۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

نوروز مبارک باد


ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
فریدون مشیری

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

آزادی زن

فردا روز جهانی زن است و من که همواره یکی از مهمترین دغدغه هایم دغدغه ی آزادی زنان کشورم بوده است دارم سخت به آن فکر می کنم به همه موضوعاتی که با شنیدن نام آزادی زن به ذهنمان می رسد. برخی از به کار بردن واژه آزادی زن ابا دارند زیرا هنوز در لایه های زیرین ذهننشان از آزادی به ویژه ازادی زن وحشت دارند آنها ازادی را معادل بی بند وباری می دانند و بلافاصله آن را نکوهش می کنند. اما من می خواهم این واژه را با همه تداعی های منفی و مثبتش و همه موضوعاتی که در اطراف آن تنیده شده است به کار ببرم:

آزادی زن از ترس؛ ترسهای نهادینه شده ای که جامعه ی پدر سالار بر ذهن و زبان و روان او دوخته است. ترس از دیده شدن، که جامعه مردسالار به آن خودنمایی می گوید. ترس از خشونت ( جسمی، روانی، اجتماعی) ترس ازدست دادن موقعیت ولو بسیار نامطلوب( مثلن زندگی خانوادگی، کار و درامد، تحصیل) ترس از نازایی، ترس از دست دادن فرزند در صورت طلاق، ترس از پلیس، ترس از تهمت، ترس از سنگسار، ترس از قانون چندهمسری و ترس از بیان ازادانه خواسته هایش، ترس از این که بگوید ازادی می خواهد.

آزادی زن از پنهانکاری؛ پنهانکاری هایی که جامعه مردسالار از او طلب می کند. آزادی از پنهان کردن روابط جنسی و بارداری های نامشروع( که مجبور نباشد به مردان مجوز هرنوع استفاده نامشروع از او را بدهد یا مجبور باشد برای این پنهان کاری هزینه های گزاف بپردازد)

آزادی زن برای انتخاب همسر،شغل، محل زندگی، ادامه تحصیل، نوع رشته تحصیلی، تعداد فرزندان، جدا شدن از خانواده و...

آزادی زن از سنتهای دست و پاگیری که در جامعه امروزی جایی ندارد و همچنان جان سختی می کند؛ سنت حفظ بکارت، سنت بارداری اجباری پس از ازدواج، سنت ارزشمندی باروری، سنت ارزشمندی پسرزا بودن ، سنت ارزشمندی زن خانه دار و مهمترین سنت؛ تعریف شدنش به عنوان «مادر» و محدود شدنش در این واژه که بسیار هم مقدس قلمداد می شود.

و آزادی از مرواریدی درون صدف بودن...



۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

بامداد

این پسرم بامداد است . هشت سال دارد و مشق پیانو می کند حدود سه سالی هست. امروز یه دفعه گفت شعری به ذهنم رسیده و نوشتمش ، دوست داری ببینی؟ وقتی خوندم خیلی هیجانی شدم این اولین شعرش بود . براش آرزوی بهترین ها رو در زندگی اش دارم:

باد سیب ها را تکان می داد

                         و تو هم در باد راه می رفتی     

و یک دفعه باد تو را با خود برد

                         و وقتی من آمدم تا تو را بگیرم

سیب های زیادی به پشتم می خورد

                         انگار به من می گفتند: « تو نباید او را بگیری» 



۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

دنیای ارتباط



به بهانه ی محدودیت های ارتباطی این روزها!
در دنیای سیبرنتیک با آن همه پیچیدگی اش و گستردگی اش دم از بستن و قطع کردن زدن واقعن یعنی چه؟ یه جوری که انگار ارابه ران اریکه این دنیا آنهایند و همانها باید تعیین تکلیف کنند که چه کسانی از این دنیای پر تنعم بهره ببرند و چه کسانی از آن محروم باشند. تا همین چندی پیش دم از تهاجم فرهنگی زدن و ناپاک شمردن آنچه مربوط به فرهنگ غربی است و ... سکه رایج بود که؟ آیا باید گفت شعورشان سطحش بالا رفته و حالا نیم نگاهی به دنیای مدرن هم دارند  یا این هم بخشی از همان فقدان شعور لازم برای ارتباط با دنیای مدرن است که گوشه های پنهان و آشکاری دارد. در سریال قهوه تلخ نیما می خواهد برود به زمان خودش و آن دو پیرمرد ابرسالخورده به او می گویند که می توانند برای سفر در زمان کمکش کنند. ابتدا ناباورانه گوش می دهد و بعد پیروزمندانه می گوید: شماها که نمی دونید من می خوام به کدوم زمان سفر کنم . اما آنها خوب می دانند که او در زمانی می زیسته که کالسکه ها بدون اسب بوده اند و یا پرواز می کرده اند حتی از آن جلوتر را هم می دانند اما بازهم ....( بقیه ماجرا را که می دانید)
من فکر می کنم این نشان از ستیز دیرینه ی سنت و مدرنیسمی دارد که سالهاست در جامعه ما به دوئل مشغول است و تا می رود که مدرنیسم پیروز میدان شود سنت رنگ مدرن به خود می گیرد و از ابزار او استفاده می کند و باز ستیز دوباره آغاز می شود. مدرنیسم جز گاهگاهی هرگز به حریم سنت که پوششی از تقدس دور خود تنیده نزدیک نشده  و حتی از ابزار سنت به شیوه ماکیاولی بر علیه آن استفاده نکرده است. اما سنت هماره چنین کرده است. برای همین سنت در جامعه ما چونان دن کیشوتی است که هم می توان به سخره اش گرفت و هم می توان از آن ترسید . ( بازهم آن دو پیرمرد قهوه تلخ را در ذهن تداعی کنید)
اما حالا دنیای سیبرنتیک دنیای چاپ و نشر کتاب نیست . دنیای فیلم و سریال هم نیست که خوبهایش را چید و بدهایش را دور ریخت . مرز چید و قانون تعیین کرد. و دستور العمل ارشادی نوشت. دنیای سیبرنتیک دنیای پیچیده ای است که درست در همان زمان که به بازی اش می گیری و می خواهی بر او لباس سنت بپوشانی بازنده شده ای . و همان زمان که برایش دستورالعمل صادر می کنی می بینی به رنگ دیگری درآمده که آن دستورالعمل به کارت نمی آید . هفت اورنگی است این دنیا . سنت مسحورش می شود اما سیبر به او راهی نمی جوید و راه خود می رود. حتی اگر سنت به همه فوت و فن هایی که برادران چینی در اختیارش می گذارند برای غلبه بر او مجهز باشد. موضوع همین است دنیای مدرن با ابزار سیبرنتیک که تازه ما جرعه ای از آن را به کف آورده ایم دنیای دعوا و ستیز و غلبه نیست. دنیای ارتباط است. کیست که این بداند. کیه؟ ... کیه؟... 

