ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۹, شنبه

سرود شادی، سرود آزادی

اندوه از پس اندوه می آید و حدیث مفصلی است این طعم اندوهبار هرروزه اندوه که نمی کاهد و از جانمان می کاهد .. گوییا باید باور کرد و بر طبل این باور کوبید که هرجا آزادی نیست اندوه هست و بی خود نیست که سرود آزادی ، سرود شادی هم نام دارد... پیکر آنکه با نگاهش ما را و سینما را جادو می کرد بر زمین است .. به خانه آمده است با فرش قرمزی که در خانه اش از او دریغ شد ..
چه می خواستم بنویسم ... نرگس محمدی... زنی که بدنش را محمل صدای آزادیخواهیش کرده را از یاد نبریم اگر شادی می خواهیم ... اگر آزادی می خواهیم...
‫#‏نرگس_محمدی_را_آزاد_کنید‬
‫#‏عباس_کیارستمی‬

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۵, سه‌شنبه

عباس کیارستمی


چه مرگ نمادینی کرد عباسمان ... در انتهای آن جاده ی پرپیچ و خم زیبا که عمری به عشق دویده بود، شاید آن درخت دوردست در بالای آن تپه، همان کشوری بود که با او مهربان بودند و قدردانش بودند ... کسی چه می داند شاید دوستی در انتظارش بود... شاید می خواست دمی دور شود از این خاک غریب... مگر نه اینست که همه ما دیری است که یک پای در وطن داریم و یک پای در غربت... حالا می آید تا در خاکی آرام بگیرد که خانه اش در آنجا بود و هرگز راضی به ترکش نمی شد...
* نقاشی از استاد فرشید مثقالی

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه

دختر یا پسر مسئله این نیست

اینکه وقتی بچه مون به دنیا میاد بگیم برامون دختر بودن یا پسر بودن فرقی نداره؛ آسونه. در واقع وقتی این فرق نداشتن مشخص میشه که دختر یا پسرمون به سن بلوغ میرسه، اونجاست که با رفتارمون و امرو نهی ها و بکارگیری انواع کلیشه ها و قالب های ذهنی و رفتاری این تفاوت رو نشون میدیم... 
گفتن اینکه، این پسره هرکار بکنه مجازه! اونا باید مراقب دخترشون باشند
دورکردن پسرمون از دوستان و خانواده های دختردار که مبادا دخترشون رو به پسرمون قالب کنند! 
گفتن این جمله به پسرمون که، دخترای این دوره زمونه بی شرم و حیان، تو مراقب خودت باش.
پسر ما که خوشبختانه به دخترا بی توجهه
ما که خیالمون راحته، پسرمون هرجا بره رفته و هرکار بکنه کرده، اونا باید هوای دخترشونو داشته باشن آبروریزی نکنه
دختر مال مردمه، پسر مال خودمونه
و دهها مورد دیگر از این نوع جملات، که چرخه تبعیض های جنسیتی رو بازتولید (اونم بصورت انبوه) میکنه، درشبانه روز می شنویم....شما چه شنیده هایی دارید؟
‫#‏نه_به_تبعیض_جنسیتی‬

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۳, دوشنبه

خرده سانسورچی ها

دوستی که معلم دبستان است می گوید: درمدرسه مدیر از من خواسته است که کتابهای کتابخانه را نگاه کنم و روی کلمات و جملات نامناسب را لاک بگیرم... یه ساعتی برایش حرف زدم که اینکار چقدر زشت است و این کتابها بقدر کافی سانسور می شوند تا به دست بچه ها میرسند، ولی فایده نداشت... 
نکته دیگرش مشکلی که بود که با کتاب تن تن داشت که در ابتدا با کتابهای بتمن قاطی کرده بود ...وقتی از این اشتباه در آمد همچنان اصرار داشت که این کتابها چه بتمن و چه تن تن هم باید از دور خارج شود و به دست بچه ها نیفتد... چون پر از کلمات بی ادبی است و باورهای خاصی را هم رواج می دهد..
بدترین سانسور، سانسوری است که درونی شده است و به آن باور پیدا کرده ایم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

