۱۳۹۶ شهریور ۳, جمعه

به حاشیه راندن زنان به هر بهانه‌ای



دروغ چرا، وقتی برای بحث زنانگی و بدن شروع به کنکاش در تئوری‌های جامعه‌شناسی بدن کردم، گمان نمی بردم این موضوع آن قدرها ریشه‌دار باشد، اما اکنون که گام به گام با ابعاد مختلف آن از زوایای گوناگون مواجه می‌شوم ، می‌بینم بحر بیکرانه‌ای است بحث بدن و جامعه.
در کتاب زنانگی و بدن، رویکردم رویکری فوکویی بود؛ رویکردی که نقش سلطه و قدرت را در همه ابعاد آن و از جمله بدن می‌کاود. سلطه‌ی قدرت بر بدن، محور بحث‌های فوکو است. از تاریخ جنون گرفته تا تاریخ جنسیت و تاریخ زندان و ...؛ در همه جا بدن تحت مراقبت و انضباط و کنترل است.
فوکو اما نگاهش به بدن نگاهی عام است و من، با نگاه او به سراغ بدن زنانه رفته‌ام. بدن زنانه هم به صرف بدن بودن در معنای عام و هم به صرف زنانه بودن در معنای جنسیتی آن از سوی ساختارهای مردسالارانه جامعه، تحت سیطره قدرت، منضبط می شود؛ کنترل می شود و مجازات می گردد. در واقع سامان‌‎مند شدن بدن زنانه دو سویه است.
آموزش و پرورش یکی از نهادهایی است که اتفاقا فوکو به آن توجه نشان داده است. از نظر فوکو، تیمارستانها، مدارس، بیمارستانها، زندانها و ... در پی انقیاد و سلطه بر بدن هستند. آنها با راهکارهای تقریبا مشابهی انضباط‌های فراگیر خود را بر بدنها، حتا در حرکات و اعمال بسیار ریز و جزئی بدن متمرکز می‌کنند.
فوکو بحث خود را بصورت کلان و عام مطرح می‌کند و به زنانه یا مردانه بودن آن کمتر توجه کرده است. اما در جامعه ما، مدارس بر سامان‌مندکردن بدن زنانه بیشتر متمرکزند تا بدن مردانه؛ و زنانه بودن بدن در انضباط و کنترل و مجازات اهمیت ویژه ای دارد. بدین منظور، آموزش و پرورش قواعد جزئی‌تری از موارد انضباطی را برای بدن‌های زنانه اعم ازمعلمین و دانش‌آموزان درنظر گرفته است. وضعیت ابروها، آرایش صورت، مدل و رنگ مو(در همان مقداری که از مقنعه بیرون است)، ناخنها، تنگ یا کوتاه بودن لباس، نحوه راه رفتن و ایستادن، خندیدن، نحوه حرف زدن و ... همه تحت کنترل است و باید از قواعد انضباطی پیروی کند. در کلاسهایی که معلم مرد است‌، چه برای دانش‌آموزان دختر و چه برای معلم این انضباط شدیدتر است.
اخیرا اما دفتر...مواردی را برای استخدام و جذب داشنجومعلم‌ها ذکر کرده که گام را از این موارد بسی فراتر گذاشته است. این موارد انضباطی، که مستقیما بدن زن را نشانه گرفته است؛ از جلوه‌های بیرونی آن گذشته و به سلامت اندام‌های داخلی بدن پرداخته است.
در بخشنامه وزارت آموزش و پرورش در بند مربوط به بیماری‌های زنان(بند 17)، اختلالات زنانگی، موهای زاید صورت، بلوغ زودرس یا دیررس، سابقه جراحی بیماری‌های رحمی، ناباروری، کیست‌های تخمدانی و اندومتریوزیس و آمنوره متعاقب صدمات مغزی، کانسرهای سینه، رحم، تخمدان، سرویکس، وولو و هر نوع بدخیمی دیگر در هر جای بدن، ضایعات دستگاه تناسلی که منجر به ایجاد فیستول‌های مقاوم در درمان شود، از موانع استخدام به عنوان معلم مطرح شده‌اند. *
ساخت‌های قدرت از طریق این دستورات جزء به جزء مربوط به بدن و سلامت؛ آن هم نه برای بهبود و ارتقاء سلامت؛ بدنهای بیمار، بویژه بدنهای بیمار زنانه را تنبیه می کند و با به حاشیه راندن بدنهای زنانه، زنان را از جامعه و حتا از آموزش و پرورش (جایگاهی که سالهاست از سوی قشر سنت‌گرای جامعه، نهادی زنانه و امن برای زنان شاغل لقب گرفته است) حذف می کند.
با توجه به این که ساختار مردسالارانه جامعه ایران و قوانین سختگیرانه و زن ستیزانه‌اش راه را بر اشتغال زنان ناهموار می‌کنند؛ آموزش و پرورش و بهداشت و درمان، مهمترین عرصه‌هایی‌اند که تاکنون زنان را جذب خود کرده‌اند؛ اما اینک، ابتدا ازسهمیه قبولی زنان در دانشگاههای علوم پزشکی کاسته شد و سپس پیکان آموزش و پرورش را نشانه گرفت.