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

این بغض سالیان


ما ملت پرکینه ای نیستیم. با دشمنانمان همواره به صلح  زیسته ایم... آری ما کینه ای نداریم اما ملت پر بغضی هستیم. بغضی به درازای سالیان و قرنها. بغضی که حسرت بر دلمان می نشاند. حسرتی که تمامی ندارد و بغضی که فرو نشانده نمی شود... از آن زمان که فردوسی سرود:


زیان کسان از پی سود خویش/ بجویند و دین اندر آرند پیش
 نباشد بهار از زمستان پدید/ نیارند هنگام رامش نبید
چو بسیار از این داستان بگذرد/ کسی سوی آزادگان ننگرد
بریزند خون از پی خواسته/ شود روزگار مهان کاسته
دل من پر از خون شد و روی زرد/ دهان خشک و لبها شده لاژورد

 تا این زمان که مهدی اخوان:
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم،
 ز سیلی زن، ز سیلی خور،
و زین تصویر بر دیوار ترسانم.
درین تصویر،
عمر با سوط بی رحم خشایارشا، زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا؛
به « گرده ی من » به رگ های فسرده ی من،
به زنده ی تو ، به مرده ی من.

ما با آنها کنار آمده ایم و آنها با ما کنار نیامده اند....
این بغض سالیان سرباز کرده است . خواه باور کنیم ، خواه باور نکنیم ... با بستن و بریدن و ترس و وحشت هم خاموش نمی شود. چرکین می شود اما مداوا نمی شود.
قرنهاست که این نفرت در ناخودآگاه ما کمین گرفته است، سالهاست که این نفرت به تعبیر فروید واپس زده شده و حالا دیگر بی هراس از هیچ چیز( مگر چه دارد که از دست بدهد) فقط آزادی می خواهد و تا آن را بدست نیاورد آن بغض فرو خورده آرامش نمی گذارد.... 

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

زن


ارتباط ما با هر سوژه ای به تعریف و برداشتی که از آن در ذهن داریم بستگی دارد. مدتی است دارم به این فکر می کنم که افرادی که در پیرامون ما هستند یا انها که از ما دورند زن را چگونه تعریف می کنند. چون فکر می کنم این اساسی تریت اصل برای ارتباط زنان بامردان و برعکس و زنان با زنان و حتی مردان بامردان است...
لطفا به این  سوال جواب دهید و در قسمت نظرات پاسخی بگذارید:
شما زن را چگونه تعریف می کنید؟

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

من خواب دیده ام...آسیب شناسی پدیده ی خواب دیدن

خواب و خواب دیدن از قدیم ذهن مردم را به خود مشغول کرده و رویا دیدن به هنگام شب برایشان شگفتی آور بوده است. دیدن مکانهایی که گویا هرگز به آن پا نگذاشته ایم ، دیدن افرادی که هرگز با انها ملاقات نداشته ایم، رفتارهایی که در بیداری از توان ما خارج است مثل پریدن و... و طبیعتا دانشمندان درصدد حل این معماها بوده اند. و آنچه در بین مردم شیوع یافته بحث تعبیر خواب و تقسیم رویاها به صادقه و کاذبه و چیزهایی از این قبیل است. و افرادی (معبرین) با نوعی نمادگرایی خوابها را تعبیر می کنند. . ویژگی مشترکی که همه تعبیر خوابها از آن برخوردارند، عطف و توجه معبرین در تعبیر خواب به آینده است. مثلا می گویند اگر فلان خواب را ببینی فلان اتفاق برایت خواهد افتاد. این نوع نگاه و برداشت از خواب آسیب های خاص خود را دارد؛ 1- ایجاد نگرانی و اضطراب از حادثه بدی که در راه است. 2- ایجاد دلخوشی و امیدواری کاذب از حادثه خوبی که در راه است یا قرار است اتفاق بیفتد. 3- بهره برداری های سودجویانه اقتصادی براساس خوابی که قابل اثبات و مرور آن توسط دیگران وجود ندارد.( مانند خوابهایی که در آن یک فرد متوفی مال یا پول خاصی را برای فردی که خواب دیده یا یکی از نزدیکانش سفارش می کند) 4- بهره برداری های سیاسی( مانند خوابهایی که در آن فردی خواب می بیند باید برعلیه حکومت وقت بشورد و طرحی نو دراندازد، یا باید فرد خاصی را به جانشینی برگزیند، یا باید فرد خاصی از کار برکنار کند، یا بکشد یا تبعید کند ...اینها معمولا به سفارش یک فرد با اقتدار کاریزمایی یا سنتی صورت می گیرد که در قید حیات نیست. به تاریخ نگاه کنید انباشته از این نوع خوابهاست)
اما فروید نگاه دیگری به خواب دارد و نظریه اش در این باره واقعا تحولی عمده در نگرش ما به خواب ایجاد می کند فروید در کتاب تفسیر خواب دقیقا به این موضوع اشاره می کند که خوابها تفسیرکردنی اند و نه تعبیر کردنی! و این تفسیرها براساس نمادهایی که معبر در دست دارد و براساس آن خواب همگان را تعبیر می کند نیست بلکه به نظر فروید هرانسانی جزیره خاصی از ویژگیهای منحصر به فرد است که این ویژگی ها در طول عمرش از کودکی تا مرگ شکل می گیرد. روان ما مانند جسم ما علیرغم شباهتهایش با دیگران ویژگی های خاصی دارد که براساس تجربیات ما شکل گرفته است. بنابراین خوابهای ما برخاسته از تجربیات ماست خوابهای ما بیان اضطرابهای دوران کودکی و پس از ان، بیان شادمانی ها، حرمانها، رنجها و آرزوهای ماست. و و فقط کسی می تواند آنها را تفسیر کند و معانی ان را درک کند که روانکاو باشد. روانکاوی که از سابقه روانی زندگی ما و از تجربیات ما آگاهی داشته باشد. بنابراین خوابهای ما نه معطوف به آینده که معطوف به گذشته و حال است. ما از خوابهای یک فرد در می یابیم که او به لحاظ روحی و روانی در چه وضعیتی به سر می برد. و حتی خوابها نشان می دهد که فرد دچار چه نوع بیماری روانی است؛ مالخولیا، پارانوییا، وسواس و...
بنابراین این نگاه به خواب که متاسفانه در جامعه ما جایی ندارد به خواب یه عنوان پدیده ای می نگرد که به شیوه ای علمی قابل بررسی است و نه تنها آسیب زا نیست که در حل بسیاری از مسائل روانی افراد که معمولا نادیده گرفته می شود کاربرد دارد.