جنگ / زن

با او حرف می زنم تند تند از هر دری... کلمات از لبانم می لغزد و جرات ندارم  به زبان بیاورم... ناگهان می گوید میدانم چه می خواهی بپرسی! ... سی سال گذشته است و من هنوز  دارمش، هنوز فراموشش نکرده ام... در من خانه کرده است ... هنوز در درونم زندگی می کند... ردپایی از او ندارم ... هیچ نشانی... می گویم بنویس ... از او بنویس... به خودت نشانش بده ... بگذار بر تن کاغذها آرام بگیرد... می گوید اگر اسمش را بنویسم منفجر می شوم... می گویم بنویس... می گوید منفجر می شوم ! تو نمی فهمی چه می گویم!!!
راست می گوید نمی فهم! آن روزها هم که کفشهای پاشنه بلندش را کنار عکس او گذاشته بود  با همه لباسهای شیکش  که با او بپوشد،  هم نمی فهمیدمش... می دانستم چه می گوید اما درد اور ا نمی فهمیدم .. دردش برایم  مثل یک داستان دردآور بود...دردش برایم از جنس داستانهای عاشقانه بود ...  درد او را نکشیده ام که بفهمم! درد او درد گم کردن یارش بود ... بی نشان شدنش... می گوید کسی نمی داند اما به تو می گویم خنده هایم را برای او گذاشته ام...  به او می گویم بنویس از او .. از مرز ممنوعیت ها عبورش بده... بهش جان بده... زنده اش کن ... 
#‏جنگ_زنان

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

موهای زن

موهای یک زن یکی از زنانه ترین اعضا یا اجزای بدن او به حساب می آید. و در زنانه شمردن آن نیز طبیعتا جامعه و هنجارهای اجتماعی نقش مهمی ایفا می کنند. سنتی ترها گیسوان بلند را برای زن می پسندند و به دختران تا هنگام ازدواج اجازه کوتاه کردن مو داده نمی شود. زنی که با موی کوتاه ازدواج کند برای جشن عروسی موهای مصنوعی بر سرش خواهند گذاشت و یا مورد شماتت خانواده خودش یا خانواده همسرش قرار خواهد گرفت، زنانی را دیده ام که از از ترس قهر و ناراحتی پدرانشان یا همسرانشان نمی توانند موهایشان را کوتاه کنند و در این میان موهای خیلی کوتاه تفاوتهای عمده ای با موهای نیمه بلند دارد... اغلب هنرپیشه ها و خوانندگان زن هم موهای بلند دارند و زنانی که موهای کوتاه دارند، خیلی مورد پذیرش الگوهای رسمی قرار نمی گیرند ولو آنکه کسی از موهای کوتاهشان سخنی به میان نیاورد. در گذشته گیس بریده یکی از توهین آمیزترین فحشها به زنان بود و معلوم نیست از چه زمانی، موهای زنان بدکاره را برای انگشت نما کردنشان کوتاه می کردند....
موها موضوع مهمی برای کنترل بدن زنانه است از پوشاندن ان گرفته تا انواع حدیث و روایات برای تنبیه زنان در دوزخ که زنان بدکاره و گنهکار را از موهایشان می آویزند...
این تاکید بر زنانگی موهای زن، زنان را در معرض آسیب های خاص روانی قرارمی دهد زنانی که در اثر تغییرات هورمونی یا بدکاری تیروئید موهایشان کم پشت و یا دچار ریزش است... همواره درگیر انواع استرسها و اضطرابهای خاص خودشان هستند و همواره از مشتریهای پزشکان پوستند... زنانی که در اثر شیمی درمانی موهایشان دچار ریزشهای شدید و ناگهانی می شود آنقدر این موضوع آزارشان میدهد که شاید مرگ و بیماری صعب العلاج آزارشان ندهد... زنانی که در لحظه شیمی درمانی ناچار از به تیغ سپردن موهایشان شده اند و شاهد کچلیشان بوده اند، روزهای تلخ و غم انگیزی را تجربه می کنند. آنها حتی حاضر نیستند سر بی موی خود را به نزدیکترین اعضای خانواده شان و یا همسرانشان نشان دهند... زنانی را می شناسم که در این ایام هرگز به آینه نگاه نمی کنند و بلافاصله بعد از دوره شیمی درمانی به انواع روشها متوسل می شوند تا موهای از دست رفته شان را بازیابند...
خاطره جالبی دارم از زن خویشاوندی که هرگزموهایش را بلند نمی گذاشت و همواره مورد انواع توهین های همسرش قرار می گرفت ... هشت نه ساله بودم وچند روزی را در خانه شان به سر می بردم.. پسر زن سرباز بود و ناچار بود هر روز موهایش را قبل از رفتن به پادگان ماشین کند... زن به اصرار از پسرش خواست که موهای او را هم بتراشد...این یکی از عجیب ترین صحنه هایی بود که می دیدم ... اون موقع دیدن سر تراشیده یک زن میانسال برایم به شگفتی عجایب هفتگانه بود! چون هرگز به یاد نداشتم قیچی چه رسد به ماشین، موهای مادرم را لمس کرده باشد ...
بعدها که زن کاملا پیر و فرسوده شده بود، نیز موهایش را ماشین می کرد و نزدیکانش ازو عاجزانه می خواستند که بگذارند موهایش بلند شود، چون شایسته هیچ زنی نیست که اینگونه جان سپارد و مایه آبرو ریزی آنهاست که چنین زنی را با موهای کوتاه به مرده شوربسپارند... زن لبخند می زد و می گفت این مشکل شماست من که دیگر چیزی نخواهم شنید ...زن سالهاست روی در نقاب خاک کشیده است با همان موهای کوتاه ... دیشب این زن را خواب می دیدم ...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه

زنان خدمتکار

یکی از ضعیف ترین (و شاید یکی را هم برداریم و بهتر باشد بگوییم ضعیف ترین) کارگران در ایران، زنان کارگری اند که به صورت روزمزد و بصورت کار سیاه در خانه های قشر متوسط و بالا به کار مشغولند...معمولا کارفرمایان این زنان هم زنانی هستند که خودشان شاغلند و با واگذاری کارهای خانه به این گونه زنان باری از دوششان در کارهای خانه و بیرون از خانه برمی دارد، زنانی که اغلبشان براساس توان مالیشان به آنها دستمزد روزانه می دهند ( این دستمزدها بطور عجیبی متغیر است و هیچ قاعده کلی ندارد) در بهترین حالت این است که این زنان دستمزدشان را بعد از اتمام کار دریافت کنند و هیچکونه آسیب ظاهری به بدنشان وارد نشود و در بدترین حالت این است که در حین کار دچار آسیبهای جدی بدنی شوند که بنا به میل کارفرما هزینه های درمان پذیرفته می شود یا پذیرفته نمی شود.
از انواع خشونتهای خانگی به ویژه خشونتهای جنسی هیچ آماری در دست نیست... و از آمار مرگ و میر در حین کار مثل برق گرفتگی، پرتاب شدن از لبه پنجرهای ساختمانهای مرتفع، گازگرفتگی، مسمومیت با مواد شوینده و نیز فرایند قانونی آن اطلاعی در دست نیست.
اما از همه اینها غم انگیزتر زمانی است که این زنان ازکار افتاده می شوند... گاهی آنها چهل سال بیشتر ندارند و حداکثر سنی که می توانند به کار کردن ادامه دهند، پنجاه سالگی است که بدون هیچگونه درآمدی یا حتی پس اندازی، با تنی فرسوده و ناتوان رها می شوند...
یکی از بدترین ستمها ستمی است که از قشری تحت سلطه برقشری تحت سلطه تر وارد می شود... حکایت این زنان از این دست است...
هیچوقت سکانسی از فیلم «خدمتکار» (the help) ، بانوی سیاه پوستی که بعد از سالها کارکردن اخراج می شود را از یاد نمی برم... حکایت زنان کارگر جامعه ما نیز کم از آن ندارد.
‫#‏روز_کارگر‬ ‫#‏زنان_خدمتکار‬

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۶, دوشنبه

«زنانگی و بدن»