* شیوه‌نامه مصاحبه اختصاصی داوطلبان ورود به دانشگاه فرهنگیان و دانشگاه تربیت دبیرمطابق بند یک و 2 ماده 12 قانون گزینش معلمان و کارکنان آموزش و پرورش تهیه و تدوین شده و بر اساس آن معلمانی که وارد آموزش و پرورش می‌شوند نباید بیماری‌های مندرج در این شیوه‌نامه را داشته باشند.

۱۳۹۶ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

پردیس کتاب مشهد یکساله شد


یکی از بهترین پاتوق های دانشجویی دهه 60 در مشهد و بخصوص برای دانشجویان  دانشکده ادبیات دکتر شریعتی و احیانا دانشکده علوم و دانشکده پزشکی  انتشارات امام بود. با تنوع کتابهایش، و قفسه بندی موضوعی و قفسه ای برای کتابهای تازه منتشر شده، چون چشمه گوارایی تشنگی همه دانشجویان و اساتید را برطرف مینمود. در آنجا مثل هر کتابخانه و نه کتابفروشی ای، شما میتوانستید بی هراس از نگاههای شماتت بار مسئول کتابفروشی در لا به لای قفسه ها کتابها را جستجو کنید، آنها را بردارید و ورق بزنید، حتی در گوشه ای بنشینید و چند ورقی از هر کتاب را بخوانید بی آنکه نگران آن مرد مهربانی باشید که با چهره ای آرام و دوست داشتنی که انگار همیشه او را می شناخته ای، پشت میزش به مطالعه مشغول بود... در آن روزهای جوانی نمیدانستم که در میان چه گنجینه ای پرسه میزنم و چه انسان شریفی را ملاقات میکنم... زمان گذشت تا دریافتم آقای رجب زاده مدیر انتشارات امام، یک کتابفروش معمولی نیست. انسانی است با کاریزمایی ویژه خودش، انسانی است عاشق آن که کتابهایش خوانده شوند...
سخن گفتن از آقای رجب زاده دشوار است، باید او را ملاقات کرد، با او سخن گفت، باید در کتابفروشی ماند، به کتابهایش دست زد، خواند، خرید تا بدانی او چه تفاوت عمبقی با دیگران دارد... در دوره ای که سلبریتی ها میخواهند به هر بهانه ای دیده شوند، آقای رجب زاده روی نهان کرده است و نمیخواهد دیده شود. برای نسل جدید سخت است درک این که چرا او نمیخواهد دیده شود، چرا نمیخواهد مورد تعریف و تمجید و تقدیر قرار گیرد... اما او خودش حتما میداند. او سالهای سال است از سال 57 تا کنون به بهترین نحو این کتابفروشی را اداره کرده و کتابفروشی اش عرصه ای فرهنگی است که صاحبان اندیشه، اساتید، دانشجویان، اهل قلم، نویسندگان، مترجمان، هنرمندان و سینماگران همدیگر را ملاقات کرده اند... غلو نمیکنم اگر بگویم انتشارات امام و نیز پردیس کتاب مانند تابلویی نقاشی است که میتوان همه ی زیباییهای هنری و فرهنگی و علمی و ادبی شهر مشهد را در آن دید. با انتشارات امام و حضور پررنگ جناب رجب زاده ی عزیز در عرصه کتاب است که میتوان نام و یاد فرهیختگان گذشته و حال شهر مشهد را در یادها زنده نگه داشت. بی گمان و بی هیچ تردیدی در شهر مشهد کسی نیست که بویی از ادب و هنر و علم برده باشد و حتی یک بار هم که شده به دیدار ایشان نائل نشده باشد.
افتتاح پردیس کتاب مشهد با سرمایه گذاری شخصی آقای رضا رجب زاده و پسرانش؛ نیز به درستی پردیسی بود که از دل چشمه انتشارات امام جوشید. پردیسی که به شهر مشهد و فرهیختگانش قدر و ارج ویژه ای بخشید. پردیس کتاب با نوآوری در مدیریت و ارزش و احترام به خوانندگان و خریداران کتاب و عرضه جدیدترین کتابهای روز و کتابهای ناشرانی که تاکنون در مشهد توزیع نمیشده است، بهشتی است که مشهدی ها باید به آن ببالند. در گوشه گوشه پردیس کتاب صندلی هایی گذاشته شده است تا کسانی که به آنجا مراجعه میکنند بتوانند کتاب را بردارند و مطالعه کنند...برایم جالب بود وقتی دانستم  تنها توصیه آقای رجب زاده به پسرهایشان برای دکوراسیون پردیس کتاب گذاشتن این صندلی ها بوده است.