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

ما که هستیم؟

به این نوشته ها نگاه کنید:

مناجات .... با خدا: خدایا ما کسی رو نداریم خواهشا موظب خودت باش.

نمونه چک نوشتن یک .... 231000 ریال معادل دوسه هزار تومان.

... موز می خوره پوستش رومی چسبونه به دفتر خاطراتش.

تهرانیه میره ..... پولش می افته روی زمین، جرات نمی کنه برش داره.

ما هر روزدر موبایل یا در گفتگوهای روزمره با این نوع نوشتار و گفتار مواجه ایم. به همین دلیل به راحتی میتوانیم جاهای خالی را با قوم مورد نظر پرکنیم!!

چند روز پیش در یک مهمانی بین چند تن از دوستان اختلاف نظری پیش آمد بر سر اینکه آیا ما مردم با فرهنگ و ادبی هستیم یا خیر؟ دسته اول هنر را نزد ایرانیان می دانست و بس و دیگر ملل را دزدانی که فرهنگ و ادب را از ما یاد گرفته بودند و دستاوردهای مادی آن را هم به یغما برده بودند و ما صادر کننده فرهنگ و ادب به دنیا که هستیم بماند آنها هرگز ستاره های درخشانی چون فردوسی و حافظ نداشته و ندارند...

دسته دوم ما را عقب ماندگان فرهنگ و ادبی می دانست که در پیشگاه سایر ملل متمدن و با فرهنگ شرمسار است. دستاورد این ملت ریاکاری و دروغ و جاسوسی و چاپلوسی و دغلبازی بوده و هست... و تصور کنید این جنگ مغلوبه را و صدایی که به صدا نمی رسید... علی لاخصوص که یک طرف بحث زن باشد و طرف دیگر مرد. علاوه بر جنگ و مغلوبه فرهنگی، جنگ و مغلوبه جنسیتی هم می شود و...

فردای آن روز از طرف فرد دسته اولی اس ام اسی مانند یک از اس های بالا آمد. طبق معمول فورا پاک کردم. اما فکری به ذهنم چسبید و رهایش نکرد. ما چه می کنیم و ما که هستیم؟

دکتر شریعتی در هویت ایرانی – اسلامی ایرانیان را قومی می داند که توانسته با فرهنگ غنی که دارد اقوام دیگر را مغلوب فرهنگ خود سازد . مغولها وقتی از ایران رفتند که عرفای بنامی تحت تاثیر عرفان ایرانی داشتند.. عربها از ایرانیان آداب حکومت داری یاد گرفتند و ترکهای سلجوقی و غزنوی ووو... و آقای خاتمی در سخنرانی خود در دوره ریاست جمهوریش گفت: ایرانی مسلمان شد اما عرب نشد. ... و دیگرانی که به ستایش ایران و فرهنگ ایرانی لب به سخن گشوده اند.

اکنون اما زمانه ی سرعت و خلاقیت و جهانی شدن است و در جهان باید نشان داد که چه در آستین داری؟ جهان را امروزه آن صبوری نیست که به گذشته دور تو چشم بدوزد و تو را ارزیابی کند او به امروز تو به دیده ناباوری و شگفتی می نگرد. او از گذشته تو می داند. او اما تو را اینگونه می بیند که هستی، نه آنچه بوده ای. اگر احترامی هست به گذشتگان توست و نه به تو. تو که فضلی نیندوخته ای هیچ، کمر به نابودی فضل گذشتگانت بسته ای. کو آن نغمه های دلنشین موسیقی که عارف و میرزا عبدالله و دیگران خلق کردند هنوز که خیلی دیر نگذشته است؟ کو مینیاتورهای بهزاد؛ یک قرن از آن دوره شده است که بگذرد؟ کدام دانشجوی دانشگاه نام اینها را می داند؟ کو آن قصه ها و افسانه های باستانی؟ زبانی که دارد تبدیل به یک فارسی مجهول الهویه فرهنگسرای ادب فارسی می شودهمان زبانی است که جمال زاده گفت شکر است؟!!

گیرم پاسخ این باشد که سیستم رسمی دارد اینها را تحمیل می کند و ادبیات فاخر ما از آن ها جداست و ما شاعران و نویسندگان گران مایه داریم... و می دانیم که با چه محنتی دارند کوله بار ادب کشور را بر دوش می کشند. اگر بیم جانشان نباشد، غم نانشان نباشد که هست.

فرهنگ و ادب عامیانه (فولکلورها) کجاست؟ این بخش فرهنگ در چه حال و احوالی است؟ در جایگاه امن تخریب فرهنگ و ادب ایستاده ایم وبر تنور بی فرهنگی می دمیم. لرها، ترکها ، اصفهانی ها، رشتی ها، قزوینی ها و.... همه را به حد مشکئز کننده ای تحقیر می کنیم و این تحقیر تا آن حد پیش رفته است که به یک باور تبعیض آلود تبدیل شده است. بی آن که یک لحظه فکر کنیم ایرانی بدون موسیقی، بدون مینیاتور، بدون رقص، بدون نجوم، بدون جامعه شناسی، بدون فلسفه ، بدون تاریخ و بدون این اقوام که چون حاشیه زیبای قالی دور تا دورش را گرفته اند نامش چیست و در کجای جغرافیاست؟

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

یک اتفاق ساده...