نوشتن جون کندنه...
بیشتر از یکسال از زمانی که «زنانگی و بدن» به ممیزی ارشاد فرستاده شده ، گذشت... بدون کوچکترین خبری ... گاهی به ناشرش زنگ می زنم و حالشو می پرسم ، ناشرهم مثل من منتظر خبر تازه ای ازشه و خبری نمیشه... گاهی، خیلی دلم براش تنگ میشه... کتابی که گردآوری مصاحبه ها و نوشتنش دو سال طول کشید، یکی از اعضای خونواده م شده ... صدای دخترایی که باهاشون حرف زده بودم و حالا لابلای کاغذا نشسته اند، منتظر شنیده شدنه... ناشر از پشت سیمهای تلفن بهم میگه صبر کن...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۴, شنبه

امید کوکبی

این روزها ذهنم خیلی درگیر بدنهایی است که دارند تاوان پس می دهند.. تاوان دگراندیشی... بدنهایی که آزار دیده اند و تکیده و بیمار شده اند، اما به نمادی از قدرت دگراندیشی تبدیل شده اند. فوکو در کتاب تنبیه و مجازات از قدرتی یاد می کند که بر بدنها اعمال می شود، تا آن را تحت کنترل و انضباط اقتدارگونه درآورد. اما من در این بدنهای تکیده و بیمار قدرتی می بینم که همه آن قدرت تمامیت خواهی را که می خواهد آنها را به زیر سلطه ی انضباطی خویش درآورد، به سخره گرفته است. 
دیروزها عکس دکتر #‏علیرضا_رجایی را دیدیم تکیده و لاغر.. قبلتر بدن رنجور#‏عبدالفتاح_سلطانی، بعد بدن رنجور #‏حسین_رونقی_ملکی و حال بدن به سرطان نشسته ی دکتر #‏امید_کوکبی... بدنهایی که در سکوت بیمارگونشان قدرتمندند.
#FreeOmid

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

به بهانه روز پدر

ممکنه همه ما پدران خوبی داشته باشیم و یا پدران خوبی باشیم حتا، اما این از اهمیت و سلطه سیستم قیم مآب مبتنی بر پدرسالاری چیزی نمی کاهد. روزی به نام پدر- ولو به مناسبتی که شاید پذیرفته نباشد- باید بنایی برای به نقد کشیدن و تلاش برای تغییر این سیستم قیم مآب باشد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۳۰, دوشنبه

یه اتفاق تازه

این روزا بارون شده یه اتفاق تازه
یه لحظه ی عاشقانه که منتظری اتفاق بیفته
هر روز از ساعت سه ابرای تیره میان به مهمونی آسمون پشت پنجره
بعد قطره های ریز و یواشکی بارون، راه آسمون و زمین رو آب و جارو می کنن
بعد ناگهان حضور پرشتاب و ریتمیک و خیس بارون
دقیقا مثل وقتی که عاشق میشی
با غرش ابرا
با برقی که یه گوشه ی آسمون رو یه خط نورانی میکشه
گاهی هم تگرگ با دونه های درشت یخزده اش دست قطره های بارون رو میگیره برای یه والس خیس
و من ایستاده کنار پنجره با فنجون چایی در دستم