۱۳۹۶ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

حذف واژه طلاق از شناسنامه زنان مطلقه

«سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست»
قرار است واژه طلاق از شناسنامه زنان مطلقه حذف شود...
اما این همه ماجرا نیست.. ...
قرار است ابتدا زنان بروند به پزشکی قانونی و گواهی بکارت بگیرند و بعد با آن گواهی بکارت بروند ثبت احوال و واژه طلاق را از شناسنامه شان بزدایند.
این سازوکار قانون گذاری جامعه ای است که از زنانش بکارت می خواهد. سازو کار قانون گذاری جامعه ای که کمر همت به کنترل بدنهای زنانه بسته است و میخواهد آن را تحت انضباط قانون. عرف. سنت. تاریخ. سیاست و ... درآورد.
در جامعه ای که سرطان پستان و رحم از زنان قربانی می گیرد چون زنان شرمگین آنند که از بدنشان حتی پیش محارم و حتی نزد پزشک معالج سخن بگویند؛ ناچارند برای ادامه زندگی در جامعه ای که آنها را باکره و دست نخورده میخواهد، همه جا جار بزنند که باکره اند...
بکارتشان را به تست پزشکی قانونی بسپارند و راهی ثبت احوال شوند و تست پیروزمندشان را جلوی دیدگان کارمندان ثبت احوال بگذارند تا آن نام منحوس از دفترشان پاک شود...
راستی چرا آن نام، طلاق را می گویم، منحوس است؟! آیا جز برای اینست که زن مطلقه دیگر دست نخورده نیست؟ جز برای اینست که مردان بکارت خواهش، ولو به دروغ، زدودن این نام را می خواهند؟!
ایکاش قانون گذاران محترم برای آنکه حسن نیت خود را ثابت کنند به جای پاک کردن صورت مسئله، در قوانین ازدواج تجدید نظری بکنند .. شرط بکارت را برای دختران از قانون ازدواج بزدایند و حق زن را بر بدنش به رسمیت بشناسند.
تغییرات قانونی شروط ازدواج بر ساختارهای فرهنگی و عرفی نیز اثر خواهد گذاشت... و از رواج دروغگویی در بین زنان و رفتارهای کاسبکارانه پزشکانی که در این راستا برای خود نمدها برچیده اند پیشگیری خواهد نمود.
پ ن: و این البته در حالی است که مرکزپژوهشهای مجلس با افزایش سن قانونی #ازدواج مخالفت کرد. فاطمه ذوالقدرمی گویداولویت فراکسیون زنان ممانعت از #ازدواج_کودکان زیر 13سال بااجازه پدر است
و تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