دلم برایشان تنگ می شود
برای آنها که تشنه دانستن اند و تعدادشان زیاد نیست
برای آنها که شیطنت می کنند و می خواهند اذیت کنند وتعدادشان زیاد است اما رفته رفته کم می شوند
برای آنها که می خواهند خودی نشان دهند و شیطنت های مودبانه دارند
برای آنها که اظهار نظرهای فاضلانه می کنند
برای آنها که نقد می کنند
برای آنها که دوستم دارند
برای آنها که دوستشان دارم
خوشبخت بودم وقتی آنجا بودم، حس تنهایی بیرنگ می شد و شخصیت و هویت تازه ای می یافتم که به آن انس گرفته بودم اما از من گرفتند. مودبانه، نرم، خونسرد ... ومن هم آرام، نرم و مودبانه ... پذیرفتم و کسی صدای شکستن چیزی را نشنید. صدایش خیلی بلند بود شاید کسی دوست نداشت بشنود و من در تنهایی به تکه تکه هایش زل زدم. تکه تکه هایی که داشت از هم می گسسست. به خود می گویم دوباره آغاز می کنم. اصلن تمام نشده که شروع کنم . از جای دیگری شروع می کنم ... باید این کار را بکنم این یک اتفاق ساده است در جامعه ای که هیچ چیز ساده نیست....

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

غلامعباس توسلی، استاد برجسته جامعه شناسی ممنوع التدريس شد.



انشگاه آزاد هم با دکتر غلامعباس توسلی خداحافظی کرد. نامه تشکر آمیزی که روز 15 آذر ماه بر میز کار دکتر توسلی گذاشته شده بود با یک تشکر ساده، پایان همکاری دانشگاه با وی را اعلام کرد؛ آن هم در حالیکه تنها دو هفته به پایان ترم اول تحصیلی باقی مانده بود.

غلامعباس توسلی با نیم قرن تجربه تدریس، به یکباره و طی یک نامه اداری از ادامه تدریس در دانشگاه آزاد منع شد. وی پیش تر در سال 86 به بهانه های سیاسی از دانشگاه تهران اخراج شده و واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد تنها کرسی ای بود که برای این استاد قدیمی جامعه شناسی ایران مانده بود که آن هم به این ترتیب از او گرفته شد.

دولت احمدی نژاد از همان ابتدا و سال 84 در اولین اقدامات دست به پاکسازی دانشگاهها از اساتید قدیمی و به زعم وزارت علوم دگر اندیش زد. حکایت دانشجویان ستاره دار و حذف نخبگان علمی دانشجویی به بهانه های سیاسی آنقدر ادامه یافت که اساتید هم ستاره دار شدندو دانشگاه تهران به عنوان دانشگاه مادر، اساتید اصلی اش را از دست داد. وزارت علوم دوران مهدی زاهدی آنچنان عرصه رابر اساتید تنگ کرد که برخی مانند استاد بشیریه و استاد شفیعی کدکنی جلای وطن کردند و از ایران رفتند بقیه مطلب را از اینجا بخوانید..

زنان در زندان: حقوق نابرابر، مجازات نابرابرتر

.

این عنوان حکایت از چند موضوع دارد:
زنان در زندان قوانین تبعیض آمیز؟
زنان در زندان تعصبات قومی و مذهبی و سنتی؟
زنان در زندان نه به معنای نمادین بلکه به معنای واقعی؟
و منظور از این نوشته زنان در زندان به معنای واقعی می باشد. دو سال اخیر سالهایی خبرساز در رابطه با زنان زندانی بوده است . زنانی که به جوخه اعدام سپرده شدند( شهلا جاهد،شیرین علم هولی، ... ) زنانی که در انتظار سنگسار به سر می برند( سکینه محمدی آشتیانی و..) زنانی که به اعدام محکوم شدند( فرح واضحان،زینب جلالیان، زهرا بهرامی و..) زنانی که به حبسهای بلند مدت و گاه نامعلوم محکوم شدند( بهاره هدایت، منصوره بهرامی حقیقی، هنگامه شهیدی، فاطمه رهنما،معصومه یاوری و ... ) زنانی که اعتصاب غذا کردند و تا پای مرگ به انتخابی بزرگ دست زدند( نسرین ستوده، بهاره هدایت، زینب جلالیان و هفده زن زندانی سیاسی دیگر) زنانی که از ترس زندان و شکنجه واز دست دادن جانشان از کشور خارج شدند تا مبارزاتشان را درانجا پی بگیرند( شادی صدر، آسیه امینی، محبوبه عباسقلی زاده و...) و زنی آمریکایی با اتهام جاسوسی ( سارا شورد) ... این زنان بی شک با هم تفاوتهای زیادی دارند اما دو دجه مشترک دارند: زن بودن و زندانی بودن.
در جامعه ای که زنان اتاقی از آن خود ندارند، درهای زندان به آسانی به روی آنها گشوده است . آنان از بسیاری از امکانات و حمایت های قانونی و عرفی که مردان از آن ها برخوردارند؛ محرومند، در ادبیات مذهبی موجودی حساس نامیده می شوند و قوانین تبعیض آمیز فراوانی برعلیه انها وضع شده است، اما در محاکمه و مجازات نه تنها از کوچکترین تخفیفی برخوردار نیست که در برخی موارد به دلیل زن بودن و این که پای خود را از گلیم قوانین تبعیض آمیز درازتر کرده است، با مجازات بیشتری محاکمه می شود..
جالب است بدانیم که با شروع نغمه های آزادی خواهی در عصر قاجار زنی اعدام می شود که از آزادی و برابری زنان دم می زند و حجاب از سر برمی دارد و نمی خواهد عروسک دست دربار ناصرالدین شاه شود. او را با روسری اش خفه می کنند و در چاه می اندازند، جلاد نمی دانست که با مرگ او و نوع کشتنش او را به نمادی از آزادیخواهی و برابری طلبی تبدیل کرده است. و جالب تر آن که نخستین زنی که بعد از پیروزی انقلاب 57 به جوخه اعدام سپرده می شود ، زنی است با افکار آزادیخواهانه؛ فرخ رو پارسا وزیر پیشین آموزش و پرورش در کابینه هویدا....