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

نگاهی به رمان سکوتها نوشته محبوبه موسوی



سکوتها را می خوانم . نسبتا به سرعت پیش می روم. سطورش مثل سطرهای زندگی است، درهم بافته، ساده، معماگونه و گذرا... زمانی که می گذرد... و حسی از سنگینی سکوتهایش که ترا هم گرفتار می کند، تو هم با سکوتی سنگین آن را می خوانی، در پی کشف معماها هم نیستی... همانطور که زندگی لزوما کشف سکوتها و کشف معماها نیست...
*********
«سکوتها» دو روایت متفاوت را در درون خود دارد: روایتی که در پیرامونمان به سنگینی حرکت می کند و روایتی که با نثری فاخر و قدرت روایی بالا به شخصیت هایش زندگی بخشیده ... آدمهایی که آنها را نمی شناسیم، از افکارشان، زشتی یا زیبایی ظاهری شان، درآمدشان، شغلشان، ... خبر نداریم اما از احساساتشان کاملا آگاهیم. آنها را، همگی را ( از پیرمرد گرفته تا آن کودک راوی؛ سیروس) کاملا می فهمیم . به کنه احساسات متناقض شان پی می بریم، دلهره هایشان، نگرانی هایشان، شادی های گذاریشان و از همه مهمتر سکوتهایشان ... و آنگاه که حتی احساساتشان را فرومی خورند و آن را پنهان می کنند... زیرا سکوت زبانی همگانی و مشترک بین همه انسانها و در همه دوران زندگی انسانهاست.
میشل فوکو قدرت را مهمترین عاملی می شناسد که در همه روابط انسانها پنهان شده است و روابط بین انسانها را شکل می دهد. او در رابطه بین بیمار و پزشک، در روابط جنسی، در زندانها، و در همه جا ردپای قدرت را که همیشه آشکارا خود را نمایان نمی کند نشان می دهد... این حضور همواره قدرت در همه شکلهای رابطه، رابطه بین انسانها را خط خطی و کج و معوج می کند و آن چنان در آن رخنه می کند که انسانها را به سکوت وامیدارد. انسانهایی که از ترس، چه ترسهای ناخودآگاه و چه ترسهای آگاهانه) سکوت می کنند و احساساتشان و افکارشان را به انتهای «پستوهای» قلب و ذهنشان می سپارند...
 روایت«سکوتها» روایت قدرت پنهانی است که راوی «نمی خواهد» یا « نباید» از آن پرده بردارد. زیرا چنان قدرت در همه احوال شخصی آنها حضور دارد و تاثیر گذار است که گاه آنها را به خشونت و «پدرکشی» می کشاند. خشونتی کور و ناخودآگاه، خشونتی که تا سالهای آزگار آنها را به سکوت وامیدارد. سکوت پشت سکوت... انگار دالان درازی است که تمامی ندارد. پدر را زمین می زند اما باید شاهد تولد موجودی ناقص الخلقه باشد که خلف اوست.
روایت «سکوتها» روایت سالهای پرتب و تاب زندگی نسلی است که در بازی قدرت و خشونت، جنگ و انقلاب، زیر و رو می شود. روایت سالهایی که راویانش یا در خاک خفته اند یا لب از لب نمی گشایند. زنانی که دل به عشق باختند ولی در آن سالها عشق را رنگی نبود جز سیاهی و سرخی! زنی چون پری با تپشهای پراشتیاق قلب جوانش، که می خواهد از دل عشق موجودی نو به دنیا آورد؛ بزاید، اما نمی داند از این پدری که دستش آلوده به خون پدر است، جز کودکی نا بهنجار و بدقواره به دنیا نخواهد آمد، زاده ای که بوی تعفن اش در همه جا می پراکند. «سکوتها» راوی سکوتهایی است که اگر بشکند همه روایت به هم می ریزد و دیگر هیچکس برجای خود بند نمی شود.
پ. ن: این نوشته رو قبلا هم اینجا گذاشته ام زمانی که سکوتها در سوئد چاپ شد و حالا هم به بهانه این که به همت نشر مرکز در ایران چاپ شده.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