۱۳۹۶ تیر ۱۴, چهارشنبه

روز قلم

ساعت سه نیمه شب است که از پای کامپیوتر برمی خیزم سری به آشپزخانه میزنم و ظرفهای کثیف را جمع می کنم و در ماشین ظرفشویی می چینم ... به اجدادم در غاری دور شاید در شبی تابستانی فکر میکنم... شاید مادر ی بوده مثل من و همسری ... شاید هنوز ازدواج اختراع نشده است ... شاید گاهی خطی می کشیده بر دیواره غار...شاید طرحی از آسایش در ذهن داشته، طرحی از داشتن اشیای بیشتر در پیرامونش(چه خطایی)، شاید طرحی در ذهنش ، شاید قصه ای در قلبش، ...خفاشی در آنسوی پنجره آشپزخانه با شتاب عبور می کند...پرده را به سرعت می اندازم... شاید او هم نگاهی به اسمان می انداخته... شاید داشته طرح همه این اشیایی را در ذهنش مرور می کرده که امروز ما را احاطه کرده اند...شاید طرح این تمدن ملال آور را هم او ریخت؛ وقتی دانه ای را در زمین می کاشت و زمین را به رستن و رستن و رستن وامیداشت... شاید شبی که نیمه شب بیخوابی به سرش زده بود نگاهش به روی درختان لغزید و طرحی از قلم ریخت... طرحی از کاغذ را هم... نمیدانم ... می خواهم تصور کنم خالق قلم یک زن است... اصلا از قدیس پنداشتن زنان خوشم نمی آید... کسی هم که طرح قلم را در ذهنش ریخته ، قدیس نبوده قطعا!!... فقط برای این می گویم زنی بوده است که طرح قلم را در ذهنش ریخته است که ؛بعضی تاریخ نویسان ظن برده اند که زن ، دانه را در زمین کاشت و به نظاره سبزشدنش نشست...فقط همین... شاید وقتی رستنی هایش قد کشیده بودند و سر به گنبد نیلگون آسمان می ساییدند به قلم فکر کرد.... طرحی از درخت، طرحی از رستن، طرحی از آفرینش، طرحی از آزادگی و سر ساییدن به آسمان، طرحی از جنگیدن ....
... هرچه هست روز قلم بر آنها که قدرش را می دانند و برایش می جنگند و چون معشوقه ای دستش را می فشارند مبارک

۱۳۹۶ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

بوی درخت گردو


در ولایت پدری رسم بر اینست که درختهای گردو( و نه زمین آن) از والدین به فرزندان به ارث می رسد، بدین ترتیب در طی چند نسل نوادگان یک خانواده بزرگ در یک یا داشتن چند درخت با هم مشترکند و اگر دختر باشند طبق قانون ارث اسلامی نصف و اگر پسر باشند سهم دوبرابر دختران ارث میبرند. بطوریکه هنگام جمع آوری محصول را بین خودش بنا به میزانی که به ارث برده اند تقسیم می کنند.
 جدای از همه ویژگیها، درخت در این ولایت علامت پیوندهای خویشاوندی و ایجاد نوعی همبستگی و مدارا و دوری از سودطلبی های شخصی بوده و هست، زیرا هرگز این درختان بفروش نمی رفته اند و هر درختی برای خودش داستان و ماجرایی داشت و دارد.
ضمنا در این ولایت درختها نامی برای خود دارند، یکی از شیرین ترین خاطرات کودکی من وقتی است که به ولایت میرفتیم و مادر نامهای درختان و ماجراهایشان را یک به یک می گفت. مثل فیلمهای سورئال بود این لحظات... حالا که به گذشته نگاه میکنم سرم پر است از قصه ها و حکایاتی که مادر و پدر برایمان می گفتند، کمتر کسی را تا این حد قصه گو دیده ام...
عجیب تر از همه اینکه درختهایی را که پدر به ارث برده بود یا با دستان خودش کاشته بود هنگام تولد بنام ما میشد.  و ما هردو نفر، درختی داشتیم... هنوز هم داریم درخت من و محبوبه مشترک بود و شاید همین موضوع این همه پیوند عاطفی بین ما برقرار کرده است. اگرچه سالهاست میوه نمیدهد ولی هنوز هست روزی عکسش را می گذارم و نامش را فاش می کنم.

۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

زنانگی و بدن منتشر شد

بهترین هدیه ای که امروز بدستم رسید...لازم میدونم در اینجا از دوستان و خانواده عزیزم سپاس گزاری نمایم: آقای دکتر نیک گهر، آقای عطایی، آقای عرفانپور و همسر نازنینم حسین و خواهرم  محبوبه و نیز نشرمروارید بخصوص آقای حسن زاده مدیر انتشارات که با صبوری در تمام این مدت که گاهی امیدم رو از دست می دادم به من امید می دادند.

۱۳۹۵ بهمن ۲۸, پنجشنبه

خبر کوتاه است... خانم شکرخوار فوت کرده است...


 اما خاطره سردرازی دارد... می کشاندم تا سال شصت و سه که دانش آموز سال دوم دبیرستان بودم... به ان روزهای سیاه دهه شصت... زن قد بلند و بسیار مهربانی که انگار از دنیای دیگری آمده بود و آن همه سیاهی را نمی دید... برایمان از شیراز می گفت با لهجه شیرازی اش و شعر حافظ را با همان لهجه می خواند و برایمان می گفت که حافظ هم بی گمان با همین لهجه شعرش را می خوانده، همانطور که شما خراسونیا شاهنامه رو بهتر از من به زبان فردوسی می خوانید... به حافظ می گفت خواجه ابومحمد و به فردوسی می گفت حکیم ابولقاسم... و کلاسهایش برایمان بوی بهشت میداد در آن روزها...
 روزهای چهارشنبه صبح هرروز در مدرسه دعای توسل بود و به اجبار همه را می بردند و سر دعا می نشادند و از بچه ها اشکها می گرفتند... دختری بود که همیشه دچار صرع می شد... یک روز که مربی پرورشی در کلاس را زد و اجازه خواست که ان دختر به کلاس نیاید خانم شکر خوار با همان لهجه شیرازی و لحن مادرانه اش گفت: تو اشک دخترای معصوم منو درمیاری و من بعد از اون، اونقدر از می و معشوق و سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند؟، حرف میزنم تا حالشون جا بیاد...
 روزی که همه ما را بردند به تشییع جنازه شهدای جنگ.. در مسیر برگشت خانم شکرخوار گفت چی کسی با من تا مدرسه رو پیاده میاد... عده زیادی همراهش شدیم و بچه ها شروع به گفتگو و خنده کردند و بعضی خنده شونو به زور می خوردند... هنوز جمله اش دز ذهنم به یادگار مونده که گفت ..آفرین بر شما یک انسان سالم همینه که بتونه از حالت اندوه زود خارج بشه و بخنده... بخندید دخترای من ... بخندید... بخندید...خندیدن  شما رو قوی می کنه....

۱۳۹۵ بهمن ۲۴, یکشنبه

و فروغ هنوز زنی تنهاست در آستانه فصلی سرد


مصاحبه دیشب مصاحبه خیلی بدی بود چون داریوش کریمی بلد نبود عنان مصاحبه رو در دست بگیره و با سوالات سطحی، سطح مصاحبه رو تنزل داد... شاید اگر عنایت فانی بود کار متفاوت می شد... ولی از گلستان انتظار میره در این سالهای آخر عمر نقاب پدرسالاری رو از چهر ه اش برداره و مثل فروغ عریان حرف بزنه ...
 مگه این همه شاعران غربی که عریان سخن گفته اند از عشقشان و احساساتشان چه اتفاقی افتاده... مگه صادق خان هدایت ، شاملو و خیلی های دیگر و خود فروغ که زندگی خصوصی شان را به هنرشان پیوند زده اند چه اتفاقی افتاده است؟ اتفاقی که افتاده است، راه را بر پرده پوشی های جامعه سنتی بسته اند..چون را ه مدرنیزم از شکستن تابوهایی می گذرد که می خواهد فضای درونی هنرمند و نویسنده از فضای بیرونی او مجزا باشه

۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه

وقتی سکوت می کنیم


 دوستی که دبیر دبیرستان است تعریف می کرد، که یک روز در مدرسه شان جنینی پیدا می کنند ؛ طبق معمول مدیر مدرسه می آید و خط و نشان هایی می کشد که وای به حال هرکس که این کار را در مدرسه من انجام داده است و اگر بفهمم فلان می کنم و بهمان می شود.. و بعد از چند روز خانم پزشک یا ماما یا پرستاری را می آورد که بچه ها را معاینه کند تا بفهمد چه کسی باکره نیست تا گناه را به گردن او بیندازد! 
نتایج نشان می دهد که فقط تعداد اندکی از دخترها باکره اند. و خانم مدیر نا امید و عصبانی تر می شود و برو بیاهای بعدی و تهدیدهای بعدی شروع می شود...
 حالا بماند که رفتارهای اجتماعی جامعه پزشکان و پرستاران(چه زن و چه مرد) آسیب شناسی ویژه ای را می طلبد که در دامن زدن به فرهنگ سنتی، دست کمی از سنتی ترین افراد جامعه در برخورد با تابوهای اجتماعی ندارد.
 و مادر و پدرانی که سکوت کرده اند و اجازه داده اند دخترشان مورد معاینه ای تا این حد بی شرمانه و غیرانسانی قرار گیرند.
و دبیرانی که در آن مدرسه درس می دهند و خودشان را نماد تعلیم و تربیت می دانند.
 آپارتاید جنسیتی به این می گویند ...

۱۳۹۵ آذر ۲۴, چهارشنبه

کسی به فکر فارغ التحصیلان علوم اجتماعی نیست

براساس تجربیاتم می گویم که بسیاری از دانش آموزان با مقاومت در برابر خانواده  در این رشته تحصیل می کنند، آنها معمولا دبیرستان را با انگ شاگرد تنبل ( انگی که نثار دانش آموزان رشته انسانی می شود) پشت سر می گذارند و وارد دانشگاه می شوند. بیشتر دانش اموزان – دانشجویانی که به این رشته علاقه دارند ( نه آنها که از بد حادثه به آن پناه آورده اند) افراد مسئولیت پذیری اند که دوست دارند با پژوهش های اجتماعی بتوانند تغییرات لازم را برای بهبود جامعه ایجاد کنند ...تقریبا همیشه جامعه شناسی رشته روشنفکرمابی بوده است. در دهه شصت پیروان شریعتی به خاطر او به این رشته می امدند تا مانند او قدم در راه پر خطر روشنفکری بگذارند و امروز برای ان که مسئولیت اجتماعی خود را به انجام برسانند... اما روزهای دانشگاه که رو به تمام شدن می گذارد غم روی دل دانشجویان می ماند... آنها در سودای شغل مناسب با آنچه خوانده اند حسرت به دل می مانند. نهادهای متصدی فعالیتهای پژوهشی رو به خاموشی است، پژوهش مستقل هیچ معنایی ندارد زیرا اولا کار بسیار دشواری است، ثانیا چه کسی حاضر است به نتایج آن وقعی بنهد؟!
 در این سالها بسیاری از اساتید جامعه شناسی خانه نشین شده اند، برخی در زندان، برخی در غربت. دوستی را می شناسم که به خاطر تئوری خودکشی دورکیم! دو ترم تعلیق از تدریس داشت. او که بار مالی خانواده بر دوشش بود از استرس و فقر تغذیه، سل گرفته بود... دوست دیگری که تمام یک ترم را لباس رسمی پوشید ه بود و از خانه بیرون زده بود که خانواده ا ش ندانند تعلیقی گرفته است... اگر اینها انگشت شمار باشند؛ بسیاری از فارغ التحصیلان جامعه شناسی که از بیکاری به کنج خانه ها خزیده اند، زندانی خانه ای شده اند که در چشم والدینشان دارند تاوان آن سرکشی دوران دبیرستان را می دهند، بسیارند...
 دو سال پیش دانشکده کنفرانسی برگزار کرد برای مشاغلی که پیش روی دانشجویان علوم اجتماعی است... آقای سخنران به دختران آرایشگری، خیاطی، کودکیاری، و پرسشگری را پیشنهاد داده بود و به آقایان مشاغل آزاد...
 و حالا این روزها که باز بحث اسلامی شدن این رشته بالا گرفته است، درصورت تصویب تیر آخر را به بدن نیمه جان این رشته می زند... رشته ای که امثال دکتر صدیقی و دکتر نراقی و دکتر بهنام و دیگراساتید جامعه شناسی خون دلها خوردند تا پا بگیرد...

۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

مادرانگی

 متولد هفتاد ویک است..می گوید مادرش را چهار سال پیش از دست داده، پدرش با زنی ازدواج کرده (تقریبا همسن او) و محل سکونت فرزندانش رو جدا کرده... می گوید شبها در خواب موهایش را می کند و گاهی صورتش را خراش می دهد... عکسهایی از کتابخانه اش و سازش می فرستد ... یکبار هم خودکشی ناکامی داشته... خیلی لفظ قلم حرف می زند ... می گوید من حس مادرانه ای رو در او برمی انگیزم که برایش آرامش بخش است... 
 یادمه چندسال پیش شاید پنج سال پیش دانشجویی در انتهای ورقه اش نوشته بود که همیشه سرکلاسها با دیدن من یاد مادرش می افتاده که از او دور است... اون زمان تاحدودی از این دانشجو ناراحت شدم ...ولی این روزها می بینم بالارفتن سن چه حسهای زیبا و نابی رو در اطراف خودش ایجاد می کنه این که بتونی گاهی یه حس خوب ناب رو در کسی ایجاد کنی که ارامش بخش باشه.

۱۳۹۵ شهریور ۱۹, جمعه

این انسانهای نازنین


کسی اگر مشهدی نباشد و مدتی در مشهد زندگی کرده باشد یا حتا سفری به مشهد کرده باشد اگر اهل کتاب خوندن و کتاب خریدن باشد حتما آقای رجب زاده انتشارات امام را می شناسد.. مردی آرام و بسیارمهربان که از قضا در همه تندباد حوادث سیاسی مشهد هرگز از خط اعتدال خارج نشده و فقط به ترویج کتاب مشغول بوده و همواره از زمانی که بیاد دارم تنها کسی بوده که با پنج درصد تخفیف کتابهایش را عرضه می کرده... حالا پسرهایش که همه در همان کتابفروشی انتشارات امام در چهارراه دکترا قد کشیدند، پردیس کتاب مشهد را با سلیقه و زحمت فراوان راه اندازی کرده اند...
دیروز با گفتگویی که با یکی از این پسرهای نازنینش داشتم پرسیدم بابا می خواهند همان کتابفروشی قبلی بمانند و پاسخ شنیدم بله ... با خودم گفتم خوب پیرمرد می خواهد پاتوق خودش را داشته باشد... ولی بعد که گفتم چقدر خوبه که در این فضای بزرگ برایش بزرگداشتی بگیرید به بهانه تولدش مثلا... گفت هروقت بخواهیم پدر را برنجانیم باید چنین کاری کنیم! پدرم هرگز چنین اجازه ای به ما نمیدهد ...
دوستی هم مدتی پیش نقل می کرد که قاسم صنعوی مترجم کم نظیر که نامش به نام سیمون دوبوار گره خورده است... حتا اجازه نمیدهد کسی از او عکسی بگیرد... می گوید مگر چه کرده ام که قرار است عکسم اینور و اونور گذاشته شود.. ترجمه کرده ام خوب بروند ترجمه ها را بخوانند عکس می خواهند چکار...
و شهاب صحاف که معلم پیانوی بامداد است و پسر یعقوب صحاف ... برایم تعریف می کرد که پدر حاضر نیست براحتی آهنگهایش را منتشر کند یا صفحه ای در دنیای مجازی داشته باشد... و اگر بخواهم برایش بزرگداشتی بگیرم بشدت ناراحت می شود و ..
دارم توی ذهنم مرور می کنم نسلی را که این همه به فرهنگ خدمت کرده اند و در سکوت زندگی می کنند و نسلی را که اگر کتابی بدست می گیرند همه صفحات مجازی را پر می کنند. این هیاهو و آن سکوت.. رعشه آور است درست مثل موسیقی بتهوون.