و،
این پرآزار
گند جهان نیست
تعفن بیداد است

زنان در زندان چه می کنند، ازخانم سیمین بهبهانی را اینجا ببینید

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

دکتر عبداللهی استاد جامعه شناسی درگذشت




دکتر عبداللهی استاد دانشکده علوم اجتماعی علامه طباطبایی صبح روز جمعه 3/10/89 در سن 66 سالگی بر اثر سکته قلبی درگذشتند.
خبر را امروز شنیدم و ناباورانه باور کردم، که خبر مرگ از قدیم گفته اند دروغ نیست!
دیده بودمش در جلسات انجمن جامعه شناسی ، دوست داشتنی، آرام و بسیار مهربان ...
بی شک از بهترین ها بود در علوم اجتماعی اما می خواهم بگویم از نادره ها نیز بود در روابط اجتماعی و ارتباط با همکاران و دانشجوها که امروزه در همه کس یافت نمی شود.
می دانست چگونه رشته های علوم اجتماعی را در جای جای کشور در میان دانشکده های مختلف و در بین گروه ها چگونه به هم پیوند دهد. ایجاد گروه های علمی که هنوز هم این سنت پابرجاست از اساسی ترین کارهایی بود که پایه اش را ریخت. و جامعه شناسان را چون خانواده ای بزرگ هویت داد و گرد هم آورد تا از هر گزندی در امان باشند. به آنان یاد داد الفبای ماندن، در کار علمی کردن است و بس. و الفبای قدر جامعه شناسی و جامعه شناسان را دانستن نیز در آن است که آنان از هم نگسلند و ....
باور کردنبی نبود که در روزهای نخستین تاسیس این گروه ها با چه جدیت و آرامش و مهربانی ویژه خودش در همه جلسات حضور می یافت، گویی خود می دانست چه کار سترگی را شروع می کند. کاری که جامعه شناسی را از گزند زمان و زمان حفظ کند.
بی شک رفتنش زود بود اما جایش همواره در دل های ما و در تفکر ما خواهد بود؛ وقتی جامعه شناسانه می اندیشیم وعقلانیت را توشه ی تفکرمان می نماییم، وقتی بر این باوریم که یکی از مهم ترین راه های رسیدن به دموکراسی از انجمن های علمی غیر وابسته به دولت ها می گذرد. یادش گرامی .
گرامیداشت یاد دکتر عبداللهی در کنفرانس پژوهش اجتماعی و فرهنگی

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

یلدا مبارک


آن پیروزمندی که دیو دروغ را درافکند
آن پیروزی که چاره سازترین چاره سازان است
آن پیروزمندی که بیچارگان را
خانه پناهی مطمئن خواهد سپرد،
بی شک و در یقین خواهد آمد،
او دانسته است که طوایف انسان
زائران راستی و رستگاری اند؟
پس
گمان بد مکنید
که بهار و ترانه را
از ایوان زمین ربوده اند.
پس گمان بد مکنید
که عود و آینه را
کسی از پنجره به زمستان سپرده است.
برادرم!
زرتشت!
می بینم که پروردگار پاک
علاقه و آشتی را بر ارابه ای گران
از عرش افسانه
به خانه ی ما می آورد.
پس بخواهم و شتاب کنم!
شتاب کنم و
نگذارم که این خشت خام را
کج کج
به سوی ثریا بغلتانند.

