبستان است می گوید: درمدرسه مدیر از من خواسته است که کتابهای کتابخانه را نگاه کنم و روی کلمات و جملات نامناسب را لاک بگیرم... یه ساعتی برایش حرف زدم که اینکار چقدر زشت است و این کتابها بقدر کافی سانسور می شوند تا به دست بچه ها میرسند، ولی فایده نداشت... 
نکته دیگرش مشکلی که بود که با کتاب تن تن داشت که در ابتدا با کتابهای بتمن قاطی کرده بود ...وقتی از این اشتباه در آمد همچنان اصرار داشت که این کتابها چه بتمن و چه تن تن هم باید از دور خارج شود و به دست بچه ها نیفتد... چون پر از کلمات بی ادبی است و باورهای خاصی را هم رواج می دهد..
بدترین سانسور، سانسوری است که درونی شده است و به آن باور پیدا کرده ایم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

جنگ / زن

با او حرف می زنم تند تند از هر دری... کلمات از لبانم می لغزد و جرات ندارم  به زبان بیاورم... ناگهان می گوید میدانم چه می خواهی بپرسی! ... سی سال گذشته است و من هنوز  دارمش، هنوز فراموشش نکرده ام... در من خانه کرده است ... هنوز در درونم زندگی می کند... ردپایی از او ندارم ... هیچ نشانی... می گویم بنویس ... از او بنویس... به خودت نشانش بده ... بگذار بر تن کاغذها آرام بگیرد... می گوید اگر اسمش را بنویسم منفجر می شوم... می گویم بنویس... می گوید منفجر می شوم ! تو نمی فهمی چه می گویم!!!
راست می گوید نمی فهم! آن روزها هم که کفشهای پاشنه بلندش را کنار عکس او گذاشته بود  با همه لباسهای شیکش  که با او بپوشد،  هم نمی فهمیدمش... می دانستم چه می گوید اما درد اور ا نمی فهمیدم .. دردش برایم  مثل یک داستان دردآور بود...دردش برایم از جنس داستانهای عاشقانه بود ...  درد او را نکشیده ام که بفهمم! درد او درد گم کردن یارش بود ... بی نشان شدنش... می گوید کسی نمی داند اما به تو می گویم خنده هایم را برای او گذاشته ام...  به او می گویم بنویس از او .. از مرز ممنوعیت ها عبورش بده... بهش جان بده... زنده اش کن ... 
#‏جنگ_زنان

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

موهای زن

موهای یک زن یکی از زنانه ترین اعضا یا اجزای بدن او به حساب می آید. و در زنانه شمردن آن نیز طبیعتا جامعه و هنجارهای اجتماعی نقش مهمی ایفا می کنند. سنتی ترها گیسوان بلند را برای زن می پسندند و به دختران تا هنگام ازدواج اجازه کوتاه کردن مو داده نمی شود. زنی که با موی کوتاه ازدواج کند برای جشن عروسی موهای مصنوعی بر سرش خواهند گذاشت و یا مورد شماتت خانواده خودش یا خانواده همسرش قرار خواهد گرفت، زنانی را دیده ام که از از ترس قهر و ناراحتی پدرانشان یا همسرانشان نمی توانند موهایشان را کوتاه کنند و در این میان موهای خیلی کوتاه تفاوتهای عمده ای با موهای نیمه بلند دارد... اغلب هنرپیشه ها و خوانندگان زن هم موهای بلند دارند و زنانی که موهای کوتاه دارند، خیلی مورد پذیرش الگوهای رسمی قرار نمی گیرند ولو آنکه کسی از موهای کوتاهشان سخنی به میان نیاورد. در گذشته گیس بریده یکی از توهین آمیزترین فحشها به زنان بود و معلوم نیست از چه زمانی، موهای زنان بدکاره را برای انگشت نما کردنشان کوتاه می کردند....
موها موضوع مهمی برای کنترل بدن زنانه است از پوشاندن ان گرفته تا انواع حدیث و روایات برای تنبیه زنان در دوزخ که زنان بدکاره و گنهکار را از موهایشان می آویزند...
این تاکید بر زنانگی موهای زن، زنان را در معرض آسیب های خاص روانی قرارمی دهد زنانی که در اثر تغییرات هورمونی یا بدکاری تیروئید موهایشان کم پشت و یا دچار ریزش است... همواره درگیر انواع استرسها و اضطرابهای خاص خودشان هستند و همواره از مشتریهای پزشکان پوستند... زنانی که در اثر شیمی درمانی موهایشان دچار ریزشهای شدید و ناگهانی می شود آنقدر این موضوع آزارشان میدهد که شاید مرگ و بیماری صعب العلاج آزارشان ندهد... زنانی که در لحظه شیمی درمانی ناچار از به تیغ سپردن موهایشان شده اند و شاهد کچلیشان بوده اند، روزهای تلخ و غم انگیزی را تجربه می کنند. آنها حتی حاضر نیستند سر بی موی خود را به نزدیکترین اعضای خانواده شان و یا همسرانشان نشان دهند... زنانی را می شناسم که در این ایام هرگز به آینه نگاه نمی کنند و بلافاصله بعد از دوره شیمی درمانی به انواع روشها متوسل می شوند تا موهای از دست رفته شان را بازیابند...
خاطره جالبی دارم از زن خویشاوندی که هرگزموهایش را بلند نمی گذاشت و همواره مورد انواع توهین های همسرش قرار می گرفت ... هشت نه ساله بودم وچند روزی را در خانه شان به سر می بردم.. پسر زن سرباز بود و ناچار بود هر روز موهایش را قبل از رفتن به پادگان ماشین کند... زن به اصرار از پسرش خواست که موهای او را هم بتراشد...این یکی از عجیب ترین صحنه هایی بود که می دیدم ... اون موقع دیدن سر تراشیده یک زن میانسال برایم به شگفتی عجایب هفتگانه بود! چون هرگز به یاد نداشتم قیچی چه رسد به ماشین، موهای مادرم را لمس کرده باشد ...
بعدها که زن کاملا پیر و فرسوده شده بود، نیز موهایش را ماشین می کرد و نزدیکانش ازو عاجزانه می خواستند که بگذارند موهایش بلند شود، چون شایسته هیچ زنی نیست که اینگونه جان سپارد و مایه آبرو ریزی آنهاست که چنین زنی را با موهای کوتاه به مرده شوربسپارند... زن لبخند می زد و می گفت این مشکل شماست من که دیگر چیزی نخواهم شنید ...زن سالهاست روی در نقاب خاک کشیده است با همان موهای کوتاه ... دیشب این زن را خواب می دیدم ...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه

زنان خدمتکار

یکی از ضعیف ترین (و شاید یکی را هم برداریم و بهتر باشد بگوییم ضعیف ترین) کارگران در ایران، زنان کارگری اند که به صورت روزمزد و بصورت کار سیاه در خانه های قشر متوسط و بالا به کار مشغولند...معمولا کارفرمایان این زنان هم زنانی هستند که خودشان شاغلند و با واگذاری کارهای خانه به این گونه زنان باری از دوششان در کارهای خانه و بیرون از خانه برمی دارد، زنانی که اغلبشان براساس توان مالیشان به آنها دستمزد روزانه می دهند ( این دستمزدها بطور عجیبی متغیر است و هیچ قاعده کلی ندارد) در بهترین حالت این است که این زنان دستمزدشان را بعد از اتمام کار دریافت کنند و هیچکونه آسیب ظاهری به بدنشان وارد نشود و در بدترین حالت این است که در حین کار دچار آسیبهای جدی بدنی شوند که بنا به میل کارفرما هزینه های درمان پذیرفته می شود یا پذیرفته نمی شود.
از انواع خشونتهای خانگی به ویژه خشونتهای جنسی هیچ آماری در دست نیست... و از آمار مرگ و میر در حین کار مثل برق گرفتگی، پرتاب شدن از لبه پنجرهای ساختمانهای مرتفع، گازگرفتگی، مسمومیت با مواد شوینده و نیز فرایند قانونی آن اطلاعی در دست نیست.
اما از همه اینها غم انگیزتر زمانی است که این زنان ازکار افتاده می شوند... گاهی آنها چهل سال بیشتر ندارند و حداکثر سنی که می توانند به کار کردن ادامه دهند، پنجاه سالگی است که بدون هیچگونه درآمدی یا حتی پس اندازی، با تنی فرسوده و ناتوان رها می شوند...
یکی از بدترین ستمها ستمی است که از قشری تحت سلطه برقشری تحت سلطه تر وارد می شود... حکایت این زنان از این دست است...
هیچوقت سکانسی از فیلم «خدمتکار» (the help) ، بانوی سیاه پوستی که بعد از سالها کارکردن اخراج می شود را از یاد نمی برم... حکایت زنان کارگر جامعه ما نیز کم از آن ندارد.
‫#‏روز_کارگر‬ ‫#‏زنان_خدمتکار‬

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۶, دوشنبه

«زنانگی و بدن»

نوشتن جون کندنه...
بیشتر از یکسال از زمانی که «زنانگی و بدن» به ممیزی ارشاد فرستاده شده ، گذشت... بدون کوچکترین خبری ... گاهی به ناشرش زنگ می زنم و حالشو می پرسم ، ناشرهم مثل من منتظر خبر تازه ای ازشه و خبری نمیشه... گاهی، خیلی دلم براش تنگ میشه... کتابی که گردآوری مصاحبه ها و نوشتنش دو سال طول کشید، یکی از اعضای خونواده م شده ... صدای دخترایی که باهاشون حرف زده بودم و حالا لابلای کاغذا نشسته اند، منتظر شنیده شدنه... ناشر از پشت سیمهای تلفن بهم میگه صبر کن...