#انتشارات_امام_مشهد_آقای_رجبزاده
#پردیس_کتاب_مشهد
#قلسم_صنعوی
#یعقوب_صحاف
Like
Comment

۱۳۹۵ تیر ۱۹, شنبه

سرود شادی، سرود آزادی

اندوه از پس اندوه می آید و حدیث مفصلی است این طعم اندوهبار هرروزه اندوه که نمی کاهد و از جانمان می کاهد .. گوییا باید باور کرد و بر طبل این باور کوبید که هرجا آزادی نیست اندوه هست و بی خود نیست که سرود آزادی ، سرود شادی هم نام دارد... پیکر آنکه با نگاهش ما را و سینما را جادو می کرد بر زمین است .. به خانه آمده است با فرش قرمزی که در خانه اش از او دریغ شد ..
چه می خواستم بنویسم ... نرگس محمدی... زنی که بدنش را محمل صدای آزادیخواهیش کرده را از یاد نبریم اگر شادی می خواهیم ... اگر آزادی می خواهیم...
‫#‏نرگس_محمدی_را_آزاد_کنید‬
‫#‏عباس_کیارستمی‬

۱۳۹۵ تیر ۱۵, سه‌شنبه

عباس کیارستمی


چه مرگ نمادینی کرد عباسمان ... در انتهای آن جاده ی پرپیچ و خم زیبا که عمری به عشق دویده بود، شاید آن درخت دوردست در بالای آن تپه، همان کشوری بود که با او مهربان بودند و قدردانش بودند ... کسی چه می داند شاید دوستی در انتظارش بود... شاید می خواست دمی دور شود از این خاک غریب... مگر نه اینست که همه ما دیری است که یک پای در وطن داریم و یک پای در غربت... حالا می آید تا در خاکی آرام بگیرد که خانه اش در آنجا بود و هرگز راضی به ترکش نمی شد...
* نقاشی از استاد فرشید مثقالی

۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه

دختر یا پسر مسئله این نیست

اینکه وقتی بچه مون به دنیا میاد بگیم برامون دختر بودن یا پسر بودن فرقی نداره؛ آسونه. در واقع وقتی این فرق نداشتن مشخص میشه که دختر یا پسرمون به سن بلوغ میرسه، اونجاست که با رفتارمون و امرو نهی ها و بکارگیری انواع کلیشه ها و قالب های ذهنی و رفتاری این تفاوت رو نشون میدیم... 
گفتن اینکه، این پسره هرکار بکنه مجازه! اونا باید مراقب دخترشون باشند
دورکردن پسرمون از دوستان و خانواده های دختردار که مبادا دخترشون رو به پسرمون قالب کنند! 
گفتن این جمله به پسرمون که، دخترای این دوره زمونه بی شرم و حیان، تو مراقب خودت باش.
پسر ما که خوشبختانه به دخترا بی توجهه
ما که خیالمون راحته، پسرمون هرجا بره رفته و هرکار بکنه کرده، اونا باید هوای دخترشونو داشته باشن آبروریزی نکنه
دختر مال مردمه، پسر مال خودمونه
و دهها مورد دیگر از این نوع جملات، که چرخه تبعیض های جنسیتی رو بازتولید (اونم بصورت انبوه) میکنه، درشبانه روز می شنویم....شما چه شنیده هایی دارید؟
‫#‏نه_به_تبعیض_جنسیتی‬