قسمتی از سروش یشت
از کتاب این منم زرتشت ارابه ران خورشید. سیدعلی صالحی

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

اتاقی از آن خود



نمی خواهم با جملاتم به ذهن شما نسبت به کتاب «اتاقی از آن خود» نوشته خانم ویرجینیا ولف جهت بدهم .فقط خلاصه ای از آن را در اینجا می آورم و داوری را به خودتان وامی گذارم. اما نمی توانم از گفتن این جمله خودداری کنم که کتابی است دوست داشتنی و تاثیرگذار .
ویرجینیا می گوید:زني كه مي خواهد داستان بنويسد بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد. ويرجينيا در اين كتاب نشان مي دهد كه چگونه و از كجا به اين عقيده درباره اتاق و پول رسيده است.
....داستان از اينجا آغاز مي شود كه به ما گفته اند بايد دست كم سي هزار پوند جمع آوري كنيم براي ساختن دانشكده براي دختران- جمع آوري مبالغ هنگفت براي مدارس پسرانه كار بسيار آساني است، اين مبلغ پول زيادي نيست اما با توجه به اينكه عده كمي واقعاً علاقه دارند زنان تحصيل كنند، پول زيادي است.
از فكر آن همه زن كه سال ها كار مي كردند و برايشان دشوار بود كه دو هزار پوند روي هم بگذارند و نهايت تلاششان را مي كردند تا سي هزار پوند جمع آوري كنند، سخت برآشفتم و فقر شرم آور جنسيت خود را تحقير كردم. پس مادران ما چه مي كردند كه هيچ ثروتي نداشتند تا براي ما بگذارند؟
اصولاً همه اين زنان بچه هاي بسياري را به دنيا آورده بودند ده، يازده يا حتي سيزده و چهارده بچه.اول نه ماه طول مي كشد تا بچه به دنيا بيايد. بعد بچه متولد مي شود. پس از آن، سه يا چهار ماه به شير دادن سپري مي شود. بعد از شير دادن بي ترديد پنج سال صرف بازي كردن با بچه مي شود...
آيا اگر آنها وقتشان را صرف به دست آوردن پول و كسب درآمد مي كردند امروز جمع آوري سي هزار پوند برايشان دشوار بود.هر چند كه اگر اين مادران و مادربزرگها ثروت هنگفتي به هم مي زند در وهله نخست، كسب درآمد براي آنها غير ممكن بود، و در وهله دوم، اگر هم ممكن بود، قانون آنها را از حق تملك پولي كه به دست مي آوردند محروم كرده بود.
و بعد می پرسد؟چرا مردان شراب مي نوشند و زنان آب؟ چرا يك جنسيت آنقدر غني بود و ديگري آن قدر فقير؟ فقر چه اثري بر داستان دارد؟ چه شرايطي براي خلق آثار هنري لازم است؟ چند كتاب در سال درباره زنان نوشته مي شود؟ چند تاي آن را مردان مي نويسند؟ چرا زنان آن گونه كه فهرست نشان مي دهد اين قدر براي مردان جالب اند تا مردان براي زنان؟ آيا زنان قابليت تحصيل كردن دارند؟به نظر ناپلئون نداشتند و به نظر دكتر جانسون عكس اين بود. آيا زنان روح دارند؟ بعضي از قبايل بدوي معتقدند كه ندارند. ديگران، برعكس، معتقدند كه زنان نيمه خدا هستند و از اين رو آنها را مي پرستند. برخي از خردمندان، بر اين عقيده اند كه زنان از نظر ذهني سطحي ترند، برخي ديگر مي گويند از نظر آگاهي عميق ترند. گوته به زنان احترام مي گذاشت و موسوليني از آنها متنفر است. چرا در قلم مردان نسبت به زنان خشم وجود دارد؟ براي مثال، آدمهاي ثروتمند اغلب خشمگين اند زيرا گمان مي كنند آدمهاي فقير مي خواهند ثروتشان را تصاحب كنند.بنابراين ممكن است زماني كه پروفسوري بيش از حد و مؤكداً بر حقارت زنان اصرار ورزيده، نه به حقارت زنان كه به برتري خود فكر مي كرده، اين چيزي بود كه با عصبانيت و تأكيد بسيار از آن دفاع مي كرد، زيرا برايش جواهري بود با ارزش استثنايي.
زماني كه مردان بسيار شريف و متواضع، كتابي را از يك نويسنده زن مثلاً ربكا وبست به دست مي گرفتند،قسمتي از آنرا خوانده و با تعصب فرياد مي زدند« فمينيست بي شرم! مي گويد مردها خودپسندند!» اين فرياد بسيار شگفت آور بود چرا هرگاه زني به دليل آنكه واقعيتي درست ،هرچندناخوشايند را درباره جنسيت مخالف بيان مي كند يك فمينيست بي شرم باشد؟ فرياد يك غرورجريحه دارشده نبود، فرياد اعتراضي بود در برابر تجاوزي كه به حريم اعتماد به نفس او شده بود. طي همه اين قرنها، زنان چون آينه هايي عمل كرده اند كه قدرتي جادويي و خوشايند دارند و مي توانند قامت مرد را دو برابر اندازه واقعي اش نشان بدهند. آينه هر استفاده اي هم كه در جوامع متمدن داشته باشد، باز هم لازمه همه اعمال قهرمانه و قاهرانه است. به همين دليل است كه ناپلئون و موسوليني هر دو مؤكداً بر حقارت زنان اصرار مي ورزيدند، زيرا اگر زنان حقير نبودند، آنها نمي توانستند بزرگ باشند اين امر تا حدودي نياز مردان را به زنان توضيح مي دهد. و همين طور بي شكيبي مردان را در برابر انتقاد زنان. اگر زن زبان به گفتن حقيقت باز كند، قامت درون آينه كوچك مي شود. تصوير درون آينه اهميت بسزايي دارد، زيرا نيروي حمايت را بر مي انگيزد، و دستگاه عصبي را تحريك مي كند. آن را از مرد بگيريد ممكن است بميرد.
اين معمايي است ابدي كه چرا هيچ زني كلمه اي از آن ادبيات خارق العاده ننوشته در حالي كه ظاهراً بيشتر مردان مي توانستند شعر و غزلي بسرايند.( از خود پرسيدم زنان در چه شرايطي زندگي مي كردند)، زيرا داستان و اصولاً هر كار خلاق و ذهني، مثل سنگريزه از آسمان نمي افتد- هر چند امكان دارد اين امر در مورد علم صادق باشد.
(مي پرسم چرا زنان در عصر اليزابت شعر نمي سرودند در حالي كه نمي دانم چه تحصيلاتي داشتند! آيا نوشتن مي دانستند؟).
( آيا اتاق نشيمني از آن خود داشتند؟) چه تعداد از زنان قبل از بيست و يك سالگي بچه دار مي شوند. در يك كلام، از هشت صبح تا هشت شب چه مي كردند. از قرار معلوم، پولي نداشتند، به گفته پروفسور تروليان، چه دوست داشتند و چه نداشتند. پيش از آنكه كودكي را پشت سر بگذارند، احتمالاً در پانزده يا شانزده سالگي ازدواج مي كردند. بر اساس همين اطلاعات اندك، به اين نتيجه رسيديم كه بسيار عجيب بود اگر يكي از آنها نمايشنامه هاي شكسپير را مي نوشت. تصورش هم محال است كه زني در زمان شكسپير نبوغ شكسپير را داشته باشد. زيرا نبوغي نظير نبوغ شكسپير در ميان كارگران و بي سوادان و خدمتكاران به وجود نمي آيد. امروز اين نبوغ در ميان طبقات كارگر به وجود نمي آيد. پس چگونه ممكن بود در ميان زناني پديدار شود كه، به گفته پروفسور تروليان، كارشان قبل از پايان نوجواني شروع مي شد و اجبار والدين و قدرت قانون و سنت اجتماعي آنها را وا مي داشت تا به آن تن دهند؟