نوروز

روز از نو نوروز از نو ... 
تکرار کنیم آرزوی شیرین شادی و آزادی را

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۲۷, پنجشنبه

آن اتاق سر به مهر


خاطره کتابی من بر میگرده به اون سالهایی که برای تعهد خدمتم در آموزش و پرورش رفته بودم گناباد...دیری نگذشت که کتابخانه مطهری، تنها کتابخانه شهر تبدیل شد به پاتوق من! اسم کتابداراشو یادم نمیاد، به جز خانوم جوان و کمرویی که اونجا برا کارآموزی میامد و آقای زراعتی، پیرمردی که سرایدار اونجا بود.. خانوم جوادی خیلی زود اجازه داد که من از کتابخونه به صورت قفسه باز استفاده کنم. اما یه روز که بخش امانت کتابخونه تعطیل شد و کتابدارا رفتند، آقای زراعتی  راز اون اتاق سر به مهر رو بر من اشکار کرد...اتاقی در قسمت عقب مخزن کتابخونه که همواره درش بسته بود، به روی من باز شد! هیچوقت چهره آقای زراعتی را یادم نمیره مثل فاتحی که در قلعه ای رو باز کرده باشه ، چشماش برق میزد. مرد لاغر اندام با صورت استخوانی دم در ایستاده بود، رو به من گفت: تو دنبال اینا می گردی، برو بردار... من اینارو نمی شناسم اما وقتی بهم گقتند اینا رو جمع کنم فهمیدم آدمای مهمی هستند .. کتابای صادق اونجاست.. جمالزاده هم داریم... رهی معیری.. او حرف میزد و من انگار وارد ضیافتی شده بودم که صادق خان و رهی و جمالزاده و فروغ و ایرج و چخوف و سارتر و رومن رولان و ... گرد هم نشسته بودند و در خاموشی و سکوت کتابخونه شاید با هم پچ پچ می کردند... نمیدونستم کدوم رو بردارم ... فقط یادمه وقتی بیرون اومدم یه بغل از کتابای هدایت همراهم بود... و چهره آقای زراعتی که می درخشید ، انگار نقشه گنجی رو با کسی درمیون گذاشته باشه...   دیری نگذشت که همه کتابدارا باخبر شدند که من مشتری اون اتاقکم و درش همواره به رویم باز بود... یه روز یکی از کتابدرا که اصالتا اونجایی بود حرف قشنگی زد ... با خیال راحت کتابا رو ببر و بخون .. حتا می تونی اونا رو برای خودت نگه داری... اینجا اینا امنیت ندارند... بزار کتابا توی هوای آزاد هوایی بخورند.!!.. و بعد از اون من حس کسی رو داشتم که انگار دست فروغ رو یا شاید هدایت خسته از خودکشی های ناکامش رو گرفته و داره می بردشون هواخوری... هنوز چندتایی از کتابای هدایت اون اتاقک در بین کتابام هست که همیشه بهم چشمک می زنند...
بعدها که منتقل شدم به مشهد... یکی از دانش آموزانم برایم به تلخی گفت که بعد از بازنشستگی آقای زراعتی و اون کتابدار محلی... کتابدار جوانی که اونجایی هم نبود برای گسترش سالن مطالعه همه کتابهای اون اتاقک را به یه مرغداری فروخته ...
هنوز این خاطره برایم کابوسی است توام با ملامت که ای کاش همه کتابها را از اون دخمه بیرون آورده بودم... و اخلاقی بنام امانت داری مثل هذیان گناهکارانه ای است که تمامی ندارد... و به سارتر فکر می کنم که تهوعش و هستی و نیستی اش و چرخدنده اش به مرغداری سپرده شده است و شاید خنده دردآلودش، وقتی از موقعیت و اصالت بشر می گفت و نه اصالت اخلاق...

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۲۶, چهارشنبه

تقدیرگرایی فصلی

اونوقتها که جوونتر بودم تغییر فصلها برام خیلی معنی دار بود! مثلا فکر می کردم با اومدن بهار اتفاق خاصی توی راهه.، سال بهتری خواهد شد یا شاید بدتر... اومدن فصلها برام انگار یه جورایی با تقدیرگرایی ایرانی که توی یه خط زمانی حرکت می کنه و از یه قانون همه یا هیچ یا خوب و بد تبعیت می کنه، گره خورده بود. البته ناخواسته! چون هیچوقت واقعا تقدیرگرا نبودم ... اما این روزا تغییر فصلها برام خبر ازهیچ چیزی نداره جز تغییر آب و هوا...
این روزا از خیلی ها می شنوم که ایشالا سال خوبی در پیش رو داریم که خبر از رونق اقتصادی میده و آزادی های مدنی و گشایش های سیاسی و ...
من این جوری نمی تونم و نمی خوام نگاه کنم...
این نگاه یه حالت ایستا به ذهنمون میده که ناخوداگاه هرقدر هم روشنفکرانه فکر کنیم، به دام یه جور تقدیرگرایی بیفتیم که من میخوام اسمشو تقدیرگرایی فصلی بذارم.. یا یه جور جدال بچه گانه بین کهنه و نو بین اسفند و فروردین...
یاد یه خاطره ای افتادم؛ سال 87 که پدر بیمار بود به خودم امید می دادم؛ هوا که خوب بشه پدرهم بهبود پیدا می کنه .. حتا اینو با یه حس امیدوارانه ای بهش گفتم؛ ... براتون یه جشن تولد می گیریم و می بینید که همه چی عوض میشه ... پدر متولد 28 اسفند بود و 5 بهمن رفت ... و این باور را هم با خود برد.