هر زني كه در قرن شانزده با استعدادي شگفت به دنيا مي آمد قطعاً ديوانه مي شد، خود را مي كشت، يا عمر خود را در كلبه اي بيرون دهكده در انزوا مي گذراند، و مردم او را نيمه ساحر يا نيمه جادوگر مي پنداشتند، و از او مي ترسيدند و مسخره اش مي كردند زيرا با اندكي مهارت در روان شناسي مي توان دريافت كه دختر بسيار با استعدادي كه تلاش مي كرد تا استعدادش را در عرصه شعر بكار گيرد، آن قدر با مانع روبه رو مي شد . آن قدر غرايز متضاد خودش او را عذاب مي داد و از درون مي خورد كه سلامتي و عقلش حتماً زايل مي شد.
در وهله نخست، حتي تا اوايل قرن نوزدهم داشتن اتاقي از آن خود، چه رسد به اتاقي ساكت و بدن سروصدا، براي زن غير ممكن بود، مگر آنكه والدين او بسيار متمول يا از اشراف والا مقام بودند. ار آنجا كه پول توجيبي او، كه به بزرگواري پدرش بستگي داشت، تنها براي هزينه رخت و لباسش كفايت مي كرد، از امكاناتي كه حتي مردان فقير داشتند محروم بود. مشكلات مادي هولناك بوده اما مشكلات معنوي به مراتب از آنها بدتر بود. در اين مورد ديگر بي اعتنايي نبود. خصومت و عناد بود. بديهي است كه حتي در قرن نوزدهم زني ترغيب نمي شد كه هنرمند شود. به عكس، تحقير مي شد، كتك مي خورد، موعظه مي شنيد و تهديد مي شد. حتماً ذهنش به دليل لزوم اعتراض به اين و مخالفت با آن فرسوده مي شد و نشاط و سرزندگي اش كاهش مي يافت. زيرا در اينجا باز هم در شعاع همان عقده مردانگي بسيار جالب و مبهمي قرار مي گيريم كه تأثير زيادي بر جنبش زنان داشته است. همان ميل و آرزوي ريشه دار نه اينكه زن حقير و فرودست باشد، اينكه مرد بدتر باشد، و اين موضوع مرد را در همه عرصه ها در مقابل ما قرار مي دهد، نه تنها در حوزه هنر، بلكه در حوزه سياست هم راه را سد مي كند.
در اواخر قرن هيجدهم، صدها زن از راه ترجمه يا نوشتن تعداد بي شماري رمان بد كه حتي در كتايهاي درسي هم ديگر اسمي از آنها نيست به كسب درآمد پرداختند تا بر مبلغ كمك درسي خود بيفزايد يا خانواده هايشان را نجات دهند.فعاليت ذهني شديد زنان در اواخر قرن هيجدهم، گفتگو، گردهمايي، نوشتن مقاله درباره شكسپير، ترجمه كتابهاي كلاسيك، بر اين واقعيت استوار بود كه زنان مي توانستند از راه نوشتن درآمد كسب كنند. سالهاي پاياني قرن هيجدهم تغييري رخ داد. زن طبقه متوسط نوشتن را آغاز كرد.
اكنون به اوايل قرن نوزدهم مي رسيم زنان شروع به نوشتن كردند اما چرا همه اين كتابها، به استثناء تعداد كمي، رمان هستند؟ اگر زني مي نوشت، مي بايست در اتاق نشيمن عمومي بنويسد. زنان هرگز نيم ساعت هم ندارند كه بتوانند آن را از آن خود بدانند. هميشه مزاحم كارش مي شدند. با وجود اين، نوشتن نثر و داستان در آن اتاق نشيمن آسانتر بود تا سرودن شعر يا نوشتن نمايشنامه، زيرا تمركز كمتري لازم داشت.
شگفت آور است كه چگونه زنان مي توانستند همه اين كارها را انجام دهند. زيرا اتاق كار جداگانه اي كه نداشتند كه به آن پناه ببرند و بيشتر كارشان مي بايست در اتاق نشيمن عمومي، با انواع واقسام مزاحمتهاي غير منتظره، انجام مي شد. مراقب بودند كه خدمتكاران يا مهمانان يا هيچ شخص ديگري جز اعضاي خانواده خودش بو نبرند كه مشغول نوشتن است. از طرف ديگر، تنها آموزش ادبي يك زن در اوايل قرن نوزدهم مشاهده شخصيت و تحليل احساسات بود. حساسيت او قرنها از طريق تأثيرات اتاق نشيمن عمومي پرورش يافته بود. احساسات مردم بر او تأثير گذاشته بود، روابط افراد همواره پيش چشمانش بود. بنابراين، هنگامي كه زن طبقه متوسط به نوشتن پرداخت، طبيعتاً رمان نوشت.
از آنجا كه رمان اين تناسب را با زندگي واقعي دارد، ارزشهاي آن كم و بيش همان ارزشهاي زندگي واقعي است. اما آشكار است كه ارزشهاي زنان اغلب با ارزشهايي كه به دست جنسيت ديگر وضع شده متفاوت است، طبيعتاً چنين است. با اين حال، اين ارزشهاي مردانه است كه غالب مي شود. مثال پيش پا افتاده اش اين است كه فوتبال و ورزش« مهم» هستند، و مد پرستي و خريدن لباس« بي ارزش». و اين ارزشهاي ناگزير از زندگي به داستان منتقل مي شوند. منتقد مي پندارد و فلان كتاب مهم است چون درباره جنگ است، و بهمان كتاب بي اهميت است زيرا با احساسات زنان در اتاق نشيمن مي پردازد. بنابراين، كل ساختار رمان اوايل قرن نوزده، در صورتي كه رمان نويس زن بود، ساخته و پرداخته ذهني بود كه قدري از مسير مستقيم خود منحرف شده، و مجبور شده بود ديد واضح و روشن خود را به نفع قدرتي بيرون از خود تغيير دهد.
زنان رمان نويس قرن 19 با مشکلاتی روبرو بودند. در آن جامعه كاملاً پدر سالار، زن نويسنده ارزشهاي خود را در جهت نظر ديگران تغيير داده بود. از آن هزار زني كه در آن عصر رمان نوشتند، تنها جين آستن و اميلي برونته هشدارهاي پي در پي معلم سختگير را به كلي ناديده گرفتند- اين طور بنويس، آنطور فكر كن. تنها اين دونفر آن صداي سمج و مداوم را نمي شنيدند كه گاهي غر مي زد، گاهي از سر بزرگواري تشويق مي كرد، گاهي تحكم مي كرد، گاهي اندوهگين بود، گاهي شگفت زده، گاهي خشمگين، گاهي مهربان، همان صدايي كه نمي تواند زنان را به حال خود بگذارد، بلكه بايد مانند معلمي با وجدان مدام به آنها تذكر بدهد.
زنان مورد توهين و سرزنش قرار می گرفتند.و برخی انتقادات آنها را دلسرد می کرد.اما مهم تر از همه؛
زنان رمان نويس هنگامي كه مي خواستند افكارشان را روي كاغذ بياورند، هيچ سنتي پشت سر خود نداشتند، يا اين سنت آن قدر مختصر و ناچيز بود كه كمك چنداني به آنها نمي كرد. زيرا ما اگر زن هستيم، از طريق مادرانمان فكر مي كنيم. بي فايده است كه براي كمك گرفتن به سراغ نويسندگان بزرگ مرد برويم، هر قدر هم از خواندن آثارشان لذت ببريم . وزن، شتاب و گام ذهن مرد به قدري با خصوصيات ذهني زن متفاوت است كه زن نمي تواند چيز زيادي از او بياموزد. احتمالاً هنگامي كه زن نويسنده قلم بر كاغذ گذاشت، نخسين چيزي كه فهميد اين بود كه جمله مشتركي براي استفاده او وجود ندارد.
اما با تمام مشكلات زنان قلم بر صفحه گذاشتن و نوشتن، هر آنچه را كه سالها در قلبهاي آنها انباشته شده بود و به اين ترتيب كتابخانه ها امروز مملو از كتابهايي است كه زنان آنها را خلق كرده اند.
شايد سادگي طبيعي، و دوران حماسه آفريني در نوشته هاي زنان به پايان رسيده باشد. شايد خواندن و نقد قلمرو وسيعتر و ظرافت بيشتري به او بخشيده باشد. شايد ميل به نوشتن زندگينامه شخصي پايان گرفته است. شايد زنان نوشتن را به عنوان هنر، و نه به عنوان شيوه اي براي بيان خود آغاز كرده باشند. شايد بتوان پاسخ بسياري از اين سئوالات را در ميان همين رمانهاي جديد يافت.
مردان در ادبيات تنها به عنوان معشوق زنان تصوير مي شدند . فضاي جامعه بعد از قرن 19 عوض شد، اكنون در نوشته ها نيز اين موضوع هويدا بود، كه زن و مرد در كنار هم به عنوان دو دوست و همكار كار مي كردند و ديگر معشوقه هم به حساب نمي آمدند آنها با هم و در كنار هم با روش مسالمت آميز به همكاري مي پرداختند. نوع نوشته ها عوض شد، مردان ديگر براي زنان جناح مخالف نبودند و لازم نبود وقتشان را با پرخاش كردن به آنها هدر بدهند. زن آزادانه مي توانست درباره مرد انتقاد كند بجاي اينكه بخواهد يا مجبور باشد در مورد او مبالغه كند.
وكلام آخر اینکه : جاي بسي تأسف است اگر زنان مانند مردان بنويسند، يا مانند مردان زندگي كنند، يا ظاهرشان شبيه مردان باشد، زيرا اگر اين دو جنسيت- با توجه به وسعت و تنوع دنيا- تا اين حد بي كفايت اند، چگونه مي خواهيم تنها با يك جنسيت سر كنيم؟
دو جنسيت بايد با هم تشريك مساعي كنند. در انسان غريزه اي عميق، اگرچه غير منطقي، به نفع اين نظريه وجود دارد كه اتحاد زن و مرد بالاترين رضايت و كاملترين شادماني را پديد مي آورد.
بر هر يك از زن و مرد دو نيرو حاكم است، يكي مذكر و ديگري مؤنث، در مغز مرد، مرد بر زن حاكم است؛ و در مغز زن، زن بر مرد. وضعيت عادي و آسايش خاطر زماني برقرار مي شود كه اين دو در هماهنگي با يكديگر زندگي مي كنند و از نظر روحي تشريك مساعي داشته باشند. اگر مرد باشيد، قسمت زنانه مغز بايد همچنان تأثير گذار باشد، زن نيز بايد با مرد درون خويش در ارتباط باشد.
كولريج مي گويد: ذهن بزرگ دو جنسي است. مسلماً منظور او اين نبوده كه چنين ذهني همدلي خاصي با زنان دارد، و مدافع حقوق آنهاست، يا خود را وقف تفسير آنها از جهان مي كند. شايد ذهن دو جنس كمتر از ذهن تك جنسي به چنين تمايزاتي قائل باشد. شايد منظور او اين بود كه ذهن دو جنسي صدا را تشديد مي كند و نفوذپذير است. احساسات را بدون مانع منتقل مي كند؛ طبيعتاً خلاق، با نشاط و منسجم است.
يكي از نشانه هاي ذهن كاملاً پخته اين است كه به صورت خاص يا جداگانه درباره جنسيت فكر نمي كند، فراهم كردن چنين وضعيتي در حال حاضر به مراتب از هر زمان ديگري دشوارتر است.
فكر كردن درباره جنسيت خود مخرب است. زن بودن يا مرد بودن به صورت خالص و مطلق مخرب است، بايد زنانه- مردانه يا مردانه- زنانه بود. كوچكترين تأكيد بر هر ظلم و جوري براي زن مخرب است، حتي نبايد از روي انصاف و عدالت از آرماني دفاع كند، يا به هر شكلي آگاهانه به عنوان زن سخن بگويد. منظور من از به كار بردن كلمه« مخرب» بازي با كلمات نيست، هر آنچه با آن تعصب آگاهانه نوشته شود محكوم به مرگ است. اگر قرار است احساس كنيم تجربه خود را به تمامي به ما منتقل مي كند، كل ذهن بايد كاملاً باز باشد. بايد آزادي وجود داشته باشد و همين طور آرامش.
گمان مي كنم انتقاد شود كه در سراسر اين صحبتها براي مسائل مادي بيش از حد اهميت قائل شده ايم. اما واقعيت ناخوشايند اين است كه نظريه اي كه مي گويد نبوغ شاعرانه هر جا بخواهد، به يك ميزان در ميان فقير و غني، پديدار مي شود، چندان به حقيقت نزديك نيست. شاعر فقير نه در اين روزها و نه در دويست سال اخير كوچكترين شانسي نداشته....استقلال فكري به عوامل مادي وابسته است. شعر به استقلال فكري وابسته است. وزنان هميشه فقير بوده اند، نه فقط در دويست سال اخير، بلكه از آغاز تاريخ پس زنان كوچكترين شانسي براي سرودن شعر نداشتند. به همين دليل است كه ويرجينيا وولف اين اندازه روي پول و اتاقي از آن خود تأكيد مي كند.
«پس وقتي از شما مي خواهم پول در بياوريد و اتاقي از آن خود داشته باشيد، در واقع از شما مي خواهم در حضور واقعيت زندگي كنيد، به نظر مي رسد زندگي پر تحركي باشد، چه بتوانيم آن را منتقل كنيم و چه نتوانيم. بايد از شما تمنا كنم مسئوليتهاي خود را يادآوريد، والاتر و معنويتر باشيد، بايد به شما يادآوري كنم كه مسئوليت سنگيني بر دوش داريد، و مي توانيد تأثير عمده اي بر آينده بگذاريد. مي خواهم به اختصار و بدون تكلف بگويم بسيار مهم است كه خودمان باشيم و نه هيچ چيز ديگري. به شما مي گويم رؤياي تأثير گذاشتن بر ديگران را از سر بيرون كنيد. درباره خود مسائل فكر كنيد.
در سال 1866 در انگلستان دست كم دو كالج براي زنان وجود داشته، و از سال 1880 زن متأهل قانوناً حق مالكيت داشته، و در 1919، به او حق رأي داده شده- امروزه ورود به بيشتر مشاغل به روي شما باز شده، وقتي درباره اين امتيازات بزرگ و مدت زماني كه زنان از آنها بهره برده اند تأمل كنيد، و اين واقعيت را در نظر بگيريد كه در حال حاضر تقريباً دو هزار زن قادرند از راههاي مختلف بيش از پانصد پوند در سال درآمد داشته باشند، مي پذيرند كه بهانه نداشتن فرصت، آموزش، تشويق، فراغت و پول ديگر پذيرفته نيست.»
« فقط به فكر پريدن باش!»

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

روز دانشجو مبارک


ایکاش آزادی را در این دیار زبان سخن بود.
ایکاش با آزادی هم در این دیار زبان سخن بود.